گلوارهگی (۲)
گلوارهگی اندام
همچون گلِ آتش
شکفتن ناگهانهی غنچه در نور است
آرام،آرام به گلگونهگی میرسد
وقتی بر نرمنگاه معشوق میلغزد،
انگار غنچهی پنهان
به زمزمهی عاشقانه
لب میگشاید
چشمهگاه،
در آستانهی نوازش
در انتظار بوسهلیسیهای
پیشبینی نشده
نرملرز روشن آغاز میکند
ابرِ بارانزا
میلغزد و میچکد
بر گلبرگهای هوس.
رگِ نور،
خیس از شبنم گلبرگها
شراب دانهانگور پنهان را
با لیسبوسیهای نرم،
میچشد
و
با لرز زنبق در جویبار
برافراشتهگیِ آغوشانه میگیرد.
در پیچشِ آهسته و آرامِ،
غنچه بر بالش ابریشم،
با استواریِ ساقه،
از رو بهمی،
به در همی میلغزند
تکرارِ رفتُوگذار،
اشتیاق شدید، به ادامهی تکرار،
مرز درونِ و بیرون را در هم میآمیزد.
لرزش در گلوارهگی غنچه،
با هر رفتی به امید آمدنهای دوباره،
آرزوی شکیبائی، در اوج را
بیشتروبیشتر میکند.
میل فرشتهوار اوج
گرمای دلچسبِ دور ناف،
تنگیِ حلقه، بر انگشتر،
ناگهانیِ ریزباران
طوفان نرمِ یگانهگیِ دلبستهگی،
فروغ پایان ناپذیر عشق میشوند
در نیاز نرم لغزش.
رهگذر
https://www.facebook.com/didar.didareto
فیسبوک را با گوگل باز کنید
—-* * *—-
خوانش تانترائیِ
پروانه عندلیبی
از
«گلوارهگی»
در قطعهی
«گلوارهگی»
واژهها اصیل، عریان و پُر از تصویرند؛
نقد من چنانکه در نقد پیشینام خواستهبودم
تنها آینهای برای نشان دادنِ زیبائی و ظرافت استعارههاست.
که بر پایهی ارکان شناختهشدهی رابطهی تانترائی، مینویسم.
یعنی درک لحظهی حاضر
(آآآن)،
آهستهگی، همآهنگی، دیرزمانی کردن اوج
و پیوستهگی روندِ همآغوشی… را در برمیگیرد.
عشقبازیِ تانتریک،
فراتر از یک غریزهی خطی و شتابزده،
یک هنر ماندگار،
مبتنی بر دقت، آگاهیِ حسی، پختهگیِ شکیبائی
و توافقِ آزادانهی همآوایان این ترانه است.
در این شیوه، آزادانهتنخواهی نه تنها سانسور نمیشود،
که به عنوان والاترین بستر برای درکِ رهایی و بیوزنی،
ستایش میشود.
رکنِ اصلیِ این همآغوشی
تمرکز بر «نرملغزش»، در مهارِ دلچسب انزالِ معشوق،
برای طولانیتر کردن زمان،
و بیدارگریِ ارگاسمهای موجی و زنجیرهایِ عاشق است.
قطعهی «گلوارهگی»
یک نقشهنگاریِ حسی، عریان و در عین حال فوقالعاده انسانی،
از این پدیده است
که گامبهگامِ، ژرفای این صمیمیت را به تصویر میکشد.
کیفیت لحظهبهلحظهی نوازش و تکرار آهستهگی نرملغزش،
بر شتابِ رسیدن به فرجام، اُولویّت دارد.
گلوارگیِ اندام
همچون گلِ آتش
شکفتن ناگهانهی غنچه در نور است
آرام،آرام به گلگونهگی میرسد
وقتی بر نرمنگاه معشوق میلغزد،
بیداریِِ حسهای اندام و نخستین جرقهی پیوست تنانه.
شعر دقیقاً از شروعِ نوازش آغاز میشود.
اندام زنانهی عاشق، در مواجهه با شورُوشوق در «نرمنگاه» معشوق،
پالسهای بیداری را دریافت میکند.
استعارهی «گلِ آتش»
(گل سرخِ معطری که نابترین گلاب را در دل دارد)
نشان از جوشش شبنم و بیداریِ عطرآگینِ غنچهی میان لبهای درونی است.
این بیداری، شتابزده نیست؛
بلکه حرکتِ لغزانِ تمنّای بیصدا، در نوک بیرونیِ غنچه(چوچوله) است
که لبهای بیرونی و درونی و خودِ غنچه را
«آرامآرام» به گرما و گلگونهگیِ کامل میرساند.
انگار غنچهی پنهان
به زمزمهی عاشقانه
لب میگشاید
چشمهگاه،
در آستانهی نوازش
در انتظار بوسهلیسیهای
پیشبینی نشده
نرملرز روشن آغاز میکند
پاسخهای تن و آمادهگیِ نمناک.
با ادامهی لبنوازیها و بوسهلیسیهای آگاهانه و طنینِ زمزمهها،
نازکجویبار لای رانهای عاشق به سمت پذیرائی کامل حرکت میکند.
«چشمهگاه»
در سرازیری تپهی مخملگونیِ پایین ناف قرار دارد
در انتظار آبتنی معشوق.
تعبیرِ شاهکارِ
«نرملرزِ روشن»
توصیفِ دقیقِ نخستین بیدارگری
و پاسخ لبهای درونی و بیرونی میانهی رانها به مهرورزی است
که نشان میدهد
غنچهی شوق، در لبنوازی معشوق،
نمناکیِ دلانگیز خود را آغاز کرده است.
ابرِ بارانزا
میلغزد و میچکد
بر گلبرگهای هوس.
رگِ نور،
خیس از شبنم گلبرگها
شراب دانهانگور پنهان را
با لیسبوسیهای نرم،
میچشد
و
با لرز زنبق در جویبار
برافراشتهگیِ آغوشانه میگیرد.
طعمِ مستی، بر لایههای کامجوئی.
این بند، قلبِ آناتومیک و حسیِ اثر است.
ابر بارانزا
(سیالیت و خیسیِ در نوازش)
بر «گلبرگها» (لبهای واژن) میچکد.
«رگِ نور»
(مردانهگیِ معشوق به عنوان ستونی از آگاهی و انرژی)
خیس از این دانه شبنمها
به آرامی، لای لبها در آستانهی چشمهگاه،
تمنا مندانه، قرار میگیرد
نقطهای که تمام عصارهی مستیِ عاشق در آن ذخیره شده است.
و «شرابِ دانهانگورِ پنهان»(کلیتوریس) را با ملایمت میچشد؛
این لغزش، در شیار نمآلود مانند «لرز زنبق در جویبار»، نرم و نسیمانه است
و ستون آغوش معشوق را به
«برافراشتهگیِ آغوشانه»
یعنی اوجِ استواری و آمادهگی در دیوانهگیِ خواستنِ رفتُوگذار،
دعوت میکند
در پیچشِ آهسته و آرامِ،
غنچه بر بالش ابریشم،
با استواریِ ساقه،
از رو بهمی،
به در همی میلغزند
تکرارِ رفتُوگذار،
اشتیاق شدید، به ادامهی تکرار،
مرز درونِ و بیرون را در هم میآمیزد.
همآمیزیِ مرزها و لذت تکرار.
بیش از هر بخش دیگری با اندیشهی تانترایی همخوان است.
«تکرار رفتوگذار» و «اشتیاق ادامهی تکرار»
«مرز درون و بیرون را در هم میآمیزد»
نشان میدهد که هدف، پایان بازی عشق نیست،
یعنی «از رو بهمی، به درهمی میلغزند»
حرکت از نرمنوازی بیرونی به درهمآمیختهگی، میرسد
این دو واژه نه ابهام، بلکه امضای زبانی شاعر به شمار میآیند؛
نفوذ و آغوشبهمی با آهستهگی هماهنگ روی بستر ابریشمین،
شکل میگیرد.
«استواریِ ساقه» به نظر من رکنِ طلایی این بند است؛
یعنی کنترل و صبوریِ معشوق برای دیر زمانیِ انزال،
با تکرارِ آرامترِ رفتوگذار عاشق،
مرزهای دوگانهگی در تنگنای آغوش محو میشوند؛
درست مانند
روشناییِ دو شمعِ روشن در مجاورتِ یکدیگر،
که نورشان چنان در هم تنیده میشود
که هیچ مرزِ مشخص و قابلتصوری میان روشناییشان
باقی نمیماند.
لرزش در گلوارهگی غنچه،
با هر رفتی به امید آمدنهای دوباره،
آرزوی شکیبائی، در اوج را
بیشتروبیشتر میکند.
استمرار در اوج و ارگاسمهای زنجیرهای.
با تأکید بر
«شکیبایی در اوج»
دقیقترین اصلی از ارکان تانترایی را ارائه میدهد.
اوج، لحظهای است که شکیبائیِ کنترل،
گسترش مییابد.
تمرکز بر زنانهگیِ شگفتانگیز عاشق و همراهی پشتوانهگیِ معشوق است؛
در تواناییِ اوج ارگاسمهای پیاپی، بدون لغزیدن به فرودِ طولانی.
هر حرکتِ رفتوبرگشت،
لرزشِ جدیدی را در غنچه و گلبرگها باروَر میکند.
عبارتِ کلیدی و منحصربهفردِ
«آرزوی شکیبایی در اوج»،
نشاندهندهی بالاترین سطح از آگاهیِ دلداده و دلدار است
که با صبوری،
ارگاسم را در همان نقطهی بالا نگه میدارند
تا عشقبازی ساعتها، پرواز اوج داشته باشد.
میل فرشتهوار اوج
گرمای دلچسبِ دور ناف،
تنگیِ حلقه، بر انگشتر،
ناگهانیِ ریزباران
طوفان نرمِ یگانهگیِ دلبستهگی،
فروغ پایان ناپذیر عشق میشوند
در نیاز نرم لغزش.
طوفانِ نرمِ یگانهگی و فروغِ پایدار.
چند تصویر اروتیک زیبا را کنار هم مینشاند:
«میل فرشتهوار اوج»، «گرمای دور ناف»، «تنگی حلقه بر انگشتر»،
«ریزباران» و «طوفان نرم».
پایانبندی با
«نیاز نرم لغزش»
همچنان لحن آرام و تانتراییِ شعر را حفظ میکند.
از فرجام انفجاریِ معشوق فاصله میگیرد.
فرجامِ را ارگاسمهای پیدرپیِ عاشق ادامه میدهند.
«میل فرشتهوار»
توصیف کنندهی کیفیتِ بیوزنیِ عاشقانه،
سَبُکی و رهاییِ از جاذبهی زمین است.
«گرمای دور ناف» و «تنگیِ حلقه بر انگشتر»،
انقباضهای مکرر، فشردهگی و کیپ شدنِ لایههای واژن
در لحظههای اوج ارگاسم را به زیبایی ترسیم میکنند.
این تکانهها به صورتِ «ناگهانیِ ریزباران»
(پمپاژهای متوالیِ ریزآب لذت)
فرو میریزند.
ترکیبِ «طوفانِ نرم»،
شدت و در عینحال لطافتِ این موجهای دوشبردوش را نشان میدهد
چون انزال را مهربانانه، به لحظهی دلخواه عاشق ذخیره کردهاند
در«فروغ پایانناپذیر» عشق، شناور.
و در دایرهی مداومِ
«نیازِ نرمِ لغزش»
مست از گرمای آغوشِ هماند
—- * * * —-
فرجام سخن
«گلوارگی»
بیش از آنکه شعری دربارهی همآغوشی باشد،
شعری دربارهی کیفیت عاشقانههای آغوش است.
که
شتاب را به آهستهگی،
تصرف را به همآهنگی
و پایان را به ادامهی نیاز،
در «نرملغزش» میدهد.
این شعر میتواند نمونهای موفق از پیوند زبان شاعرانه
با تجربهی آگاهانهی درک لحظهی ،اکنون، باشد؛
تجربهای که تنها نقطهی وصل شدن به زندگیست.
زندگی
نه در لحظهی گذشته، که از دست رفتهاست
و نه در لحظهی آینده که هنوز نیامدهاست
تنها در لحظهی ،اکنون، جاری میشود
و بر دریافت سهم لذت از زندگی استوار است.
رهگذر با ظرافت و بیپردهگی،
لحظهی مهمِ ارگاسمِ زنجیرهایِ زنانه
و استواریِ صبورانهی انزال مردانه را
در ساختاری موازی، واژهچینی کرده است.
که گرفتن یا دادنِ لذت،
اگر با آرامشِ دلخواه و آگاهیِ تن همراه باشد،
میتواند به فرود نخواسته، ختم نشود،
بلکه خورشیدی روشن و فروغی پایانناپذیری در آغوش،
برافروزد.
امید بر اینکه خلوتسرای همهی عزیزانمان،
تانترایی باشد
با مهر
پروانه عندلیبی