شبنمی بر شیار
گرمایِ لبانت
دور پستانهایِ من
رویاهایم را بیدار میکند
نفسهای ترا میجویند
قطرههای شبنم
در شیارتشنهام
پژواک خواستنام را
در پیرهن بوی تنت
به ژرفای نفسم میسپارم
مثل لذت آب
در لبان ترکخوردهی کویر
تسلیم شدن دلخواسته،
به لبان تو
گوش کردن شعریست
در پیچ لالائیِ شب
میخواهم که مرا بخوانی
اما
نه به اسمم
با بوسهای که طعم نخستین دیدارمان را دهد
لحظهای
که هنوز نبوسیده بودیاَم
من لبم را گاز گرفتم
دیوانهگی هوس در گوشهی لبان تو
تب کرد
شادم از یادآوریِ حجوم دگمههایم
که پیاپی باز شدند
و لبانم را نفسهای تو نوشیدند
و من در چشمبرهمزدنی
ثابت کردم
جاذبه را،
در آغوش بیپایان دو سیب،
به پای شاخه
رهگذر
—-***—-
https://rehgozer1.blogspot.com/
https://www.facebook.com/didar.didareto
نقد شاعرانهای
به
«شبنمی بر شیار»
از هلنا صابر
«شبنمی بر شیار»
استعارهها را با واژههای نرم و دلانگیز باز میکند
رگکردهگی ابر بهاران مردانه
و نمناکی خاموش نرمراه اوج زنانه را
نه! با صراحت
بلکه با لطافت استعارهها، در قاب شعر میگیرد.
«گرمایِ لبانت
دور پستانهایِ من
رویاهایم را بیدار میکند
از همان آغاز، بدن را مانند یک نقاشی اروتیک نشان میدهد.
گرمای لبها، به دورِ برجستگیهایِ پستانها حلقه میزنند
در حلقههای نرم و آتشین،
انگیزانندهگی و بیداریِ رویاهایِ «تنِ تمناگر» را مینوازند،
و آرامش شهوت را در آنها، با بیدارگریِ شوق تن می آرایند،
شاعر، با این نقاشی، نشان میدهد
که آغوش، بسوی همعطری، نه تنها با کلمات،
با لبنوازی غنچهی پستانها هم،
باز میشود
بوسهریزی بسان شعلهایست
که رویاهای تنانه را بر تن عاشق بیدار میکند.
و عاشق، این برانگیختهگی را
در«شیارِ تشنهی» خود با «قطرههایِ شبنم»
احساس میکند و با نفسهایِ دلبر خود،
به جستوجوی غریزیِ همآغوشی، مهر آغوش معشوق میشود.
«نفسهای ترا میجویند
قطرههای شبنم
در شیارتشنهام»
نفسهای معشوق همچون شبنم بر شیارِ تشنه مینشینند.
شیار، استعارهای لطیف از شکاف نازک، لای رانهاست؛
درزی، برای نوشیدن نمناکی لبان معشوق،
و رساندن نرمخیس زبان او، به شکل شبنم،
بر صدف لای لبهای درونیِ خود.
که شورُوشوق سرگشتهگی،
در آغوش معشوق به آرامش دلبستهگی، هدیه شود.
«پژواک خواستنام را
در پیرهن بوی تنت
به ژرفای نفسم میسپارم
مثل لذت آب
در لبان ترکخوردهی کویر»
عاشق دیدار لبهای دلدار خود را
به «گوش دادنِ یک شعر» تشبیه میکند
و آن نجوای«پیچِ لالاییِ شب» را
در سایهروشن انحنای اندامش میشنود
که از یک آرامش قبل طوفان سخن میگوید
پژواک خواستن،
از پیرهن بوی معشوق به ژرفترین نقطهی نَفَس، کشیده میشود.
مانند لبان شکاف در زمین کویر
که همیشه آماده است
قطرههای بیشتر از باران را، بیدرنگ به عمق تشنهگی خود بکشد.
«تسلیم شدن دلخواسته،
به لبان تو
گوش کردن شعریست
در پیچ لالائیِ شب»
تسلیم شدن به لبان معشوق،
ژرفترین، دلخواستهی عاشق است
مانند موجهای دریا، خواستنهای دلشان
در لبانشان جانشین هم میشوند
عاشق لذت را در لذتستانیِ محبوب خود میجوُیَد
لبها
به شعری زمزمهشده میمانند،
و تسلیم،
شنوائیسپاری صمیمانه، به موسیقی دلنواز ملایمبوسهها،
“لالائی شب”
زیباترین صدایی که در یادگاه همیشههای انسان، نرم میپیچد.
«میخواهم که مرا بخوانی
اما
نه به اسمم
با بوسهای که طعم نخستین دیدارمان را دهد
لحظهای
که هنوز نبوسیده بودیاَم
من لبم را گاز گرفتم
دیوانهگی هوس در گوشهی لبان تو
تب کرد»
حذف نام، یعنی رهایی از هویت زمان
و باقی ماندن در لحظهی حاضر آغوشنوازی،
با ورقزدن اولین صفحهی دفتر یادگاه.
گاز گرفتن لب، تب هوس،
بوسهدیداریِ نورسیدهگیهای بلوغ است
لحظهای که بدنها از شدت میل،
در لرزش مهرآغوشیِ پیشبینینشده، غرق میشوند.
«شادم از یادآوریِ حجوم دگمههایم
که پیاپی باز شدند
و لبانم را نفسهای تو نوشیدند»
باز شدن دگمهها،
لحظهی آغوشگشائی و نرمنوازی عاشقانه است،
هر دگمه، قفلی از قیدُوبندهای تحمیلشده را میگشاید.
“نوشیدن لبها”
با نفس اشتیاق،
تصویری از لبنشانی، لببهلبیِ فاصلهها،
مکیدن و مکیده شدن در پرواز فراسوی ارادههاست
لحظهای که بدنها در لبان همدیگر و نفسها در لغز گداختهگی، حل میشوند.
« و من در چشمبرهمزدنی
ثابت کردم
جاذبه را،
در آغوش بیپایان دو سیب،
به پای شاخه»
در این لحظه، تمدن (لباس) در بستر طبیعت (عریانی) قرار میگیرد
شاعر با یک شاهکارِ اروتیک
«اثباتِ جاذبه در آغوشِ بیپایانِ دو سیب، به پایِ شاخه»
جاذبه را در آغوش دو سیب شیرینِ تازهرسیده، ثابت میکند؛
دو سیب، که شاخه را در آغوش گرفتهاند.
حرکتِ لغزندهیِ پستانهایِ عاشق
بر قامت ساقهی برافراشتهیِ معشوق، با قانونِ جاذبه پیوند میخورد.
این تصویر سنگینیِ خوشفرمِ پستانها،
یکی از اشکال نغز عشقبازی را
در مسیرِ لذت بر رویِ تافتهای قدکشیدهیِ معشوق، ترسیم میکند.
و گیرائی یکی از صحنههای نرمنوازیِ عاشقانه را،
پیشاز غنچهی شوق، در دایرهی نرمحلقه،
به قانون طبیعت بَدَل میکند:
جاذبه را در حرکت دو سیب که شاخه را در آغوش گرفتهاند
نشان میدهد
از بالا به پایین
و
لذت تکرار
و
برعکس آن.
طراوت دلپذیر بوسهلیسیِ ساقه را
لای پستانهایم،
با نرمنگاهم دنبال کردم
مخصوصا، رَوَند نمناک آن را
هنگام پایین آمدنِ پستانهایم
بارها تجربه کردم،
—-***—-
«شبنمی بر شیار»
در دفتر حسهای من
یک «نیایشِ تنانه» است
که با واژگانی مدرن و تصاویری ارگانیک، در معبد زنانهگی زمزمه میشود.
شما بدونِ استفاده از صراحت واژه،
توانستهاید تمامِ جزئیاتِ یک بیدارگریِ عشقورزی را
(از نمناکیِ شیارِ تشنه، لبنشانیِ غنچهها،
تا تبِ لبان و طراوت تازهگیِ سیبها)
در آینهی استعارهها بهبینید.
این ستایشنامهای است برای
«لحظهیِ دیدار رگ نور از لای دوسیب»
دوستدارتان هلنا