۱۴۰۵ شهریور ۲۶, پنجشنبه

رهائی از واژه

رهائی از واژه


غریزه‌‌هایم 

عاشق شبانه-رویاهای من‌اند،

سرشار از تو.


شباهنگام، 

که طعم تمشک پستان‌هایم را

با مخملین پُرز زبانت می‌نوشی.


پِسته،

رویای گُشودنِ لبانش را

در هم‌آغوشیِ ساقه می‌بیند.


ترا در خودم می‌خواهم،

در مثلث کوچکم،

تا فرو بریزد دوگانه‌گیِ من و‌ تو….


به‌ ساحلی در آغوش یگانه‌گی می‌رسیم،

غنچه‌‌ام باز می‌شود،

قلب پسته شادمانه می‌تپد.


از واژه رهایم کن،

در دایره‌ی ران‌هایم

در زلال بازوانت

فراترم ببر،

آن‌جا که نبض گفتار از تپش بازماند.


به خلوت‌کده‌ی باران،

تا اوج جیغ‌‌هایم،

پشت پرده‌ی بکارتِ نداشته‌‌ام،

به تکرار حروف اسم کوچک‌ات،

با من بمان.


لحظه‌ی بی‌زمانیِ جاری شدن است…

بیا!


رهگذر


https://rehgozer1.blogspot.com/2025/07/blog-post_99.html


https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید


==**==


رهائی از واژه

در نگاه

داملا کلیم‌چی


عنوان «رهایی از واژه» انتخاب هوشمندانه‌ای است؛

قطعه، اثری پر از نمادگرایی و گذر از مرزهای کلام است؛ 

فضایی آمیخته با حس زنانه‌گی و در عین حال فلسفی دارد 

که می‌خواهد احساس را از محدودیت کلمات آزاد کند.

درنگی را آماده می‌کند که برای شناخت ظرافت و زلالیِ غریزه، نیاز است.


قطعه

 بیان‌گر عریانی حس‌های تنانه‌ی عاشقانه است.

برای من در هر دوباره‌خوانی، طنین تازه‌ای،

در خلوت ذهن‌ام ایجاد می‌کند.

تن عاشق در ظرافتِ زیبایی‌شناختی به تصویر کشیده می‌شود.

  قصه‌ی گذر از کلام و رسیدن به احساسِ فراتر از واژه، 

در هم‌آغوشی‌ست. 


غریزه‌‌هایم 

عاشق شبانه-رویاهای من‌اند،

سرشار از تو.


عاشق،

مرز میان غریزه و رویا را برمی‌دارد. 

 رویا‌هایش بر مدار لطافتِ «غریزه» می‌چرخند. 

غریزه، در جریان قلب او، رازدار رویاهاست

زیباترین رقص‌هایش را در عشق‌بازی با لب‌خند غریزه‌، اجرا می‌کند

پِی‌رو خواستِ درک شدن

 و خواسته‌شدن است.


«شبانه-رویاهای سرشار از تو» 

نشان‌دهنده دل‌سپاریِ عاشقانه‌ای‌ست

 که به تسخیر خیال عاشق درآمده، 

و به اوج لذت‌های نا آشنای درون او پرواز می‌کند

در سایه‌روشن فروغ شامگاهی

غریزه‌ی تن‌خواهی را به سوی سحرگاهان یگانه‌شدن،

 با معشوق پِی می‌گیرد. 


شباهنگام، 

که طعم تمشک پستان‌هایم را

با مخملین پُرز زبانت می‌نوشی.


حس‌آمیزیِ طعم‌، فضای قطعه را بهارانه می‌کند 

«تمشک پستان‌ها» 

استعاره‌ای است

 از طراوت طبیعی، سرخیِ آمیخته با تیره‌گی و شیرینیِ آمیخته با کمی ترشیِ وحشی،

که تشنه‌گی معشوق را در نیمه‌راه هم‌آغوشی فرو نمی‌نشاند.


 «مخملین‌پُرز زبان»

حسّی که برجسته‌گی‌های ریز زبان،

در رابطه‌ی مستقیم با ضربان قلب دارد

و بوسه‌لیسی را تماشائی‌‌تر می‌کند.


لب‌نوازی با وزشِ شیرین نفس‌های معشوق،

پستان‌های سرشار از کام‌خواهیِ عاشق را

 به طبیعتِ گرمای نرم‌تابستانِ آغوش،

  پیوند می‌دهد.

آگاهی کاملی از جزئیاتِ این لذت را باز می‌گوید

 که سراسر اندام عاشق را دگرگون می‌کند.


 «نوشیدن»

  ناسیرابی پنهان معشوق را در آشکاره‌گیِ واژه، می‌گوید

 تشنه‌گی سوزانی که آرزوی نر‌م‌آبی را می‌کند

 که اوجِ ارگاسم عاشق، 

شبنم‌گونه، لای کاس‌برگ‌های غنچه نشان خواهد داد  


پِسته،

رویای گُشودنِ لبانش را

در هم‌آغوشیِ ساقه می‌بیند.


 «پسته» 

استعاره‌ی آن نقطه‌ی پنهان و مرواریدگونه‌ی تن است.

تصویر

«گشوده‌شدنِ لبانش در هم‌آغوشیِساقه»

کشفی بِکر و نمادین‌شاهکار قطعه است

 پسته با پوسته‌‌ی نرم بهارانه، 

درون‌مایه‌ای خندان از شرم میانه‌ی ران‌هاست.

در انتظار لرز نوازش‌های تازه و تدارک‌ ندیده است. 


رویای «گشودن لبانش»

 همان شکفتن و رهایی از تنهایی است

که با یگانه‌گی معشوق در تپش‌های اوج، آرامشِ بی‌همانندی خواهد یافت. 


«هم‌آغوشی ساقه»

 استعاره از متصل بودن به ریشه، تکیه‌گاه و الف قامت مردانه‌ی معشوق است

 که لب‌گشائی پسته را در نرم‌نگاه خود دارد.

شهوت‌‌برانگیزی را با سراسر قلبش تماشا می‌کند و می‌بیند

و افسون‌گری را در زنانه‌گی عاشق تنفس می کند


ترا در خودم می‌خواهم،

در مثلث کوچکم،

تا فرو بریزد دوگانه‌گیِ من و‌ تو….


عاشق

 در هوس هم‌آغوشی رویای یگانه‌گی می‌بیند 

تمنّا از «نزدیکی» به یگانگی می‌رسد

  نمی‌خواهد فقط به معشوق نزدیک شود؛ 

می‌خواهد فاصله‌ی میان «من» و «تو» از اساس از بین برود.

همه‌ی احساساتش تبدیل به تمنای عشق‌بازی و تن‌سپاری

 به دل‌دار است

هوس‌های بهاری معشوق نیز،

سرچشمه‌ی لای ران‌هایش را جاری می‌کند.


 «مثلث کوچک» 

استعاره‌ی جسورانه به رازآلودترین نقطه‌ی بدن عاشق، شکاف میانه‌ی ران‌هاست. 

عاشق 

 نشانه‌ها‌، زیبائی‌ها و شادی‌های اندام خودش را کشف می‌کند

و خواهانِ ما شدنِ«من» و «تو» است

 تلاشی فلسفی، برای پایان دادن به رنجِ جداافتادگی است

حسّی را در تنگنای آن مثلث می‌زیَند که واژه، توان گفتنش را ندارد


به‌ ساحلی در آغوش یگانه‌گی می‌رسیم،

غنچه‌‌ام باز می‌شود،

قلب پسته شادمانه می‌تپد.


هم‌آغوشیِ ساحل با دریا را می‌شناسند

صدای یگانه‌گیِ عشق و هوس را از ژرف‌ترین نقطه‌های وجود می‌شنوند

 ساحل، محل ملاقات دو جهان است

خشکی و آب

و زیباترین لحظه‌ی دریا، بودنِ در آغوش ساحل است

 «درست مانند «من» و «تو

در این یگانگی«غنچه» لب می‌گشاید

«پسته»

 در رویای گشودن 

 به جذبِ گشوده‌گی می‌رسد


 «تپش قلب پسته»

 استعاره‌ای فوق‌العاده از اوج‌گیری شهوت و نزدیکی ارگاسم است.

هم‌کناریِ غنچه و شاخه را در کرانه‌های اندام‌شان فراتر از هر خواستنی، می‌خواهند.

لحظه‌های لذت‌دهی و لذت‌ستانی فرا می‌رسد.

 

از واژه رهایم کن،

در دایره‌ی ران‌هایم

در زلال بازوانت

فراترم ببر،

آن‌جا که نبض گفتار از تپش بازماند.


جان‌مایه‌ی شعر

 (رهایی از واژه) است. 

انسان در دایره‌ی زبان، 

ناتوان از بیان لذت و شهوت در اوج لحظه‌ی عشق‌بازی می‌شود.

 و آرزو می‌کند برای لحظه‌ای

 از توضیح‌دادن، تعریف‌کردن و نام‌گذاریِ رها شود

 فقط شگفت‌انگیزی لحظه را در ایستائیِ اکنون نگه‌دارد.


 «ایستادن نبض گفتار»

 استعاره از عدم دخالت عقل، در برابر گسست دوگانه‌گی و ترکیدن ابر،

در تنگ آسمان شیرینِ لذت است؛ 

همان‌جا که حسّ در سکوت زبان، پرواز می‌کند.


«دایره ران‌ها»

 نمادِ کهن‌الگوی تمامیتیِ محصور کننده و امنیت‌بخش

که مانند نسیمی دور کمر معشوق حلقه می‌زند

و تمنّایِ تن‌سپاری معشوق در نرم‌فشار این دایره‌، به اراده‌ی محبوب وابسته است

که خود را درون عاشق احساس کند، به‌بیند و درک کند.


«زلال بازوان»

معشوق با آهسته‌گی اغواگرانه، که آب‌از‌آب تکان نخورد

بازوانش را زیر بغل‌های عاشق عبور می‌دهد

که گونه‌هایش در گرمای لای پستان‌های عاشق آرام بگیرد.

و آغوشانه ستایشی به آرزوهایش نشان دهد.


به خلوت‌کده‌ی باران،

تا اوج جیغ‌‌هایم،

پشت پرده‌ی بکارتِ نداشته‌‌ام،

به تکرار حروف اسم کوچک‌ات،

با من بمان.


«پرده‌ی بکارتِ نداشته‌ام»

 از نظر ادبی بسیار قابل تامل است. 

چون عاشق چیزی را که قرار بوده «پرده» باشد،

 از اساس نفی می‌کند و تعاریف تحمیلی را نمی‌پذیرد.

نقد ساختار شکنانه‌ای به سنت‌ها و تابوهای دست‌پاگیر تاریخی می‌کند

این نشان دهنده‌ی رهایی زن از مفهومی‌ست که دیگران برای بدن او ساخته‌اند.

سنگ هوا را نمی‌شناسد

سنّت‌های کهن محکوم به شکست‌اند

عاشق نشان می‌دهد که تنِ او عریان و آزاد است

و پنهان داشتِ دل‌خواسته‌هایش را منصفانه نمی‌داند. 

 

«خلوت‌کده باران» 

استعاره‌ی همان نقطه‌ی راز آلودی است

 که ارگاسم را با دانه‌هایِ ریزباران در آسمان استوانه‌ی درون عاشق نشان می‌دهد.


   «تکرار حروف اسم کوچک»

استعاره از زمزمه‌ی عاشقانه و نهایی‌ترین شکلِ صمیمیت،

در بی‌وزنی عشق است

گوئی واژه از اوج ارگاسم می‌ترسد

حروف شجاع ترند که در هر حرف، 

هزاران واژه را نوعی سرمستی را،

در خود پنهان دارند.

شکفتن آذرخش در شب تن و طوفان نرمی که آغوش را دربر می‌گیرد.

 

لحظه‌ی بی‌زمانیِ جاری شدن است…

بیا!


«بی‌زمانی»

فراسوی ابعاد زمان و مکان،

نشان‌دهنده جاودانه‌گیِ لحظه، در اوج کامیابی است،

که آبستن زیباترین پگاه و آب‌و‌آینه‌ی همیشه‌های‌شان خواهد شد.

  «بیا!» 

خواهشی‌ست سرشار از اشتیاق،

و صدائی‌ست بدون واژه،

 آرزوی حلقه‌ی عشق‌بازی، 

معشوق را به هم‌گرمائی، هم‌زمانیِ آغوشانه‌ی اوج فرا می‌خواند

که معشوق نیاز شنیدنش را دارد

که نفس‌های سحرگاهان را ببوسد

گرمای استثنائیِ لحظه،

رهایی، در لذت اوج،

 با آرامش، در لذت فرود را 

به خواننده واگذارد.


**=**

سرانجام سخن

اگر قطعه را به‌عنوان رهاییِ تن از سلطه‌ی زبان بخوانیم، 

هسته‌ی اروتیک وعاطفی‌اش بسیار روشن‌تر می‌شود. 

شعر از «واژه» شروع می‌کند و به جایی می‌رسد 

 که تنانه‌گی و یگانه‌گی جای گفتار را می‌گیرند.


اگر بخواهم  دریافت‌ام را با پرهیز از طول کلام

 در چند جمله‌ی کوتاه بیان کنم

چنین خواهد شد

قطعه هم‌زمان که بیان‌گر یک عشق‌بازی لطیف و دل‌بخواه است

میل به برداشتنِ فاصله‌ها دارد

 فاصله‌ی میان تن و خویشتن

 من و تو

غریزه و رویا

و سرانجام واژه و سکوت


شعر هم در همان بستر حرکت می‌کند

پسته‌ی لب‌بسته و رؤیا

 میل و تن

گشودگی و یگانه‌گی 

خاموشی و زبان

و همین مسیر، به نظر من نقطه‌ی قوت قطعه است


به هر بهانه‌ای که باشد

رنگین‌کمان آسمان‌تان را پررنگ‌تر آرزو می‌کنم


داملا کلیم‌چی


رهائی از واژه

رهائی از واژه غریزه‌‌هایم  عاشق شبانه-رویاهای من‌اند، سرشار از تو. شباهنگام،  که طعم تمشک پستان‌هایم را با مخملین پُرز زبانت می‌نوشی. پِسته،...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته