دیدار نخستین
من طعمِ عریانیام را
با چشمهی زلالم
در آغوشِ تو جا میگذارم؛
که در آینهی جورچین خاطرههایت،
زنی را ببینی
که هراس از روشنایی ندارد،
زنی که عریانی را
در آغوش گرفتن مهر میداند.
چشمانش،
بیمرزترین
وسعت جهاناند
روبند از چهرهی صدفش برمیدارد،
تا تو عطرِ بیکرانهگیِ مهر
از آن بنوشی.
مخملِ گیسوانش،
سبکتر از آب،
در بیداریِ رؤیاها میرقصد؛
بیآنکه نسیمِ پستانهایش،
رؤیای گُلی را بلرزاند.
لذتستانی و لذتدهی،
دلبری و دلسپاری را
از چشمان او،
در نگاه او،
بخوانی و بهبینی
که هیچ شبتابی،
تابشِ مهتاب را برهم نمیزند.
رهگذر
https://rehgozer1.blogspot.com/2025/10/
https://www.facebook.com/didar.didareto
فیسبوک را با گوگل باز کنید
=*=
مریم صباوند
قطعه را میخواند
«دیدار نخستین»
بیش از آنکه سرودهای در وصفِ یک خلوت دیدار باشد،
فضا را آرام، آرام به رویا باز میکند.
عاشقانهای برای بازگشت به زلالیِ همسوئی،
در عشقبازی مینویسد.
در گذر روزگاران، خودخواهی و تنگنظری انسانها،
در رابطه با طبیعت انسان،
چارچوبهائی
بمفهومِ «گناه» و «مالکیت بر تنِ دیگری» ایجاد کردهاند
بیآنکه بدانند انسان و آرزوهایش،
بهاین سادهگی مهار شدنی نیستند.
کنجکاوی، تنوعطلبی و گرایشات طغیانگر غریزی،
انسان را از سهم زندگی، بهجهانی غنیتری سوق میدهد.
« دیدار نخستین»
دستدردست ما به یگانهگیِ قانونِ طبیعت انسان برمیگردد،
از زندگی، تمنای بیشتر از آن دارد
که اکثریت جامعه میخواهند.
هیچ غریزهای را بر خلافِ قانونِ هستیِ انسان نمیبیند.
ترس و قضاوت دیگران را الگوی مهرورزیِ خود نمیداند.
چرا باید صرفا بخاطر رعایت طرز فکر گذشتهگان جامعه،
رابطهی دلخواهمان را زندگی نکنیم؟
مگر غریزه، زبان خواهش تن نیست؟
آب در چشمهسار بیگِلآلودهگی،
و عشقوَرزی در پذیرش بیقیدوشرط،
زیباست
من طعمِ عریانیام را
با چشمهی زلالم
در آغوشِ تو جا میگذارم؛
عریانی، بیشتر از برکَندنِ پوشش از تن،
کنار زدن پردههای شرم تحمیلی و فرو ریختن محدودیتهائیست
که انسانِ گذشته، برای حفظ خودخواهی و مالکیت خود بر دیگری
ایجاد کردهاست.
جوامع ارتجاعی در غیاب آگاهی،
خشونت غیر مستقیم را با ایفای نقش قضاوتگر
درتقویت کلیشههای سنتگرا،
با بیرحمانهترین واژهها به واقعیتهای فضای
خصوصی انسانی و حق انتخاب انسان
تحمیل میکنند.
شرط اصلی
،،آغوشگشائی به دلدرآمیزی،،
که منبع لذت تنانههای انسانیست
رضایت، میل و خواست آگاهانهی دو پارتنر است،
که لرز گفتمان گذشته را در اغوشانههای خود،
در عدم اهمیّت، بهآرامش برسانند
تا دلپذیریِ آغوشبهمی را تجربه کنند.
زن، در دیدار نخستین
ارزش تازهآشنای خود را، ورای باورهای گناهآلودِ جامعه،
یک انسان آگاه از حقوق و مسئولیتهای اجتماعیِ خود،
میبیند.
مهر، در میان آندو، لحظههای مشترکی را میگذراند
هیچ حجمی در فرازُوفرود میزبانیِ اندام زن نیست
که اشتیاقِ دادنِ لذت و گرفتنِ کام از میهمانش را نداشته باشد
و
با همسوی خود چنین رویایی دارد،
که طعمِ فراموشنشدنیِ لبههای گرمِ جویبار،
در لای رانهایش را، بر لبان او بنشاند
و سرشار از تنخواهی،
تجربهی زُلالِ احساسش را، در آغوش او بهیادگار بگذارد.
در آینهی جورچین خاطرههایت
زنی را ببینی
که عریانی را
در آغوش گرفتن مهر میداند.
زنی که
دنیا را کوچک نمیبیند،
هراس از روشنایی ندارد
میزبان میخواهد در آینهی خاطراتِ مهمان خود،
ماندگاریِ تصویر زنی را بگذارد
که از روشنایی نمیهراسد
زنانهگیاش را کاملا برهنه،
در آغوش مهر، میگذارد
اما زبانش هنوز در استعاره پنهان است
دنیا را در چارچوبهای تنگِ گذشتهگان نمیبیند؛
باور دارد
انسان آزاد است
با هر گرایش و به هر عنوان و هر زمان که مایل باشد
میتواند دیگریِ خود را
به حلقهی شخصیِ آغوش خود، راه دهد،
و تناش با عریانی، روشنایی،
در آغوشانه حرف بزند.
آغوش گشودن برای پذیرائی بازیِ عشق را
ارمغانِ صمیمانهی انسانهای آزاد،
از قیدوشرط میداند
چشمانش
بیمرزترین
وسعت جهاناند
روبند از چهرهی صدفاش برمیدارد
تا تو عطرِ بیکرانهگیِ مهر
از آن بنوشی
چشمها وقتی بیمرز میشوند، انسان از قفسِ مالکیت رها میشود؛
نه کسی در پیِ تسخیر کسی و نه کسی صاحب دیگری است
افق دلدادهگی و دلداری در نگاه میزبانِ خلوت شب
درگاهِ بیکرانهگیهاست
پرده از روی مرواریدِ تناش
که در آغوش گلبرگهای پایین نافش
پنهان بود، برمیدارد
از سر مو تا نوک ناخن، لبریز از تمنای تنخواهی،
دنبال تازهگیهای میهمان خود،
لحظهها را میشمارد،
که
«نوشیدن مهر از چشمهسارک خواهش خود»
را چون شیرینترین تجربه، بر لبان او بسپارد.
اطمینان دارد
که در لحظههای نوربارانیِ نقره در شکافش،
میهمانش مراقب تن و آرامش جان او خواهد بود
و در سکوتِ میانِ حلقههای ارگاسمش در انتظار اوج او،
خواهد ماند
سرشار از چنین اطمینانی،
صدف از رازداریِ لبانههای خاموشش،
لب میگشاید
تا پارتنرش نه فقط زیبایی
بلکه «عطرِ بیکرانهگیِ مهر» را از گلگونهگیِ آن بنوشد
این یک دعوتِ صمیمانهی غریزی به یگانهگی است
فارغ از هرگونه میل، بهتصاحب
مخملِ گیسوانش
سبکتر از آب
در بیداریِ رؤیاها میرقصد؛
بیآنکه نسیمِ پستانهایش
رؤیای گُلی را بلرزاند
رویا و بیداری، در پیوند هماند
تصویرِ شکننده و نجیبیست
میزبا، خودش را بهتر درک میکند
آنهنگام که تنخواهیِ دلبخواهاش را به شریک آغوشش باز میگوید
گیسوان مخملوار، در انتظار نوازش،
سبکتر از آب، در رؤیا میرقصند
نسیمانه نفسهای میهمان شب را احساس میکند
میخواهد مانند یک برگ سبزی باشد در آغوش او،
که نسیم در لبنوازیهای تازهآشنا،
پستانهایش را بهحرکت درآورد.
بی آنکه بهارانه وزشِ پستانهایش،
رویای غنچههای دیگر
در دفتر خاطرات میهمانش را بلرزاند
بیانتظار پاداش،
رویای تمشک هر پستانی را لای هر لبی
پاس داشتنی میداند.
(آرزوئی شگرفتر از ایناش نیست
که هر کس سهم لذتدهی و لذتستانیِ خود را از سخاوت زندگی دریابد.)
لذتستانی و لذتدهی،
دلبری و دلسپاری را
از چشمان او
در نگاه او
ببینی
بخوانی
که هیچ شبتابی،
تابشِ مهتاب را برهم نمیزند
زیباییِ شبتاب، در کنارِ ماه زیباتر
و استعارهی همزیستیِ است
مهتاب دست برتن شبتاب میساید تا بیکرانهگی سخاوتش را
بنمایاند.
شبتاب با آشکارهگیِ خود
سپاس و ستایش از دلانگیزیِ ماه، میکند
شفافیتاش در تابش ماه،
نغمهای از پذیرش، قدردانی و همافزائی است؛
در شُکوه مهتاب نشان میدهد
که
«من هم در روشنیِ تو، سهمی از زیبایی خودم را میبینم»
رابطهی همآغوشی انسانها نیز معنایی غیراز این ندارد.
میگوید
با چشمان من نگاه کن
«هیچ شبتابی، تابش مهتاب را برهم نمیزند»
همآغوشی من با تو، با قلب مشترک در نبضِ مشترک،
نه با طبیعت انسان در تضاد است
و نه لزوماً با نظم جهان.
هیچ همآغوشی
مهر در عشقورزیِ بستر دیگر را برهم نمیزند
و هیچ کس را صاحب اندام کس دیگر هم نمیکند.
میزبان هوسهای دلبرانهی خود را
با تمام وجود،
دلخواسته،
بیقیدوشرط،
تسلیم آغوش شبآشنای خود میکند،
که شکفتن آذرخش او را،
در آسمان درون خود بهبیند
احساس کند
و در یاد تنگهی باریک نور خود نگهدارد.
این تمنٌای شورمندانهی امشب او،
از سهم زندگیست،
که سینه به سینه، پژواک لرز بوسههای او را
همزمان با رفتُوگذارشان،
در لحظه،
با رنگ خیال نقاشی کند.
==***==
کلامِ آخر
نخستین دیدار
لحظهی همآغوشی را تعریف نمیکند
نرمراهی نشان میدهد که خواننده در بستر آن پیش میرود
و تجربهی عشقورزی، زمانی بهدریافت درک میرسد
که خواننده با حالت خواندهشده در آشتی است.
آنچه پس از این همدمی با حالتِ تجربهشده، باقی میماند،
تعریف آمادهٔ احساس در واژه، نیست نیست،
تجربهای است که در خودِ خواندن، در خواننده رخ داده است.
رهگذر
میکوشد پیش از آنکه واژه را برگزیند
حالِ لحظه را دریابد و درک کند
سپس واژه را فرا بخواند
تا نه معنای آن حالت،
که خودِ آن احساس و بازتابش را به زبان بیاورد.
از همین رو، تا آنجا که بتواند از کلیشه میگریزد
کلیشه را نامِ تجربه میداند، نه خودِ تجربه.
مرزکشیهای خودخواهانهی انسان را بازنگری میکند
که لذت را در تنپوش گناه آراستهاند.
دلبری و دلسپاری
از تماشای زلالِ چشمها آغاز میشود
این چیزی جز جریانِ طبیعیِ حیات نیست
زنانهگی تن را با آب زلال، در گلها، صدف، نور و نسیم میشُوید
که برهنهگی تن را تندیس زیبائی کند
و ژرفای احساسش در تنخواهی درک شود.
زندگی را گناه، نه
دلانگیزترین نسیم لحظهها
عطرِ بیدریغِ گلها
و
سپاسگزاریِ آرامِ شبتاب
در سایهسارِ مهتاب میداند
نسیم
عطر گل را با خود میبرد؛
چیزی از گل نمیکاهد
بلکه، رهگذران را دعوت به نوازش و قدردانی از گُل میکند
و برای درآمیختنِ با عطر گُل، نیاز مجوّز از کسی را ندارد
و پاداش هم از کسی نمیگیرد
نسیم و گُل هر دو استعارههای بخشندهگیاند.
با نسیمانه آرزوهایم
مریم صباوند