ریزآبِِ لحظه
افسونِ پریشانیِ گیسوانم،
بیقراریِ خواهش و تسلیم تنم،
نزدیکخواهیِ بیصدایِ تو را
بازمیتابند.
لبانت،
رازهای پنهانِ آغوشم را میخوانند؛
در انحنای شیبگاه،
به جویبارِ باریکی میرسند
غنچهای غرقه در گلبرگها
از اشتیاق لب میگشاید
نرمآب،
بر لبان تو میچکاند.
من
با تمنای برهنهزنانهگیام
تنم را به ریزآبِ خواهش
میسپارم،
و دادنِ لذت در جویبارم را
به تو.
تو بر من میپیچی؛
خیالِ تو
در یادم آشکارهگی میگیرد.
حافظهیِ تنم
راهِ بازگشت را
وامیگذارد.
عشق،
نامِ دیگریست
برای ادامه دادن،
برای نگهداریِ لحظه،
در اکنون.
رهگذر
==**==
نگاه
رعنا سرمدی
به قطعه
«ریزآبِ لحظه»
از ضربان ترانهواری خیالانگیز، آغاز میشود،
حرکت تدریجی کامخواهی را از قلب به چهرهی تن مینشاند.
کلید واژهای را نشان میدهد که تعریف و یا اسم عشقبازی نیست
بلکه خودِ همآغوشیست با زیبائیهای جاری در سایهروشنهای لحظه.
تپشهای قلب و کششهای احساس،
آرامآرام به سوی بدنمندی، پیش میروند.
به لغزش نرم و لطیف جویباری میماند
که پیوستهگیاش در جغرافیای تنبنیاد، جاری میشود.
در نوازشهای تنانهی لبانهلیسی اوج میگیرد
و در حافظهی تن، به اکنونِ لحظه میرسد.
افسونِ پریشانیِ گیسوانم،
بیقراریِ خواهش و تسلیم تنم،
نزدیکخواهیِ بیصدایِ تو را
بازمیتابند.
پریشانیِ گیسوان و تسلیمِ تن،
خطوطِ مقدمهی این جغرافیای نوازش هستند.
گیسوان به عنوان امتدادِ تنخواهیِ معشوق، عمل میکنند؛
بیقراریِ آنها، امواجِ خواهش و تمنا را در فضای عاشقانه بازمیتابد.
استعارهی آشفتهگی، لرزش لطیف و نرمیِ بسزائی دارد
پریشانی، بیقراری، خواهش، تسلیم و نزدیکخواهی،
عاشق را در سطح درک ناگفتههای معشوق،
تصویر میکنند.
کامخواهی برای راه یافتن به ،،زبان،، نیازمند زمان و نوازش معشوق است
تا اثرش در نرملرز سکوت فرازُونشیب تن عاشق جلوه کند.
«تسلیم تن»
به معنای رهاشدهگی، در آغوش دلدار،
و پاسخ به «نزدیکخواهی بیصدای معشوق» است
لبانت،
رازهای پنهانِ آغوشم را میخوانند؛
در انحنای شیبگاه،
به جویبارِ باریکی میرسند
غنچهای غرقه در گلبرگها
از اشتیاق لب میگشاید
نرمآب،
بر لبان تو میچکاند.
من
با تمنای برهنهزنانهگیام
تنم را به ریزآبِ خواهش
میسپارم،
و دادنِ لذت در جویبارم را
به تو.
«لبانت»
در نقش حسّگر،
با بوسهنوازی، به درک کششهای زیرپوستی عاشق، میرسد.
«رازهای پنهان آغوشم»
یعنی آغوش هنوز در انتظار رازگشائیست،
معشوق سایه-در گوشهخلوتهای آغوش را میبوسد
به دنبال رمزگشائی زیبائیهای پنهان در سکوت،
انحنای شیبگاه،
یکی از رساترین تعابیر تنشناسانه در قطعه است
که سایهروشنها و فرودُوفرازهای تن را،
مخصوصا سراشیب مخملوار پایین ناف را،
به عنوان مسیری برای لبنوازی و نوازش سرانگشتان
دعوت میکند،
که نسیم شفاف لای لبان معشوق
غنچهی آبزی در میان رانهای عاشق را بشکوفاند
جویبار، غنچه و نرمآب.
لغزش زیستمایهی شعر است،
لغزشی که لذتدهی و لذتستانی عاشقانه،
در گرمبستر آن جریان دارد،
و مرز میان عاشقُومعشوق را کمرنگتر میکند.
غنچه در این بافتار، نماد کلیتوریس و گلگونهگی و گشودهگیِ آن،
پاسخِ تنانه به تمنای بوسهلیسی معشوق است.
چکیدنِ نرمآب بر لبها،
نه فوران است، نه جریان شدید،
حرکت بسیار نرمِ چکیدنِ آرامِ شبنم است،
بر تشنهگیِ لبهای معشوق.
«غنچه» و «گلبرگ»
دو استعارهی گشودهگی و پوشیدهگی هستند؛
غنچه شکفته میشود
و گلبرگها(لبهای بیرونی و درونی) آن را میپوشانند.
«ریزآبِ خواهش»
نرمجریانی که عشقبازی را در دلبرانهلغزش،
نگهمیدارد.
«دادن لذت»
بدن عاشق را در حالت پذیرائیِ کامل،
در آغوشخواهی معشوق، نشان میدهد.
من
با تمنای برهنهزنانهگیام
تنم را به ریزآبِ خواهش
میسپارم،
و دادنِ لذت در جویبارم را
به تو.
«تمنای برهنهزنانهگی»
برهنهگی، بیپوشیدهگیِ احساس است،
عاشق ستون خوشتراش آغوش معشوق را در کف دست میگیرد
با گردش دایرهوار انگشتان و لبنوازیهای گاهُوبیگاه،
بر آن شاخهی سرو، اثر میگذارد
شاخه در مکث آرامش آغوش، از دل این لیسبوسی و نوازش،
بهحرکت درمیآید
همآغوشی را آنطورکه باید باشد، میخواهد
عاشق نیز پوشیده در زیبائیِ حریر عشقبازی
رهاشدهگیِ آغوش زنانهگیِ خود را با صمیمانهترین دلخواه،
بهمعشوق میسپارد.
تو بر من میپیچی؛
خیالِ تو
در یادم آشکارهگی میگیرد.
حافظهیِ تنم
راهِ بازگشت را
وامیگذارد.
حافظه و لحظهنگهداری
در «اکنون»
در فرازهای پایانی،
قطعه، به یک کشف پدیدارشناسانه، میرسد.
ذهن راهی بهتجربه میگشاید
یعنی تجربهی حسّیِ عشقبازی را در خود ذخیره میکند.
«حافظهی تنم راهِ بازگشت را وامیگذارد.»
آگاهیِ ذهن با احساس و آگاهیِ تن، همآوا میشوند
توان واژه فرو میریزد
«راه بازگشت را وامیگذارد»
لذتدهی و لذتستانی را در لحظه ادامه میدهد،
گرفتن را در دادنِ پیشبینی نشده، گواراتر میداند.
پیچیدنِ عاشقُومعشوق درهم،
ذهن را از گذشته و آینده خالی کرده،
و تمامیتِ هستی را در «لحظه/اکنون» چگال میکند.
«پیچیدن»
پیچش آرام، درآغوشگیریِ نرم است؛
نه فشردن، نه احاطه کردن.
«خیال تو»
آنچه که در همیشههای عاشق جریان دارد
«آشکارهگی گرفتن»
یعنی خیالم، در آغوش تو شکل میگیرد،
تب خواستن تو، همگرمایِ فانتزیهایِ میشوند.
عشق،
نامِ دیگریست
برای ادامه دادن،
برای نگهداریِ لحظه،
در اکنون.
«عشق»
دیگر یک مفهوم رمانتیکِ محض نیست،
نامِ دیگری است برای استمرارِ لحظهزیستیِ کاملِ تن.
جریانهای ریزآب، لغزشها لای گلبرگها، گشودهگیِ آغوش
و پیچشهای نیلوفرانه،
همه و همه
به لحظهی اکنون میرسند
به لحظهای
که تکهای جدانشدنی، از تن عاشقُومعشوق میشود.
==**==
سرانجام سخن
«ریزآبِ لحظه»
یک تننامهی استعاری است.
واژهها معمولا میتوانند به متن یا شعر ژرفا و شور… بدهند
اما اگر همرا تجربه باشند
احساسی را به خواننده میدهند که هرگز تکراری نیستند
نسبتی مستقیم با یگانهگی همآغوشی دارند
و کاملا ایدهآل تازهگی هستند.
خواننده در قطعه
تجربهی ریتم، جریان، لغزش، گشودهگی، و پیچش را میبیند
احساس میکند
و مهمتر از آنها،
حالتهای بازی عشق را در لابلای قطعه درک میکند.
برخلاف اکثر اشعار سنتی،
حالتهای همآغوشیخواهی در این نوشتار،
پیش از واژهها و نامگذاری میآیند
اول ژرفای خواهش تن، رخ میدهد
سپس واژه، برای نامگذاری آن حالت، کمک میکند.
این عمیقترین تفاوت قطعه، با اشعار اروتیک دیگر است
که تجربهی احساس طبیعی تن
زبان را از فرمهای انتزاعیِ کلاسیک
خلع سلاح میکند.
برای ثبتِ حواسِ پنجگانه، گرما و سیالیت
در فرازُونشیب تن،
از همآوائیِ واژه نسبت به احساس و حالتها، یاری میگیرد.
تعادل
میان «تمنای برهنه» و «شاعرانهگیِ تصویر»
باعث شده
که اثر، بدون افتادن در صراحتِ بیظرافت،
واجد یک اروسیّتِ اصیل، زنده و ملموس باشد.
با زیباترین آرزوها
رعنا سرمدی