۱۴۰۴ اسفند ۱۵, جمعه

غنچه در تنگیِ نرم

  

غنچه در تنگیِ نرم


صدای قلبم را می‌شنوم

در آغوش تو


غنچه‌‌ی پنهان، لای لبانم،

 در گرمای لبان تو شکوفه می‌زند 

گُل می‌شود


آن‌جا که پوست،

 نازک‌تر از رویاست

رگ‌هایِ پنهان

با لرز نوک زبانت،

 با تپش‌های قلب‌ات

می‌ریزند،

 می‌سوزانند

می‌لغزند

تا درز خاموش گرما، لب بگشاید

طعم‌اش را روی زبانت،

 پخش‌آورد

و

مروارید پنهان

 چون موج از زیر بار زبانت

 شانه خالی کند


دُردانه‌‌های نمک‌فام شبنم‌، 

نامِ تو را

زمزمه می‌کنند

به آبیاریِ مروارید،

در بِرکه‌ی نازکم


قطره‌های این جویبار 

دانه‌های شبنم‌اند

بر لب‌های هلالیِ بیرونی و شکوفه‌ی درونی‌ام

که هر قطره، 

تشنه‌گی تازه‌ و اشتیاق نو به لبانم می‌آورد


لذت این تشنه‌گی‌،

مانند آرزوهای مستی، 

هرگز 

 به مرزی نمی‌رسد 

تمام نمی‌شود


من

محو نگاه قدکشیده‌گیِ افرا 

همزمان

که آن، صدای دل‌تنگی را

 در تنگیِ باریکه‌ی اوج من، می‌شنود


لذت‌ستانی تو را می‌پرستم 

تسلیم شدنم به تو،

 شیرین‌ترینِ انتخاب‌هاست

بیا 

 خوش‌بختی‌ام را با آذرخش تو

در خلوت‌کده‌ی پناه‌گاه درون من، احساس کنیم 


الف آرزوی تو، لای دو پارانتز لب‌به‌لبم

زیبائیِ ناگهانی

 در رفت‌و‌گذار،

 ریتم قلبم را به لرز بلند صدا، بَدَل می‌کند


شادی غنچه شاداب‌تر می‌شود

گل‌برگ‌های زنبق 

قطره‌های عشق از فواره می‌دزدند

مانند شکفته‌گل، 

زیر اولین دانه‌های باران،


https://rehgozer1.blogspot.com/


 https://www.facebook.com/didar.didareto


رهگذر

—-***—-


چشم‌انداز روژین صفریان


قطعه‌ی

«غنچه، در تنگی نرم»

شعری‌ست در بیدارگری و فوران تنانه‌ی عاشق‌و‌معشوق،
در بستر گل‌گون چهره‌ی تن،

 که زیر این گل‌ها، 

ظریف‌ترین لذت‌های پیش‌ارگاسم عشق‌بازی, 

جاری می‌شود.


زیبائی در هماغوشی، 

بسته‌‌گی به چگونه‌گی ارزیابی ما از عشق‌بازی دارد

آن‌جا که به ادراکات حسی نزدیک می‌شود
قلب شعر،

 تپنده‌گیِ دیوانه‌وار زندگی را آغاز می‌کند

حس نزدیک‌شدن، مکث در لرزش‌ها و تنش میان دو تصویر را می‌سازد.

که هم‌سویان آغوش‌بهم، از یک لحظه‌ی آماده‌سازی مشترک تجربه می‌کنند.


لرز ملایم نوک زبان در طعم نمک‌فام شیار،
ژرفای تشنه‌تر شدن را پس از نوشیدن نشان می‌دهد

که تشنه‌‌گی، چه لذت دگرگونه‌ای دارد؟

آن‌هنگام که سیراب می‌شویم.


آن‌جا که به واژه‌های «تسلیم» یا «خوش‌بختی» می‌‌رسد
 شدت هیجان، در آرامش آغوش، رام می‌شود

 لحظه را به شیوه‌ی میل خود طرح می‌ریزد

و از آن می‌آموزد

که عاشق‌ُ‌و‌معشوق به مهرورزی همدیگر اطمینان کامل دارند

 اما مهروزی را در بازی عشق، کافی نمی‌دانند

بل‌که همآغوشی را با درک‌کردن و درک‌شدن 

ژرف‌تر و زیباتر می‌‌دانند.


قدرت اصلی شعر در این است که میل و اراده‌ی زنانه را 
در این پیش‌نوازی تنانه

 آگاه، توصیف‌گر و انتخاب‌گر نشان می‌دهد

و این، جسورانه‌ترین و زیباترین بخش،

 در چهره‌بیداری شعر است.

 تن‌آرائی یکی از کم پیداترین زیبائی‌ها در عشق‌بازی‌هاست

که اگر نباشد 

در طول همآغوشی، بهیچ‌وجه نمی‌توان آن را ایجاد کرد.


«صدای قلبم را می‌شنوم / در آغوش تو»


شنیدنِ صدای قلب خود، در آغوش دیگری،

 در حقیقت شنیدنِ خود در انعکاسِ تنِ محبوب است .
این‌جا صدا فقط تپش نیست—فشار نرم قفسه‌ی سینه بر سینه‌ است، 

ضربه‌ای که از درون به بیرون می‌کوبد.

جایی که ضربان‌ قلب معشوق، هم‌قد تپش‌های قلب عاشق می‌شوند.


«غنچه‌ی پنهان، لای لبانم / در گرمای لب‌های تو شکوفه می‌زند»


غنچه، آن برآمده‌گی کوچک، حساس و پوشیده 

میان لب‌های درونی لای ران‌هاست

با رگ‌‌آب‌های حساس پنهان و آشکار.


همآن‌جا که پوست نازک‌تر از خیال،

 و غنچه بر بالش ابریشم لب‌های غریزه آرام می‌گیرد.

انتخاب

 «شکوفه می‌زند» به‌جای «باز می‌شود»

  سزاوار نرم‌نویسیِ شاعرانه و زیباشناختی واژه است

 بهارانه‌گیِ پنهان‌ غنچه را به شکفتن،

در تماس گرمای مستقیم لب‌های معشوق،

نشان می‌دهد

که «شکوفه زدن» فرآیندی است،

 نه لحظه‌ایِ ناگهانی.
 شکفتن غنچه، 

 تیزیِ لذتی است که از نقطه‌ی گرم‌تاب زبانک چوچوله،

 به‌لب‌های درونی و نرم‌حلقه‌ی لای ران‌ها

 پخش می‌شود،

یعنی تورم تدریجی و سفت شدن نقطه‌ای که تا پیش از بوسه‌نوازی،

 نرم و آرام بود،


«آن‌جا که پوست، / نازک‌تر از رویاست»


پوست نازک‌تر از رویا، 

یعنی کم‌ترین نرم‌بوسی، 

به‌‌عمیق‌ترین لرزش بدل می‌شود

مستقیم‌تر می‌سوزاند.
 «نازک‌تر از پلکِ خواب‌آلود»

هزاران پایانه حسّیِ را بیدار می‌کند

لحظه‌ای که عاشق،

 جان، تن و قلب خود را بی‌تردید 

می‌تواند دل‌خواسته 

در اختیار محبوب خود بگذارد


 «رگ‌های پنهان / با لرز نوک زبانت... می‌ریزند، می‌سوزانند، می‌لغزند»


نوک زبان، با خیسیِ گرما و با ریزنوازش
باعث می‌شود،

 حس سوزشِ لذت‌ناکی در آن غنچه‌ی نیمه‌باز شکل بگیرد.

