حلقهی انگشتر
نرملرزِ شیرینی
از فرودِ تپّهی دخترانهام،
شیبگاه نافم،
ستایشگاه همیشههای تو،
نوک پستانهایم را دربر میگیرد
این چشمههای لذت
به سفتی همیشهگیشان
در نوازش سرانگشانت،
به نرمیِ ابریشمینشان
در لای لبانت،
برمیگردند
و
هنر مکیدن را در سقِّ دهان تو
خاطرنشانم میکنند.
تا نسیم آرام بسترمان را بلرزانم
خم میشوم
بوسه میزنم
بر چین ملافهی عشقبازیِ شبانگاهانمان.
ناگهان
گرمای خواهشِ آغوشت،
پسِ پشت انحنای نرمگاه مخملین تنام
میگذرد.
تکیه میدهم،
میفشارم،
برآمدهگیِ نرمگاهم را
بهصمیمیت خواهشِ دلبرانهی آغوش تو.
هیچ حرکتی وابسته به تن و جانم نیست
که نتوانم دلخواسته، برایت بگسترانم.
مینشانم
قوس لبگاه همیشههای تو را
به تپشهای بیتابیِ آغوشات.
شکاف نازک میانِ گونههای گُردِ شگفتانگیزم
هوسمندانه،
تمنامندیِ الف آرزوی تو را میستاید.
هر دو از معصومانهگی عشق
همآهنگ
لذت میبرند.
آن سختِ خوشتراش،
آن منبع الهام عشق،
با هر نوازشی،
هدیهی تازهای میلغزاند
به حلقهی انگشتر خواهشِ تنم.
من با تمام تنکامهگیام
در انتظار لذتِ شیرینِ آن دردِ لحظهایِ دلپذیر،
پذیرای آتشیندلخواستهی توام،
نوک تیزینهاش را
در حلقهی پیمان دلدادهگیمان میخواهم
که لحظهی آغوشبهمیِ حلقهی نامزدی،
با الف آرزویت را
از پسِ چشمان تو
بنگرم.
هوس را در نرمیِ تیزی
لمس کنم
طعمِ لحظهی لذت خواستن را
بچشم
ایزدبانوی طبیعت وحشی
شیار نازکم را بارور میکند،
آب ساکن،
در چشمهسار پنهان لای رانهایم را
بهجوشش در میآورد،
فراسوی ارادهی
من
و
تو
هربار بیشتر از نخستینبار لذت میبرم
و با ریختن شهد زندگی بکام تو،
تو را به سَروَرانهگی
میرسانم
و
خودم را
بهخویشتنم
به زنانهگیام.
رهگذر
—-***—-
نگاه سحر حکیم
به قطعه
«حلقهی انگشتر»
از نظر
«طراحی درونی»
پیشرفتهتر از
«اجرای زبانی» است
اروتیسمیست مبتنی بر اعتماد و کشف تدریجی تن.
بین ایهام ظریف و اشارهی نسبتاً مستقیم
نوسان دارد.
در بستر لحظات،
شعر درهمآمیختنِ
«رفتار» با «کیفیت نوازش»
کلام را از کلیشه جدا میکند.
«نرملرزِ شیرینی
از پرستشگاهِ همیشههای تو
در شیبگاه نافم،
فرودِ تپّهی دخترانهام،
نوک پستانهایم را دربر میگیرد»
آغاز با
«نرملرز»
و
«ستایشگاه در تپهی دخترانه»
به نرمراه اوج (ارگاسم) زنانه اشاره دارد
و از ابتدا با «نیایش» و «ستایش اندام» گره میخورد،
که بنیانگذاری فضای زیبابینی، برای عشقبازی است.
از ظرافت شاعرانهای حکایت میکند که اروتیسم را
از لحظهی آغازین به تنانهخواهی، راه میبرد.
تا به ستایش تن میرسد.
با ترکیب
«نرملرز» و «نوک پستانهایم»
بدن را بهطور مستقیم و بیپرده تصویر میکند.
و
«ستایشگاه»
تصویر را تقویت میکند.
شیرینیِ آغازین لرز را از شیبگاه ناف
تا تمشک پستانها
تنخواهیِ زنانه را به سطح ستایش میبرد،
نگاه به
(بیداری، ستودن و نرملرز)
که در پیشانوازشِ بازی عشق، از مهمترینهاست،
با شناخت زیبائیهای بدن،
ستون عاطفی شعر را میگذارند،
«این چشمههای لذت
به سفتی همیشهگیشان
در نوازش سرانگشانت
به نرمیِ ابریشمینشان
در لای لبانت
برمیگردند
و
هنر مکیدن را در سقِّ دهان تو
خاطرنشانم میکنند»
«چشمههای لذت...»
واژهی بسیار شاعرانه و اشاره به پستانهاست،
که هم واکنشپذیر-اند هم بازتولیدکنندهی لذت،
چندلایهگی لمس
(نرمی، سفتی، مکیدن و لبنوازی)
حسهای پیشبیداریِ دقیقیاند.
هنر مکیدن را به سطح زیباشناسنه میبرد.
«همیشهگی»
یعنی بیداریِ نوک پستانهایم
با گرمای سرانگشتان محبوبم آشناست.
«تا نسیم آرام بسترمان را بلرزانم
خم میشوم
بوسه میزنم
بر چین ملافهی عشقبازیِ شبانگاهانمان»
«نسیم آرام بستر...»
یکی از قویترین لایههای نمادین قطعه است
با توجه به نقش بدن،
(حرکت طراحیشده)
در پیشچینیِ وضعیت انخنای پشت.
خم شدن، بوسه بر
چین ملافه
درواقع پیشدرآمدِ قرارگیری بدن،
به تمنامندی تن معشوق است.
بدن صحنه را با اغواگریِ صمیمانه،
به شهوتانگیزترین چشمنوازی
آماده میکند.
«ناگهان
گرمای مهربانیِ آغوشت
پسِ پشت انحنای نرمگاه مخملین تنام
میگذرد»
تمرکز روی
«پشت بدن»
و یکی از اروتیکترین لحظات شعر است
«عبور گرما»
از پشت انحنا،
در امتداد مسیرمند
نوعی تماس مستقیم، لغزشی و تدریجیست
که نه صریح است
نه مبهم
بلکه «حرکت» را با یک تنش ملایم منتقل میکند.
«تکیه میدهم،
میفشارم،
برآمدهگیِ نرمگاهم را
بهصمیمیت خواهشِ دلبرانهی آغوش تو»
ترکیب موفقی است
چون،
هم تن،
بهعنوان زبان، خواستن عاشق را دارد
و هم،
لطافت لغزنوازی ستون شوقِ معشوق را.
«نرمگاه»
به زیبائیِ برآمدهگیهای پشت بدن اشاره دارد.
تمنامندی دلبرانهای
که میل،
به آغاز تنکشش معشوق دارد
و بدن بهتمامی در اختیار اوست.
یعنی
«تنسپاریِ فعال»
شکل میگیرد
و زنانهگی هدایتگر لذتدهیست.
کنشگری اختیاری عاشق
دعوت همآغوشی میلِ محبوباش را
با برآمدهگی نرمگاهاش نشان میدهد
و انحنای پشت خود را تنظیم میکند؛
برای مهرآغوشیِ او.
«هیچ حرکتی وابسته به تن و جانم نیست
که نتوانم دلخواسته، برایت بگسترانم»
این بند در پرتو بقیهی بندها،
معنای ژرفتری میگیرد:
نه صرفاً تسلیم،
بلکه کنترل آگاهانهی انتخاب است
اما از نظر نقد،
هنوز کمی کلیتر از دیگر، بخشهاست
با شدت عاطفی بالاتر،
اشارهایست به «بخشش دلخواسته به خواهتن معشوق»
که نرمگاه پشت اندامش را عاشقانه،
به گرمآغوشی معشوق میسپارد.
«مینشانم
قوس بوسهگاه همیشهگی تو را
به تپشهای بیتابیِ آغوشات»
قوس بوسهگاه
اشارهایست به شکاف لُپهای انحنای پشت،
شکافی که
(پذیرندهی)
فشار و تپش،
و آستانهی بوسهنوازی همیشههای معشوق است.
و اکنون، بانشاندن همان بوسهگاه در آغوش یار،
تسکین تپشهای رگکردهگی او را بر میآورد.
«شکاف نازک میان گونههای گُردِ شگفتانگیزم
هوسمندانه،
تمنامندیِ الف آرزوی تو را میستاید»
«الف آرزو»
بهعنوان اولین حرف الفبا،
از نظر لغز نگاه،
خطیست راست و قدکشیده،
از نظر معنایی،
آغاز نخستین گشودگیِ همآغوشی،
و روشنترین نقطهی چشمنواز آغوش معشوق
است .
(الف آرزو)
در آستانهی حلقه، در شکاف ِ قوس،
هوس در پذیرندهگی آن شکاف نازک،
هر دو، از معصومانهگی عشق
همآهنگ،
لذت بهبرند
آن سختِ خوشتراش
آن منبع الهام عشق
با هر نوازشی،
هدیهی تازهای میلغزاند
به حلقهی انگشتر خواهشِ تنم
اینجا تصویر به اوج وضوح نمادین میرسد
«سخت خوشتراش»
الف آرزو است
«حلقه»
مرکز پذیرندهگیِ آرزو،
و
مهمتر
لغزش در لای شکاف،
بهعنوان
«الهام عشق»
معرفی میشود،
پارادوکس حسی دقیق
که تماس را،
همزمان با لطافت و تمنّای ستایشگری
«حلقه»
در نزدیکترین فاصله،
با استواری
«الف آرزو»
که کاملاً با عنوان شعر همراستاست.
کوتاه و مؤثر،
و به ایجاز و اشاره،
وفادار میماند.
من با تمام تنکامهگیام
در انتظار لذتِ شیرینِ آن درد لحظهایِ دلپذیر،
تسلیم دلخواستهی تو-ام
این بند مرکز ثقل شعر،
«تلاقی حلقه و الف...»
بیان صریحِ اتحادِ تندیس آرزو در دایرهی حلقه،
ساختار نمادین بسیار دقیقیست.
آمیختهگی درد با لذت،
درد لحظهای دلپذیر،
با توجه به تنگنای نمآلود
«حلقه»
این درد، به معنای هوسانگیزترین پذیرش ورودِ
بیرون معشوق،
به درون و یگانهگی عاشق است،
یک دگرگونی هیجان نزدیکی و آوای یک دل درآمیزی،
که بار معنایی فراتر از واژه دارد
و تنها،
در دایرهی احساس فهمیده میشود.
تاجِ سرش را
در حلقهی پیمان دلدادهگیمان میخواهم
که لحظهی تلاقیِ حلقهی نامزدی،
با الف آرزویت را
از پسِ چشمان تو
بنگرم،
هوس را در نرمیِ تیزی
لمس کنم
طعمِ لذت خواستن را
بچشم
از نظر نمادین یکی از قویترین بندهاست
و از نظر مفهومی درخشان،
و تراکم استعارههای
تاجسر، حلقهی پیمان و نامزدی،
خوانش را هیجانانگیزتر میکنند.
«خواستن»
نه! بهمعنی تصاحب
بلکه یک تجربهی شیرین حسّیِ است.
«حلقه»
فراتر از لای شکاف،
پیمان دلدادهگی و همسوئیست،
که مسیر نگاه معشوق میگذرد.
تاجسرِ نرمِ الف آرزویت را
به حلقهی پیمانمان بنشان
که تلاقی آندو را
از پشتِ لرزِ شفافِ
چشمانت بنگرم،
و طعم نرمی و تیزی را
در ژرفای خواستنام
بهچشم.
ایزدبانوی طبیعت وحشی
شیار نازکم را بارور میکند،
آب ساکن،
در چشمهسار پنهان لای رانهایم را
بهجوشش در میآورد،
فراسوی ارادهی
من
و
تو.
این تکّه از نظر انرژی و لایهی معنایی،
یکی از تنانهترین بندهاست
بدن، طبیعت و نیروی فراتری
چشمروشنیِ دانههای شفافِ
شبنممانندی را
در تنگآب درز نازکم،
به جوشش درمی آورد .
ایزدبانوی طبیعت وحشی
«بارور کردن»
و
«شبنممانندیِ نرمتنگهیِ آغوش»
را
با گسترش معناییِ موفق،
به طبیعت پیوند میزند.
هربار بیشتر از نخستینبار لذت میبرم
و با ریختن شهد زندگی بکام تو،
تو را به سَروَرانهگی
میرسانم
و
خودم را
به زنانهگیام
بهخویشتنم
«ریختن شهد»
پایانبندی بالغ و معنابخشیست
معشوق در امتداد همان منطق چشمهسار،
در آغوشانهبهاری،
به سرورانهگیِ تنخواستهی عاشق میرسد.
اروتیک در همآغوشیِ محبوب،
عاشق به زنانهگی،
به خویشتنشناسی خود میرساند.
-***-
من آنچه در نگاهم از این قطعه بود
بهآینهی واژهها انعکاس دادم
«حلقهی انگشتر»
وقتی در کنار
«نرملرزِ شیرینی»
و
«شیبگاه ناف»
قرار میگیرد،
ریتم را روانتر میکند
و موسیقی را در شعر، به سمت لطافتِ تنمحوری میبرد.
با توجه به لطافت استعارههای دیگر،
واژهی «ستایش» را شایسته جملات زیر نیز میدانم.
ستایش زیبائیها،
مخصوصا ستایشگاه شگفتانگیز،
لای نرملبان آن درز پنهان،
که یکی از شهوانیترین نقطههای قطعه است،
بدنمحوریِ را
بر اروتیسم ناب زنانه میتاباند.
شعر،
اندام زن را
با
«ستایش»
هم سرچشمهی لذت و هم سرچشمهی حیات میسازد.
اندام زن را سزاوار ستایش میداند
نه بهخاطر تقدس،
بلکه بهخاطر توانایی لذتدهی، لذتستانی
و
نقش بنیادینش در آفرینش.
اشاره، به میانتنه،
بهعنوان نقطهی عبور از بدن مادر به جهان زمینی،
اندام زن را
سرچشمهی حیات و تغییر جهان معرفی میکند.
اندام زن هم منبع لذت،
و
هم مرز گذار از بتن،
به چشمروشنیِ زندگیِ این جهانی،
سزاوار ستایش است.
سحر حکیم