۱۴۰۵ شهریور ۶, جمعه

ستاره در شراب

 

ستاره در شراب


تنِ من تصویری‌ست

که در هنرنمائیِ قلم تو نقاشی می‌شود؛


هنگامه‌ای 

که نمناکیِ آستان رنگین‌کمانم را

می‌بوسد

خدائی زیباتر از این گناه،

نمی‌شناسد

که ستاره، در شراب سفید

نشانش می‌دهد


نگاهِ خوش‌تراشیِ قلم

بر تپش‌های گل‌واره‌‌گی

و هوسِ بی‌تابانه‌ی غنچه،

 شور و شوقِ خواهش می‌افزاید

نرم‌لرزِ تن‌سپردنم برتر از هر شعله‌ای

مژده‌ی دیدار می‌دهد.


اما

شتابِ هوس

و 

گرمایِ کشش‌ را

نم‌آلودگیِ لایه‌هایش،

انتخاب می‌کنند،

که قلم را چگونه در آغوش بگیرند


آغوشم

مرزهایش را از یاد می‌برد؛

قلم در گل‌واره‌گیِ غنچه،

یگانه می‌شود

ابر بر تُندر می‌بارد

نفس‌های من،

در واژه‌های ناتمام

و

 لکنت،

تکرار می‌شوند،

همچون اکنونِ خاطره‌.


رهگذر


https://rehgozer1.blogspot.com/2025/08/blog-post_885.html


https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید


=****=


«ستاره در شراب»

در نگاه

اعظم زندوکیل



«ستاره در شراب»

در میان نمناکیِ نور، لرز، شتاب، 

و معصومانه‌گیِ گناه  

رفت‌وآمدی لطیفی دارد.

در بیداری، رویای آغوش می‌بیند

استعاره‌های «خوش‌تراشی قلم» و «گل‌واره‌گیِ غنچه» کلید فهمِ قطعه‌ هستند. 

شعر از سطحِ یک نقاشی، نرم‌نوازی قلم بر چهره‌ی تابلو، فراتر می‌رود 

و به صریح‌ترین و در عین‌حال شاعرانه‌ترین

 لحظه‌‌های اوج هم‌آغوشی، پرواز می‌کند.


تنِ من تصویری‌ست

که در هنرنمائیِ قلم تو نقاشی می‌شود؛


در آغاز، تن عاشق مانند یک تابلوی نقاشی،

 در اثر نوازش معشوق،

 تغییر حالت می‌دهد و شکوفا می‌شود.

نقاشی، تمنّای خاموش در چشمان نقاش را می‌خواند

و نگاه معشوق را مسحور زیبائیِ خود می‌کند

 و از قلمرو تماشا، به نوازش‌گریِ نرم‌‌نگاهِ نقاش، منتقل می‌شود.

سپس 

لحظه را در تمنّای زیبائیِ نقاشی، به هنرنمائیِ قلم،

 (استواری نِی، در اندام معشوق)

 می‌سپارد.

آغوش‌نوازی در چهره‌ی تن به معنا می‌نشیند.

و این سرآغازی‌ست

برای پذیرائی، تسلیم و حسّ آفرینشِ یک خلوتِ عشق‌بازی، 

در هم‌دلیِ نقش‌ و نقاش.


هنگامه‌ای 

که نمناکیِ آستان رنگین‌کمانم را

می‌بوسد

خدائی، زیباتر از این گناه،

نمی‌شناسد

که ستاره، در شراب سفید

نشانش می‌دهد


«نم‌ناکی»

 در این آستانه، دقیقاً نقطه‌ی ورود تن،

  به حالت برانگیخته‌گی، لغزشِ خواستن و پذیرش است.

«آستان رنگین‌کمان»

 مرزِ حلقه‌ی مهتاب با حلقه‌ی روشن‌گاه لذت، 

طیف‌های دو حلقه‌ی پنهانِ میان ران‌هاست

که در شعر، کاملاً نمادین می‌مانند.

«ستاره»

(برجسته‌گیِ نوک کلیتوریس)

غنچه‌ای در آغوش دو بال فرشته‌گونه‌ی لای ران‌ها،

 به عنوان نقطه‌ی کانون،

 در میانِ 

«شراب سفید»

 (شبنم‌آلوده‌گیِ لب‌های درونی) 

شناور می‌شود. 

درخشش این ستاره در آسمان نرم‌آب آغوش،

 اوج‌گیری خواهشِ عشق‌بازی را القا می‌کند.

و دیده‌شدن ستاره در آینه‌ی شبنم را

والاترینِ معصومانه‌‌گی می‌‌داند

که «خدا» نیز این پیوند را

 به عنوان زیباترین اتفاق به رسمیت می‌شناسد.


نگاهِ خوش‌‌تراشیِ قلم

بر تپش‌های گُل‌واره‌‌گی

و هوسِ بی‌تابانه‌ی غنچه،

 شور و شوقِ خواهش می‌افزاید

نرم‌لرزِ تن‌سپردنم، برتر از هر شعله‌ای

مژده‌ی دیدار می‌دهد.


«تپش‌های گل‌واره‌گی»

تقابل زیبایی میان پیشانوازیِ تن و آزادیِ تن‌خواهی است.

  کلمه با «تپش» و «هوسِ بی‌تابانه»

 حالتِ برآمده‌گی، شکوفائی و نبض‌دار بودنِ غنچه

 (حساس‌ترین نقطه، لای لب‌های درونی میانه‌ی ران‌ها)

 را کاملاً ملموس می‌کند.

قلم

 (پرگار لرزه‌نگار معشوق)

 در دیدار با گُل‌واره‌گیِ غنچه‌ی شوق در دایره‌ی لذت،

رابطه‌ای از جنس «حرکت و پاسخ» می‌سازد. 

«خوش‌‌تراشی» 

نه فقط سرکشی ظاهری قلم،

 بل‌که بیان‌گر ایستاده‌‌گی و تمنّا،

بر بوسه‌لیسی «تپش‌های گُل‌واره‌گی» است

که لحظه را از «تپش» به «نرم‌لرزِ تن‌سپردن» می‌برد.

لرزی که از پذیرائیِ قلم، در دایره‌ی پنهان اوجِ لذت می‌آید.


اما

شتابِ هوس 

و

گرمایِ کشش‌ را

نم‌آلودگیِ لایه‌هایش،

انتخاب می‌کنند،

که قلم را چگونه در آغوش بگیرند.


با صراحتِ تصویری، ریزآب و لغزش خواستن، افزایش‌ می‌یابد

لحظه از آرامشِ هنرنمائی، به گرمای لغزش می‌رسد

پذیرائی با

 «نم‌آلودگیِ لایه‌ها و لب‌های درونی» 

نزدیک به‌اوج است

«شتاب» و «کشش» 

  دیگر فرصتی برای تامل نمی‌گذارند

 عاشقُ‌ومعشوق را به درونِ هم‌گرمائیِ لغزانِ رفتُ‌و‌گذار پرتاب می‌کنند.

زیباترین هیجان‌های آغوش‌خواهی، در نیک‌پذیرائی عاشق، سنگ‌تمام می‌گذارد

هوس‌ناکیِ لحظه‌ها را هدیه‌، به همدیگر می‌‌بینند

سپاس‌گزاری آغوشانه‌گی‌شان را با بوسه‌لیسی، برلبان همدیگر می‌ریزند

نوید خوش‌بختیِ بزرگی در نقره‌بارانیِ شکاف،

در اوج تنگ‌آب آغوش می‌شنوند

 

آغوشم

مرزهایش را از یاد می‌برد؛

قلم در گل‌واره‌گیِ غنچه،

یگانه می‌شود

ابر بر تُندر می‌بارد

نفس‌های من،

در واژه‌های ناتمام

و 

لکنت،

تکرار می‌شوند،

همچون اکنونِ خاطره‌.


آغوش، مرز را فراموش می‌کند؛

گرمای مِهر، لای کاسبرگ‌های غنچه، قلم را در آغوش می‌گیرند

«قلم در گُل‌واره‌گیِ غنچه یگانه می‌شود»

 مرز میان «نقاش»، «بوم» و «پدیدار» کاملاً فرومی‌ریزد؛

 قلمِ آفرینش،

با درون آفرینش یگانه شده‌، به لحظه‌ی رهایی می‌رسند.

قلم، در لای برگ‌های غنچه، گواراترین خوش‌بختی‌ را احساس می‌کند

شگفتی استواریِ قلم با ریزآبِ زلالِ لای لبانش، 

تازه‌گی سپیده‌دمان را بر غنچه می‌دهد.


«تندر»

جرقه‌ای‌ست با صدا، که پیش از باران می‌آید، 

شعر، تُندر را جهش ناگهانیِ ارگاسم عاشق نشان می‌دهد 

که با جیغ‌های لذت‌بار، عریان، مهارنشدنی

 و بریده‌گیِ‌حرف‌های خالی از کلمه، نمادین شده‌اند.

و «ابر»

 فَوَران معشوق است که فضای شعر را می‌شکافد

موج‌‌‌هائی از تَرَک‌برداریِ ابر‌ها، 

در درونی‌ترین نقطه‌ی اندام معشوق،

 پاسخ به ارگاسم‌های عاشق، 

بر تُندر آسمان نرم‌راه اوج او می‌بارد.

هوس، نیازمند تکرار رفتُ‌و‌گذار،

در شکوفائیِ ناگهانیِ گُل آتش بر نگاه قلم،

قلب‌ها در هم‌تپِشی، ادامه‌ی کش‌داریِ لحظه را می‌خواهند

تندی نفس‌ها حرف‌ها را جدا از هم، به خواهش نسبت می‌دهند.

شوق تن را به آزادی«لکنت» می‌سپارد. 

ج ا نم - ب ی ا - در- م ن- 

در- ت و- ش د ن را - د و س ت - د ا ر م…..

 

تصویری درخشان از شدتِ زیبائیِ تجربه، در عشق‌بازی،

بدون هیچ صراحتی، 

نشانه‌ی پُر بودنِ لحظه از حسِ هم‌گرائی است، 

درست مانند خاطره‌ای که در زمان حال 

«تکرار» می‌شود.

کلام در اوج ارگاسم به نَفس،نفس می‌افتد

از شدتِ لذت، ناتمام می‌مانَد.

  تنها صدای نفس‌ها و بازتاب خاطره، 

یک ستاره‌ی شفاف دیگر را،

 در آسمان نزدیک‌خواهیِ دل‌داده و دل‌دار نشان می‌دهد.

و لحظه‌های اکنون را باتُندیِ نفس‌های عاشقانه،

خیس می‌کند و پُر می‌کند.


**=**

سرانجام سخن


قطعه از نقاشی صریح، ولی جزیی‌نگارانه شروع می‌شود 

  با تعابیری مثل «شراب»، «ستاره»، «رنگین‌کمان» و «تندر» 

به یک تجربه‌ی شیرینِ فرو‌ریزیِ مرزواره‌گی،

و هم‌آغوشیِ عاشقانه می‌رسد

و

 («خدائی زیباتر از این گناه نمی‌شناسد»)


در ریتم آزادی زبان

 هم‌گام با پیش‌روی عشق‌بازی و رسیدن به نقطه‌ی باریدنِ ابر بر تُندر،

و خیس کردنِ نازک‌جویبار عاشق،

با آرزوی شکیبائی، در اوج بی‌اراده‌گی،

و نگه‌داری زمان، در لحظه‌ی اکنونِ آغوش،

 جمله‌ها کوتاه، مکث‌ها بیش‌تر می‌شوند

گرمائی که شاخه بر لبه‌های خیس غنچه‌ی میانه‌ی ران‌های عاشق می‌گذارد

 با هیچ نسیمی زدوده نمی‌شوند

همان‌طور، طعم شرابی که دل‌داده بر لبان دل‌دار می‌نشاند

 با هیچ شادی و لب‌خندی فراموش شدنی نیستند


 در نهایت 

صدای تن، زبانِ فاخر در کلام را شکست می‌دهد

 «واژه‌های ناتمام» و «لکنت» 

   به غریزی‌ترین و انسانی‌ترین شکلِ خود، 

یعنی جیغ‌های بی‌اراده و فورانِ زبانی،

بازمی‌گردند. 


تازه‌گیِ سپیده‌دمان را بر لحظه‌های‌تان

آرزو می‌کنم

اعظم زندوکیل


ستاره در شراب

  ستاره در شراب تنِ من تصویری‌ست که در هنرنمائیِ قلم تو نقاشی می‌شود؛ هنگامه‌ای  که نمناکیِ آستان رنگین‌کمانم را می‌بوسد خدائی زیباتر از این...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته