۱۴۰۴ بهمن ۲, پنجشنبه

نرم‌سو


 نرم‌سو

در آغوش تو

هیجان گم‌شده‌ی دگمه‌ای را پیدا می‌کنم 

که به‌مهربانیِ انگشتانت، 

آهسته 

برای اولین‌بار باز می‌شود،


هوس در زبانم

طعم بوسه‌ی نچشیده‌ی لبانم را 

می‌لیسد


دفتر حس‌هایم را با بوسه، 

 با سرانگشتانت، 

 ورق بزن

  زیبائی در برگ‌لرزِ این سبزینه‌گی‌ست


انگشتانت با هوسِ لمس 

کشاله‌هایم را 

مانند راز یک قصه‌ی شبانه

با آرامشِ دل‌پذیری کِش می‌دهند


نفس‌هایت می‌دانند

چگونه، کجا بپیچند

کجا پنهان شوند


بیا

تاج ستبریِ ساقه‌ات را

با نگینیِ غنچه‌ام بیارائیم

تو تاج را در آغوش لبان درونی‌ام بگذار

که تاج لبانم باشد

و مروارید شفاف خیسم را به‌‌پیشانی‌‌اش،

من

در تماشای زیوربندیِ آن مروارید، بر تاج

شعر را

خودم را

تمامم را

فراموش کنم

بسنجم

شکیبائی‌‌ام را 

زیر فواره‌‌‌ی لذت بی‌انتهای عشق 


رهگذر

—-***—-


https://rehgozer1.blogspot.com/


https://www.facebook.com/didar.didareto


نگاه حسّیِ فرزانه کوهی

به

قطعه‌


نرم + سو

هم به معنای سوختن ملایم است، 

هم اشاره‌ای به چهره‌ی تن دارد

که خیس است‌وّ‌نرم و می‌سوزاند و لغزنده است


این دوگانگیِ نرم و سوزان، 

مانند سرانگشتان گرمی‌

 روی نمناکیِ پوست قطعه، می‌لغزند و داغ نگه‌می‌دارند. 

در آغوش «نرم‌سو» مرز پوست با احساس محو می‌شود 

دقیقا مانند گرم‌نفسی‌ست بر غنچه‌ی شوق، در آغوش نرم‌لبانِ درونیِ لای ران‌ها…….

که بدن‌ها را در گرمای ملایم لب‌ها و لبه‌های همدیگر ذوب می‌کند.


«هیجان گم‌شده‌ی دگمه‌ای را پیدا می‌کنم / که به‌مهربانیِ انگشتانت،

 آهسته برای اولین‌بار باز می‌شود»


اولین بیدارگریِ تنانه‌ی عاشق

 «هیجان گم‌شده‌ی دگمه‌» 

است.

شاعر لذت این بیدارگری را، به یک لحظه‌ی اروتیک زیبا منتقل کرده: 

که قلب‌ها تند می‌زنند و انگشتان معشوق نه با شتاب،

 بل‌که با مهرنوازیِ هنرمندانه‌ی خود 

تیزرَویِ بی‌قراری را در پایداریِ ژرفای لذت حفظ می‌کند. 

«دگمه را لمس می‌کند»

مانند باز کردن یک پارچه‌ی مخمل نازک از روی یک تندیس.

صدای کلیکّ دگمه، 

همان لحظه‌ی عریانیِ تن از روپوش ابریشمین

و اولین لرز پنهان نگین غنچه(نوک حساس چوچوله) است،

که روانه‌های قطره‌ایِ نرم‌آغوشی، از سنگینیِ انتظار رها می‌شوند،

 همان لحظه‌ای است که نوک پستان‌ها به‌سفتی می‌‌گرایند.


 «مهربانیِ انگشت»

آهسته‌گیِ کوتاهی که هیجان را چند برابر می‌کند 

و خواننده را به‌انتظار وا‌می‌دارد

 تا انگشت به«آهسته‌گی»، نرم‌نوازی غنچه را، بیاغازد.

 این استعاره‌، شاید اشاره‌ای‌ست به نوک زبان،

 که دور غنچه، می‌چرخد بی‌آن‌که مستقیم ببوسد،

 فقط می‌نوازد، فقط وعده می‌دهد،

 و همین دعوت، تن را به لرزه‌ی بی‌صدا درمی‌آورد.


«هوس در زبانم / طعم بوسه‌ی نچشیده‌ی لبانم را می‌لیسد»


این پیش‌چشیدنِ نچشیده،

 یکی از تیزترین ابزارهای تحریک ذهنی در اروتیسم است.

هوس به زبان می‌آید و «طعم بوسه‌ی نچشیده» را می‌لیسد

که در حافظه‌ی تنِ خود، پیشا‌پیش خیسش کرده‌است

هم‌زمان طعمِ خودِ واژن را در ذهن معشوق تداعی می‌کند

زبانِ خیس غنچه، چیزی را که هنوز اتفاق نیفتاده، 

 لیس می‌زند،

 طعمی که هنوز لب‌های معشوق نچشیده‌اند

 نمناکیِ مروارید غنچه‌ی عاشق،

 مثل بزاق گرم، بکام محبوب می‌چرخد

 و بوسه را می‌چشد، 


«دفتر حس‌هایم را با بوسه، با سرانگشتانت، ورق بزن / 

زیبایی در برگ‌لرزِ این سبزینه‌گی‌ست»


ورق زدنِ «دفتر حس‌ها» با بوسه و سرانگشتان،

  بدن را به کتاب مانند می‌کند

 که نباید یک‌دفعه باز شود، 

باید صفحه‌به‌صفحه، با انگشت و لب، ورق بخورد

هر بوسه یک صفحه را باز کند، 

و هر نوک انگشت یک خط را خیس کند. 

 تا سبزینه‌گیِ برگ‌ها

 (یعنی خیسیِ نرم‌راه حلقه و تورّمِ نوک پستان‌ها) 

ظاهر شوند.

 «برگ‌لرز» 

واژه‌ای فوق‌العاده است؛ 

یعنی لرزشِ ظریفِ لبه‌های کوچک.

لرزشِ برگِ خیس زیر انگشتان، 

 همان لرزشِ گلبرگ‌ها یا لبه‌های کوچکِ لب‌های درونی است

که زیر لیس‌نوازیِ نوکِ زبان و گرمای نرم سرانگشتان، 

رغبت شیرین تنانه‌ی عاشق را مژده می‌دهد

 «سبزینه‌گی» 

 همان سبزِ خیسِ تورم‌کرده‌ی غنچه،

 همان ریزآب شفاف بر اندام(چوچوله) است 

که زیر نور کم‌رنگ ماه می‌درخشد.

 «ورق زدن»

 نرم‌نوازی از پایین ناف، 

تپه‌ی مخملین، تا لبه‌های آن جویبار نازک،

که لایه‌ها یکی‌یکی باز،

 و با شکفتن غنچه، نفس‌ها کوتاه‌تر می‌شوند.


«انگشتانت با هوسِ لمس، کشاله‌هایم را مانند راز یک قصه‌ی شبانه»


کشاله‌ها «مانند راز یک قصه‌ی شبانه» دل‌نواز می‌شوند،

حساس‌ترین بستری‌ست که بهارگونه غنچه را لای گل‌برگ‌ها می‌شکوفاند.

شاعر، رازگونه‌گیِ

 «ران‌هایم را باز می‌کنی»

 را به یک قصه‌ی شبانه تشبیه می‌کند

 یعنی چیزی که باید آهسته، در سایه، با صدای نجوامانند 

و با لذتِ طولانی، در گفت‌گوی خاموش تن،

 گوش سپرد.

 این نوازشِ آرامِ انگشت‌ها روی پوستِ داخلیِ ران‌ها، 

دقیقاً همان حرکتی است که ضربان قلب و تنفس را از حالت عادی

 به لذتِ پیشاارگاسم می‌برد.

 فشاری در حرکت انگشتان نیست

 بلکه «کشیده» می‌شوند مثل یک نوارِ مخملی

 که آهسته، روی پوست داخلی ران‌ها بالا و پایین می‌رود. 

سرانگشتانی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شوند

 اما به «غنچه‌ی شوق» نمی‌رسند، 

و لطافت این تاخیر تن را به مرز جنون می‌رساند.

 و خون را به سطح می‌آورد، پوست را داغ و متورم می‌کند، 

و هم‌زمان واژن را در انتظار بوس‌آغوشی

 شکوفا می‌کند. 

  

 نفس‌ها، گرم، مرطوب، نامرئی

«می‌دانند کجا به‌پیچند، کجا پنهان شوند»

اشاره‌ای ظریفی‌ست به تنفسِ گرم

 روی گردن، پشت گوش، زیر بغل، تمشک پستان‌ها،

پشت زانو و بعد پائین‌ گودیِ ناف،

 روی غنچه، در آغوش لب‌ها

بدون تماس مستقیم، فقط با جریان گرمای تن‌نوازِ نفس.


«بیا تاج ستبریِ ساقه‌ات را با نگینیِ غنچه‌ام بیارائیم /

 تو تاج را در آغوش لب‌های درونی‌ام بگذار / 

مروارید شفاف خیسم را به پیشانی‌اش، که تاج‌سر لبانم باشد»


«تاج ستبریِ ساقه» 

 کلاهک متورم و براقِ ساق قد‌کشیده به‌سوی خورشید،

 که رگ‌هایش زیر پوست، نبض می‌زنند. 

«نگینیِ غنچه»

  ورودیِ تنگ و خیس، که آمادهٔ باز شدن است.

 لحظهٔ گذاشتن تاج در آغوش لب‌های درونی، 

یعنی همان فشارِ اولین بوسِ گذار،

 لحظه‌ای که رگ نور، لب‌های درونی را می‌بوسد و آرام کنار می‌زند،

و با دانه‌های مایع برّاق خود، دیواره‌های گرم و تنگ دورش را می‌نوازد. 

«مروارید شفاف روی پیشانی تاج»

 یعنی تاجِ ستبری که با غنچه آراسته می‌شود.

شاعر بدون استفاده از واژه‌های ممنوعه‌ی رایج، 

میان‌تنه‌ی عاشق‌ومعشوق را

 با زیباترین و درعین‌حال جسورانه‌ترین استعاره‌‌های ممکن نشان می‌دهد. 

  «تو تاج را در آغوش لب‌های درونی‌ام بگذار»

  لحظه‌ی ورودِ آهسته و کامل ساقه است.

 «مروارید شفاف خیسم، روی پیشانیِ تاج»

تصویری پورنوگرافیک،

 که به شکلی شاعرانه، لطیف نگه داشته شده‌است.

 فراموش کردنِ «شعر، خودم، تمامم» زیر «فواره‌ی لذت بی‌انتها»

دقیقاً همان لحظه‌ی ارگاسم است که ذهن خاموش می‌شود 

و فقط بدن در بی‌اراده‌گی اوج لذت باقی می‌ماند. 

شاعر  نمی‌گوید «به اوج برسیم»؛ می‌گوید «شکیبایی‌ام را بسنجم»؛

لذت هماغوشی را نه به‌صورت ناگهانی

  بلکه به‌صورت یک موجِ پیوسته و بسیار آهسته ترسیم می‌کند

  بدن عاشق در تمنای تافته‌‌ی سوزان معشوق،

   زیباترین، شهوت‌انگیزترین، لذت رفت‌و‌گذار را با ایستائیِ زمان آشتی می‌دهد.

که تپیدن‌های دلش را

در ساق خوش‌کشیده‌ی معشوق،   

       و باز شدن گل‌برگ‌های مهرزی،

در غنچه‌ی زنبق خود

مانند یک ترانه‌ی

ارگاسم و انزال بنوازند،

و

این اتفاق زیبا را

 در یادگاه همیشه‌های‌شان به‌یادگار داشته‌باشند

که با تنفس دوباره‌ی این لحظه‌ها، 

مانند پرنده‌‌گان،

 در اوج آسمان‌های شادی، پرواز کنند.



«نرم‌سو»

یکی از معدود شعر‌های فارسی معاصر است 

که اروتیسم را نه با شتاب‌زده‌گی و بی‌درنگیِ تن، 

بل‌که با لطیف‌ترین نوعِ 

«شکیبائی» 

در کشاک اوج می‌ریزد.


با مهر 

فرزانه کوهی


شکوفه زیر باران

  شکوفه زیر باران تصویر من در چشمانت  نشان‌گر حقیقتی‌ست انکار ناپذیر راز قلبت را آینه‌ی نگاهت فاش می‌کند که پستان‌هایم را دُور از لبانت،  زم...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته