۱۴۰۵ شهریور ۲۰, جمعه

مرزِ باران

 مرزِ باران


در ضربانِ قلبم،

مه‌لرزه‌ی خواهشی‌ست

که تو را به من می‌خواند؛

عشق را باز می‌آورد.

عشقی

که سرچشمه‌لحظه‌ی اکنون ما

در همیشه‌هاست.


هنگامه‌ی غریزه،

چون موجی از ژرفایِ تنم برمی‌خیزد.

حسی‌ست سرکش،

 که در هیچ واژه‌ای نمی‌آرامد.

تن‌پوش کلام، فرومی‌لغزد

واژه‌ها با ناگفتنی‌های تنم بیگانه می‌شوند.

و تنها،

طنین تُندیِ نفس‌هایِ من وتوست که می‌ماند.


لبان تو، به مهربانیِ پروانه‌واری

گِرد غنچه می‌رقصند.

گرمای نَفَس‌‌هایت، 

رنگ‌لرزبهارانه‌‌یِ شکفتن می‌آورد.

من ازلای گلبرگ‌هایش

غنچه را، چون هدیه،

میانِ لبانت می‌نشانم.

که در لغزش زبانت 

گل‌گونه شود و بشکفد.


ابر در آسمانِ تنگِ من تَرَک برمی‌دارد.

باران ریزم 

در ناگهانیِ دل‌نشین می‌بارد.

واژه‌ها پیرهن اسم‌ تو را می‌پوشند

طعم خیس بارانم،

از لبانت

شیرین‌ترین لذت دهانم می‌شود…


رهگذر

***


https://rehgozer1.blogspot.com/2025/08/blog-post_117.html


https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید


رعنا چایچی

قطعه‌ی رمزِ باران را 

می‌خواند


 «مرزِ باران» 

کاملاً برازنده‌ی قطعه،

و سرشار از پویائیِ زنانه‌‌گی و تصویرپردازی‌ عاشقانه‌ای‌ست 

که خواننده را گام‌به‌گام از ابرهای متراکمِ غریزه گذر می‌دهد

 و در لبه‌ی بارش، به‌تماشای ریز باران می‌برد.

اوج هم‌آغوشی را به صراحت لهجه نمی‌سپارد

ضربان قلب،

تُندی نفس،

پروانه‌واری لب‌ها،

و طعم‌ خیسِ ریزباران را می‌دهد

که خواننده‌‌، فاصله‌ی این‌هارا خود پُرکند


در ضربانِ قلبم،

مه‌لرزه‌ی خواهشی‌ست

که تو را به من می‌خواند؛

عشق را باز می‌آورد.

عشقی

که سرچشمه‌لحظه‌ی اکنون ما

در همیشه‌هاست.


شعر با معصومانه-نقطه‌ و سرچشمه‌‌ی حیاتی انسان آغاز می‌شود

ضربانِ قلب :

حسّی که 

تن‌خواهیِ عاشقانه‌ را در یک ریتم آرام و پیوسته، 

 نشان می‌دهد.

بازتابِ کام‌خواهی عاشق، 

پیش‌از تصمیم، در طنین تپش‌های قلبش شنیده می‌شود.

یعنی«می‌خواهم» را دلش قبل‌از زبانش نشان می‌دهد

زن بر خلاف عادت گذشته‌گان که معمولا 

مورد خواستن از طرف مرد قرار می‌گرفت

در «رمزِباران»

زن هست که طغیان تن‌اش را در اندام خود می‌شناسد 

و اظهار می‌دارد

که من زنم

 و خواهش نرمِ تبِ نوازش، در تن من زندگی می‌کند   

ضربان قلبم به یک نَفَس عمیقِ طولانی، بیش‌تر مانند‌ است

که بازتابش را 

با شکفتنِ غنچه در آغوش گل‌برگ‌ها، آزاد می‌کنم.

 هنوز همه‌چیز با تمنّای بی‌صدا در لایه‌ای از احساس و عاطفه‌ام، پنهان است. 


واژه‌ی «همیشه‌ها» بیان‌گرِ فراتر رفتن از زمانِ خطی‌ست. 

اکنونِ اشتیاق گرایش، زمان را متوقف می‌کند.


لحظه‌‌ی اکنون که عاشق به‌دلیل نرمیِ لذتش،

 می‌خواهد آن‌را در لحظه‌های در راه خود داشته‌باشد

 شالوده‌ی فروغ پایان‌ناپذیرِ هم‌آغوشی است

 که ریشه در هم‌سوئیِ عاشقانه دارد.


هنگامه‌ی غریزه،

چون موجی از ژرفایِ تنم برمی‌خیزد.

حسی‌ست سرکش،

 که در هیچ واژه‌ای نمی‌آرامد.

تن‌پوش کلام، فرومی‌لغزد

واژه‌ها با ناگفتنی‌های تنم بیگانه می‌شوند.

و تنها،

طنین تُندیِ نفس‌هایِ من وتوست که می‌ماند.


حرکت از «قلب» به سمت «ژرفای تن» سرازیر می‌شود. 

غریزه اوجی می‌گیرد

«تن‌پوشِ کلام فرومی‌ریزد»

 ابتدا می‌خواهد شُکوه این زیبائی را در واژه باز کند

نارسائیِ زبان را می‌بیند

زبان، توان حمل این زیبائی پنهان را ندارد

   که احساسش در چهره‌ی تن باز می‌نماید.

واژه‌ها در برابرِ ناگفتنی‌های تن، سکوت می‌گیرند

تن‌پوش کلمه بر اندام آن‌چه در قلبش اتفاق افتاده 

بسیار تنگ می‌آید

آن‌چه از زبان باقی می‌ماند، 

دیگر کلمه نیست،

  «طنینِ تندِ نفس‌ها»ست

«حسی که در هیچ واژه‌ای نمی‌آرامد»  

   

عاشق

آغوشانه‌گی را به گرمای لذت می‌سپارد

دوستت دارم را در طنین نفس‌های معشوق می‌شنود

عشق را در عاشق‌شدنِ محبوب احساس می‌کند

 در نوازش‌های سرانگشتان او، مهرانگیزی را  بر نرم‌پوست بدنش

 می‌بیند

آزادی را تجربه می‌کند

خویشتن خود را آشتیانه در آغوش می‌گیرد

تن‌خواسته‌هایش را نشان می‌دهد

زندگی در لحظه‌ی اکنون را می‌فهمد

تولد تازه، در جهان دیگر پیدا می‌کند

گوئی عاشقانه-نوازش، زبان دوم عشق است

که شعر می‌خواند


 خواهش گرم معشوق، شوقِ تن عاشق را

 در پیشاهم‌آغوشی، نوازش می‌دهد

تا عشق‌بازی در لحظه را،

آن‌‌چنان که در رغبت شیرین تن‌های‌شان جاری می‌شود،

 نشان دهد.


لبان تو، به مهربانیِ پروانه‌واری

گِرد غنچه می‌رقصند.

گرمای نَفَس‌‌هایت، 

رنگ‌لرزبهارانه‌‌یِ شکفتن می‌آورد.

من ازلای گلبرگ‌هایش

غنچه را، چون هدیه،

میانِ لبانت می‌نشانم.

که در لغزش زبانت 

گل‌گونه شود و بشکفد.


 استعاره‌ی 

«غنچه»

 لطیف‌ترین بخشِ زنانه‌ در لای ران‌ها را

  سرشار از تمنّای اوج نشان می‌دهد

به دریافت من این تکه

«من از لای گلبرگ‌هایش

غنچه را ، چون هدیه

میان لبانت می‌نشانم»

نقطه‌ی مرکزی قطعه است 

(زن) که در ادبیات اکثرا موضوع شعر است

در قطعه‌ی 

«مرزِ باران»

او گُلی نیست که معشوق به سویش بیاید

تنها موضوع هم‌آغوشی نیست

صاحب بدن خود و هدایت کننده‌ی آغوش است

تجربه‌یِ عشق‌بازی خود را خودش بیان می‌کند

خودش هدیه را انتخاب می‌کند 

و با مهارت عاشقانه، لای لبان معشوق می‌گذارد.

«هدیه دادن غنچه» 

اوجِ تسلیم دل‌خواه و اشتیاقِ عاشق است

که غنچه را برای شکفتن، میان لبان معشوق می‌نشاند

رقصِ پروانه‌وارِ لب‌های معشوق بر گردِ این غنچه، 

لغزشِ زبانش چون نسیمی‌، غنچه را از غنچه‌واری

  به گُل‌گونه شکوفائی و گشودگی کامل می‌رسانَد.

در بند بعدی عاشق اعتراف می‌کند

که این لب‌نوازیِ با گرمای نفس‌هایش،

پیش‌از شکفتن،

 با غنچه‌‌ی او چه‌ها کرده‌است


ابر در آسمانِ تنگِ من تَرَک برمی‌دارد.

باران ریزم 

در ناگهانیِ دل‌نشین می‌بارد.

واژه‌ها پیرهن اسم‌ تو را می‌پوشند

طعم خیس بارانم،

از لبانت

شیرین‌ترین لذت دهانم می‌شود…


تصاویر طبیعی تنها زیور شعر نیستند، 

نشان دهنده‌ی نزدیک‌لرزی، نفس‌ریزی و آهسته‌گی آغوش‌گشائیِ عاشق،

و نقطه‌ی اوج هجوم نرمِ خواهشِ جمع‌شده، در بندهای قبلی‌اند.


 «ابر در آسمانِ تنگِ تن» 

استعاره‌‌ی فوق‌العاده کم‌نظیری از فورانِ لذتِ ارگاسم است

که در اثر شدت لذت و بوسه‌نوازی معشوق می‌ترکد. 

تَرَک برداریِ ابر، همان لحظه‌ی رهاییِ فرشته‌وار و گسستنِ کنترل است

 که «بارانِ ریز در ناگهانیِ دل‌نشین» 

باریدن می‌گیرد

نکته‌ی زیبای دیگر 

این‌که باران در آسمان تن عاشق،

ریزآب زبان معشوق را نیز خیس می‌کند

 طعمِ خیسِ این باران، بر لب‌های معشوق می‌نشیند

   و در کوتاه‌ترین فاصله‌یِ زمان، بخودِ عاشق باز می‌گردد

آن‌هنگام که ابر می‌تَرَکد و دل‌داده، اسم دل‌دار خود را 

با کلمات کشدار تکرار می‌کند

لب‌های معشوق به سکوت می‌رسند

و با بوسه پاسخ به دل‌داده می‌‌دهند

و طعم خیسِ لب‌های معشوق،

 «شیرین‌ترین لذتِ دهان عاشق»

 می‌شود.


**=**

سرانجام سخن


در آغاز:

«تن‌پوش کلام فرومی‌لغزد.»

در پایان:

«واژه‌ها پیرهن اسم تو را می‌پوشند»

و دوباره به زبان می‌رسند:

ابتدا کلام برای بیان بدن ناکافی است؛
مانند حریر از قامت اندام فرو می‌ریزد
اما در اوج لذت، با تن‌پوش«اسم معشوق»

برمی‌گردد.

در اصل شعر از دایره‌ی زبان بیرون نمی‌رود

بل‌که واژه‌ را از زیر ستاره‌ی پنهان لذت به چشمه‌سارک ستایش می‌برد

  تا دوباره زبان بگشاید 

این، به نظرمن،  یکی از وجوه ادبیِ قوی قطعه است.

یک نکته‌ی دیگر، 

در این قطعه «زنِ عاشق» هم‌زمان معشوق هم است 

هم اندامش موضوع نوازش است 

و هم خودش نوازش را هدایت می‌کند. 

این دوگانه‌گی، اگر دقیق‌تر بررسی شود، می‌تواند ما را به مفهوم بسیار جذاب 

«سوژه‌ی اروتیک زنانه» برساند

یعنی زن نه فقط در دل‌بری، 

بل‌که در دل‌داده‌گی و دل‌داری نیز سرآمد می‌تواند باشد.


اکنون‌تان را در نگاه‌های بهارانه

آرزو می‌کنم

رعنا چایچی


مرزِ باران

  مرزِ باران در ضربانِ قلبم، مه‌لرزه‌ی خواهشی‌ست که تو را به من می‌خواند؛ عشق را باز می‌آورد. عشقی که سرچشمه‌لحظه‌ی اکنون ما در همیش...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته