اتفاق مهربان
تشنهگیِ خیسِ لبانت
هدیهایست آسمانی،
که در سپیدهدم تنم
ماه را بهخورشید
باروَر میکند،
لبهایم، لبالب و لبریز
از هوسِ رقص، با ساز توست،
طعم لبانم را ورق بزن.
رنگ نجواگونهگی صدایم
نرمتبِ خواستنات را میستاید
عاشق لذتستانیِ تو ام
نوازشِ سروَرانهی تو
لحظههای شرم در شرمگاه زنانهگیام را
میپرستد
غنچه در التهاب شیارم را
میشکوفاند
بهار دخترانهگیام
پرده ها را کنار میزند
از این اتفاق مهربان….
سیزدهِ عشقام را
اندامم را
بهشاخهی سبزینهگیِ تنت
گره میزنم
تنگم در آغوش بگیر
چنگم بزن
دلم طراوت باران میخواهد
مرا پُرم کن از خودت.
رهگذر
https://rehgozer1.blogspot.com/2025/07/blog-post_59.html
=***=
سرآغازِ سخن
بر
«اتفاق مهربان»
از زهرا سرمد
گاهی پیش از آنکه واژهای لب بگشاید
«نیاز تنانه»
در گداخته-نفسهای لای لب، پیشگامِ عشق میشود؛
تنخواهیِ عریانی که جانُوتن را به سوی آستانهی نزدیکخواهی خوشآمد میگوید.
تمنایِ پنهان و تبدارِ دو انسان، که در نرمنگاه و گرمای نفسهایشان آشکارهگی میگیرد.
«اتفاق مهربان»
پیوندِ لطیفِ تمنّای بیصدا،
و دعوتی صمیمی برای گذشتن از مرزهای تنهاییست
پیش از آنکه انگشتها در هم گره بخورند،
هوس جاری در لبها نوید فرارسیدنِ گرمای یک همآغوشیِ عاشقانه را میدهد
لرز خواهش به طراوتِ باران،
غنچههای نیمه باز آغوشِ زنانهگی را در التهاب میشکوفاند.
اتفاق مهربان
تشنهگیِ خیسِ لبانت
هدیهایست آسمانی،
که در سپیدهدم تنم
ماه را بهخورشید
باروَر میکند،
ترکیبِ «تشنهگی» در کنارِ «خیسی»
یک پارادوکسِ حسیِ شاعرانه است.
لبها کانونِ اصلیِ تشنهگیاند که در آغوشِ آبناک لبان معشوق، خیس میشوند.
واژهی «خیس» بارِ عریان و تنانهی اروتیک قطعه را از همان ابتدا
بدون لکنت و با صداقتِ تمام عیان میکند.
«هدیهایست از آبیِ آسمان»
عاشق با این تعبیر، لذتهای لبانه را از سطحِ غریزی
به رویکرد عاشقانه میبرد.
این تضادِ دلنشین به عریانیِ تنخواهی، ابعادی چندلایه میبخشد،
که در لابهلای قطعه، به یک اتفاق مهربان و زیبا میانجامد.
« در سپیدهدم تنم / ماه را به خورشید / باروَر میکند»
نقطهی آغازِ اوج است.
«سپیدهدم»
مرزِ میان تاریکی و روشنایی،
آرامشبخشِ صبحگاهی به شوقِ تن است.
«ماه»
نمادِ زنانهگی، رازوارهگی و سکوت است؛
«خورشید»
نمادِ مردانهگی و گرمای هوسی که در آغوش معشوق ساقه را میافرازد .
بوسه در این سپیدهدمِ تنانه،
رویاگونهگی و زیبايیها در تنِ زن را باز میتاباند
و باروَرِ گرمایِ خورشید و پیوست همگرمايیِ معشوق میکند.
آفرینشی که فراتر از لذت، بازآفرین ناسیرابیِ دلبریِ زنانه است.
لبهایم، لبالب و لبریز
از هوسِ رقص، با ساز توست،
طعم لبانم را ورق بزن.
گذرِ زیبایی از
(سپیدهدم به گرمای خورشید)
و بازتاب ملموس آن در چهرهیِ صدفگونهی تن عاشق،
با تمنّای رو به شکفتن غنچههای آغوش اوست.
تصویرِ عریان و ظریفِ تسلیم شدنِ عاشقانه،
در برابر ریتمِ عشقبازیست
که فاصله را، از میان موسیقیِ زنانهگیِ عاشق و نرمنوازیهای معشوق، برمیدارد.
تکرارِ پشتسرهمِ واژههای (لبهایم، لبالب، لبریز) یک ریتمِ موجوار و رقصان،
در گوش ایجاد میکند.
لبها چنان بر زبان میرقصند که حسِ لبریز بودن از تمنا،
به شکل آوایی بازتولید میشود.
«سازِ تو»
نشانهی اراده و تسلطِ نوازشگونهی مردانه است،
«هوسِ رقصِ لبها»
پاسخِ تنِ عاشق را به این نرمنوازی نشان میدهد.
همعطریِ آغوش،
به یک پیشلرز خواهش و ریتمِ هارمونیک تبدیل میشود.
«طعم لبانم را ورق بزن...»
کتابِ تن را با لبنوازی و چشایی به آغوشگُشايی رساندن است
«لبها» اکثرا
نماد لبهای بیرونی و درونیِ پنهان میانهی رانهاست،
که مانند صفحات یک «دفتر» یا «کتابِ زندهی عاشقانه»
با نرمبوسیِ معشوق ورق میخورند .
گوئی تنِ عاشق متنی است که
باید صفحه به صفحه خوانده شود و در نگاه تمنّای بیصدا، چشیده شود.
(ورق بزن)
زبانی غریزی و شاعرانه خلق میکند
که دلداده، دلدار خود را
به بوسیدن و چشیدن، در حالِ خواندنِ سطرهای پنهانِ تناش دعوت میکند.
رنگ نجواگونهگی صدایم
نرمتبِ خواستنات را میستاید
عاشق لذتستانیِ تو ام
اوجِ تسلیمِ آگاهانهی عاشق،
و ستایشِ قدرتمندانهی معشوق در بسترِ عشقبازی است؛
صدا، تبِ تن و تمنا به هم گره میخورند
صدا در لحظهی شکفتنِ غنچهی آتش در نوازش ساقه،
از حالتِ گفتارِ معمول خارج شده،
جنسیت بلورین و رنگِ «نجوا» میگیرد.
نشانهی نفسزدنهای در هم آمیخته و فاصلهی بسیار نزدیکِ آغوشانه است؛
که جهان لحظهها، در واژه جا نمی گیرند
گرمای لبها، لرز پرده در تندیِ نفس، ریزش ماه در آغوش جویبار
و گسست دوگانهگی…
لایههای گذر اکنون این لحظهها هستند.
تنها طنین و لرزشِ صداست که گویای بازی عشق،
و پرستشِ تبآلودِ تمنّای عاشقانه است
که «نرمتبِ خواستن معشوق را میستاید»
ترکیبِ کمنظیرِ «نرمتب» نشاندهندهی تبِ ملایم، کشدار
و در عینحال ژرفای تنخواهی است
که ستایشگرانه، با تمامِ وجود، خواستن و تمناهای هوسناک معشوق را
پاس میدارد و میستاید
و عاشقِ لذتستانیِ او میشود.
«لذتستانیِ معشوق»
نشاندهندهی عشقورزی با نرمگشايیِ گلبرگهای نیمهباز غنچه،
و به اوج رساندن طوفان نرمیست که آغوش دلدادهاش را دربر میگیرد
و اُولویت دادن به شکیبائی، در اوج بیقراری خود،
در انتظار زنجیروارهگی ارگاسمهای دلدادهی خویش،
که رویاهایش لحظههای چنین انتظاری را در همیشهها، بوسیدهاست.
عاشق،
شیفتهی چنین لذتستانیست
که لذتدهیِ جانانهی خود را نیز ستایشی بر این همآغوشی میداند.
نوازشِ سروَرانهی تو
لحظههای شرم در شرمگاه زنانهگیام را
میپرستد
غنچه در التهاب شیارم را
میشکوفاند
بهار دخترانهگیام
پرده ها را کنار میزند
از این اتفاق مهربان….
«نوازشِ سرورانهی تو / لحظههایِ شرم در شرمگاهِ زنانگیام را / میپرستد»
میل تسلیم رضایتمندانه به سروَرانهگی و تسلط دلدار،
سپردنِ دلخواهانه و آزادانهی تنِ خود به معشوق، در راه رسیدن به اوج،
نشانهی ژرفای صمیمیت و دل سپاری است
«شرم»
در آستانهی همآغوشی حصار و پردهای از سنّتِ گذشتهگان است
که جامعه، تنها را در آن محبوس میکند.
اما این شرم در کانونِ «شرمگاهِ زنانهگی» با «نوازشِ سرورانه»
به تسخیرِ معشوق در میآید و ذوب میشود
تکرارِ ریشهی «شرم» در «شرمگاه» یک موسیقیِ درونیِ غریزی میسازد
و معشوق با «پرستیدنِ» این لحظهها، به شُکوه تنِ همپیوند خود افتخار میکند.
«غنچه در التهابِ شیارم را / میشکوفاند»
استعارهی اوجِ تصویرگریِ فیزیکی در شعر است.
«شیار» و «غنچه» نشانههای کالبدیِ و شکفتنِ گلبرگها،
در لای رانها،
در برابرِ کششِ مردانهگی معشوق است.
این شکفتن، پاسخی به همان التهاب و بیقراری آغازی است
که در بندهای قبل شکل گرفته بود.
«بهارِ دخترانگیام / پردهها را کنار میزند / از این اتفاقِ مهربان…»
رهایی در نرمنوازی عاشقانه، دگرگونی در انگیزندهگی آغوشگُشايی
و یکی از بازتابهای دلکِشی و دلسپاری است
«بهارِ دخترانهگی»
نشانهی طراوتِ زنانه، نمآلودهگیِ احساس و شکفتهگیِ درونی،
و کنار رفتنِ پردههای دوگانهگیِ منُوتو
و همهی مرزهای در میان است.
«اتفاقِ مهربان»
توصیفِ عشقبازیای که بوسه جای واژه را میگیرد
و تسلیم و تسخیر به عنوان یک
«اتفاقِ مهربان»
همآغوشی را به یک آیینِ لطیف، امن و سرشار از عشق تبدیل میکند.
سیزدهِ عشقام را
اندامم را
بهشاخهی سبزینهگیِ تنت
گره میزنم
پیوندزنندهی اسطوره، آیین و تنانهگیِ اصیلِ ایرانی است.
سنتیترین آیینِ ایرانی را به عمیقترین و تنانهترین شکلِ ممکن
به بسترِ عشق و همآغوشی پیوند میزند.
(آیینِ گرهزدن)
«سیزدهِ عشقام را / اندامم را...»
تمنای جاودانهگی و آرزویهای عاشقانه است.
در فرهنگِ ایرانی، سیزدهبدر روزِ گره زدنِ سبزه
به نیتِ برآورده شدنِ آرزوها و بختگُشايی دخترانه است.
عاشق با آوردنِ تعبیرِ «سیزدهِ عشقام»، روزِ طبیعت و آیینِ سنتی را
شخصیسازی کرده و به(زمانِ عاشقانهی همآغوشی) تبدیل میکند.
آوردنِ واژهی «اندامم را» در کنارِ آن،
نشان میدهد
که بزرگترین آرزو، نیاز و تمنای عاشق،
گره زدنِ سراسرِ جانُوتنِ خویش به معشوق است،
که شکوفايیِ غنچههای آغوشش را شتابِ دلانگیزی میبخشد
«به شاخهی سبزینهگیِ تنت / گره میزنم»
استعارهی شاخهی بهارانه و تنانهی اندام مردانهگی معشوق،
نمادِ باروری، زندگی، سرسبزی و ریشهدار بودن است
زن، جوانهها و غنچههای اندام خود را به این شاخه پیوند میزند.
گره زدن،
استعارهای از
«درهمآمیختهگیِ فیزیکی»
و تمنایی است
برای ماندن معشوق در خصوصیترین خلوت تن عاشق.
شایسته است که معشوق ویژهگیِ شکیبائی در بیقراری خود را تجربه کند و بستاید
که لذت اوج، تنها در بیقرار او نیست.
بلکه در انتظار شوق تن عاشق،
در انتظار ریزش نور(ارگاسم) در نمناکگوشهی پنهانِ تن او نهفته است.
قفل شدنِ آغوشانه در اوجِ ترکیدن ابر، در تنگیِ آسمان عاشق،
آنچنان زیبا و شگفتانگیز است
که نگهداری زمان در ژرفای آن لحظه، آرزوی خاطرههایشان خواهد شد.
تنگم در آغوش بگیر
چنگم بزن
دلم طراوت باران میخواهد
مرا پُرم کن از خودت.
رهگذر
جملات کوتاه و امریِ
«تنگم در آغوش بگیر / چنگم بزن»
ریتمی پراز هیجانی ایجاد میکند که اشتیاق و بیقراری را به خواننده،
منتقل میکند.
این لحن، نشانهی تمنای شدید و تسلیم کامل در برابر معشوق است.
تمنامندیِ نگاه معشوق را، کوتاهترین راه به قلب او،
و تنسپاری را، ستایش از عشقبازی با او میداند.
عبارت «دلم طراوت باران میخواهد»
یک تصویرسازی حسی لطیف است.
گوئی آسمان نرمراه لذت عاشق را،
ابرهای سپید میگیرند
و در ناگهانهگی لحظه،
ابرها به شکل شمشک و ریزباران، در اوج شدت میپاشند،
و شاخه را، شرارههای قطرهآسا در آغوش میگیرند،
تنگنای نرمحلقهی لذتِ عاشق،
دلتنگیِ ساقه را در برافراشتهگی آن احساس کند،
احساس پُری، از معشوق
و خروج از تنهائی.
پیوند زدن آغوش و «چنگ زدن» با «طراوت باران»
فضای تنانه را به نو شدن پیدرپی و نیازمند تازهگیهای رفتُگذار بدل میکند
گویی جانُوتن عاشق، برای اولینبار چنین تشنهگی، در اوج را تجربه میکند.
آنچنان در انتظار پُرشدن از باران معشوق است
که با «مرا پُر کن از خودت» به نقطه اوجاش، میرساند.
این ترکیب نشاندهندهٔ نوعی حل شدن معشوق در گرمای آغوش،
و سرشار شدن عاشق از داشتنِ دلدار در درون خویش است
و حُسن ختامی بسیار قدرتمند و رمانتیک
برای زیبائیِ «اتفاق مهربان» به شمار میآید.
**=**
سرانجامِ سخن
به
«اتفاق مهربان»
اینگونه، در اوجِ این همآغوشیِ شورانگیز،
قطرههای بارانِ تمنا، لحظههای مشترک دلداده و دلدار را خیس میکنند
آب، به آیینهای از معصومانهترین لایههای اشتیاق تبدیل میشود.
از عطرِ لبها و طعمِ نجوای عاشقانه،
تا گره خوردنِ اندام عاشق به ساقهی سبزِینهی معشوق،
در یک «اتفاق مهربان»
لبریز از حسّ سعادت و خوشبختی عاشقانه است.
تنهاییِ تنها در ژرفترین شکفتنها، به یگانهگی میرسند.
پایانی که خود، آغازِ دوبارهایست در طراوتِ همیشههای عشق،
و پیوستهگیِ تکرار آن، در نهایت آرزوهایشان قرار میگیرد.
هنگامی که تنها در هم گره میخورند،
زمان از حرکت بازمیایستد
تا بارانهای تمنا،
ناسیرابیِ دلداده و دلدار را
تا مرزهای بیکرانهگی خیس کنند.
روزگارتان را خیس از اتفاقهای مهربان
آرزو میکنم.
زهرا سرمد
