۱۴۰۵ مهر ۱۶, پنجشنبه

کام



کام


مروارید از لای صدف

زیر بال‌هایِ رویائی‌اش

 تو را به ژرفا می‌برد

آن‌هنگام که 

هوس، رنگِ ،،زیبائی،، می‌گیرد.


هم‌دلیِ بادام با ساقه

مهربانیِ شیار مروارید،

برهنه،

در انتظار بخشش

که هیچ الفِ آرزو

 آسان از آن نمی‌گذرد.


کام‌سپاری

به‌‌یک بوسه

به‌لطافت جوی‌باران، 

مانند است، 

در شب

و

به‌‌گواراییِ تشنه‌گی، 

در گرمای سوزانِ روز‌.


انتظارِ زبانت از لبانت، 

که کام از بوسه بگیرند

در ادامه‌ی آرام بازیِ عشق.


من رویاهایم را با چشمان نیمه‌‌‌‌باز تو می‌بینم

که عشق

برای خواستن کافی‌ست.


چشمانت خیس که می‌شوند

آرزوهایم را،

عشوه‌گری و اغواگری‌‌هایم را

زنانه‌‌‌_ترین‌هایم را،

حتی

خودم‌ را

زیباتر می‌بینم،

و

تمشک‌های باغ آغوشم را

نوشیدنی‌‌تر،


پیش از آن‌که در ابریشم پرواز،

،،زیبائی،،

با اسم کوچک‌ تو یکی شود

بیا

شتاب لحظه‌ها را ببوسیم

گیسِ عشق را ببافیم

به‌ رویای باران

به‌قطره‌های خواهش،

این آغازترین خواستن ماست.


عکس تو در آینه‌ی پاک شبنم

پشت پنجره‌ی نافم پیداست 

نگاه کن

تمام راه‌ها به‌ آن مروارید می‌رسند

که پنهان است

لای لبان صدف.


من

 آغوش‌تر می‌گیرم

می‌آیمت‌های تو را

پیچیده در شبنم.


رهگذر


=***=


https://rehgozer1.blogspot.com/2025/07/blog-post_99.html


نگاه آته‌نا بُردبار

به

«کام»


بر آستانه‌ی یک خوانش دوگانه!

به نظر من شعر و متنِ عاشقانه‌، اگر تنها در سطح کلمات بمانند،

  انصاف نقد رعایت نمی‌‌شود.

 برای بازنمائیِ قطعه‌ی «کام»، از دو دیدگاهِ مکملِ همدیگر، به تماشا نشستم:

 «نشانه‌شناسی واژه‌ها» و «خوانش حسی و عاشقانه».

 نشانه‌شناسی، رمزگانِ پنهانِ قطعه را نشانم می‌دهد

که استعاره‌ها و بارِ معناییِ لایه‌های زیرین اثر را در اندوخته‌‌های نشانه‌شناسی‌ام  کشف کنم،

 و خوانشِ حسی، جانِ دوباره‌ای به واژه‌‌‌چینی می‌بخشد،

 تا نبضِ زنده، گرمایِ لمس و لحظه‌هایِ جاری در بازیِ عشق، شفاف‌تر احساس شوند. 

پیوندِ این دو نگاه،

 مواجهه‌ای رساتر، شفاف‌تر و عمیق‌تر با جهانِ شاعرانه‌ی شعر پدید می‌آورد؛ 

 که ذهن و دلم، هم‌زمان به فهم زیباییِ اثر موفق شود.


«کام»

مروارید از لای صدف

زیر بال‌هایِ رویائی‌اش

 تو را به ژرفا می‌برد

آن‌هنگام که 

هوس، رنگِ ،،زیبائی،، می‌گیرد.


نشانه‌شناسی

مروارید!

نمادِ گوهری ناب، رازِ پنهان، لطافتِ زنانه،

 که تنها در خلوت‌ترین لحظاتِ عشق‌بازی، خود را نشان می‌دهد.


لای صدف!

آستانه‌ی لب‌های پنهان، لبان شرمِ ستاره‌ی لذت و لایه‌های پنهانِ آغوش برای شکفتنِ غنچه،


بال‌های رؤیایی!

رهایی از محدودیت زمین به جاذبه‌‌های عاشقانه و پرواز دادنِ حسّ معشوق به قلمروِ خیال.


ژرفا!

 عمقِ عاطفه و اشتیاق؛ جایی دور از سطح و ظاهر، که خلوتِ احساس دو تنِ درهم تنیده می‌شود.


هوس!

میل و خواهشِ معشوق؛ غریزه‌ای که در آینه‌ی عشق دگرگون می‌شود.


رنگِ زیبایی گرفتن!

استحاله و والایش؛ لحظه‌ای که نیازِ تن با هنر، شعر و عاطفه پیوند می‌خورد

 و از خواهشی ساده، به زیباشناختی و ستایش بدل می‌گردد.


 حسّی و عاشقانه

 آن‌گاه که نوازش در خنکای سرانگشتان تو، گفت‌و‌گوی خاموش بازی عشق آغاز می‌کند

 لرز خواستن را در لایه‌‌های تنم و حریمِ لب‌های پنهانم احساس می‌کنم.

 غنچه‌ی شوق که سال‌ها در آغوش گل‌برگ‌هایش،

 در انتظار شکفتن بود

به پروازِ خیال و رؤیاهای‌مان بال می‌گشاید.

انتظار این گل‌واره‌گی، کششی است جانانه به ژرفای وجودم

 غریزه و خواهش لخت و عریان،

 پیرهن از «زیبایی» بر تن می‌کنند

 و والاترین تجلیِ هنرِعشق را هدیه می‌‌آورند.


هم‌دلیِ بادام با ساقه

مهربانیِ شیار مروارید،

برهنه،

در انتظار بخشش

که هیچ الفِ آرزویی

 آسان از آن نمی‌گذرد.


تنشانه‌شناسی

هم‌دلیِ بادام با ساقه‌!

استعاره‌ای بکر از انسجام، پیوندِ اندام‌وار و تمایل متقابل به هم‌آغوشی،

و هماهنگیِ طبیعی و تمنامندانه‌ی دو آغوش و دو مهر دل‌برانه‌ی لحظه‌های اوج ارگاسم.


مهربانی!

 تسلیمِ توأم دو عاطفه‌ی تنانه، نفیِ هرگونه شتاب و پذیرشِ عاشقانه با پذیراآغوشیِ نرم و مهرآمیز.


شیار مروارید!

 شکاف رازآلودِ تن؛ میان دو قوس ظریف و زنانه‌ی لای ران‌ها،

 که گوهری ناب را در خود جای داده‌اند

 و نشان از ظرافت و پذیرنده‌گی دارند.


برهنه!

 بی‌نیاز از پوششِ تن و بی‌نقابیِ صمیمانه‌ی جان در آغوش معشوق.


در انتظارِ بخشش (دادن)!

سخاوتِ عاشقانه؛ اشتیاقِ لبریز برای تن‌سپاریِ عاشانه‌ به معشوق،


الفِ آرزو!

نخستین جرقه‌ی تمنّای راست قامت‌ترین و استوارترین شکلِ اشتیاقِ 

آغوش معشوق،

نمادِ هر خواسته و خیالی که در ذهنِ عاشق به راه می‌افتد.


آسان نمی‌گذرد!

قدرتِ جاذبه و کششِ نادیدنیِ این حریم؛ کیفیتی که مانعِ عبورِ شتاب‌زده می‌شود

 و معشوق را در درنگ، تأمل و لمسِ ژرف متوقف می‌سازد.


حسی و عاشقانه

  تمام ذرات وجودم با تو در یگانه‌گی و انسِ کاملند؛

 مثل پیوندِ طبیعی و نادیدنیِ بادام با ساقه‌اش، 

که از ژرفای خواهشِ نیرو می‌گیرند و در آغوش هم به بار می‌نشینند.

در این خلوتِ عریان و بی‌پرده، شیارِ لطیفِ این مروارید،

 پر از مهربانی و سخاوت جان‌و‌تنم بی‌هیچ پرده و چشم‌‌داشتی، 

 تسلیمِ عاشقانه‌ام را در انتظار است.

 حریم این آغوش، چنان رازآلود و لبریز از اشتیاق است

 که هیچ آرزومندی—حتی نخستین شدت الفِ اشتیاق در خیالِ تو—نمی‌تواند

 بی نزدیک‌لغزی، آسان از کنارش بگذرد؛

 چرا که دل‌برانه‌‌گیِ این تسلیم، هر میل و آرزویی را به خود می‌کشد و رام می‌سازد.


کام‌سپاری

 به‌‌یک بوسه

به‌لطافت جوی‌باران، 

می‌ماند 

در شب

و

به‌‌گواراییِ تشنه‌گی، 

در گرمای سوزانِ روز‌.


نشانه‌شناسی

کام‌سپاری!

تسلیمِ محض به لذت‌‌، غوطه‌ور شدن در لذتِ نرم‌آب بوسه‌‌لیسی.


بوسه!

نخستین درگاه یگانه‌گی، پیوندگاهِ وزش بازدم‌ها با دم‌های تازه و سرآغازِ یکی شدن با معشوق،


لطافتِ جویباران!

روانی، خنکی و حسی از طراوتِ مداوم؛ 

بوسه‌ای که مثل اولین پیچ‌آب نا سیرابی، تنانه‌ها را بیدار می‌کند.


شب!

حریمِ امنِ خلوت و رازآلوده‌گی مهتاب که حواسِ دیگر را خاموش می‌کند

 تا حسِ نرم‌نوازی و چشایی به اوج برسد.


گواراییِ تشنه‌گی!

تضادی پارادوکسیکال خودِ «تشنگی» و سوزِ خواهش،

 پیش‌زمینه و شرطِ چشیدنِ لذتِ بی‌حدِ وصال و لب‌نوازیِ عاشقانه.


گرمای سوزانِ روز!

 اوجِ شدتِ غریزه و اشتیاق؛ تشنه‌گیِ مهارنشدنیِ تن‌ها پیش از رسیدن به خنکای بوسه.


انتظارِ زبانی از لب‌ها!

درنگ و مکثِ پیش از لمسِ عمیق‌تر؛ شهوتِ مهارشده و شاعرانه‌ای

 که از لایه‌ی بیرونیِ لب‌ها گذر می‌کند تا به عمق و نرم‌آب زبان برسد.


ادامه‌ی آرامِ بازیِ عشق!

نفیِ ناشکیبائی و شتاب؛ تبدیلِ بازیِ عشق به یک رقص آغوشانه،

 که لذت‌ستانی هیچ لحظه‌ای کم‌تر از لحظه‌‌هایِ پس‌و‌پیش نیست.


حسّی و عاشقانه

تسلیم شدن بر لبان تو و کام‌سپاری به بوسه‌‌هایت، در امتدادِ این خلوت،

 مثل لغزشِ نرم و بی‌صدایِ جویباری زلال بر پوستِ مهتاب است؛

 مانند حریر، سبک

 و‌ مثل نوازش، جاری و آغازگر.

تفتیدگیِ اشتیاق‌مان در انتهای تشنه‌گیِ هر بوسه‌ای،

مانندِ طعمِ گوارای آب است که بر لبان تشنه‌ی شب می‌نشیند

گرمای سوزانِ روز را سیراب می‌کند. 

نگاه کن که چگونه لب‌هایت در درنگی لبریز از تمنا، 

در انتظار هم‌آغوشیِ زبان من‌اند، 

 که کامِ از این آمیزشِ شیرین بگیرند. 


انتظارِ زبانت از لبانت، 

که کام از بوسه بگیرند

در ادامه‌ی آرام بازیِ عشق.


نشانه شناسی

انتظار!

درنگِ پر تمنا؛ مکثی شیرین پیش از رفت‌و‌گذار که لذتِ کشف را چند برابر می‌کند.


زبانت / لبانت!

 لب‌ها درگاهِ نوازشِ بیرونی‌اند و زبان، جستجوگرِ عمق، گرما و کششِ درونی.


کام گرفتن!

چشیدنِ کاملِ شیرینی و لذتِ وصل؛ به مقصود رسیدنِ تمنایِ پنهان بر لب‌ها.


ادامه‌ی آرام!

 نفیِ هرگونه شتاب و تاکید بر شکیبائی و نوشیدنِ جرعه‌جرعه‌ی لذت.


بازیِ عشق!

آمیزه‌ای از صمیمیت شادمانی و رهایی عشق‌بازی

 به یک هنر و رقصِ عاشق‌و‌معشوق در تنگنای آغوش.


حسّی و عاشقانه

 در این سکوتِ پر از اشتیاق، 

لرزش و انتظارِ پنهانی را در لبان و زبانت حس می‌کنم. 

لب‌هایت چون درگاهی نیمه‌باز، مشتاقانه در انتظارند

 تا زبانت، شهدِ واقعیِ این بوسه را از زبان من بچشد و سیراب شود.

این درنگی‌ست شاعرانه در میانه‌‌ی رقصِ زبان تو در آغوش لب‌های من. 

ما بی‌هیچ شتابی در بسترِ نرم لبان‌ِتو پیش می‌رویم؛ 

جایی که هر بازدم من، بخشی از دمِ نَفس‌های تو و «بازیِ آرام» و بی‌انتهای یگانه‌گیِ ماست.

این مقدمه‌ای بر بازیِ عشق است

 که در آن، زمان می‌ایستد و بی‌اراده‌گی، فرمانروایی می‌کند…


من رویاهایم را با چشمان نیمه‌‌‌‌باز تو می‌بینم

که عشق

برای خواستن کافی‌ست.


نشانه‌شناسی

رویاها!

 آرزوهای پنهان، جان‌پناه‌های عاطفی و والاترین خیالاتِ عاشق، 

که اکنون در وجودِ معشوق، تن‌پوش واقعیت، برکرده‌اند.


چشمانِ نیمه‌باز!

حالتی از خماریِ عاشقانه، اوجِ لذت، تسلیم، اعتماد و غوطه‌ور شدن

 در نشئه‌ی آغوش، حالتی که نگاه نه کاملاً بر جهانِ بیرون بسته است

 و نه کاملاً بیدار، بل‌که در مرزِ رؤیاهاست.


دیدن با چشمانِ معشوق!

یگانه‌گیِ کاملِ دو انسان، رسیدن به مرحله‌ای که عاشق، 

گذشته، اکنون و آینده را از پشت چشمان معشوق می‌بیند

 و با حسِ او تجربه می‌کند.


عشق!

نیروی محرک و معنابخشِ اصلی به تمامِ خواهش‌های جان‌و‌تن است.


خواستن!

تمنا، میل، اشتیاقِ گرایش و خواهش گرم طوفان تن عاشق،

به شوق نوازش‌های تنانه‌ی معشوق است.


کافی‌ست!

عشق برای اثبات و ادامه‌ی هر اشتیاقی کمالِ مطلق است.


حسّی و عاشقانه

در اوجِ این تسلیم و رهایی، آن‌گاه که چشمانت خمار و نیمه‌باز به من می‌نگرند

 من تمامِ رویاهای پنهانم را 

از میان سنگینیِ پلک‌های تو می‌بینم

از پشت نگاه تو، شکوهمندترین باورِ هستی را می‌بینم و باور می‌کنم

 بازمی‌بابم آرزوهایم را در نگاهی که جهان بی‌مرز خیالم را تماشا می‌کند

که برای وفادار ماندنِ به آرزو‌ها،

 برای تسلیمِ آغوش یکدیگر شدن،

 و برای یگانه‌گیِ تن‌‌خواسته‌های‌مان،

 به هیچ بهانه‌ی دیگری در جهان عشّاق، نیاز نیست... 

تنها «عشق» برای هر خواستنی کافی‌ست


چشمانت خیس که می‌شوند

آرزوهایم را،

عشوه‌گری و اغواگری‌‌هایم را

زنانه‌‌‌ترین‌هایم را،

حتی

خودم‌ را

زیباتر می‌بینم،

و

تمشک‌های باغ آغوشم را

نوشیدنی‌‌تر،


نشانه‌شناسی

چشمانِ خیس!

نمادِ اوجِ احساسات، رقیق شدنِ جان، برآمدنِ شبنم شوق از عمیق‌ترین لایه‌های لذت.


 عشوه‌گری و اغواگری!

هنرِ ظریفِ زنانه‌گی؛ ناز وعشوه‌هایی که برای رساندنِ معشوق به حریمِ وصل انجام می‌شوند.


زنانه‌ترین‌ها!

  هویتِ اصیلِ زنانه؛ عصاره‌ی ظرافت، نرمی و پذیرنده‌گی

که در مواجهه با معشوق به تجلیِ کامل می‌رسد.


خودم را زیباتر می‌بینم!

اثرِ شایسته‌گی و عزت‌بخشیِ عشق؛ عاشق از طریقِ نگاهِ پرستش‌گر و خیسِ معشوق، 

 زیباییِ وجودیِ خودش را دوباره کشف می‌کند.


تمشک‌های باغِ آغوش!

استعاره‌ای بسیار حسی، سرخ و برجسته از برجسته‌گی‌ها و نقاطِ حساسِ تنِ زنانه

 (به‌ویژه نوک پستان‌ها)

 نمادِ شادابی، طعمِ میوه‌ی ممنوعه و بهشتِ تن.


 نوشیدنی‌تر!

اوجِ تمنایِ لب‌خواهی و چشایی؛ کیفیتی که نشان می‌دهد 

اشتیاقِ معشوق، جاذبه‌ی لمس و چشیدنِ تن را چند برابر کرده است.


حسّیِ و عاشقانه

آن‌‌هنگام که چشمانت از شوق آغوشم درخشانیِ خیس می‌‌گیرند،

 آینه‌ای پیش روی من می‌گشایی که همه‌چیز را دگرگون می‌سازد. 

در بازتابِ نرم‌آب این ستاره‌ها، من آرزوهایم، عشوه‌ها و اغواگری‌هایم را 

زیباتر و شکوهمندتر از همیشه می‌بینم.

در نفس‌های این آینه،

 با آشتیانه‌گیِ «زنانگی‌ام» خودم را زیباتر و خواستنی‌تر از همیشه‌هایم می‌یابم. 

 شکوفه‌ها و تمشک‌های سرخِ باغِ آغوشم، رسیده‌تر، پرآب‌تر و نوشیدنی‌تر از همیشه می‌شوند…


پیش از آن‌که در ابریشم پرواز،

،،زیبائی،،

با اسم کوچک‌ تو یکی شود

بیا

شتاب لحظه‌ها را ببوسیم

گیسِ عشق را ببافیم

به‌ رویای باران

به‌قطره‌های خواهش،

این آغازترین خواستن ماست.


نشانه‌شناسی

ابریشمِ پرواز!

استعاره‌ای لبریز از نرمی، پرواز و لطافت؛

 کیفیتی از اوج‌‌گیریِ جان‌وتن در هم‌آغوشی که مثل ابریشم، نرم و نوازشگر است.


یکی‌شدنِ زیبایی با نامِ کوچک.

اوجِ یگانه‌گی که سایه‌ی اسم با مرز صدا، در فاصله نیست.

 

«زیبایی»

 در اسم کوچک معشوق متراکم‌شده،هویتِ لحظه‌ی اوج می‌گردد.


بوسیدنِ شتابِ لحظه‌ها!

تصویری پارادوکسیکال و شگفت‌انگیز برای

 تسخیرِ زمان؛ رام کردن و متوقف ساختنِ لحظاتِ فرّارِ هم‌آغوشی،

 با تاب ملایمِ مهربوسی.


بافتنِ گیسِ عشق!

 نظم دادن به شوروشیدایی؛ گره زدنِ زلفِ اشتیاق با عناصرِ طبیعت و خیال 

برای آفرینشِ ساختاری زیباتر و ماندگارتر.


رویای باران / قطره‌های خواهش!

 نمادِ باروَری، طراوت و فَوَرانِ نیازِهای تنانه و زلال؛ 

قطراتی که بر غنچه‌های بهاران اشتیاق می‌‌بارند و تازه‌ترشان می‌سازند.


آغازترین خواستن!

دور از هرگونه سابقه‌، کهنه‌گی و کاستی؛ 

انگار که تولد تازه‌ی می‌یابد و نویدِ آفرینشی جدید را می‌دهد.


حسی و عاشقانه

 پیش از آن‌که در این اوجِ پروازِ عاشقانه، 

تن و جان‌مان چنان در هم تنیده شوند 

(اشاره به اوج ارگاسم)

که مفهومِ «زیبایی» کاملاً با نامِ کوچکِ تو یکی شود

 و زیبایی با اسم کوچک تو زمزمه گردد 

( تکرار بُریده،بریده‌ی اسم معشوق در لحظه‌ی اوج)

که زمان را درنگ عاشقانه دهم.

بیا شتابِ و ناشکیبائیِ بی‌‌رحمِ زمان را 

با بوسه بر لبانِ این لحظه‌های شتابان، رام بستر عشق نمائیم.

 بیا تارهای گیسوانِ سرکشِ این لحظه‌ها را 

به رویایِ دانه‌باران‌های خواهش‌ ببافیم. 

این همان آغازین‌ نوازشِ غنچه‌ی شوق در دایره‌ی پنهانِ آغوشم

( نقطه‌ی حساس لای ران‌ها)

 و سرچشمه‌ی فَوَران تن‌خواست من است...


عکس تو در آینه‌ی پاک شبنم

پشت پنجره‌ی نافم پیداست 

نگاه کن

تمام راه‌ها به‌ آن مروارید می‌رسند

که پنهان است

لای لبان صدف.


نشانه‌شناسی

آینه‌ی پاکِ شبنم!

استعاره‌ای از قطره‌ی ریز‌آب زلالِ روی پوست؛ 

گوهری شفاف که چهره‌ی معشوق را بر تنِ عاشق بازتاب می‌دهد.


پنجره‌ی ناف!

نقطه‌ی مرکزیتِ بدن، آستانه‌ی ورود به حریمِ زنانه‌گی و گودیِ رازآلودی که فرورفتگی‌اش،

 به عنوان درگاهی میان ظاهر و درونِ تن عمل می‌کند.


تمام راه‌ها به آن مروارید می‌رسند! 

نشان‌دهنده  هم‌گراییِ تمامِ حواس و نوازش‌ها به اوج احساس و عشق‌بازی؛


مرواریدِ پنهان!

گوهری ناب، در مرکزِ تن که رمزِ لطافت و عاطفه را در خود دارد.


لای لبانِ صدف!

 تصویری استعاریِ حریمِ امنِ پنهان در لای لبان میانه‌ی ران‌های زن‌ است

 که مرواریدِ اشتیاق را صبورانه در آغوش کشیده‌اند.


حسّی و عاشقانه

  از فرورفتگیِ گود نافم به انحنای شیب مخملی تنم، 

که تصویرِ نگاه تو را در خود منعکس می‌کند

مرکزیت آغوشم رانگاه کن؛

پنجره‌ی تنِ من از همین‌جا به روی تو گشوده می‌شود.

قطره‌‌‌ شبنمی مثل یک آینه‌ی زلال به رخساره‌ی غنچه نشسته است

آن سراشیب،

 مسیرِ اشتیاق مرواریدِ ناب من است

که لای لبانِ صدف پنهان، 

 و رازآلوده‌گیِ عمیق‌ترین حریمِ تنم را می‌پروَراند،

که تنها به نرم‌نوازی‌ تو می‌‌تپد…


من

 آغوش‌تر می‌گیرم

می‌آیمت‌های تو را

پیچیده در شبنم.


نشانه‌شناسی

آغوش‌تر گرفتن!

 حس‌آمیزی و تعبیری بسیار بکر و شاعرانه؛ 

تبدیل اسمِ «آغوش» به صفتِ تفضیلی، مانند

 ( تنگ‌تر و پذیراتر)

 پذیرشی بی‌مرز آغوش که هر لحظه ژرفا می‌گیرد.


می‌آیمت‌هایت!

ساختارشکنیِ نابِ دستوری؛ تبدیلِ فعلِ

 «می‌آیمت»

 به اسمی جمع و کیفیتی تکرار شونده. 

نمادِ رفت‌و‌گذار متوالی، با موج‌های پیاپیِ نزدیک‌شدن

 و نویدهایِ مکررِ معشوق، در گرمایِ حریمِ عاشق.


پیچیده در شبنم!

 پوششی از طراوت، نمِ عشق‌بازی، خنکای دل‌نشین

 و عطری که با بوی تنِ معشوق همراه است؛ 

نشان دادنِ این‌که هر لایه از آغوش معشوق، تازه، زلال و لبریز از زندگی‌ست.


حسی و عاشقانه

 در این نقطه از وصال و اوجِ یگانه‌گی، 

 گسترش آغوشم در انتظار طوفان اشتیاق تو،

و تسلیم آمدنِ دانه‌باران‌های توست در مه‌آلوده‌گی لای ران‌هایم.

 تو به درونِ من می‌آیی، پیچیده در شبنمِ، با خنکایِ قطراتِ زلالِ عشق‌بازی،

 و من موج‌هایِ آمدنت را در تنگ‌ترین بازوانِ جان‌و‌تنم می‌فشارم

و با لرز‌های زنجیره‌ای و پی‌در‌پی‌ام 

 در تنگ‌نای نرم‌حلقه‌ی آغوشم، موج‌های تو را خیس می‌کنم.



  

کام

کام مروارید از لای صدف زیر بال‌هایِ رویائی‌اش  تو را به ژرفا می‌برد آن‌هنگام که  هوس، رنگِ ،،زیبائی،، می‌گیرد. هم‌دلیِ بادام با ساقه مهربانی...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته