۱۴۰۴ دی ۱۱, پنجشنبه

آب‌راهه


آب‌راهه


شب در هم‌آغوشیِ ما تعبیر عاشقانه پیدا می‌کند

من

در خلوت‌خواهی دلم 

با شیرین‌ترین موجود دنیا

تب‌و‌تاب میانیِ تنم را

 بر زلال لبانت می‌ریزم

تو 

 چون عطری بر پوست محبوبش

 راز پنهانت را می‌گشایی.


برق چشمانم

تو را می‌نوشد

که لذت تشنه‌‌گی را بچشاند

به‌من


من

 در تندی نفس‌های تو می‌شنوم

که رفت‌و گذار 

ضروری همدیگرند

همچون دم و بازدم نَفَس،


دانه‌های شبنم بر لبه‌های شمع‌دانم

 آب‌رنگی‌ست برای قلم

که زیبائی اندامم را نقاشی کند

با مهر لغزی،   

و نرم‌بوسیِ لای گل‌برگ‌های تنم،

به دل‌خواه خود.


ورود تو

 نزدیکیِ محبوبم را معنا می‌دهد

و

 آرامش، در آشوب دیوانه‌گیِ من،


همان‌گونه که عبور من بر ورود تو

دوری نیست،

لرزشی‌ست که از من می‌گذرد

و

 دوباره‌ بی‌فاصله برمی‌گردد،

 برتن‌سپاریِ عاشقانه‌ی من.


 تو را می‌خواهم

بی‌پرده،

 که در من ادامه داری،


دیگر هیچ.


رهگذر


https://rehgozer1.blogspot.com/


https://www.facebook.com/didar.didareto


—-***—-


نگاه صمیمی هلنا برات

به 

قطعه‌


در قطعه‌ی 

«آب‌راهه»

استعاره‌ها استخوان‌بندیِ قطعه را تشکیل می‌دهند

شاید شاعر در ناخودآگاه خود‌جوشیِ شعر، 

مفهوم و معنا را سخاوت‌مندانه در اختیار خواننده‌گان خود قرار می‌دهد

و نگاه خواننده‌ی همچو من را دل‌خواسته در بستر این جست‌جو، آزاد می‌گذارد


«شب در هم‌آغوشی، تعبیر عاشقانه پیدا می‌کند»

 شب 

اتفاقی‌ست که معنایش را نه از تاریکی،

بل‌‌که از شوق تن می‌گیرد

شب

 نه! پدیده‌ی خاموش بل‌که یک صحنه‌ی راز آلود نیاز است. 

انگار لحظه‌ها هم می‌خواهند 

شاهد هوس‌های پوشیده، در رغبت شیرین عاشق‌ومعشوق باشند. 


«من / در خلوت‌خواهی دلم / با شیرین‌ترین موجود دنیا

 / تب‌و‌تاب میانیِ تنم را / بر زلال لبانت می‌ریزم»

این بند، میل را با واژه‌هایی شفاف و لب‌نشان بیان می‌کند.

 «تب‌وتاب میانیِ تن»

 استعاره‌ای جسور و لطیفی است؛

 نه! عریان و نه! پوشیده، 

ترانه‌ی نمناکی از اشتیاق را می‌‌نوازد،

و صمیمانه‌ترین اغواگری‌ها را

در زمزمه‌ی خواهش پنهان می‌کند،

خواهشی که تنها معشوق می‌تواند در چشمان‌ عاشق بخواند

«زلال لبانت»

 تصویر را از گرمایِ لطافت به نسیم نفس می‌برد.

 ترکیب خلوت‌خواهی و سپردن تب‌وتاب میانیِ تن به لذت لبان معشوق،

 یک حرکت اعتماد درونی را به یک تماس بیرونی پیوند می‌زند.

زیبائی را در تسلیم دل‌خواسته‌ی عاشق، به چیره‌گی معشوق هدیه می‌دهد

 

«تو / چون عطری بر پوست محبوبش / راز پنهانت را می‌گشایی»

تشبیه عطر، انتخابی حسّی و مدرن است. 

که رابطه را به رمانتیسم خاموش جذب، راه می‌نماید

عطر چیزی‌ست که دیده نمی‌شود اما روی پوست سازگارِ خود،

 انکارناپذیر، آنچه هست‌اش را نشان می‌دهد،

یعنی بوی خود را آن‌گونه که باید-باشد، پخش می‌کند،

درست مثل گشودنِ یک راز در لحظه‌ی تلاقیِ دو نگاه،

این بند، معشوق را به یک رطوبت خاموش، لغزنده و درعین‌حال ماندگار تشبیه می‌کند.

به‌شناخت رمز‌های زیبائی تن و تنانه‌گیِ او می‌رسد

و در شناخته‌هایش پرسه می‌زند.

 

«من / در تندی نفس‌های تو می‌شنوم / که رفت‌وگذار / 

ضروری همدیگرند / همچون دم و بازدم نَفَس»

این‌جا رابطه، به یک چرخه‌ی طبیعی و یک ریتم دل‌انگیز بدل می‌شود؛ 

«تندی نفس‌ها»

 نه فقط نشانه‌ی هیجان، بل‌که نشانه‌ی هماهنگی‌ست. 

 بخشی از تعادل است،

که رفت‌و‌گذار را به‌عنوان پله‌های اوج شکفتن آذرخش،

 در ترانه‌ی مهتاب ضروری می‌داند

و رابطه را از تصادف به نیاز تبدیل می‌کند.

 تشبیه ریتم، به دم‌وبازدم، در لحظات عشق‌بازی،

 ساده اما بسیار دقیق است

که انتظار یک اتفاق زیبای ناگهانی را نوید می‌دهد.


«دانه‌های شبنم بر لبه‌های شمع‌دانم / آب‌رنگی‌ست برای قلم 

/ که زیبائی اندامم را نقاشی کند/مهر لغزیِ دل‌بری/ به دل‌خواه خود»

یک صحنه‌ی آسمانی‌ست

 در گوشه‌ی خلوت عشق‌ورزی،

گسست دوگانه‌‌گی در تسلیم و تسلط عاشقانه است

آن‌گاه که در بوسه‌لیس گل‌برگ‌ها، نسیم نفس‌های معشوق،

 ستایشی هستند، 

بی‌صدا

که سخن از عشق می‌گویند.

شاعر

 اندام عاشق را به بوم نقاشی بدل می‌کند 

و ریزآب شبنم، در نرم‌حلقه‌ی او را هم‌چون آب‌رنگ، 

در اختیار قلم می‌گذارد

برای 

«مهر لغزی»

که یکی از نرم‌نوازی‌های بایسته و ناگزیرانه،

برای سپیده‌دمان عشق‌بازی زن،

و انگیزاننده‌ترین بازی برای لبان پنهان‌کننده‌ی نگین ارگاسم(چوچوله)

و بیدارگریِ غنچه‌ی اوج شوق اوست


جمله‌ی

«به دل‌خواه خود» 

در نرمی کامل زنانه‌گی، نشان می‌دهد

 که تن عاشق دعوت‌کننده‌ی پر از اشتیاق است؛ 

و در استعاره‌‌ی شبنم بر آب‌راهه‌ی نازک خود، 

دیدار شکل‌گرفتن شکوفانه‌‌گی غنچه را می‌خواهد.


نسیم قلم،

 بهار تن عاشق را بیدار می‌کند

گل‌برگهایش حرارت خورشید از آن می‌گیرند

غنچه‌‌اش دیده‌شدن می‌خواهد

نوک انار‌ها در باغ سینه‌اش رنگ عوض می‌کنند

قلم این‌گونه

«زیبائی اندام عاشقِ خود را نقاشی می‌کند»

 

«ورود تو / نزدیکیِ محبوب است / و آرامش در دیوانه‌گیِ هیجانِ من»

این بند، تضاد را به آغوش می‌کشد: 

«ورود» و «نزدیکی» 

با زبانی کاملاً آرامشِ عاشقانه، 

 بیان‌گر یک پارادوکس، بین آرامش در هیجان است

هیجانی

 که موج تنانه‌، اندام عاشق و معشوق را تسخیر می‌کند

آرامشِ لذتی

 که حتی با هزاران واژه نمی‌توان بیان کرد.

لذتی

 وصف ناپذیری که در سرمستیِ هر ورود و عبور پنهان است

و یک تعادل احساسی است

که در آن زیباییِ نفس‌گیر، کشاک اوج شور، 

خود را در هر ورود، به آرامش می‌رساند.


«همان‌گونه که عبور من بر ورود تو / دوری نیست، / تن‌سپاریِ عاشقانه، /

 لرزشی‌ست که از من می‌گذرد / و دوباره‌ بی‌فاصله برمی‌گردد، / برمن»

این بخش زیباترین بازیِ عشق در

 «رفت‌وبرگشت»

 است

عبور را از معنای جدایی خالی کرده، به یک حرکتِ درونی تبدیل می‌کند. 

لرزش یک موج است سوار بر موج هم‌دوش خود،

هیچ فاصله‌ای بین‌شان به‌تصور، نمی‌گنجد. 

نفسهای‌شان نسیم برخاسته از گداخته‌گیِ موج‌های رفت‌وگذار است

عاشق، شاخه‌ی معشوق را در نوازش غنچه‌ی خود

 در آغوش گرم‌نوازی می‌کشد

و آرام نمی‌گیرند تا آن زیبائی نابهنگام اتفاق افتد

دنبال واژه نمی‌‌توانند بگردند که بیان‌گر ژرفای لذت‌شان باشد

ژرفای رهائیِ دو صدا در یک سکوت، که زمان را سامان می‌دهد

این بند، رابطه را به یک مدار بسته تبدیل می‌کند؛

 مداری که در آن هیچ‌کس گم نمی‌شود

گاه گاهی شاخه‌ی زیتون زیر تاج غنچه

 در پوششی از لبان گل‌برگ‌ها

زمان را به‌توقف وامی‌دارد

 ایستاده‌گی خود را بی‌حرکت، به تماشا می‌‌گذارد

که شکوه بی‌مانندی برای عشق‌بازی‌شان داده‌باشد. 

دل‌ها پر از پرسش‌اند

 که پاسخ دل‌خواه‌شان را از ریتم رفت‌‌وگذار می‌گیرند


«برق چشمانم / تو را می‌نوشد / که لذت تشنه‌‌گی را بدانم»

این‌جا اشتیاق لطیفی در نرمی نگاه عاشق موج می‌زند

 و حرکات معشوق که آرزوهایش را برمی‌انگیزاند 

در عاشقانه‌گی می‌پوشاند

و عشق‌ورزی به‌تنانه‌گی معشوق را حق خود می‌داند.

و در جست‌جوی کم‌ترین لب‌خند تمنّا، بر لب معشوق است

 که آن را ببوسد.


نوشیدن

یک تبدیل، جسورانه و مدرن است

یعنی تنها آن هنگام که تشنه‌گی به اوج سوزانی خود می‌رسد

می‌توان لذت نهفته‌ی تشنه‌‌گی را در یک جام آب خنک فهمید

تشنه‌گی به‌عنوان یک میل زنده و سرشار از لذت، 

 معرفی می‌شود، نه! کم‌بود

چنان‌که در بند قبلی اشاره کرد

تشنه‌گی‌‌شان هرگز در نیمه‌راه فرو نشاندنی نیست

بل‌که هر لحظه افزون‌تر و شعله‌وارتر می‌شود 

تا لرز ناگهانیِ آن جهش

 و آن اتفاق زیبا را احساس کنند


«تو را می‌خواهم / بی‌پرده، / که در من ادامه داری / دیگر هیچ»

پایان‌بندی بسیار مینیمال و مؤثر.

 «بی‌پرده» 

یعنی عاشق، بی‌واسطه، بی‌نقاب،

سینه‌ی معشوق را زیر شگفت‌آر گیسوانش پنهان می‌کند

لیموهای رسیده سینه‌اش در نوازش لبان معشوق،

به مستی پنهان در طعم شراب می‌ماند

که هیچ توضیحی را در واژه نمی‌پذیرد

آن‌جا که هیچ فاصله‌ای بین

  شیار زیبائ سپیده‌دمان عاشق

با الف آرزوی معشوق نیست

و زمان نیز بی‌معناست


«در من ادامه داری»

 جمله‌ی مالکانه نیست؛ 

بیش‌تر شبیه اعترافی‌ست

 به‌آرزوی امتداد بیرونِ محبوب در درون خود،

تا افرای معشوق مروارید نگین حلقه‌اش را آبیاری کند.

موج جهش را درون خود حس کند،

صدایش را در واژه‌های شکسته بشنود،

و زنانه‌گیِ خود را در چشمان معشوق بخواند


«دیگر هیچ» 

نقطه‌ی پایان نیست؛ 

بل‌که سکوتِ پُراز ناگفتنی‌های یک فرود،

  در ترانه‌‌های نمناک،

 به‌دیدار بوسه‌های عطر‌آگین است.


شکوفه زیر باران

  شکوفه زیر باران تصویر من در چشمانت  نشان‌گر حقیقتی‌ست انکار ناپذیر راز قلبت را آینه‌ی نگاهت فاش می‌کند که پستان‌هایم را دُور از لبانت،  زم...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته