۱۴۰۴ بهمن ۱۷, جمعه

شرم نرم

 شرم نرم


ترنمِ نفس‌هایت

نسیم‌گونه

لاله‌‌های گوشم را

به‌رقص درمی‌آورند

اما قلبم‌ 

رازِ دل‌بریِ نهان‌را

در ریتمی دیگر می‌شنود


تو عشق را نه در واژه‌

که در تپش‌های بی‌صدا

بر جانم

می‌نگاری


آن‌ جا که واژه به‌آخر می‌رسد

نَفَس‌پیچ‌ات 

بر پوستِ سینه‌ام،

نوکِ پستان‌هایم، 

شعر می‌رویاند


لبانت چون زنبوران سرمست عسل‌ 

دُورِ غنچه‌ام در چرخش‌اند

شهد می‌چکانند

بر ماده‌گیِ تب‌ناکم

و من-با هر قطره‌ی شبنم

بیش‌تر به‌شکوفتن می‌‌رسم


زبانِ ماده‌گی‌ام در غنچه، 

در گِرِه آب‌و‌خواهش،

شبنمی از روشنائیِ طعم را

در لبه‌های چشمه‌سارم 

آرام

می‌چرخاند،


جیغ‌هایم

حجم،

از پژواکِ گل‌‌‌ها می‌گیرند

 مِهر الهه‌ی آب را،

 درتبِ آفتاب، 

بر تشنه‌گیِ باران،

حس می‌کنند


به‌اشتیاق زبان تمنّای تو

چیزی

مثلِ شیرینیِ یک خواهش،

عطر پنهان در غنچه

از میانِ لب‌های درونی‌ام

آهسته می‌گذرد


رهگذر


https://rehgozer1.blogspot.com/


https://www.facebook.com/didar.didareto


—***—-

نقدی

 بر 

«شرم نرم»

از نرگس تموج


شرم، که معمولاً تحمیلی از سنت و عُرف گذشته‌گان است، 

در«شرم نرم» تولد دیگری، پیدا می‌کند

 یعنی نه سرکوب‌گر،

 بل‌که 

 لایه‌ای لطیف برای تشدید لذت،

و این همان منطق کلاسیک اروتیسم است 

که مرز تنانه‌گی را در بازی عشق، تعیین می‌کند.

  

«ترنمِ نفس‌هایت نسیم‌گونه لاله‌های گوشم را به‌رقص درمی‌آورند»


نَفَس، پیش از کلام، میل همآغوشی را تمنّا می‌کند

شاعر با حذف واژه و جایگزینی آن با «ترنم نفس»، شوق اغواگریِ عاشق را بیدار می‌کند.

چون واژه را برای شنیدن می‌داند، ولی گرمای نَفَس را برای لرزاندن.


«لاله‌های گوش» 

در یکی از محرمانه‌ترین فضاهای اندام زن قرار دارند

جایگاهی که معشوق، دل‌داده‌ی خود را برای نوازش دل‌خواسته دعوت می‌کند.

و لطافتِ نرم‌نفس‌هایش، همچون نسیم بهاران بر گلبرگ‌های لاله،

بی‌نیاز از کلام،

ترانه‌ی خاموش «می‌خواهمت» را می‌خواند 


«قلبم راز دل‌بری نهان را در ریتمی دیگر می‌شنود»


  «شنیدن با قلب»

ریتمی‌ست که قابل ترجمه به زبان نیست

این دوگانگی، بستر اروتیک متن را می‌سازد: 

که قلب عاشق، راز‌گونه‌گیِ نَفس دل‌‌دار خود را بهتر از سخن می‌شنود

ریتمی‌که فقط میان دو تن معنا دارد. 

 خواستن و نیاز تن‌آغوشی‌ای که 

نه گفته می‌شود 

 نه 

شنیده می‌شود؛ 

بل‌که

 احساس می‌شود.

استعاره‌ی موسیقایی «ریتم»، بازتاب عاشقانه‌گی را برجسته می‌کند،

پیش از

آغوش‌نوازی، بوسه‌‌دیداری و عاشقانه‌ها در تنگنای آغوش.


❤️

«تو عشق را نه در واژه که در تپش‌های بی‌صدا بر جانم می‌نگاری»


معشوق دل‌داری خود را نه با واژه‌ها،

که در «تپش» با «نگارش بی‌صدا»، در حلقه‌های نَفس بازتاب می‌دهد.

هر بار که ژرف‌تر می‌رود

هر بار که لحظه‌‌ی کوتاه، میانِ بریده‌نفس‌هایش، مکث می‌کند

 و

 دوباره با تمام وجود، گرم‌تراز پیش، بر‌می‌گردد،

عاشق، یک ضربه‌ی نرم و داغ

روی دیواره‌های خیس و تنگِ دهلیز خود احساس می‌کند؛

مثل قلمی که روی کاغذِ مرطوب،

  افتخار محبوب خود را می‌‌نویسد

و

 از لرزش، بر چهره‌ی اندامش،

زیر گرما و رطوبت نفس‌های معشوق، هم‌گرمائی و تشنه‌گیِ لطیفی را احساس می‌کند.


در نوازش تن‌سائی

هنگامی که معشوق کمر عاشق خود رامحکم‌تر در زلال بازوانش می‌گیرد،

نفس‌های بریده‌اش،

تپشِ‌های قلب‌‌اش

و ضربان رگ نورش،

 با تپش‌های اندام عاشق یکی می‌شوند؛

با یک ریتمِ بی‌امان و بی‌صدا

در خلوت آغوشانه‌شان این جمله شنیده می‌شود،

 «عشق»

هنری‌ است که ابزارش ضربان قلب است.


«نَفَس‌پیچ‌ات بر پوست سینه‌ام، نوک پستان‌هایم، شعر می‌رویاند»


« رویاندن» 

پیوندی میان اروتیسم و خلاقیت است

 که تغییررنگ پوست سینه، سفتی نوک پستان‌ها 

و شدت خواهش در چهره‌ی تن را، نشان می‌دهد.

هر بار که تمشک پستان‌ها

یک دم عمیق، یک بازدم بریده را

در نرم‌بوسی لبان معشوق، احساس می‌کنند

انگار یک شعر تازه 

با واژه‌‌هائی از جنس گرما،

با ملودیِ از جنس لرز،

در باغ سینه‌‌‌‌ی عاشق می‌رُویَد؛

شعری که هیچ‌کس غیر از معشوق

نمی‌تواند بخواند

و هیچ‌کس غیراز عاشق

نمی‌تواند با تمام وجودش حس کند

و 

روی پوستِ برافروخته‌اش نگه‌دارد

نامرئی، برای همیشه.


«نفس‌پیچ»

 نه لب‌نوازی است، نه مهرآغوشیِ مستقیم؛ 

بل‌که حلقه‌ای از گرمای نمناکی است که بر پوست می‌نشیند. 

شاعر آگاهانه کنش را تعلیق می‌دهد

 تا میل عشق‌بازی در اندام عاشق، شدت گیرد و به اوج بی‌اراده‌گیِ دل‌خواسته، رسد.

 نفس‌های داغ و نامنظم 

که از ژرف‌ترین نقطه‌ی دل‌برانه‌‌ی معشوق،

به نرمایِ سینه‌‌ی عاشق می‌پیچند؛

مانند سرانگشتان نامرئی‌ِ فانتزی‌ها،

 هوس را،

 نرم،‌نرمک به لای پستان‌ها می‌رساند،

سپس شدت خواستن، آرام‌آرام پایین‌تر می‌خزد،

از دایره ناف می‌گذرد

 به شکافِ نازک، زیر شیب دخترانه‌ می‌رسد

و نرم‌‌بوسی معشوق، نوک پستان‌ها را به‌‌آن گوشه‌ی پنهان شبنم، گره می‌زند،

که آنجا،

قطره‌ای به‌روی گلبرگِ بسته، می‌نشیند 

و در آرامشِ لبان بیرونی، لب‌های درونی، باز می‌شوند

و مثل نسیم سحرگاهان غنچه را با یک لرزش ریز بیدار می‌کنند،

بعد آهسته‌گیِ سفت شدنِ آن نگینِ انگشتر و شدّت خواستنِ همآغوشی…….

در لحظه‌،‌به‌لحظه‌ی بازی عشق،

 برجسته‌گی، تیرکشیده‌گی و رنگ‌عوض کردنِ نگین غنچه،

 و

 خواهش

 به‌اوج شدت می‌رسند

در شادیِ بی‌اراده‌گی،

تسلیم دل‌خواسته‌ی عاشق

به تسلط

 و 

رفتُ‌و‌گذار تمنا‌مندانه‌ی معشوق،

 دو موج را در دل دریای عشق، پیوند می‌زنند.


«جیغ‌هایم / حجم / از پژواک گل‌ها می‌گیرند»


ملودیِ جیغ‌های عاشق در آن لحظه‌ی تن‌نازانه‌ی خواستن،

صدا نیستند

بلکه ژرف‌ترینِ خواهش‌‌اند

که الهه‌ی آب را  در عمق وجودش بیدار می‌کنند، 

مثل انبوهی از گلبرگ‌های خیس‌اند

که در بادِ تندِ لذت می‌لرزند،

هر جیغ کوتاه و بریده‌،

در فضای گرم تنانه

 می‌پیچد،

پژواک می‌گیرد،

همان‌طور که گل‌ها در اوجِ شکوفائی،

زیبائیِ عطرشان را به هوا می‌‌پاشند،

جیغ‌های عاشق نیز

حجمِ تمامِ آن لذتِ انباشته را

در یک لحظه‌ی نمناک و پراکنده، آزاد می‌کند.

و

همه چیز از جنسِ پژواک آن جیغِ بی‌صدا،
 آمدنِ «الهه‌ی آب» و «تب آفتاب» را می‌تاباند.

و

معشوق 

در لب‌هایش، در سرانگشتانش، با تمام اندام میانه‌ی تن‌اش،

هر قطره، هر لرزش، هر پژواکِ کوچک را احساس می‌کند.


«زبان ماده‌گی‌ام… شبنمی از روشنایی طعم را… می‌چرخاند»


«روشناییِ طعم» 

یک ترکیب حسی‌–شناختی است

«زبان ماده‌گی» 

نوک غنچه‌ی لای لبان درونی واژن است،

که طعم زبان معشوق را از لب‌های درونیِ خود، 

به حجم خواهشِ شیرینِ رفت‌ُ‌و‌گذار،

و به‌چهره‌ی لب‌های بیرونی، 

هدیه می‌کند.


«به‌اشتیاق زبان تمنّای تو

چیزی

مثلِ شیرینیِ یک خواهش،

عطر پنهان در غنچه

از میانِ لب‌های درونی‌ام

آهسته می‌گذرد»


«زبان تمنّا» 

یک استعاره‌ی بسیار جسورانه و زیباست

که حتی در نثر اروتیک هم، کم‌تر نام برده می‌شود.

 کام‌لیسیِ لب‌های درونیِ واژن، آن لایه‌ی پنهان‌ و حساس، را

اشاره می‌کند،

 که معشوق با لیس‌نوازی، 

تشنه‌گی تمنّامندانه‌ی خود را به عاشق نشان می‌‌دهد،

مثل نسیمی بر گل‌های بهاران

 آرام‌تر، دقیق‌تر،

لبه‌های درونیِ نرم‌حلقه را در نمناکیِ خود،

پیوسته با گرمای مرطوب نفس، مِهرلیسی می‌کند


  حرکتِ زبان، در آن شکافِ ریزآب،

 می‌خواهد شیرینیِ نمک‌فام قطره‌ها را بچشد

و بگذارد آن عطر پیش‌ارگاسم، خودش را نشان دهد، 


هم‌زمان

موج‌های لرز لذتی را،

شیرینیِ خواستنِ دیوانه‌وار اوج را،

 به عمق درونیِ زیر ناف عاشق، می‌فرستد.


 هر لغزش زبان 

آن خواهشِ شیرینِ بی‌صدا را

به جیغ کوتاه و شکسته تبدیل می‌کند

و درست همان‌جا،

 واژه‌ها به آرامی رنگ می‌بازند و محو می‌شوند

عاشق، مثل غنچه‌ای زیر دانه‌شبنم‌های وِلرم، 

آغوش باز می‌کند

تشنه‌‌گیِ باران معشوق را به‌اوج می‌رساند.


و با آخرین نفس‌های بریده‌اش،

 در لذت خواستنِ ساقه‌ی قدبرافراشته‌ی معشوق 

 به‌درون گرم‌حلقه‌ی اوج خود، 

می‌لرزد.


نه با شتاب

 نه با فشارِ شدید؛ 

بلکه با یک گذرِ نرم،

بیرون معشوق را بدرون نرم‌پوش تنگ خود می‌برد

و در آن برکه‌ی کوچک، که برای آب‌تنیِ محبوبش آماده کرده.

 با لرزشِ هر رفتُ‌و‌گذار  

آغوش بهمیِ

دانه‌هایِ باران با قطره‌شبنم‌ها،

  در آن جویبار نازکِ پوشیده از شبنم، نمی‌گنجند

بیش‌تر به بیرون لب‌ریز می‌شوند.


تپش‌های خیس آخر،

مثل آخرین خطوطِ یک شعرِ طولانی

در عمقِ جان‌شان می‌ماند؛

نامرئی،

ناتمام،

و برای همیشه، آن گرمای مشترک،

 مثل مُهری بر عاشقانه‌گی،

در یادگاه لای ران‌ها و غنچه‌ی شوق عاشق، می‌ماند.


***

به‌دریافت من 

درهمِ تنیده‌گی حسّیت استعاره‌های طبیعیِ تنانه،

 در قطعه‌ی

«شرم نرم» 

  اروتیسمی است که نه از صراحت،

 بل‌که از استعاره، در بند،‌بند قطعه، زاده می‌شود،

تا تجربه‌ی تمنّای عاشقانه را به زبان شاعرانه‌ی مدرن، بازآفرینی کند.

قطعه، بیش از هر چیز، اعتراف آرامی است 

به بیدارگریِ تن؛ 

آهسته پیش می‌رود،

 مثل نوری که از لای پلک‌های نیمه‌باز، 

سحرگاه بهارانه‌ی عشق‌بازی را، نشان می‌دهد. 


نرگس تموج

خواننده‌ای که دوستت دارد



شرم نرم

  شرم نرم ترنمِ نفس‌هایت نسیم‌گونه لاله‌‌های گوشم را به‌رقص درمی‌آورند اما قلبم‌  رازِ دل‌بریِ نهان‌را در ریتمی دیگر می‌شنود تو عش...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته