ژینا خیّر
حقیقتی که در میان مژههایمان گیر کرده بود
منتظر ماند،
تا چشمانمان را بگشاییم
زن، زندگی، آزادی و افق تازهٔ خودآگاهی
قلب گربه
جنبش
«زن، زندگی، آزادی»
نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران به شمار میآید
این جنبش بهصورت خودجوش از دل جامعه برخاست
و بیش از همه توسط زنان و جوانان شکل گرفت
ویژگی تعیینکننده آن نه صرفاً گسترش اعتراضات
بلکه شکلگیری نوعی خودآگاهی اخلاقی-سیاسی تازهای بود
که نه از ایدئولوژیهای کلاسیک، بلکه از تجربه زیسته سرچشمه میگرفت
با مرگ ژینا مهسا امینی
این شعار بهسرعت به نمادی از کرامت، آزادی و بازتعریف جایگاه زن بدل شد
این جنبش تنها خواهان تغییرات سیاسی نیست
بلکه به دگرگونی عمیق در ساختارهای اجتماعی و فرهنگی نظر دارد
از آن زمان تاکنون، متون ادبی و روزنامهنگارانه بسیاری به این رویداد پرداختهاند
یکی از آنها، رمان
«در قلب گربه»
(Jina Khayyer)
اثر ژینا خیّر است
نویسنده در این اثر، جنبش را با یک روایت خانوادگی درهم میآمیزد
و همزمان چشماندازهایی
از زندگی روزمره، آداب و رسوم و تنشهای میاننسلی در جامعه ایران میگشاید
رمان بهصورت خطی پیش نمیرود
بلکه از منطق خاطرهنویسی پیروی میکند
نقطه آغاز، خبر مرگ ژینا امینی است
که زنجیرهای از تأملات شخصی و سیاسی را برمیانگیزد
گذشته و حال درهم تنیده میشوند
و امر خصوصی و امر سیاسی از یکدیگر جداییناپذیر میگردند
در مرکز روایت، شبکهای از روابط میان سه نسل قرار دارد
تجربهها و انتظارات متفاوت آنها در تنشی پویا با یکدیگر قرار میگیرند
بیآنکه متن روایت پاسخهای ساده ارائه دهد
همین باز بودن متن، یکی از نقاط قوت اصلی رمان است
که در آن روایت و نویسنده را از هم جدا میکند
زبان اثر میان شفافیت روایی و فشردگی شاعرانه در نوسان است
تصاویر و جزئیات فرهنگی فضایی طنیندار میآفرینند
که در آن پرسش از آزادی بهگونهای ملموس شکل میگیرد
رمان در پی توضیح جنبش نیست
بلکه نشان میدهد چگونه این تجربه در زندگی افراد نقش میبندد
در خاطرهها، روابط و زبان
در آغاز رمان «در قلب گربه»، به جای مقدمه شعری کوتاه آمده است
که همچون پیشدرآمدی آرام عمل میکند
این شعر پیش از روایت اصلی قرار گرفته و فضایی از خاطره میگشاید
که همزمان میتوان آن را هم شاعرانه و هم سیاسی خواند
و آن را میتوان کلیدی برای فهم کل متن دانست
فشردهای از آنچه رمان در ادامه بسط میدهد
به یاد میآورم
چه سبکبال بودیم
کافی بود چشمانمان را ببندیم
تا پرواز کنیم،
همچون برگهای افتاده بر زمین
خود را به دست باد بسپاریم
اما حقیقتی که در میان مژههایمان گیر کرده بود
منتظر ماند،
تا چشمانمان را بگشاییم
در این سطرهای کوتاه، حرکتی میان سبکی و آگاهی
میان رؤیا و واقعیت پدیدار میشود
پرواز نمادی از امکان آزادی است، از نوعی زیست کودکانه و تقریباً بیوزن
اما این سبکی پایدار نیست
حقیقت – که در رمان نیز نقشی محوری دارد – از پیش حاضر است
نادیدنی اما گریزناپذیر، و در انتظار لحظهی دیدن
این حرکت شاعرانه در تصویر روی جلد کتاب نیز بازتاب مییابد
نقشهٔ کلی ایران که معروف به شکل گربه است
همچون گربهای ایستاده به نظر میرسد – تصویری که بههیچوجه تصادفی نیست
گربه ایرانی، که در جهان به ظرافت و زیباییاش شناخته میشود
در اینجا به استعارهای از خود کشور بدل میشود
هم آسیبپذیر و هم مغرور، خاموش و در عین حال سرشار از تنش درونی
عنوان «در قلب گربه» نهتنها به یک تصویر جغرافیایی اشاره دارد
بلکه به درون یک سرزمین، به خاطرهها، تناقضها و امیدهای آن
در قلب گربه نوشته ژینا خیر
شعر آغازین و تصویر گربه پیوندی عمیق با یکدیگر دارند
هر دو از تجربهای سخن میگویند که میان حرکت و سکون
میان رؤیا و بیداری در نوسان است
تنها با گشودن چشمهاست که روایت آغاز میشود؛
لحظهای که انسان نه فقط با واقعیت، بلکه با حقیقتِ نهفته در آن روبهرو میشود
بخش کوتاهی از رمان
«بیشرف! بیشرف! بیشرف! بیوجدان! بیوجدان! بیوجدان!»
«آنها در دل شب در دست من فریاد میکشند. جمعیتی بزرگاند
کودکانی که دست در دست مادرانشان دارند
دخترانی با موهای بلند و رها که روسریهایشان را
همچون پرچمی در هوا میچرخانند
زنها بازو در بازوی هم، مردها شانه به شانه، پیرها
آنها در خیابان ولیعصر، زیر درختان چنار راه میروند
در میان بوق ماشینها
و صدای موتورهایی که زیر نور چراغهای طلایی خیابان میدرخشند
آنها بیسلاحاند.
با هر قدم، صداهایشان بیشتر همچون موی بافتهشده در هم میپیچد
و به هم گره میخورد
«بیشرف! بیشرف! بیشرف! بیوجدان! بیوجدان! بیوجدان!»
ناگهان صدایی از میان جمعیت بلند میشود. زنی فریاد میزند
«من با هیچ سلاحی جز بدنم مسلح نیستم
سرنوشت من این است که با بدنم برای آینده بجنگم
آیندهای در آزادی»
شعارهای به زبان فارسی چون سیلی مرا در خود غرق میکند
دلم آب میشود و اشکهایم سرازیر میشوند
من برای این هجوم آماده نیستم
من آمادهگی شنیدن فارسی را در اینستاگرام از دهانهای این همه غریبه نداشتم
که تنها از طریق زبان آشنا به نظر میرسند
گوشیام را محکم نگه میدارم، انگار ممکن است این موج آن را از من بگیرد
هزاران دهان فقط یک چیز را مکرر فریاد میزنند
«بیشرف! بیشرف! بیشرف! بیوجدان! بیوجدان! بیوجدان!»
صدایی از میان جمعیت فریاد میزند
«ژن، ژیان، آزادی» جمعیت همصدا تکرار میکنند
«ژن، ژیان، آزادی»
دو کلمهٔ اول را نمیفهمم، فقط آزادی را میفهمم
حالا جمعیت یکصدا فریاد میزند
«زن، زندگی، آزادی»
اینستاگرامم بهروز میشود
بدن بیجان دختری جوان را میبینم که روی تختی افتاده است
رنگهای بخش مراقبتهای ویژه
آبی کمرنگ، سبز، خاکستری. گوشهٔ دهانش خون خشکشده است
در اینستاگرام هر چقدر هم فیلتر روی تصاویر باشد
این واقعیت بیرحم از دید بینندگان پنهان نمیماند
میخوانم
ژینا مهسا امینی که در تهران توسط گشت ارشاد با ضربهٔ باتوم به کما رفته بود
اکنون مرده است
نامش را دوباره میخوانم
ژینا. مثل نام من
هرگز کسی را ندیده بودم که نامش مثل نام من باشد
سرمای بدنش از طریق صفحهٔ گوشی به دستم منتقل میشود
پشت میزم نشستهام، بیحرکت، گویی زمان یخ زده است
نامش را بارها تکرار میکنم. بدن بیجان او نام مرا دارد
فکر میکردم شاید نامم ساختهگی است
شاید مادرم آن را ساخته است
شاید وقتی تا آخرین لحظه فکر میکرد پسری به دنیا میآورد، اصلاً نامی برای دختر نداشت
و وقتی دختر شدم، نام خودش را به من داد و فقط یک حرف آن را تغییر داد
ژینا به جای ژیلا
به دختری نگاه میکنم که نام مرا داشت و از خود میپرسم
چرا در تمام این چهل و شش سال هرگز کسی را با این نام نشنیده بودم
اینستاگرامم دوباره بهروز میشود.
میخوانم
ژینا مهسا امینی اهل کردستان ایران، برای دیدار با اقوامش به تهران آمده بود
که در خیابان توسط گشت ارشاد بازداشت میشود
و آنها او را از برادرش جدا میکنند
برادرش به مأموران میگوید
که آنها غریبهاند و فقط برای دیدار اقوامشان به تهران آمدهاند
او روسری دارد
نمیداند که در تهران قوانین سختگیرانهتری هست
موی سر او پیدا نیست
اما مأموران گشت ارشاد به حرفهای او توجهی نمیکنند
و خواهر او را به داخل ون میکشند و با خود میبرند
میخوانم: «جینا» نامی کردی است و به معنای «آنکه زندگی میبخشد» میباشد
میخوانم: «آنکه زندگی میبخشد» مرده است
منبع
https://baangnews.net/27549