واژه‌ی«می‌لغزند» 

انتخاب بسیار شایسته‌ای است؛
چون نمناکی طبیعی بدن افزایش می‌یابد،
 «موجی از گرمای شهوت زیر پوست»

 «از پشتِ زانوها بالا می‌خزد»

و سوزش و لغزش در میانه‌ی تن، به ترانه‌ی بوسه‌دیداری می‌رسند 

و تماس از بوسه‌چینی، به نرمیِ لیز و گرمای ملایم لب‌نوازی بَدَل می‌شود

عاشقُ‌و‌معشوق، در گره‌کردن دل و ایستادن در زمان،

غرق سرمستی و شادیِ یک آغاز-اند

درچشمان‌ نیمه‌باز همدیگر، پرتو عشق را شفاف‌تر

از روشنائیِ دوست‌داشتن می‌بینند 


«تا درز خاموش گرما، لب بگشاید / طعم‌اش را روی زبانت پخش آورد»


درز خاموش، شیار نازک، 

هر دو اشاره به لای لبان درونی دارد
و لب‌گشائی آن

 یعنی افزایش لغزنده‌گی، نمناکی

 و آماده‌گیِ پذیرائی از اوج سرعت، 

در بی‌وزنیِ عشق است

که با آزادی بیش‌تری می‌تواند تنگنای آستانه‌ی مخملی خود را

 در اختیار پرتو ایستاده‌ی معشوق قرار دهد،

و نشان دهد که خواهش پذیرش خود را دوست دارد

اما درونش تمنای بیش‌تر از آن دارد 

و آن 

لذتِ 

دِهِش ست

که لذت‌ستانی را در دادنِ لذت بیش‌تر احساس می‌کند

و دوست‌تر می‌دارد


«طعم» این‌جا استعاره نیست؛
 شبنم‌ در شیار مزه دارد—کمی نمک‌فام و کمی گرم است.
پخش شدن طعم 

یعنی درهم آمیختن زبان معشوق با بیداری غنچه، 

لای نرم‌لبان درونیِ شکاف،

مزه‌ی نمک در این چشمه‌سارک خواهش، طعم عشق دارد

وعشق یک انگیزه‌ی آفریننده است،

که لحظه‌های این عشق‌بازی را سرشار از خود

 و فروغ پایان ناپذیر عاشقانه می‌کند

معشوق در مکیدن این ستاره‌ی پنهان، 

خاطرات هم‌آغوشی‌ها را با فانتزی‌هایش 

درهم می‌آمیزد


«مروارید پنهان / چون موج از زیر بار زبانت / شانه خالی می‌کند»


مروارید، استعاره‌ای کلاسیک

 و آشنا برای نگین غنچه‌، لای تنگ‌‌لب‌های درونی‌ست
و «شانه خالی کردن»

لیز خوردن غیر ارادی آن، 

هنگام بوسه‌لیسی، از لای لب‌ها و روی زبان معشوق، 
که گاهی از زیر بوسه‌مک می‌گریزد،

و گاهی با موجی از لذت به سوی آن برمی‌گردد.

هم بازیگوش است و هم شهوت‌ناک ترین واکنش را دارد

زیبائی در سفتی و سرپیچیِ آن، موج می‌زند

 «این فشار ناگهانی» با «لغزشِ نمناکِ رهاشده»

 پیوندی است میان

 خواننده و«غنچه درگرمی نرم»

که تصویر اروتیسم لحظه را رنگ‌ می‌پاشد


«دردانه‌های نمک‌فام شبنم...»


این‌جا نمناکی به تصویر شبنم بدل شده است.
نمک‌فام بودن، یعنی اعتراف به مزه‌ی تن.
قطره‌ها وقتی روی پوست ران یا لب‌های بیرونی می‌نشینند،
خنک‌تر از گرمای درون‌اند
و همین تضاد، لذت مکیدن و مکیده‌شدن را تشدید می‌کند


زمزمه‌کردنِ نام، یعنی هر قطره صدایی دارد؛

 صدایی که از بوسه‌های معشوق بر لبه‌های خیس آن جویبار کوچک بر می‌خیزد

و شاخه‌ی سرو معشوق را به باریکه‌ی گرمِ نرم‌حلقه‌ی خود، دعوت می‌کند

 که لذت‌بردن از زیبائی این لحظه، 

به تنهائی ممکن نیست،

در افزودن هر چه بیش‌تر دادن،

 لذت بخشش را بهتر می‌فهمد.

که رها از تنهائی،

و در یگانه‌گی با معشوق است

معشوق نیز طعم بخشش ایزد بانوی عشق خود را

 هزاران بار می‌بوسد، می‌لیسد

و مانند نفس در جان و تنش جاری می‌کند


«محو نگاه قدکشیده‌گی افرا...»


افرا، استعاره‌ای برای قامتی است

قد برافراشته، استوار و چشم‌نواز،
اگر افرا کنار جویبار، در آغوش‌نوازیِ نرم عاشاقانه، سایه بیندازد و بلرزد 

یک تندیس سرشار از هوس می‌سازد

در تقابل با«برکه‌ی نازک» که در انتظار پذیرش است

راز گرم پنهان در آغوش عاشق، 

گرفتن هدیه را برای همه در هر همیشه خوش آیند می‌داند

 اما دل‌انگیزیِ استواری و تندیس‌واره‌گیِ ا‌فرا 

با لرز دل‌نشین، 

در چشم‌انداز او

نیاز نرم آن شکفته‌گل را به دادن، در این بازی،

بسیار دوست‌داشتنی‌تر می‌کند.


«ساقه، صدای دل‌تنگی را در تنگیِ باریکه‌ی اوج عاشق می‌شنود»


 یک ابهام تعمدی است، که حالتی مه‌آلود می‌سازد؛ 

گوئی افرا دل‌تنگیِ غنچه را در تنگنای آن چشمه‌سار خواهش،

 برای هم‌آغوشی می‌شنود


«قبل از آبیاریِ مروارید، در برکه‌ی نازکم»

«برکه‌ی نازک» تعبیر ظریفی‌ست؛ 

حوضچه‌ای کم‌عمق، لرزان با  مرواریدی کوچک و براق
«آبیاری» یعنی رسیدن به اوج،

نمناکیِ دیواره‌ها 

  لطافت و نرمی حلقه برای پذیرش.

اشاره‌ای است 

به نرم‌نوازی زبانک سفت و لغزنده غنچه،

با تاج رگ‌کرده‌ی افرا. 

که بند بعدی گویائی صریح‌تری دارد.


«هر قطره، تشنگی تازه‌ای به لبانم می‌آورد»


تاب هر نرم‌نوازیِ تازه، پایانه‌های احساسی بیش‌تری را بیدار می‌کند.

پارادوکس میل همین است:

تحریک، میل را خاموش نمی‌کند

تشدید می‌کند.

در نتیجه اندام نه آرام‌تر،

 که خواهان‌ِ بی‌انتهایِ زنانه‌ترین‌های خود می‌شود.


«قطره‌های این جویبار… تشنگی تازه‌ای می‌آورد»


این‌جا میل، در نرم‌دایره‌ی چرخه‌، 

قرار می‌گیرد: 

هر ارضا،

 تشنگی تازه می‌آورد

شعر را از «پایان»، دور و رهسپار«تداوم» می‌کند

  غنچه‌ی شوق در دایره‌ی پنهان عاشق

برای بی‌کرانه‌گی تجربه‌های آغوش‌نوازیِ رگ‌کرده‌گی مهر معشوق، 

دیوانه‌تر و بی‌تابتر می‌کند.


«مانند آرزوهای مستی… زیر اولین دانه‌های باران»


این بند، بازگشت به طبیعت استعاره‌ها در عشق‌بازی‌ست

برافراشته‌گی افرا، باران، شکوفه، زنبق، فواره.
که زیباترین و دل‌چسب‌ترین استعاره، 

به ارگاسم‌های زنجیره‌ایِ عاشقانه است


«الف آرزوی تو لای دو پارانتز لب‌به‌لبم»


  تعبیر مدرن، جسورانه‌ و بازی زبانی خلاقانه است.

 «الف آرزو» 

حرف آغاز رفت‌ُ‌وگذار را می‌زند

که 

«ریتم قلبم را به لرز صدا، بدل می‌کند» 

عاشق سرشت لطیف و شهوانیِ دل‌دار خود را از بختیاریِ 

تجربه‌های زیستی تنانه‌ی خود می‌داند

این‌جا، نقطه‌ی انفجار شعر را می‌بینیم
و پایانی با 

«اولین دانه‌های باران»

چنین اشاره‌ای را بسیار هوشمندانه می‌بینم، 

چون «اولین» یعنی ادامه در راه است. 

عاشق تجسم ایده‌آل رویاهایش را در سرشت محبوب می‌بیند

 که شبانه‌روز، در درونی‌ترین نقطه‌ی جانش

هم‌راه تپیدن‌های قلبش بود

شعر در اوج قطع نمی‌شود،

 بل‌که در آغاز بارش رها می‌شود.

و

خواننده، لحظه‌های خیس شعر را 

همراه با هم‌سویان عشق‌بازی، احساس می‌کند.


—-***—-

قطعه‌ی

«غنچه، در تنگی نرم»

در نگاه من

سفرِ آهسته‌ای‌ست به بیدارگری تنانه 
بیدارشدنی که از تپشِ ساده‌ی «شنیدن قلب» آغاز می‌شود

 و در شکفتنِ غنچه‌‌ی پنهان، به گل می‌‌نشیند. 

حس غالب شعر،

 «تداومِ تشنه‌گی» است

 نه فرونشستن آن. 

حتی در لحظه‌ی رهایی—جایی که مروارید،

 موج‌وار از زیر زبان معشوق می‌گریزد

شعر خاموش نمی‌شود؛

 به زمزمه، به تشنگی تازه،

به شبنم بدل می‌شود.


به‌گمان من در بستر عشق‌بازی

حس‌های انسان راه‌های نوئی را کشف می‌کنند

جانِ قطعه

در این چرخه‌ی نرمِ خواستن و شکفتن است.

زبان، مرز میان استعاره و تنانه‌گی را با ظرافت نگه می‌دارد. 

گلبرگ‌ها و چین‌ لب‌ها، باران و برکه، اجازه می‌دهند

 که اروتیسم در مِه‌آلوده‌گیِ لطافت نَفس بکشد. 


 نهایت و اوج شعر در «تسلیم» است؛ 

تسلیمی انتخاب‌شده، شیرین، آگاهانه. 

تسلیم به لذتی که پایان ندارد، به عطشی که خودِ لذت است.
قطعه در همان‌جایی تمام می‌شود که آغازِ بارش است

و این یعنی شکفتن، هنوز ادامه دارد.

اوج پی‌در‌پی ارگاسمیک هم

جیغ نیل‌گون است

درخشان و خیس از دانه‌های بارانِ نخستین،

نه تند و نه تیز.


من دوست دارم شعر شما را

چون

استعاره در لباس اروتیسم 

دامن عروس شعر را در تنانه‌گی، چنان ظریف می‌گیرد

که زیبائی عشق‌بازی، به‌صراحت پورن آلوده نمی‌گردد


روژین صفریان


غنچه در تنگیِ نرم

    غنچه در تنگیِ نرم صدای قلبم را می‌شنوم در آغوش تو غنچه‌‌ی پنهان، لای لبانم،  در گرمای لبان تو شکوفه می‌زند  گُل می‌شود آن‌جا که پوست،  ن...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته