مروارید پنهان
چنانکه بر سینهات به خواب رویا رفتهباشم،
لبانم زودتر از من با تو میآمیزند.
من لبانت را دیرتر از نفسهایت میبوسم.
نرملرزشی، زیر پوستم میرُوید
گردنم در لغزش لبانت، آرام،آرام
خالی از خود میشود.
نفسهایم طعم تو را میگیرند
ضربآهنگ دلم
زمزمهایست
در ترنّم خیس نگاهت،
تمنّای بیقراری
در خطوط جاریِ اندامم
ناگفتنیهایم را نجوا میکنند
در نگاه تو،
زیبائی دوچشمهی شیرینِ سینهام
با تمشکهای داغ تابستانی
سرمستم میکند
دلسپردهی
شعلهای از لبانت
و لغزشی از سرانگشتان توام
صدف در گِرداب نافم
از بوسهنوازی لبانت،
موج نفسهایت را میخواهد.
خنکای سرانگشتانت،
راه شیار نمآلودم را،
در شیبگاه مخملینم میشناسد.
موج روشن لرزش را در جویبارم میجویَد.
نسیم لبانت چشمهسارک خواهش را،
به لرزه وامیدارد.
مرز ابریشمین رانهایم،
مروارید پنهان در آتشین داغیِ لای لبانم،
آرام نمیگیرند.
قطره، لای گلبرگها جا نمیگیرد.
سرریز میشود.
نگاه ساقه،
زیباترین اتفاق مشترکمان را،
شکفتن ناگهانِ غنچهی آتش را،
و
نرملرز خیس
موجهای پیدرپیام را
در آغوشت،
بیهیچ درنگی به جان میسپارد.
https://www.facebook.com/didar.didareto
فیسبوک را با گوگل باز کنید
https://rehgozer1.blogspot.com/search?
—-***—-
نگاه
سلیمه علائی
به
قطعه
«مروارید پنهان»
عنوان هوشمندانهایست
چون هم با تصاویر صدف، موج و ژرفا در متن پیوند دارد
و هم کیفیتی لطیف و رازآلود زنانهگی به قطعه، میبخشد،
بیآنکه چیزی را صریح توضیح دهد.
خواننده را
پنهانی میکشاند به خلوتکدهی تماشای تصویرها
که سرشار از نرملرزشها و لایههای حسّیاند
به جای نام بردن از تجربه،
اثر آن بر تن و حس
را نشان میدهد.
به همین دلیل اروتیک در تصویرها، ماندگارتر میشوند.
من خوشحالم که میل درونم میخواهد
با اندوختهواژهگانِ محدودم بند،بند شعر را
در بستر تنانه و شاعرانه باز کنم
بلکه زبانِ اروتیکِ لطیف و استعاری شعر،
بیشتر آشکار شود:
چنانکه بر سینهات به خواب رویا رفتهباشم
لبانم زودتر از من با تو میآمیزند.
من لبانت را دیرتر از نفسهایت میبوسم
آرمیدنِ عشوهگرانه، بر سینه معشوق
عاشق را در آغوش نرم رویا مینشاند.
فراسوی هر ارادهای، تسلیم گداختهگیِ لبان معشوق میشود
گویی تمنّای بوسه، زودتر از هر تصمیمی به بوسه میرسد
و لبهای معشوق دیرتر از نفسهایش، لبان عاشق را خیس میکنند
تأکید بر فاصلهی ظریف میان احساس خواهش و تنانهگی لبهاست.
دلداده گرمای نفسهای دلدارش را پیش از لبانش میبوسد
نرملرزشی، زیر پوستم میرُوید
گردنم در لغزش لبانت، آرام،آرام
خالی از خود میشود
زیبایی این تکه در تعلیق است:
هیچ تصویر صریحی داده نمیشود،
بلکه با لرزش، آرامی و آهستهگی،
تن عاشق به یک تجربهی رویائی نزدیکتر میشود.
سرگرم در قصهی لبان معشوق،
زبان، نرم و لبها لغزان،
گردن، نوازشپذیر و حساس،
در این لغزش،
به نرمی و روانیِ لذت تنانه
«گردن آرام آرام خالی از خود میشود»
و تنها نوازش را در عمیقترین نقطهی وجودش حس میکند .
این نوعی رهاشدهگی و تسلیم خودخواستهی تن،
به دلخواه معشوق است.
نفسهایم طعم تو را میگیرند
ضربآهنگ دلم
زمزمهایست
در ترنّم خیس نگاهت،
تمنّای بیقراری
در خطوط جاریِ اندامم
ناگفتنیهایم را نجوا میکنند
حالوهوای بسیار نزدیک به همان لحن پیشین دارد:
نفس، ضربآهنگ قلب، نگاه، اندام…
همه در مدار ژرفای تمنّا میچرخند.
حرکت از بیرون به درون:
لایههای چندگانهی حسّی،
که نگاه خیس، ضربآهنگ دل و زمزمه را
در یک موسیقی تنانه میآمیزد.
تمنّا در جریانِ بیقراریِ تن عاشق
ناگفتنیها را زمزمه میکند.
خواستههای تبآلود معشوق را از ضربان قلبش میشنود.
این مسیر
از «طعم نفس» به «ضربآهنگ دل»، سپس به «خطوط جاری اندام»
شعر را به سمت یک آغوشبهمیِ کامل میبرد؛
تن را بهعنوان انداموارهگیِ زبان، به نجوا پیوند میزند.
در نگاه تو،
زیبائی دو چشمهی شیرینِ سینهام
با تمشکهای داغ تابستانی
سرمستم میکند
عاشق، زیبائیِ پستانهای خود را
در نرمنگاه محبوب خود،
به چشمههای شیرین
و برجستهگیِ نوک آنها را
به تمشکهای تابستان داغ، تشبیه میکند
و سرمست از تماشای خود،
از پشت چشمان معشوق میشود
ترکیبِ خنکی و گرمی،
شیرینی و داغی،
سرمستیِ عاشق را میسازد.
که برآمدهگیها و فرورفتهگیهای اندامش
پُراز شکوه نرما و گرما میشوند
دلسپردهی
شعلهای از لبانت
و لغزشی از سرانگشتان توام
لبها شعلهاند، انگشتان لغزش؛
تن عاشق، به آتش و نسیم دلدار، سپرده میشود،
مرز میان دوگانهگیِ سوز و نوازش محو میشود
تنها همآهنگی با تنخواهیِ سوزان معشوق،
لحظه را پُر می کند
صدف در گِرداب نافم
از بوسهنوازی لبانت،
موج نفسهایت را میخواهد
این تصویر، شهوت را به سطح زیباییشناختی میبرد،
و میل را به یک تجربهی هنری و شاعرانه بَدَل میکند.
ناف، نماد اولین گشایش رازِ مروارید پنهان
و مرکز کشش است.
صدفیست که گردابِ خواهش دور آن میچرخد.
و عاشق، از بوسهنوازی لبهای معشوق،
موجِ نفسهایش را در دایرهی این گرداب میطلبد؛
نوازشِ نرم و آرام،
بوسهنوازیِ ادامهدار با ژرفترین لطافت،
سرآغاز ترانهی عشقبازی میشوند.
بوسهها موسیقی، لبها نوازنده و بدن شنوندهیِ دلدادهگی،
در این سامفونیاند.
خنکای سرانگشتانت
راه شیار نمآلودم را
در شیبگاه مخملینم میشناسد
موج روشن لرزش را در جویبارم میجویَند
شیبگاه مخملین، چون شفقِ خمیدهی غروب،
به جویبار پنهان میرسد
شیار نمآلود، و موج روشن لرزش؛
استعارههای نرم و لغزندهای اند
در گذرگاهی که آمادهی رفتُوگذار است
چشمهی لذت میجوشد
نمناکی، همچو شبنم، نرمراه اوج را میان لبها میگشاید
تا، پای آن تپهی ونوس را از تشنهگیِ لبهای معشوق،
سیراب کند
نسیم لبانت چشمهسارک خواهش را
به لرزه وامیدارد
مرز ابرشمین رانهایم
مروارید پنهان در آتشین داغیِ لای لبانم
آرام نمیگیرند
قطره، لای گلبرگها جا نمیگیرد
سرریز میشود
نفسهای گرم از لبهای معشوق، نسیماند،
نسیم نماد لطافت، و جریان تنآسای هواست
که چشمهسار نازک عاشق را مینوازد
آرام،آرام کشیدهتر، گرمتر و گیراندهتر از همیشهها میکند
که لحظهی شکفتناش فرامیرسد
و معشوق، همیشه چیزی را از این ریزگاه میخواهد
بو، طعم و لرز خواهش.
مروارید پنهان،
مانند ستارهای
احساس و خواستنهای معشوق را با خود میبرد
و راه مینماید.
مرز ابریشمین،
شکاف نازک پنهان، میان ستون رانهای خوشتراش،
آتش داغیِ لای رانها،
اوجِ تنانهگی را نشان میدهند
که اغواگری در ریزآب و برآمدهگیِ آن جاریست
خواهش سرریز میشود.
قطره
نماد رهایی، سرریزی و پیشلحظهی اوج است.
که پذیرائی را به شکل شبنمآلودهگی نشان میدهد
شبنمی که نمیتواند در چهرهی گلبرگ آرام بگیرد
لبریز میشود
و موجها را
در امنیتِ شهوت میپذیرد.
و بیهیچ درنگی، طعم لحظه را به یاد خاطره میسپارد:
نگاه ساقه،
زیباترین اتفاق مشترکمان را
شکفتن ناگهانِ غنچهی آتش را،
و
نرملرز خیسِ
موجهای پیدرپیام را
در آغوشت،
بیهیچ درنگی به جان میسپارد
گلبرگ
استعارهای از لبههای خیس درز پنهان است؛
همکناریِ زنبق،
زیبا و پذیرنده،
که هم نگاه را جذب میکند و هم نرمنوازی را.
دو گلبرگ نرم، حساس و شهوانی که با نوازش،
خیس میشوند
و اغواگری،
از لطافت، رنگ و بوی طبیعی آنها میرُویَد
خواهش را برمیانگیزانند و میل را سرریز میکنند.
ساقه
همیشه بیانگر برافراشتهگی و پیوند میان درونُوبیرون است.
غنچه
نماد میل پنهان و نقطهی تحریک زنانهگیست
آتش
نماد شهوت و فوران است
شعر، نگاه ساقه را بهعنوان
عامل تحریک، میل و نیرویی میبیند
که با نزدیکترین نرمتماس،
غنچهی آتش را به شکفتن وامیدارد
شکفتن ناگهانِ غنچهی آتش:
یعنی لحظهی اوج انفجار،
لحظهای که پنهانی به آشکارهگی میپیوندد.
نگاه ساقه، غنچهی آتش را میشکوفاند.
تا موجهای پیدرپی در آغوش جاری شوند؛
موجهای پیدرپی نیز
استعارهای از تکرار و شدتاند؛
تن عاشق به دریا بدل میگردد،
و آغوش معشوق به ساحل پذیرنده.
شفافترین هدیهی لحظه، به دلداده و دلدار است
که تمامشدن را
نه!
ادامه را میخواهد
لحظهی اوج عشق و شهوت
زیباترین اتفاق مشترکی،
که میان دو تن رخ میدهد
و زیباییِ آن اکثرا در اشتراک و همزمانیست،
نه در فردیت،
البته بستهگی بهخواست مشترک همسویان همآغوشی دارد.
—-*—-
فرجام سخن
مروارید، نماد چیزی ارزشمند، شکلگرفته در ژرفا
و دور از نگاه است؛
همان کیفیتی که از لبان واژهچینیِ شعر میریزد:
آشکارهگیِ تدریجیِ احساسی
که در لایههای تنانهی عاشق پنهان بود.
در لحظاتی که با شعر همآوا بودم
گاهی احساس میکردم که من شعر را نمیخوانم
چشمانم را نیمه میبستم
تا در تخیّل نهفته در استعارههای شعر شناور باشم
مرز میان احساس و اندامم تقریباً محو میشد.
زبان شعر تنم را دربرمیگرفت
واکنش نشان میدادم
تنم میلرزید، احساس جاریشدن میکردم.
مخصوصا در بند پایانی،
که عاشق، برانگیخته از نوازشهای شهوتآمیز،
لحظهی اوج را بهصورت سلسلهای
از موجهای پیاپی تصویر میکرد.
«شکفتن ناگهانیِ غنچهی آتش»
آغاز ترکیدن ابر در تنگیِ آسمان تن
و
«نرملرز خیسِ موجهای پیدرپی»
استمراری را نشان میدادند
که گویی تن عاشق پس از رسیدن به اوج،
همچنان در حلقههایی از لرزش و سرریزیِ احساس،
باقی میماند.
لحظهای در اوج اغواگری و رهایی
و تسلیم دلخواستهیِ کامل، به تنسپاری بود
تنکامهگیِ معشوق بارها و بارها
در آغوش ستارهی لذت جاری میشد.
و آن تنها لحظهای بود که قلب عاشق خستهگی نمیشناخت
میل دیگر مقاومت نمیکرد.
عاشق طغیان پنهان درونش را نمیتوانست نگهدارد
با تمام شتابوقدرت بیرون میپاشد
اوج در این ارگاسمهای زنجیرهای بارها تجربه میشد
و من
ناگزیریِ این آتشینترین لحظه،
این اتفاق زیبا،
چون ناگهانی شکفتنِ غنچهی عاشق
همزمان،
با قدرت اوجگیریِ فوارهی معشوق را
یکی از آشتیانه هدیههای طبیعت میدانم.
با مهر
سلیمه علائی