۱۴۰۵ خرداد ۱, جمعه

کم‌تا

 

کم‌تا


خواستنم

تشنه‌گیِ خاک به باران

مانند است


بی‌آن‌که اراده کنم

برانگیخته‌گیِ شدید،

به دادنِ لذت،

در شهوتِ گرمایِ دورِ نافم

نشانِ دیوانه‌گیِ بلوغی‌ست

دخترانه،


بیا

تکرارِ این دیوانه‌گی را

به همیشه‌های من پُر کن


بازوانم

بسانِ حریری

به کمرگاهت حلقه می‌زنند


هر دو

بی‌خویشتن‌ایم


آن هنگام

که در آغوشم

تمشک‌هایم را می‌‌نوشی


هنگامِ درهم‌پیچیدن‌مان

قلب‌مان

به یک شکل

برای هم می‌تپد


تصمیم‌ام

تسلیمِ شادمانه

به سَروَرانه‌گیِ توست


قلبم

میانِ لبانت می‌تپد


جانم

قطره‌قطره

روی زبانت می‌چکد


می‌نوشی

با بوسه‌هایت

لب‌هایم را

لبه‌هایم را


زیرِ ریزشِ

این بارانِ ریز


سکوتت

ضربانِ قلبم را می‌نوازد

چنگ‌ام بزن

چنگم بزن

نُتِ ناخن‌هایت را

می‌خواهم


باران

صدایم می‌کند 


خیسم از آذرخش بهار تو


بیا


اک‌نون



رهگذر


https://rehgozer1.blogspot.com/2026/04/blog-post_3.html


https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید


——***——


مینو افشار

«کم‌تا»

را می‌خواند


«کم‌تا»

سرشار از ایهام و پویایی،

ضیافتی از واژه‌‌هاست که میان دو قطب 

«شرم» و«جسارت» در نوسان است

و این ترکیب، ساده به دست نمی‌آید. 

مهم‌تر این‌که تصویرها فقط تزئینی برای سبزینه‌گیِ بستر

 نیستند؛ 

به چهره‌ی تن، ریتم و عاطفه وصل‌اند

شعر به عطری‌ می‌ماند

 که در پوست‌نوازی، نادر بودن و کم‌‌تا بودنش را می‌بینیم.

شاعر، فقط تصویر نمی‌سازد؛ بل‌که فیزیکِ واژه را می‌شناسد.
یعنی می‌فهمد کدام فعل، خیسیِ بهارانه دارد، 

کدام واژه، زبر است

 و کدام هجا نفس را تند می‌کند.


«خواستنم

تشنه‌گیِ خاک به باران

مانند است»


آغازی‌ست که وزن ویژه‌ای به خواستن می‌دهد. 

«تشنه‌گی خاک به باران»

کهن‌الگویی‌ست

که نیاز‌های تنانه را به یک ضرورت کیهانی پیوند می‌زند. 

باران نماد «حیات‌بخشی» 

 و تشنه‌گیِ خاک، پذیرا و در انتظار است

مانندِ یک اتفاق  طبیعی و ناگزیر.

تَرَک‌‌برداشتن و لب بازکردن زمین صدایی ندارد، 

اما لای لبانش پُراز خواستن و تشنه‌گی‌اش فراسوی بیان واژه‌‌هاست

لبان عاشق نیز برای نوشیدنِ چکیده‌ی لذت،

 از تن محبوب، در ژرفای نیاز قرار دارد.


«بی‌آن‌که اراده کنم

برانگیخته‌گیِ شدیدم،

به دادنِ لذت،

در شهوتِ گرمایِ دورِ نافم

نشانِ دیوانه‌گیِ بلوغی‌ست

دخترانه»


اشاره به 

«گرمای دور ناف» 

 نقطه‌ی ثقل، زیبائی شناسیِ تنانه و خودشناسی عاشق است.

استفاده از واژه‌ی «دیوانه‌گی» برای توصیف این بلوغ، 

نشان‌دهنده‌ی شدت خواستن، بر منطق

و نوعی رهایی‌ست

 که در آن اراده نقشی ندارد و تن‌خواهی‌ست که فرمان می‌راند.

و همان گرما در دایره‌ی انگشتانه‌ی ناف،

که بازتابی از آینه‌گی اندام یک زن است

فراسوی شهوت، تنانه‌بیداریِ زنانه‌گی‌ را در استعاره، نشان می‌دهد.
ناف، نقطه‌ای‌ست که برای اولین بار،زن، به انسان مایه‌ی حیات بخشیده است 
پس وقتی احساس برانگیخته‌گی شدید به دادن لذت را در همان دایره،

 احساس می‌کند

انگار اشتیاق، رمز رازگشائیِ بازگشت به نخستین دل‌بسته‌گی،

 به بخشش را یاد می‌آورد
همین وابسته‌گی به شورانگیزیِ دادن است 

که ژرفای شعر را لب‌ریز از

 لطافت می‌کند

 «دخترانه»…
مثل گردن‌بندِ نازکی‌ بر بلور سینه‌ی شعر است.
چون میل به خواهش را بی‌تجربه نمی‌کند؛

 بی اراده می‌کند.
انگار تن از کشفِ وسعت ایثار خود دچار حیرت می‌شود.

این‌جاست که شعر واقعاً شروع به لرزیدن می‌کند،

عاشق، لذت‌سپاری و لذت‌ستانی را نه در قلب،

 که در جایی پیشاقلبی(دایره‌ی ناف) تعریف می‌کند،

 جایی قدیمی‌تر از عقل.
 واژهٔ «دخترانه»

 نیز مثل پنجره‌ای باز می‌شود

 به نوازش نسیمی
به دخترانه‌گی،

نه! به زنانه‌گی،
یعنی هنوز چیزی از هراس، و کشفِ تازه‌گی‌های نخستین،

زیبائی چیره‌گی‌ها،

تجربه‌ی تازه‌گی‌های اوج،

عصاره‌ی لذت‌های بر زبان نیامده،

در فانوس دریای خاطره‌ها،

 در میلِ به دادن و خواستن، باقی مانده است.


«بیا

تکرارِ این دیوانه‌گی را

به همیشه‌های من پُر کن»


این بند، زمان را از خطی‌بودن درمی‌آورد.

«همیشه‌ها» 

انگار عاشق می‌خواهد آینده‌های بسیارانی، آلودهٔ تکرار لحظه‌ی اکنونش باشند. 

و مانند نرم‌برگی به‌ دفتر خاطره‌هایش بیافزایند 

این نگاه، بسیار معاصر است:

 که عشق نه حادثه؛ 

بل‌که یک خوش‌بختی شیرینِ ناگزیرِ اکنون است

که دل‌داده و دل‌دار را به روشنائیِ زندگی پیوند می‌زند.


«بازوانم

بسانِ حریری

به کمرگاهت حلقه می‌زنند»


 تضاد زیبایی میان نرمی «حریر» و قدرتِ «حلقه زدن» وجود دارد.

 این پارادوکس، قدرتِ ظریفِ زنانه‌گی را به تصویر می‌کشد.

 توصیف «بی‌خویشتنی»، 

فراتر از مرزهای تن، رسیدن به یگانه‌گی است که در بند بعدی

 با استعاره‌ی «تمشک‌ها» به اوج می‌رسد؛ 

این‌جا دیوانه‌گی، ناگهان ابریشمین می‌شود.

نوازش را نرم می‌کند،

 اما «حلقه» همچنان ژرفای خواستن را در خود دارد. 

شعر مدام میان تسلیم و چیره‌گی، نوسان می‌کند؛

 و دقیقاً همین تعلیق، آن را زنده نگه می‌دارد.


«هر دو

بی‌خویشتن‌ایم

آن هنگام

که در آغوشم

تمشک‌هایم را می‌‌نوشی»


«تمشک‌هایم» 

 یکی از هوشمندانه‌ترین استعاره‌های متن است.
مهم‌تر این‌که

شعر از صراحت می‌پرهیزد،

 بی‌آن‌که اروتیسم را از دست بدهد.
و در همین جا ثابت می‌کند که ابهامی چون تمشک بر نوک پستان‌ها،

 از توضیح صریح، شهوانی‌تر است.

تمشک فقط تصویرِ رنگ و مزه نیست؛ میوه‌ای‌ست با پوستِ نازک و دانه‌های فشرده، 

چیزی میانِ شیرینی و سفتیِ نوازش‌خواه،

وقتی معشوق آن‌ها را «می‌‌نوشد»، شعر وارد قلمروی می‌شود

 که در آن بوسه‌نوازی، چشیدنِ رازِ پستان‌هاست.

انگار معشوق، پستان‌های عاشق خود را بوسه‌نوشی می‌کند.


«هنگامِ درهم‌پیچیدن‌مان

قلب‌مان

به یک شکل

برای هم می‌تپد»


این شاید مرکزی‌ترین سطر شعر باشد.
عشق در این بند، در یافتنِ فردیت نیست؛ 

از دست دادنِ آن است

نوعی خاموشیِ دوگانه‌گی‌ست.
«قلب‌مان
به یک شکل
برای هم می‌تپد»

نه «با هم»

بل‌که.

«برای هم»

یعنی حتی تپش‌های‌مان نیز آغوش به‌هم‌اند  

قلب‌ها دیگر اندامِ فردی نیستند؛ دو مترونوم‌اند در امن‌ترین جایگاه اندام.


«تصمیم‌ام

تسلیمِ شادمانه

به سَروَرانه‌گیِ توست»


«تسلیمِ شادمانه به سَروَرانه‌گی»

 بازتعریف صمیمانه‌گی در عشق‌بازی است. 

تسلیم مطلقا به معنای اراده‌سپاریِ اجباری نیست، 

بلکه به معنای امنیتی است که به عاشق اجازه می‌دهد 

انتخاب آگاهانه‌ی «چیره‌گیِ» محبوب را برگزیند. 

در واقع والاترین شکلِ آزادیِ عاطفی است.

(من از آن روز که در بند تو-ام آزادم)

این بند اگر ظریف نمی‌بود، به کلیشه سقوط می‌کرد.

اما «شادمانه» نجاتش می‌دهد.

انگار عاشق می‌‌خواهد از دل‌‌خواه محبوبش لذت بستاند.

 و این بالاترین مرحلهٔ گشوده‌گی و اشتیاقِ تن‌سپاری است.
مثل گلی که آن‌قدر از رسیدنِ باران مطمئن است

 که گلبرگ‌هایش را در شادیِ انتظار می‌گشاید.


«قلبم

میانِ لبانت می‌تپد»


لب‌ها و زبان عاشقُ‌ومعشوق 

درآغوشانه‌گیِ بوسه‌گاه همدیگر می‌لغزند

و یک تجربه‌ی حسّی شهوت‌انگیزی را به همدیگر هدیه می‌کنند. 

عاشق آوای تپش‌های قلب خود را 

در لرز لب‌ها و لغزش زبان معشوق احساس می‌کند،

امن‌ترین جای جهان

 برای سپردن تندی ضربان قلبش را

لای لبان خیس معشوق می‌داند.

و ‌معشوق، شور، هیجان و شهوت را 

از گداخته‌گی نفس‌های تُند عاشق،

در ژرفای اندامش در می‌یابد

گوئی نبض عاشق لای لبانش و روی پُرز زبانش می‌زند.

فراسوی پیش‌بینی شده‌ها، 

عصاره‌ی تن دل‌داده‌ی خود را از لبانش می‌نوشد.

 

«جانم

قطره‌قطره

روی زبانت می‌چکد»


این سه سطر، از اروتیک‌ترین بخش‌های شعر شده‌اند؛ 

شاعر صحنه را تشریح نمی‌کند

 فقط با کم‌ترین روشنائی، ریزآب را در تاریکی لای ران‌های عاشق،

 نشان می‌دهد
 تصویر را کامل نمی‌گوید

 هنگامی که معشوق غنچه را لای لبان درونی عاشق،

 بوسه‌لیسی می‌کند

 نم‌آلوده‌گی آن‌را روی زبانِ خواننده می‌گذارد.


«جانم» 
نماد پیچ‌آب در رنگین‌کمان است

 که از نمداری و گرمای دایره‌ی اوج عاشق بر می‌خیزد
و شبنم‌وار بر تشنه‌گیِ زبان معشوق می‌نشیند.
«قطره‌قطره»

این تکرار، فقط توصیفِ چکیدن نیست؛

 ریتمِ چشیده‌شدن است.
خواننده حس می‌کند هر قطره، مکثی‌ست میانِ لرزش و رهایی.

زیباییِ استعاره،

 دقیقاً در این است که شاعر نامی از اندام نمی‌برد، 

اما تمام صحنه، از رطوبتِ پنهان،

 پُر می‌شود.
«چکیدن روی زبان»

 تصویرِ شبنم را تداعی می‌کند؛ 

شبنمی که نه از آسمان، بل‌که از باغِ تن برمی‌خیزد.
انگار معشوق، لبانش را به گلبرگ‌های سَحَر نزدیک کرده

 و نخستین نمِ بیداری را می‌چشد.

و «زبان»

 سطحِ دریافت و محلِ ترجمهٔ زیباترین و شهوانی‌ترین نقطه‌ی تن، 

به طعم است.
یعنی عاشقانه‌گی، بیش‌تر از آن‌که فهمیده شود، 

چشیده می‌شود.

حتی می‌شود گفت:
«جانم
قطره‌قطره
روی زبانت می‌چکد»

تصویری‌ست از لحظه‌ای که تن، دیگر تابِ نگه‌داشتنِ رازِ خود ندارد 

و آهسته، شیرینیِ پنهانش را روی زبان دل‌دار خود می‌‌چکاند
مثل گلبرگی که زیرِ بارِ شبنم، خم شده  

و سرانجام، قطره‌ای از لبه‌‌هایش رها می‌شود.

واژه‌ها فقط «اشاره» نمی‌کنند، 

بل‌که خودشان تبدیل به رخداد می‌شوند.

«می‌چکد» 

صرفاً فعل نیست؛ 

حرکتِ تن است،

 زمان است، 

و صدای آهسته‌ی رها شدن است.
شاعر اگر می‌گفت «می‌ریزد» یا «جاری می‌شود»، 

آن ظرافتِ مرطوب از بین می‌رفت.
«چکیدن»

 همیشه چیزی از مکث، شیرینیِ سنگینی و تعلیق در خود دارد؛ 

انگار گلبرگ‌های غنچه، در خلوت میانیِ ران‌ها،

 هنوز در نگه‌داشتن و بخشیدن مردد اند.


«می‌نوشی

با بوسه‌هایت

لب‌هایم را

لبه‌هایم را 


زیر ریزشِ

 این باران ریز»


 زیبایی ابهام همین‌جاست: 

خواننده حس می‌کند لب‌های معشوق، 

دارد مرزهای متفاوتی در چهره‌ی اندام عاشق کشف می‌کند؛ 

از آوای لب‌ها تا خیس‌آلوده‌گیِ پنهانِ لبه‌ها

(لب‌های درونی)
 مرزهای لرزانِ تن را می‌خواند.

لبه‌ها مرز میانِ 

«خویشتنِ عاشق» با «معشوق»  

و حساس‌ترین بخشِ ساختار تن‌اند

 در واقع 

«آستانه‌ی اشتیاق‌اند» 

 در انتظار ورود محبوب، تا تسلیمِ شادمانه، آغاز شود.


در لب‌های عاشق،

بوسه، آرام و عاشقانه آغاز می‌شود

  که در تُندیِ نفس‌ها، واژه و اشتیاق درهم می‌آمیزند


 اما در لرز نمناکِ لبه‌ها،

 بوسه 

 نوشیدنِ شبنم از غنچه‌ای‌ست

که زیرِ تب‌‌لیسی‌، بی‌صدا شکفته می‌‌شود

 و معشوق در همیشه‌هایش 

دل‌تنگ تماشای در حال شکفتن آن غنچه، بوده‌است

 

بوسه‌ای که از لب‌هاست 

شنیده می‌شود 


اما بوسه‌ای که از لبه‌هاست

 با چشمان نیمه‌باز، حس می‌شود
و عاشق کم‌کم احساس می‌کند

 که دل‌دارش به‌جای چشیدن، گرمای پنهانیِ جانش را می‌نوشد؛
از همان شیرین‌نمی که به لب‌های تشنهٔ‌ی او می‌‌چکد.

«سکوتت

ضربانِ قلبم را می‌نوازد

چنگ‌ام بزن

چنگم بزن

نُتِ ناخن‌هایت را

می‌خواهم»


شعر به اوجِ زیباییِ وحشی خود می‌رسد.

بدن، 

 در حال ترجمه‌شدن به خواهش و صداست.

اشاره به سکوتی می‌کند

 که از همهٔ نوازش‌ها صمیمی‌تر است.
تنها فقدانِ صدا نیست؛

 ساز موسیقی است.

 «چنگ‌-ام بزن»

«چنگم بزن»

دو معنا هم‌زمان فعال می‌شوند:
 نواختن و زدنِ زخمِ شیرین.
«نُتِ ناخن‌هایت را
می‌خواهم»

در ‌ پرده‌ای که می‌نوازی تا اوج ادامه بده

تا خواستن در جیغ‌هایم تحریرگونه باشد


تصویر حیرت‌آوری از خواستن است

که اندام را در ساز نقاشی می‌کند 

عاشق می‌خواهد نواخته شود تا زخمی شود، 

و زخمی شود تا واژه را به موزیک بَدَل کند

اوج جیغ‌هایش را زیباترین تحریرهائی‌ می‌داند،

 به ترانه‌ی ناگهانیِ ریزباران، در هیجانِ لرز،

یعنی درد شیرینِ خودخواسته، بسیار بالاتر از نشئه‌ی موسیقی‌ست


«باران

صدایم می‌کند 


خیسم از آذرخش بهار تو


بیا


اک‌نون»

«آذرخشِ بهار»

 تصویرگرِ لحظه‌ی انفجار انزال و رهایی است.

 خیس شدن از این آذرخش، استعاره‌ی رسیدن به اوجِ لذت ارگاسم است.

دل‌داده از طریقِ تندی نفس، خیسی از نرم‌لرز و نگاه با چشمان نیمه‌باز،

 به دل‌دارش نجوا می‌کند 

که‌ از لرزشِ ناپیدای ران‌هایت، از شتابِ نفس‌هایت، از آن برقِ کوتاهی

 که زیرِ پلک‌هایت می‌دود،

 می‌فهمم

باران

 به مرزِ شکفتن رسیده است

فواره، پیش از آن‌که اوج بگیرد مرا صدا می‌زند؛
جویبارم نیز آمدنِ باران را احساس می‌کند.

 من‌هم،

 دور از طوفان نیستم.
خیسم از آذرخشِ بهارِ تو.
از برقِ ناگهانیِ آن لحظه‌ای که تنت،

  تابِ نگه‌داشتنِ روشناییِ خودش را ندارد.

لحظه‌ای که

 تو

 و

 من

 ابر را در انتظار باریدن تنها نمی‌گذاریم

«بیا» 
تنم از شرم، عبور کرده

 تا لبه‌ی تن‌سپاری 

اکنون، من‌هم در همان موجی هستم که تو را می‌لرزاند.
بیا

در تنگه‌ی باریک مهتاب تنم،

با نوازش مهربان‌ترین نسیم گردبادِ من،

 به آغوشانه‌ترین آسمان‌ها 

اوج بگیریم

و میان

من

و

تو 

دانه‌باران تو

 در جویبار من درآمیزد 

این دم،

اکنونِ

 آن اتفاق‌ زیباست 

ب‌ی‌‌،،،یا

اک،،،نون


—-***—-

فرجام سخن

نکتهٔ‌ی مهم دیگر در 

« کم‌تا»

 این‌ است که شاعر اروتیسم را به‌جای 

«توصیفِ اندام» به «رفتارِ» منتقل می‌کند
و تصویر برای رنگ‌آمیزی به ذهن خواننده رها می‌شود.

باران، شبنم، چکیدن، نوشیدن، تمشک، حریر…
یعنی تن در شعر، مدام دارد به طبیعت تبدیل می‌شود.
کم‌تر دیدام شعری که بتواند هم‌زمان

 «زبان»، «باران»، «قلب»، «ناخن» و «سکوت»… را 

در یک دستگاهِ موسیقایی نگه دارد و طعم ترانه بنوشد،

 بی‌آن‌که فرو بپاشد.

برای من، با هر بازخوانی،

 یک لایه‌ی تازه از پوست شعر کنار می‌رود

در انتها با یک دعوتِ صریح

 «بیا» 

فروریختن آغوشانه‌ی لحظه‌ها را احساس می‌کنم

 که دادن و گرفتن لذت از پیش‌نوازی‌ها، 

حسی‌تر، سبُک‌تر و لغزنده‌تر

هیجان لحظه‌ی اوج را در خود می‌رُویاند

رو به سوی واژه می‌کنم

که امتداد تندی نفس‌ها را در هوسناکی بستر عشق‌بازی،

آینه‌وار تکرار می‌کند.


با زیباترین آرزوهایم و با احترام بسیار

مینو افشار


کم‌تا

  کم‌تا خواستنم تشنه‌گیِ خاک به باران مانند است بی‌آن‌که اراده کنم برانگیخته‌گیِ شدید، به دادنِ لذت، در شهوتِ گرمایِ دورِ نافم نشانِ دیوانه‌...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته