۱۴۰۴ اسفند ۱, جمعه

هزار تکه‌ی نور

هزار تکّه‌ی نور


ایزد بانوی شوق در کهکشان اندام من

لذت‌شناسی

لذت‌ستانی تو را

 به‌کمال می‌رساند


من‌-خود نیز گرفتن را 

از دادن‌ام، یاد می‌گیرم

گرفتنِ لذتم، دادنِ لذت بتوست


تا عشق را بشناسم

تمنّای معصومانه‌ی هوس

 پروانه‌وار هم‌آغوشِ ایزد بانوی آتشم می‌کند

شهوت در اندام من

نیازمند مِهر تو،ست 


بعدش؟

یکی می‌شویم در هزار تکه‌ی نور

هم‌زمان در تپشِ‌های لُختِ یکی‌شدن

 می‌لرزیم


دیگر 

«من» و «تو»

نداریم


انگار که خودم را درون تو جا گذاشته‌باشم

لرزهای اوجم را پشت پلک‌های تو احساس می‌کنم


دوست‌داشتن تو 

در انتظار اوجِ من است 

من پیش از رسیدنت، گُر گرفته‌ام

از تصوّرِ آمدنت

از خاطره‌ی آن بوسه

که هنوزلای ران‌هایم زنده است


حالا؟

با این تنِ آرام 

با این دلِ ناآرامِ آرام‌شده

بگذار گونه‌هایت را به‌سینه‌ام

تا پستان‌هایم از نفس‌هایت بشنوند

که چرا هر بار بیش از نخستین‌بار 

عاشقت می‌شوم


رهگذر


https://rehgozer1.blogspot.com/search?updated-max=2026-02-20T00:49:00-08:00&max-results=10


https://www.facebook.com/didar.didareto


—-***—-

نگاه ثریا آبادی

به قطعه


«هزارتکه‌ی نور»

با جسارت و نرمی در مرز میان احساس و استعاره حرکت می‌کند؛

 واژه‌ها نه فقط معنا را، که حس خواننده را نیز همراه‌اند. 

شاعر تجربه‌ای شخصی را با دل‌‌بر خود، بی هیچ آرایش و شرمی،

 به زبانی کیهانی و آیینی پیوند می‌زند؛ 

گویی تشنه‌گیِِ شوق تن، در مدارهای نور و لرزش اتفاق می‌افتد.

 لذت را از سطحِ «غریزه» به سطحِ «رمزگشائی زیبائی‌ها» می‌برد. 

استعاره‌‌ها، نشان می‌دهند که در یک هم‌آغوشیِ عاشقانه، 

ما فقط به درک «حس‌های شهوانی» و «ارگاسم‌ُو‌فَوَران» نمی‌‌رسیم،

 بلکه در حال «بازآفرینیِ جهان» در مقیاسِ رهائیِ دو صدا

در یک سکوت هستیم.

 شاعر با هوشمندی رندانه«هوس» را به «مهر» گره می‌زند

تا ثابت کند که اگر تندی شعله‌های شهوت، 

در کنار چشمه‌‌سارعشق آرام بگیرند 

به «هزار تکه‌ی نور» تبدیل می‌شوند، 

که هرگز نمی‌سوزانند

بلکه گرم و شفاف نگه‌می‌دارند.


«ایزد بانوی شوق در کهکشان اندام من...»


استعاره‌ی کهکشان، 

بیکرانه‌گی و رمزآلوده‌گیِ حسّ‌ها در اندام زنانه را می‌رساند. 

و تن را به‌هر اسمی که دوست دارد نامگذاری می‌کند.

وقتی شاعر تن عاشق را «کهکشان» می‌نامد، 

حرکت، از تنهاییِ تمنّا به هم‌آغوشیِ نور، می‌کند

در حال توصیفِ حسِ بی‌وزنیِ دل‌داده‌گی است.

 در کهکشان، اجرام به دور یک مرکزِ ثقل می‌گردند.

  مرکز ثقل کهکشان اندام زن نیز همان «دایره‌ی ناف» اوست

تاب‌ملایم بوسه‌ها، وزش شیرین نفس‌ها وآغوش‌نوازی معشوق،

 مانند ورود شهاب‌های نورانی به جوّ این کهکشان، 

 سایش، بساو، گرما و در نهایت سوختن و درخشیدن، می‌آفرینند.


حضور «ایزدبانو» نشان از تقدسِ لذت دارد. 

 معشوق با «لذت‌شناسی» خود، 

رموز زیبائی‌ها و لذت‌دهی این کهکشان را پیدا می‌کند. 

چون بدونِ آغوش‌نوازی آگاهانه، هیچ اندامی زیبائی خود را نشان نمی‌دهد.


«من‌-خود نیز گرفتن را / از دادن‌ام، یاد می‌گیرم...»


این بند، قلبِ تپنده‌ی اخلاقِ اروتیکِ شعر است.

 استعاره‌ی

 «یادگیریِ گرفتن از دادن»،

 مرزهای سنتیِ گذشته‌گان را فرو می‌ریزد.

از تمنّا نمی‌ترسد، از اعتراف نمی‌گریزد،   

در لحظه‌ی عشق‌بازی، میان دادن و گرفتنِ لذت‌، مرزی وجود ندارد. 

گرفتن ادامه‌ی دادن است.

در اصل استفاده‌ی واژه‌های «دادن و گرفتن» از تنگ‌نای زبان است،

نه! دادنی هست نه! گرفتنی 

بل‌که لذت، بین عاشقُ‌ومعشوق ساخته می‌شود،

عاشق با لذت‌دهی و ستایش اندام معشوق،

 دریچه‌های لذت‌ستانی را به‌رُوی خود می‌گشاید

دو آینه را روبروی هم تصور کنید

که تصویر، مدام تکرار می‌شود.

 در این استعاره،

لذتِ «عاشق»، در بدنِ «معشوق» منعکس می‌شود

 و دوباره به سمت «عاشق» پرتاب می‌شود. 

 یعنی مرزِ دوگانه‌‌گی از بین می‌رود. 

عاشق دیگر نمی‌داند این لرزه از سر انگشتانِ معشوق شروع شده

 یا از تپشِ‌های قلبِ خود. 

این یک «اروتیسمِ مشترک» است

 که خودخواهی و ایثار را به زیباترین شکل ممکن به وحدت می‌رساند،

مانند روشنائی دو شمع در جوار هم، که مرزی بین‌شان نیست.


«تمنّای معصومانه‌ی هوس / پروانه‌وار هم‌آغوشِ ایزد بانوی آتشم می‌کند...»


   «پروانه» همان «هوسِ معصومانه» است.

هوس معمولاً سنگین است،

 اما «پروانه‌وار» بودن، به آن نوعی سبکی و رهایی می‌دهد. 

استعاره‌ی «ایزدبانوی آتش»

 یعنی معشوق در لحظه‌ی هم‌آغوشی، منبعِ دگرگونی‌هاست.

 پروانه نمی‌ترسد که بسوزد، 

چون می‌داند 

تنها راهِ همآغوشی با «روشنائی»، یکی‌شدن با شعله‌های تنانه است. 

این یعنی «تسلیمِ دل‌خواسته» در اوجِ آگاهی.

ترکیب پارادوکسیکال «تمنّای معصومانه» برای «هوس»، تلاشی است 

برای زدودنِ شرمِ تاریخی از غریزه. 

شاعر هوس را نه یک گناه، بل‌که پروانه‌ای می‌بیند که آگاهانه 

به‌سوی 

 «ایزدبانوی آتش» 

و تولد دیگر، در پرواز است


 «یکی می‌شویم در هزار تکه‌ی نور / هم‌زمان در تپشِ‌های لُختِ یکی‌شدن...»


لحظه‌های اوج عاشق‌و‌معشوق در دمای نرم آغوش‌نوازی

یک تجربه‌ی خویشتن شناسی است. 

«هزار تکه شدنِ نور»

 استعاره‌ای گونه‌گونیِ حس‌های «منِ» فردی 

و پخش شدنِ همه‌ی آن‌ها در بی‌نهایتی تو است 

که زیبائیِ پیوند من‌وتو را حاصل می‌کند.

«ایزدبانوی شوق»، «کهکشان اندام»، «پروانه‌واری»،

 «هزار تکه‌ی نور»

نشان می‌دهند که شاعر می‌خواهد تجربه‌ای عشق‌ورزی عاشقانه‌ی انسانی را

 در مقیاس جهان دیگر باز آفرینی کند،

و خواننده‌ی خود را در چنین حسّیِ همراه داشته‌باشد

«تپش‌های لًُخت» 

صریح‌ترین و درعین‌حال شاعرانه‌ترین توصیف برای لحظه‌ی اوج است؛

  که کلمات هم مانند تن‌پوش‌ها، کنار می‌روند.


«انگار که خودم را درون تو جا گذاشته‌باشم / 

لرزهای اوجم را پشت پلک‌های تو احساس می‌کنم...»


این بند، اوجِ شاعرانه‌گیِ اثر است. 

استعاره‌ی «جا ماندن در دیگری»،

 این‌که عاشق لرزشِ اوجِ خودش را پیش از در اندامِ خود، 

«پشت پلک‌های معشوق» حس کند، 

یعنی رسیدن به وحدتِ وجودِ اروتیک. 

پلک‌ها 

مرزِ تماشا و درک‌اند

 لذت از حس به تصویر بَدل می‌شود.

 «لرزهای اوج» در«پشت پلک‌های معشوق» 

یعنی دنیای بیرون حذف می‌شود

هر دو در انتظار لحظه‌‌ای هستند

پر از شکوه اوج، 

تشنه‌گی‌شان در نیمه‌راه فرو نمی‌نشیند

تا ایستائیِ زمان،

در زیر باران با تن‌پوش آغوش،

 «من در تو‌-ام، لرزهایم را در پشت پلک‌های نیمه‌باز تو می‌بینم » 

این استعاره، اوجِ «تله‌پاتیِ عشق‌بازی» است.

نگه‌داریِ زمان است

در لحظه‌های لذت رفتُ‌و‌گذار.


«از خاطره‌ی آن بوسه / که هنوز لای ران‌هایم زنده است...»


 بوسه از یک لب‌نشانی گذرا، به یک «چکیده‌ی نمناک» تبدیل شده  

در نرم‌پوش اشتیاق و گرم‌ترین پناهگاهِ بدن (لای ران‌ها) سکنی می‌گزیند

به یادگاه غنچه‌ی شوق در گوشه‌ی مشکین مهتاب سپرده می‌شود

  لبه‌های درونی آن جویبار نازک، 

گرمای لب‌های معشوق را فراموش نمی‌کند؛

 آن را در لای گل‌برگ‌های سکوت خویش ذخیره می‌کند

 تا در غیابِ معشوق، «گُر بگیرد».

 و ستاره‌ی دنباله‌دار بوسه‌‌دیدارها را، به‌آن پیوند زند.


«بگذار گونه‌هایت را به‌سینه‌ام / تا پستان‌هایم از نفس‌هایت بشنوند...»


استعاره‌ی «شنیدنِ پستان‌ها از نفس»، 

نرم‌پیوندی میانِ بویایی، شنوایی و بساوایی ایجاد می‌کند.

در نفسِ معشوق، عشقی است

 که هر بار لذت تازه‌تر از نخستین بار هدیه می‌کند  

لای پستان‌های عاشق پناهگاهی برای رازو‌نیاز، 

در فرود از اوج سرعت، در بی‌وزنیِ عشق است

چرا پستان باید «بشنوند»؟ 

چون در لحظه‌ی آرامشِ فرود، کلمات، در سکوت، انتظار می‌کشند .

 «نفس» معشوق، 

حاملِ رمز‌های گشوده‌شده‌ی زیبائی‌‌های اندام عاشق است  

که تنها نرمای برهنه‌ی لای پستان‌ها، توان درک شادیِ آن‌ها را دارد. 

وقتی گونه‌های معشوق، هم‌نشین قلبِ عاشق است، 

صدای نفس‌هایش، هم‌راز ضربان قلب عاشق،

  به لرزشی تبدیل می‌شود 

که «عاشق‌تر شدن»

 پژواک این همآهنگیِ بی‌صداست.

—-***—-


نوشتن درباره‌ی 

«هزارتکه‌ی نور»

 که مرز میان «ستایش» و « تنانه‌خواهی» را 

چنین مستانه درمی‌نوردد، 

نیازمند دقت انتخابی است از واژه‌نامه، 

که بتواند احترام صراحتِ لذت را داشته‌باشد. 

قطعه‌، بیش از آن‌که یک شعر اروتیک باشد، 

یک «ترانه‌ی نمناک تنانه»، 

 هم‌چون سپیده‌دمان تابستان، زیباست

که عاشق‌ومعشوق در بوس‌آغوش‌ و کام لیسی،

 به‌خویشتن خود و گره‌کردن دل، می‌رسند، 


بهارانه مانا باشد

سبزینه‌گی احساس‌تان

در ابریشم قلم

ثریا


هزار تکه‌ی نور

هزار تکّه‌ی نور ایزد بانوی شوق در کهکشان اندام من لذت‌شناسی لذت‌ستانی تو را  به‌کمال می‌رساند من‌-خود نیز گرفتن را  از دادن‌ام، یاد می‌گیرم ...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته