چشمهسار خواهش
در بستر بیدار-لحظهی من
سلام سپیدهدمان است
که پگاه نام دیگر دوست داشتن توست
در میانهی تنم
چمنی است سرسبز
در آغوش شبنم سحرگاهان
چشمبراه «صبحبخیر» تو
با نسیم گرم نفسهایت
با پیچش نرم بوسههایت
که بر فرازونشیب تنم میلغزند
صبح این سبزینهگی/ روشن میشود
زیباترین سحرگاه جهان
از آنِ من است
اگر پرتو استوار تو را در قاب کوچک دهلیزم
احساس کنم
پرتو خورشیدوار سرکش تو
آتشِ نهان، در نگینِ انگشتر نرمم را
آنچنان شعلهور میکند
که آب را در چشمهسار خواهش
بهرقص آتش میکشانم
تو هم
راز شمشک، در گذر از نور نافم را
ژرفتر از خاطره
با حس ناب در مییابی
رهگذر
https://rehgozer1.blogspot.com/
https://www.facebook.com/didar.didareto
—-***—-
خوانشِ مخملگونهیِ اروتیک
در
«چشمهسارِ خواهش»
در
«چشمهسارِ خواهش»
اولین لحظههای بیداری صبحگاهی عاشق را
در رختخواب بیان میکند.
اما بستر این لحظههای سحرگاه همچو جامِ سرد و گوارا
در نیمهروزِ تابستانیست گرموسوزان،
هم نام است و هم زمان.
انتخابِ این واژه بهعنوانِ [نامِ انسان] نشاندهندهی پیوندِ جدی
میانِ [آغازِ روز] و [معشوق] است؛
که عشق در روندِ زندگی، به اندازهی طلوعِ خورشید، حیاتبخش است.
همانگونه که زیباییهای هستی
خوشبختیِ انسان نیز
یعنی پگاه، معادلِ معشوق است.
شاعر با این بیت، اختراعِ معنا میکند؛
این نه توصیفِ صِرف، که شناسنامهسازیِ حسی است.
عشق، چونان پدیدهای مستقل،
از اوست که بازیِ عشق نام میگیرد
و رمزِ شناساییِ آنها را
هم رابطه را تعریف میکند
و تجربهی یک اتفاقِ زیبا را بهکلام میریزد.
میلِ زنانه و تنخواستههایش
نه بهعنوان شورِ گناهآلود یا اعتراض به اخلاقِ اجتماعی،
دستخوشِ ملامتِ روشنفکران قرار نمیگیرد،
بلکه چون شکفتنِ طبیعیِ پگاهِ تن، بازآفرینی میشود.
بدن در این قطعه، بیانگرِ اعتراض نیست،
بلکه لباسهای زیرینش را به نسیمِ سحرگاهان میسپارد؛
تا آگاهانه، آرام و عریان برای گرفتنِ آفتاب،
زیباترین بستر برای عاشقانههاست؛
بسانِ آخرین ستارهی بامداد،
در آغوشِ شبنمِ سحرگاهان
چشمبهراهِ ، صبحبخیرِ،
تو»
تصویرِ [چمن] و [شبنم] حسّی نرمآغوشی برای نوازش است؛
صحنهسازیِ نرمیِ نگاه
و آن نه مالکانه،
تصویریست از طراوتِ تپّهی مخملگونهی پایینِ ناف؛
که در پیچِ هر تار مویش،
شیاری بر نرمحلقهی خواهش،
که نیازِ شگرفِ تازهگیهای نرمنوازیِ معشوق را
و نوازشهای دلبَریِ او را راه مینماید
تا لذتِ یک عشقبازیِ کامل.
حسِ تازهگی و لطافتِ بیداری را تقویت میکند؛
در آهستهخیزیِ بهاریِ ساقه
و آمادهگیِ قلم برای نقاشیِ اندامش،
آنچنان که دلخواهِ اوست.
که با ،نسیمِ شیرین نفسها و ،پیچاب نرم بوسهها،
تضادِ حسی ایجاد میکند؛
بازیِ نمناکِ تاب ملایم لب با دمای گداختهگیِ نفس.
ترکیبیست از انتظارِ عاشقانه و مؤدبانهترین شکلِ نزدیکی؛
نه التماس است و نه یادآوریِ خشن،
بلکه انتظارِ لبخندِ بامدادی
انتظاری که رنگِ هوسِ آغوشبهمی میگیرد
و رقصِ زیباییهای بدن را به موزیکِ چشمنوازی کوک میکند.
بلکه بدن را با ریتمِ تازهگیهایش مینویسد.
«زن باید با بدنش بنویسد، همانگونه که میزاید.»
و بهقولِ آدریَن ریچ:
«بدنم تابلوییست از عشقی، که خودم نقاشی میکنم.»
گرمای سرانگشتانم میتواند دنیا را نوازش دهد.
که بر فراز و نشیبِ تنم میلغزند»
،پیچشِ نرمِ بوسههایت،
لغزندگیِ بوسهها استعارهایست
که گرمای بوسهیِ معشوق، در غنچهیِ خواهش،
.بوسهای تمنامند و نوازشگونه/ برای گرفتن و دادن
که بهاستقبالِ نگاهِ معشوق میآید؛
از جمله، آرمیدنِ اغواگرانهی دو پرندهی ظریف،
و نغمهی خیسِ لبانی که برای چیدنِ تمشکهای وحشی،
صبح را به لرزشی شیرین بدل میکند.
چون رازونیازِ تنانه است؛
با اینحال، خود همچنان خواهانِ پذیرشِ کامدهی است.
هوسهایش را ارج میگذارد
و سیریِ آنها را نیز دوست میدارد؛
چرا؟
تعادلِ ظریف قدرت، میان دادن و گرفتن حفظ میشود.
از آنِ من است / اگر پرتوِ استوارِ تو را
«زیباترین سحرگاهِ جهان
از آنِ من است»
زبانِ مالکانهی [از آنِ من است]
الهامیست از کلامِ
(پنجره، فکر، هوا، عشق،
زمین مالِ من است)
این مالکیت، نه در معنای تصاحبِ معشوق،
که احساسِ شادی از کشفِ لذتِ ویژهی خویش است؛
تجربهی درکِ لذتی منحصر بهفرد.
با پندارِ شایستهگیِ معشوق،
تقسیم با او یا پیشکش او کند،
بر تمرکز و محدودیت تأکید دارد؛
پرتوِ تو زمانی تبدیل به اوجِ شعله میشود
که در سایهزارِ درونِ دهلیزِ تنگِ من قرار گیرد.
استفاده از [اگر] ـِ شرطی ـ انتظارِ
و احساسِ یگانگیِ «من» و«تو» را آشکار میکند؛
که کلیدِ روشناییِ دهلیز اوست.
آتشِ نهان، در نگینِ انگشترِ نرمم را
[سرکش]
و الهامِ لرز در گوشهی شبنم است.
[نگینِ انگشترِ نرمم]
ترکیبی از لطافتِ بدن
نمادِ تعلقسپاریِ عاشقانه است.
نور و لرزِ گرما را در نگینِ نرم انگشتر میافروزد
[آتشِ نهان]
نشانگرِ شوقِ طوفانِ لحظهی اوجِ مشترک است.
پارادوکسِ آبوآتش:
یگانگیِ دوگانهی اوجِ عاشقومعشوق،
در گوشهی خلوتِ دلتنگی.
آبِ چشمهسار
به رقصِ آتش کشیده میشود؛
تلاقی عاشقانهی دو تنکامهگیست.
این تبدیل نه نابودی، که پیوندِ دو عنصرِ متضاد است
آتش از درون،
در آمیختنِ غنچه با ساقه، در سایهزارِ پنهانِ شبنم.
همآمیزیِ آبوآتش در دایرهی پنهان،
رگآبِ خواهش بهرقصِ آتش دعوت میشود
مانندِ پیوند دو موج، در دلِ دریا.
و آتش را به آبِ معشوق میکشد
تا شوقِ سوزانی را که با تمامِ تن ودل میخواست،
با فورانِ رگکردهپیچاب محبوب، فرونشاند.
«وقتی لبانت را بر گونهام گذاشتی،
من حس کردم که در آتشِ زلالی میسوزم.»
فعلی قوی و فعال است؛
عاشق، انجامدهنده است
او آتش و آب را در کنشِ ارادی خود درمیآمیزد.
نشانهی قدرتِ خلاقانهی عاشق،
در اوجِ سرعتِ بیوزنیِ عشق؛
و فعلِ کنشیِ [میکشانم] این استقلال را تقویت میکند.
واژهای روشنِ اروتیک است،
اما در ترکیب با
صراحتِ میل را میپوشاند و شاعرانهترش میکند.
ژرفتر از خاطره / با حسِ ناب درمییابی»
همسوی تمنّای خویش را به درکِ حسیِ مشترک فرا میخواند.
«رازِ شمشک» و «گذر از نورِ نافم»
ترکیبی از ناگهانی، نور، و لرز مرکزِ میانیِ تن است.
ناف
[گذر از نورِ ناف]
یعنی تجربهی عبورِ آذرخش از مرکزِ وجود
اتفاقی که امان به لحظه نمیدهد؛
بند نشدنِ پلک بر پلک.
تجربهای زندهتر از یاد،
که مانند بارانِ بهاران، باهم میبارند
در پرچینِ خیسِ آغوشِ مهر.
فهم، نه با عقل،
که با درهمآمیختهگیِ حسی و لمسِ لحظه ممکن است.
چشمهسارِ خواهش
در سنتِ جهانیِ اروتیسمِ زنانهی آگاه، جای میگیرد؛
جایی میانِ
و
نگاهم در تنانهگیِ قطعه،
کلیدها را جستوجو کرد—نه قفلها را.
مخمل معمار
این چشمهسار، در جویبارِ هوسهای تنانهگی جاری میشود؛
[پگاه]
در سلامِ سپیدهدم روشن میشود،
در دلبَری و دلدادگی نمود پیدا میکند.
«نامِ دیگرِ دوستداشتنِ توست»
نامی دارد و آن «پگاه» است.
در چشمهسارِ خواهش،
عاشق راهورَسمِ لذتستانی و لذتسپاری را میداند؛
به شیوهی خاصِ خود، زیباییهای اندامش را کشف میکند
به آشنایانِ این رازورمز نشان میدهد.
به دستِ اوست که مرزهای همآغوشی شکل مییابد
اوست که بستر عشقبازی را با گلآرائیِ اندامش میچیند
او، طنینِ دادن و گرفتن را تنظیم میکند
برای اوجِ لذتِ خویش، در پیِ معشوق میرود
ولی پروازِ او را نیز خودش میسازد.
شاعر در این قطعهی کوتاه،
و هم زبانِ سپهری را به قلمروِ تن میبَرَد؛
برای نخستینبار در ادبیاتِ شعرِ فارسی،
لحظهها را بشمارد.
در جستوجوی شادیِ معشوق،
بهدیدارِ خورشید، لحظه میشمارد.
«در میانهیِ تنم / چمنیست سرسبز
بدن را به زیباییِ طبیعت بدل میکند؛
که دعوت بهاشتیاقِ لطیفِ دلتنگی میکند،
که دلسپردهگیِ پنهان در گرمراهِ اوجِ زنانه است.
[چمنِ سرسبز]
نسیمیست از جویبارِ پنهان در لای دو گلبرگ،
احساس میکند
«شبنم و سحرگاهان»
شبنم، نمادِ تماسِ نرم و خنکی است
چشمبهراهِ ،صبحبخیر، تو
/ تماسِ لطیفِ آغازِ عشقبازیِ سحرگاهیست.
یعنی شاعر نه فقط دربارهی بدن،
چنانکه هلن سیکسو میگوید:
«با نسیمِ گرمِ نفسهایت / با پیچشِ نرمِ بوسههایت
،نسیمِ گرمِ نفسهایت، به حسِ بویایی و دما میپردازد؛
حرکت و جهت دارد.
یعنی حساسترین نقطهیِ عاشق جا میماند؛
ترکیبِ [فراز و نشیب] تن را چون چشماندازی نشان میدهد
آرام بر سینهی عاشق،
در شکیبِ گرمایی که از دستان محبوب خواهد وزید،
تکرارِ «با... با...»
معشوق را عاملِ فعالِ لذتستانی میخواهد،
چون سیریِ میل، کامخواهیاش را بیشتر میافزاید.
«صبح این سبزینهگی روشن میشود /
زیباترین سحرگاهِ جهان
در قابِ کوچکِ دهلیزم احساس کنم»
تمنا و آغوشنوازیِ معشوق،
جهانِ درونیِ عاشق را روشن میکند.
میخواهد درکِ این اتفاقِ مهربان را
اما نمیداند چگونه.
«قابِ کوچکِ دهلیزم»
بیرونِ معشوق را در درونِ خود دارد
«پرتوِ خورشیدوارِ سرکشِ تو
آنچنان شعلهور میکند»
[پرتو]
نمادِ انرژیِ قوی و مستقیم؛
افزودهی بیبندوباریِ رگِ نور در گوشهی مشکینِ مهتاب،
و غنچهی نرمحلقهی حساسِ ارگاسم؛
پرتوی خورشیدوارِ سرکشِ
شورِ پنهانی که میانِ عاشقومعشوق شعلهور میشود؛
«که آب را در چشمهسارِ خواهش / به رقصِ آتش میکشانم»
مصرعی مهم در پیوندِ اروتیکِ متن است؛
[نمادِ روانیِ میل]
و موجِ دانههای باران از بیرون؛
که اوجِ خوشهچینی را میسازد؛
تندیس هوس را تمامقَد در آتشِ تمنای خود میرقصاند
چنانکه آنا آخماتووا میگوید:
«میکشانم»
هنگامی که تنخواستههایش با محبوب درمیآمیزند،
«خواهش»
«چشمهسار»
«تو هم / رازِ شمشک، در گذر از نورِ نافم را
[تو هم]
نقطهی نیروبخشِ جنسی و نمادِ تلاقیِ درون با بیرون.
«ژرفتر از خاطره»
«با حسِ ناب درمییابی»
جمعبندی
«بدنِ اسطورهایِ زن»
«بدنِ خودآگاهِ زنِ معاصر».
***
در رختخواب بیان میکند.
اما بستر این لحظههای سحرگاه همچو جامِ سرد و گوارا
در نیمهروزِ تابستانیست گرموسوزان،
هم نام است و هم زمان.
انتخابِ این واژه بهعنوانِ [نامِ انسان] نشاندهندهی پیوندِ جدی
میانِ [آغازِ روز] و [معشوق] است؛
که عشق در روندِ زندگی، به اندازهی طلوعِ خورشید، حیاتبخش است.
همانگونه که زیباییهای هستی
خوشبختیِ انسان نیز
یعنی پگاه، معادلِ معشوق است.
شاعر با این بیت، اختراعِ معنا میکند؛
این نه توصیفِ صِرف، که شناسنامهسازیِ حسی است.
عشق، چونان پدیدهای مستقل،
از اوست که بازیِ عشق نام میگیرد
و رمزِ شناساییِ آنها را
هم رابطه را تعریف میکند
و تجربهی یک اتفاقِ زیبا را بهکلام میریزد.
میلِ زنانه و تنخواستههایش
نه بهعنوان شورِ گناهآلود یا اعتراض به اخلاقِ اجتماعی،
دستخوشِ ملامتِ روشنفکران قرار نمیگیرد،
بلکه چون شکفتنِ طبیعیِ پگاهِ تن، بازآفرینی میشود.
بدن در این قطعه، بیانگرِ اعتراض نیست،
بلکه لباسهای زیرینش را به نسیمِ سحرگاهان میسپارد؛
تا آگاهانه، آرام و عریان برای گرفتنِ آفتاب،
زیباترین بستر برای عاشقانههاست؛
بسانِ آخرین ستارهی بامداد،
در آغوشِ شبنمِ سحرگاهان
چشمبهراهِ ، صبحبخیرِ،
تو»
تصویرِ [چمن] و [شبنم] حسّی نرمآغوشی برای نوازش است؛
صحنهسازیِ نرمیِ نگاه
و آن نه مالکانه،
تصویریست از طراوتِ تپّهی مخملگونهی پایینِ ناف؛
که در پیچِ هر تار مویش،
شیاری بر نرمحلقهی خواهش،
که نیازِ شگرفِ تازهگیهای نرمنوازیِ معشوق را
و نوازشهای دلبَریِ او را راه مینماید
تا لذتِ یک عشقبازیِ کامل.
حسِ تازهگی و لطافتِ بیداری را تقویت میکند؛
در آهستهخیزیِ بهاریِ ساقه
و آمادهگیِ قلم برای نقاشیِ اندامش،
آنچنان که دلخواهِ اوست.
که با ،نسیمِ شیرین نفسها و ،پیچاب نرم بوسهها،
تضادِ حسی ایجاد میکند؛
بازیِ نمناکِ تاب ملایم لب با دمای گداختهگیِ نفس.
ترکیبیست از انتظارِ عاشقانه و مؤدبانهترین شکلِ نزدیکی؛
نه التماس است و نه یادآوریِ خشن،
بلکه انتظارِ لبخندِ بامدادی
انتظاری که رنگِ هوسِ آغوشبهمی میگیرد
و رقصِ زیباییهای بدن را به موزیکِ چشمنوازی کوک میکند.
بلکه بدن را با ریتمِ تازهگیهایش مینویسد.
«زن باید با بدنش بنویسد، همانگونه که میزاید.»
و بهقولِ آدریَن ریچ:
«بدنم تابلوییست از عشقی، که خودم نقاشی میکنم.»
گرمای سرانگشتانم میتواند دنیا را نوازش دهد.
که بر فراز و نشیبِ تنم میلغزند»
،پیچشِ نرمِ بوسههایت،
لغزندگیِ بوسهها استعارهایست
که گرمای بوسهیِ معشوق، در غنچهیِ خواهش،
.بوسهای تمنامند و نوازشگونه/ برای گرفتن و دادن
که بهاستقبالِ نگاهِ معشوق میآید؛
از جمله، آرمیدنِ اغواگرانهی دو پرندهی ظریف،
و نغمهی خیسِ لبانی که برای چیدنِ تمشکهای وحشی،
صبح را به لرزشی شیرین بدل میکند.
چون رازونیازِ تنانه است؛
با اینحال، خود همچنان خواهانِ پذیرشِ کامدهی است.
هوسهایش را ارج میگذارد
و سیریِ آنها را نیز دوست میدارد؛
چرا؟
تعادلِ ظریف قدرت، میان دادن و گرفتن حفظ میشود.
از آنِ من است / اگر پرتوِ استوارِ تو را
«زیباترین سحرگاهِ جهان
از آنِ من است»
زبانِ مالکانهی [از آنِ من است]
الهامیست از کلامِ
(پنجره، فکر، هوا، عشق،
زمین مالِ من است)
این مالکیت، نه در معنای تصاحبِ معشوق،
که احساسِ شادی از کشفِ لذتِ ویژهی خویش است؛
تجربهی درکِ لذتی منحصر بهفرد.
با پندارِ شایستهگیِ معشوق،
تقسیم با او یا پیشکش او کند،
بر تمرکز و محدودیت تأکید دارد؛
پرتوِ تو زمانی تبدیل به اوجِ شعله میشود
که در سایهزارِ درونِ دهلیزِ تنگِ من قرار گیرد.
استفاده از [اگر] ـِ شرطی ـ انتظارِ
و احساسِ یگانگیِ «من» و«تو» را آشکار میکند؛
که کلیدِ روشناییِ دهلیز اوست.
آتشِ نهان، در نگینِ انگشترِ نرمم را
[سرکش]
و الهامِ لرز در گوشهی شبنم است.
[نگینِ انگشترِ نرمم]
ترکیبی از لطافتِ بدن
نمادِ تعلقسپاریِ عاشقانه است.
نور و لرزِ گرما را در نگینِ نرم انگشتر میافروزد
[آتشِ نهان]
نشانگرِ شوقِ طوفانِ لحظهی اوجِ مشترک است.
پارادوکسِ آبوآتش:
یگانگیِ دوگانهی اوجِ عاشقومعشوق،
در گوشهی خلوتِ دلتنگی.
آبِ چشمهسار
به رقصِ آتش کشیده میشود؛
تلاقی عاشقانهی دو تنکامهگیست.
این تبدیل نه نابودی، که پیوندِ دو عنصرِ متضاد است
آتش از درون،
در آمیختنِ غنچه با ساقه، در سایهزارِ پنهانِ شبنم.
همآمیزیِ آبوآتش در دایرهی پنهان،
رگآبِ خواهش بهرقصِ آتش دعوت میشود
مانندِ پیوند دو موج، در دلِ دریا.
و آتش را به آبِ معشوق میکشد
تا شوقِ سوزانی را که با تمامِ تن ودل میخواست،
با فورانِ رگکردهپیچاب محبوب، فرونشاند.
«وقتی لبانت را بر گونهام گذاشتی،
من حس کردم که در آتشِ زلالی میسوزم.»
فعلی قوی و فعال است؛
عاشق، انجامدهنده است
او آتش و آب را در کنشِ ارادی خود درمیآمیزد.
نشانهی قدرتِ خلاقانهی عاشق،
در اوجِ سرعتِ بیوزنیِ عشق؛
و فعلِ کنشیِ [میکشانم] این استقلال را تقویت میکند.
واژهای روشنِ اروتیک است،
اما در ترکیب با
صراحتِ میل را میپوشاند و شاعرانهترش میکند.
ژرفتر از خاطره / با حسِ ناب درمییابی»
همسوی تمنّای خویش را به درکِ حسیِ مشترک فرا میخواند.
«رازِ شمشک» و «گذر از نورِ نافم»
ترکیبی از ناگهانی، نور، و لرز مرکزِ میانیِ تن است.
ناف
[گذر از نورِ ناف]
یعنی تجربهی عبورِ آذرخش از مرکزِ وجود
اتفاقی که امان به لحظه نمیدهد؛
بند نشدنِ پلک بر پلک.
تجربهای زندهتر از یاد،
که مانند بارانِ بهاران، باهم میبارند
در پرچینِ خیسِ آغوشِ مهر.
فهم، نه با عقل،
که با درهمآمیختهگیِ حسی و لمسِ لحظه ممکن است.
چشمهسارِ خواهش
در سنتِ جهانیِ اروتیسمِ زنانهی آگاه، جای میگیرد؛
جایی میانِ
و
نگاهم در تنانهگیِ قطعه،
کلیدها را جستوجو کرد—نه قفلها را.
مخمل معمار
این چشمهسار، در جویبارِ هوسهای تنانهگی جاری میشود؛
[پگاه]
در سلامِ سپیدهدم روشن میشود،
در دلبَری و دلدادگی نمود پیدا میکند.
«نامِ دیگرِ دوستداشتنِ توست»
نامی دارد و آن «پگاه» است.
در چشمهسارِ خواهش،
عاشق راهورَسمِ لذتستانی و لذتسپاری را میداند؛
به شیوهی خاصِ خود، زیباییهای اندامش را کشف میکند
به آشنایانِ این رازورمز نشان میدهد.
به دستِ اوست که مرزهای همآغوشی شکل مییابد
اوست که بستر عشقبازی را با گلآرائیِ اندامش میچیند
او، طنینِ دادن و گرفتن را تنظیم میکند
برای اوجِ لذتِ خویش، در پیِ معشوق میرود
ولی پروازِ او را نیز خودش میسازد.
شاعر در این قطعهی کوتاه،
و هم زبانِ سپهری را به قلمروِ تن میبَرَد؛
برای نخستینبار در ادبیاتِ شعرِ فارسی،
لحظهها را بشمارد.
در جستوجوی شادیِ معشوق،
بهدیدارِ خورشید، لحظه میشمارد.
«در میانهیِ تنم / چمنیست سرسبز
بدن را به زیباییِ طبیعت بدل میکند؛
که دعوت بهاشتیاقِ لطیفِ دلتنگی میکند،
که دلسپردهگیِ پنهان در گرمراهِ اوجِ زنانه است.
[چمنِ سرسبز]
نسیمیست از جویبارِ پنهان در لای دو گلبرگ،
احساس میکند
«شبنم و سحرگاهان»
شبنم، نمادِ تماسِ نرم و خنکی است
چشمبهراهِ ،صبحبخیر، تو
/ تماسِ لطیفِ آغازِ عشقبازیِ سحرگاهیست.
یعنی شاعر نه فقط دربارهی بدن،
چنانکه هلن سیکسو میگوید:
«با نسیمِ گرمِ نفسهایت / با پیچشِ نرمِ بوسههایت
،نسیمِ گرمِ نفسهایت، به حسِ بویایی و دما میپردازد؛
حرکت و جهت دارد.
یعنی حساسترین نقطهیِ عاشق جا میماند؛
ترکیبِ [فراز و نشیب] تن را چون چشماندازی نشان میدهد
آرام بر سینهی عاشق،
در شکیبِ گرمایی که از دستان محبوب خواهد وزید،
تکرارِ «با... با...»
معشوق را عاملِ فعالِ لذتستانی میخواهد،
چون سیریِ میل، کامخواهیاش را بیشتر میافزاید.
«صبح این سبزینهگی روشن میشود /
زیباترین سحرگاهِ جهان
در قابِ کوچکِ دهلیزم احساس کنم»
تمنا و آغوشنوازیِ معشوق،
جهانِ درونیِ عاشق را روشن میکند.
میخواهد درکِ این اتفاقِ مهربان را
اما نمیداند چگونه.
«قابِ کوچکِ دهلیزم»
بیرونِ معشوق را در درونِ خود دارد
«پرتوِ خورشیدوارِ سرکشِ تو
آنچنان شعلهور میکند»
[پرتو]
نمادِ انرژیِ قوی و مستقیم؛
افزودهی بیبندوباریِ رگِ نور در گوشهی مشکینِ مهتاب،
و غنچهی نرمحلقهی حساسِ ارگاسم؛
پرتوی خورشیدوارِ سرکشِ
شورِ پنهانی که میانِ عاشقومعشوق شعلهور میشود؛
«که آب را در چشمهسارِ خواهش / به رقصِ آتش میکشانم»
مصرعی مهم در پیوندِ اروتیکِ متن است؛
[نمادِ روانیِ میل]
و موجِ دانههای باران از بیرون؛
که اوجِ خوشهچینی را میسازد؛
تندیس هوس را تمامقَد در آتشِ تمنای خود میرقصاند
چنانکه آنا آخماتووا میگوید:
«میکشانم»
هنگامی که تنخواستههایش با محبوب درمیآمیزند،
«خواهش»
«چشمهسار»
«تو هم / رازِ شمشک، در گذر از نورِ نافم را
[تو هم]
نقطهی نیروبخشِ جنسی و نمادِ تلاقیِ درون با بیرون.
«ژرفتر از خاطره»
«با حسِ ناب درمییابی»
جمعبندی
«بدنِ اسطورهایِ زن»
«بدنِ خودآگاهِ زنِ معاصر».
***
من از آبتنی کردن در چشمهسارِ خواهش،
نگاهم در تنانهگیِ قطعه،
کلیدها را جستوجو کرد-نه قفلها را.
با صمیمانهترین علاقه،
مخمل معمار
