در آغوش تو
هیجان گمشدهی دگمهای را پیدا میکنم
که برای اولینبار،
بهمهربانیِ انگشتانت
باز میشود
آهسته
هوس در زبانم
طعم بوسهی نچشیدهی لبانم را
میلیسد.
دفتر حسهایم را با بوسه،
ورق بزن
با سرانگشتانت،
خط، بهخط بخوان
که واژهها، لای لرز و نسیم جا نمانند،
زیبائی،
در برگ-لرزِ این سبزینهگیست.
انگشتانت با هوسِ لمس
کشالههایم را
مانند راز یک قصهی شبانه
با آرامشِ دلپذیری کِش میدهند.
نفسهایت میدانند
چگونه،
کجا بهپیچند
و
کجا پنهان شوند.
بیا
تاج ستبریِ ساقهات را
با نگینیِ غنچهام بیارائیم،
تو تاج را در آغوش لبهای درونیام بگذار،
مروارید شفاف خیسم را بهپیشانیاش،
که تاجسر لبانم باشد.
من
در تماشای زیوربندیِ آن مروارید، بر تاج
شعر را
خودم را
تمامم را
فراموش کنم.
بسنجم
شکیبائیام را
زیر فوارهی ناشکیبای لذت عشق.
رهگذر
https://rehgozer1.blogspot.com/2026/03/blog-post_363.html
https://www.facebook.com/didar.didareto
فیسبوک را با گوگل باز کنید
***
خوانش الهه سراجی
از
«نرمسو»
قطعهی «نرمسو»، نه یک توصیفِ سادهی همآغوشی،
بلکه ترسیمِ یک «سفرِ کیمیاگونه» است؛
سفری از مرزهایِ
«خود»
به سویِ
«خویشتن طبیعیِ دو همسویِ این سفر»
در این اثر، ما شاهدِ فروریزیِ تدریجیِ حصارهای ذهنی و زبانی هستیم.
تا عاشقُومعشوق، در زلالِ لذت، تولّد دیگرشان را داشته باشند.
مانند نوزادان بالغ چشمانشان را بگشایند
تا جهان تازهای کشف کنند.
—**—
«در آغوش تو
هیجان گمشدهی دگمهای را پیدا میکنم
که برای اولینبار،
بهمهربانیِ انگشتانت
باز میشود
آهسته»
شعر با «رازگشاییِ دکمه» آغاز میشود.
دکمه هم یک مانعِ فیزیکی،
و هم نمادی از قراردادهایِ بازدارندهی نرمتماشای عاشقانه،
است
«مهربانیِ»
انگشتانی که این دکمه را آهسته، میگشایند
خواهش را در تپش میجُویَند
همچنان تلطیفِ فضائیست
برای دو ستارهی نرم در آسمان سینهی دلدادهی خود،
که دیدنوازی آنها را آرزو میکنند.
این مرحله را میتوان
«پیشنوازیِ اشتیاق همآغوشی» نامید
که عاشق، لذتسپاری را دلخواسته،
در ارادهی محبوب خود میگذارد.
«هوس در زبانم
طعم بوسهی نچشیدهی لبانم را
میلیسد»
زبان از (سخن گفتن) بازمیماند
تنخواستهی طبیعیِ خود
(چشیدن)
را یاد میآورد.
عاشق،
در آینهی
«چینشِ واژهگان»
طعمِ بوسه را در بوسهگاه معشوق،
پیش از وقوع، با زبان میلیسد.
این یک «پیشدرآمدِ حسی» است؛
لحظهایست که ذهن شروع به پاکسازیِ «انبارههایِ خود» میکند
تا فضا برایِ ادراکِ محضِ «معشوق» مهیا شود.
دفتر حسهایم را با بوسه،
ورق بزن
با سرانگشتانت،
خط، بهخط بخوان
که واژهها، لای لرز و نسیم جا نمانند،
زیبائی،
در برگ-لرزِ این سبزینهگیست.
توصیفِ بدن به «سبزینهگی» و «برگ-لرز»
به شعر، سَیَلان تنانه و طبیعی میبخشد.
واژهی «برگلرز» توصیفِ دقیقِ ارتعاشاتِ ریزپوستی،
در هنگام تننوازی است.
بدن مانندِ یک «گُلتنِ حساس» تصویر شده
که زیر سرانگشتانِ معشوق،
نرمتب خواستن را
رغبت شیرینی را به دادن و بخشش تنانه،
تجربه میکند.
سر بر زانوی او، رویای دلدادهگی خود را
میپروراند.
لرز اشارهایست
برهیجان و لرزش دلپذیری در تمام وجود عاشق،
که با سفتشدن نوک پستانها و محور شکلاتیِ آنها،
جریان سَیّال هوس و شهوت را،
دور نافاش
و
تپهی شیبگاه شیارش، احساس میکند.
نسیم اشاره
به نوازش لبهای معشوق و گداختهگی نسیم نفسهای اوست
که شادی و لذت را
بهشدتِ فَوَران ارگاسمِ دلدادهی خود ذخیره میکند .
«انگشتانت با هوسِ لمس
کشالههایم را
مانند راز یک قصهی شبانه
با آرامشِ دلپذیری کِش میدهند»
کش آمدنِ قصهگونهیِ لمسِ
«کشالهی رانها»
نشاندهندهی ژرفای لذت آرامش، در آغوش اعتماد است.
مسیری که
«حسّنوشتهها»
در سبزهزارن تن عاشق،
مانند ورق خوردنِ یک دفترِ عشقبازی،
یکی پس از دیگری کشف و باز میشوند.
«نفسهایت میدانند
چگونه،
کجا بهپیچند
و
کجا پنهان شوند»
این بند
یکی از کلیدیترین بخشهای «هوشتنی» در شعر است.
نَفَسِ معشوق اولین نوازشگرنقطهدان و لذتشناسیست
که همراز لمسِ انگشتان، بر تَن مینشیند.
واژهی
«چگونه بپیچند»
به حالت دایرهواریِ لذت اشاره دارد.
نَفَس بر رویِ منحنیها و فراز و نشیب بدن
(گودیِ گردن، پشتِ گوش، گودیِ ناف و تپّهی مخملیِ نرمراه اوج)
نمیماند،
بلکه میپیچد.
این پیچش، ایجادِ گردابهایِ کوچکی از هواست
که پوست را به لرزه (همان برگلرز) وامیدارد.
یعنی معشوق با نَفَساش، در حالِ
«مداربندیِ هوس»
روی سطحِ پوستِ عاشق است.
«کجا پنهان شوند»
به نهایت نزدیکی اشاره دارد.
یعنی نفوذ به
«شکافِ ابریشمینِ تَن»
جایی که هوا حبس میشود و گرما دوچندان میگردد.
این پنهانشوندهگی، استعارهای از
«نفوذِ بیصدا»
است.
نَفَس در تنگدایرهی ستاره، در مخمل شب اندام،
گم میشود
ستارهی پنهانی که نه با نگاه،
که با نوازشِ نسیم نفس و گرمای لبلیسی شعلهور میشود،
و هرچه بیشتر ستایشش کنی،
درخشانتر در میان دو هلال چسبیده بهم میتپد.
تا بیداریِ غنچه را لای گلبرگها،
رقم زند
و پیش از رسیدنِ ساقه، مرزها را فتح کند.
این لحظه، قدرت اغواگری و تحریک را به
«نَفَس»
میدهد
تا نشان دهد که در «نرمسو»، لطیفترین بخشِ بازی عشق،
لحظهایست که نَفَسِ معشوق در پناهِ تَنِ عاشق،
پنهان میشود
شهوت نسیم نفس در لغزش لبها،
میتواند ژرفترین اثر را بر نرمآب تنگچشمه، بگذارد.
و زمانِ تن، برای ثانیهای ایستا،
گردد
«بیا
تاج ستبریِ ساقهات را
با نگینیِ غنچهام بیارائیم،
تو تاج را در آغوش لبهای درونیام بگذار،
مروارید شفاف خیسم را بهپیشانیاش،
که تاجسر لبانم باشد»
زیباترین تقابلِ شکوه و لطافت است.
تاجِ ستبریِ ساقه
نمادِ شاخهی استوار اندام مردانهاست
که با شکوهِ «تاج»اش تصویر شده است،
و آرایش آن تاج با مروارید پنهان،
در میان لبهای حریرینازکِ لای رانهای عاشق است.
در نخستین لحظهی دیدارِ تاج با مروارید
یک «زیوربندیِ اندامی» را میبینیم
که با قرار دادن «مروارید شفاف» بر «پیشانی تاج»
لحظههای رفتًُوگذار آغاز میشود
و در نگاه عاشقًُومعشوق،
به یک آیینِ تاجگذاری و یک زیوربندیِ تننواز،
شبیه است،
نوعی «اندامشکوهی» که در آن بدنها یکدیگر را کامل میکنند.
به «تنی از جنسِ جواهر و نور» بدل میشوند.
«مرواریدِ شفافِ خیس»
ستارهمانند بر پیشانیِ تاج مینشیند.
و اوجِ اروتیسمِ آغوشانه را جاودانِ خاطره میسازد.
«بسنجم
شکیبائیام را
زیر فوارهی ناشکیبای لذت عشق»
فرودِ فَوّارهگون:
آزادی از اراده،
و سنجشی در
«تنسپاری»
است.
عاشق میخواهد بداند
پیش از آنکه موسیقی خام اندامش، به تحریر جیغهای عاشقانه برسند..
تا کجا میتواند
این لذت را،
این گرمای لغزش رفتُوگذار را
در درنگ، نگه دارد..
زیبائی قطعه
با
«ناشکیبایی»
تمام میشود
تا
«آرامشِ پس از طوفان»
را در ذهنِ خواننده تداعی کند.
و انداموارهگیِ
«مرواریدِ شفافِ خیس»
با تاج،
تجلیِ همان «همسوییِ تپشها» است...
زیر
«فوارهیِ لذت»
به معنایِ
«رهاشدهگی در بتنِ لحظه»
در لذت آن آغوشانهفرودِ پُر از آرامش،است.
لحظهای که تبِ روشنِ تن، آهسته به نرمی آرامش میگراید.
و هجوم نرم نزدیکخواهی،
و اوج سرعت در بی وزنی عشق،
در پناهِ تنیدن و درآمیختن با گرمایِ آغوش محبوب،
به بوسه مینشیند.
چنان شیرین و چنان ژرفانه
که گویی شکُوه آن تُندر افشانی،
در آسمان نمآلودهی درون عاشق،
برای رسیدن به نرملرز این فرود،
آفریده شده است.
که عاشقُومعشوق در عریانترین شکل ممکن درهم تنیدند..
پیراهن هیچ بهاری خیستر از آن عاشقانه نبود،
که درکشدن همسویان را در قلب همدیگر،
برآورد کرد.
بگمان من
جذابیت رازگونهگیِ این عشقبازی،.
عاشقُومعشوق را
در تپشهای شادیِ فرود
هم،
مشتاق همآغوشیِ دوبارههای دلکش،
خواهد کرد
*
جمعبندی
«نرمسو»
از آهستهگی باز شدن یک دکمه آغاز،
بهعریانیِ فَوّارهگون ناشکیبایی پیوند میخورد.
انگشتانی
که نخستین دکمه را باز میکنند
کلیدواژههای قصهی پوششزدائیِ تن،
میشوند
که مهتاب آینه را
در شیب چشمهسارک خواهش،
میلرزانند.
پیشنوش لیس را،
از طعم نچشیده شروع میکند
تا کاملیسیِ فرازُونشیب تن،
ادامه میدهد
و نمآلودهگی را لای لبان شیار، خیس میکند
ونرملیس را در دایرهیِ پنهان.
نگه میدارد.
این قطعه، ستایشی است از
«پژواک احساس»
که همآغوشی را به یک
«نیایشِ انداموار»
تبدیل میکند.
از«نرمنایِ» انگشتان شروع شده
به «سختنایِ» ساقه میرسد
و در نهایت در «شکوفهگونهگیِ» مروارید
و ناشکیبائیِ فواره حل میشود
که عشق،
همیشههای چنین ناشکیبائی را
میستاید.
اولویت در گذرگاه لحظه، شاد بودن است
برای ،رهگذر، شادزی آرزو میکنم.
الهه سراجی