شفق را به دلخواه ساز تو مینشانم
در این همشانهگی شیرین
و
در این همرقصیِ نرم،
ترانه
از میانهی تنم
نرمنرم میتراود
حرکت غریزه را
در شیب نرمتپهی مخملوار نافم
به زلال لبانت میریزم
جویبار نازکم
با خندهی ریزچکّهها
میرقصد
و
ستارهای لای رانهایم
روشن میشود.
پرندهگانِ آرامجفت،
در بهار شورانگیزسینهام
آرزوی
عاشقانهترین پروازشان
در سپیدهی لبان توست.
من
تو را در چشمانت میخوانم
رویاهایم
در لرزش لَخت اسم کوچک تو
پناه میگیرند
آنگاه
که چشمبهراه اوج فریاد منی
در ترلُکنت واژهها.
گرمای تنم،
نسیم نرمنوازی میجوُید
آب
به آتشکشیدن میخواهد
کدام الهه،
آبوآتش را ازهم گسست؟
قلم را بهنقاشی لحظه، آماده کن
جویبار جوانم
در انتظار آبیاری از شاخه است
تو با لمس شوق چنین
آبتنی در چشمهسار خواهشام
میخواهی،
روند نمناک تپش را ادامه بده
تا
رگکردهگی آذرخشِ خواهش
در پیوند جانم بماند
رهگذر
https://rehgozer1.blogspot.com/
https://www.facebook.com/didar.didareto
—-***—-
نقدی به
«آبوآتش»
از نگاه زهرا صفابر
«آبوآتش»
شعری است که با زبان مدرن و حسی، بدن را بیادعا مینویسد
و با طبیعت در هم میآمیزد
خواهش تنانه را فریاد نمیزند،
بلکه از یادگاه زیباترین زیست انسان سخن میگوید
و تجربهی عشقبازی را به یک هنر نقاشی زنده، بَدَل میکند.
قطعه بهدنبال رمز و رازهای دور نیست
بلکه پیوند انسانیِ
جریان میل و نوازشهای تنانه حرکت میکند.
«شفق را به دلخواه ساز تو مینشانم / ترانه از میانهی تنم میخواند /
در این همرقصیِ نرم / و این همشانهگی شیرین»
آغاز شعر همچون پردهی اول یک موسیقی اروتیک وعاشقانه است؛
نور شفق و ساز دلخواه، بیرون و درون را همنوا میکنند.
شفق دیگر پدیدهی طبیعی نیست؛ نوازشیست نرم که میتوان آن را «نشاند»
مثل دستی که بر چهرهی تن آرام میگیرد.
«ساز تو»
انتخاب هوشمندانهایست:
که نرمنوازی، پیش از ترانه، صحنه را میآراید.
ترانهای
«از میانهی تن»
، در اصل، بیانیهی تنمحور شعر است:
زبان از نرمراه اوج سخن میگوید
مرزی میان بیرون و درون نیست.
«همرقصیِ نرم» و «همشانهگی شیرین»
مقدمهای است که خواننده را آرام و نرم به فضای شعر میکشاند،
مثل دعوتی به رقصی مشترک،
با صمیمیت و دلدرآمیزی،
نه تسخیر و نه تسلیم
فقط مهرآغوشیِ بیدارگری.
«من / تو را در چشمانت میخوانم / رویاهایم / در لرزش اسم کوچک تو پناه میگیرند /
آنگاه که چشمبهراه اوج فریاد منی / در لُکنت واژههای تر»
لرزش اسم کوچک،
یکی از لطیفترین و مدرنترین تصاویر شعر است:
اسم، که معمولاً نشانه است،
اینجا به پناهگاه رویا بدل میشود.
شعر بهجای فریاد، مکث را انتخاب میکند
در لُکنتِ واژههای تر و لرزان.
اشارهایست بهلحظههای اوج ارگاسم،
که همسویانِ عشقبازی در طوفان بوسهها،
به نیمواژههای غیر ارادیِ زبان، گیر میافتند؛
و همین گیر افتادنِ
در نجوای بوسهلیس شاخه با ریزآب جویبار،
جذابیت بند را میسازد.
خواننده حس میکند که زبان رهائی
دو صدا را در سکوت شیرین نگه میدارد
که تن و نگاه باید جای آن را بگیرند.
«حرکت غریزه را / در شیب نرم تپهی مخملوار نافم / به زلال لبانت میریزم /
جویبار نازکم با خندهی ریز چکّهها میرقصد / ستارهای لای رانهایم روشن میشود /
گرمای تنم، نسیم نرمنوازی میجوُید / آب به آتشکشیدن میخواهد /
کدام الهه، آبوآتش را ازهم گسست؟ / قلم را بهنقاشی لحظه آماده کن»
، بیانگر اوج همآغوشیِ حسّها است.
گرما نسیم میخواهد، آب قصدِ آتشکشیدن دارد.
میلِ طوفان در«تپهی مخملوار»
آرامش در شیب باریک «جویبار»
«ستاره»بر بالای شکاف نازک
در آشتیِ انتظار-اند
بهمهرآغوشی از شاخهی سرو محبوب.
«شیب نرمتپهی مخملوار ناف»
«حرکت غریزه …»
شعر را جسورتر و شاعرانهتر میکند
تصویر، فرازونشیب تن را به لبنوازی و کاملمسی وامیگذارد
تا نرمیِ نگاه و آغوشنوازی از شیب نرمتپهی مخملوار پایین ناف شروع شود.
آفرینش چنین هنر، با این تصاویر گرم، مرطوب و لغزنده
در بستر عشقبازی
انگیزانندهگیِ فراسوی واژه،
در لحظههای اوج عشقبازی دارد.
که جویبار نازک، با «ریزچکهها» میرقصد
ریزآب لای گلبرگهای زنانهگیِ عاشق،
ترانهی خواهش سرمیدهد
ستارهای«لای رانهایش روشن میشود»
که بیشتر بهیک فلشِ کوتاه نور،
در گوشهی پنهان تن مانند است.
پرسش «کدام الهه…»
(بیآنکه بار اسطورهای غالب شعر شود)
بیشتر حسِ اعتراض شاعرانه دارد.
به جداییِ دو عنصر که در تن شاعر بههم میرسند.
گویی شعر از جهان میپرسد
چرا این دو نیرو باید جدا از هم باشند؟
خواننده در این بخش با فوران انرژی مواجه میشود،
گاهی نرم مثل «خندهی ریز چکّهها»،
گاهی تند مثل «آب به آتشکشیدن».
«قلم را بهنقاشی لحظه آماده کن»
نشان خودآگاهیِ لطیف شاعرانه است
که لحظه را میشناسد
و هرگز نمیخواهد بشکند.
مهر لغزش در تنانهگی عاشق
قلم را به لبنوازی «فرازها» در روشنائی
و «نشیبها» در سایههای اندامش دعوت میکند
«جویبارم جوانم / آبیاری از شاخه میجوُید / تو با لمس شوق چنین /
آبتنی در چشمهسار خواهشام میخواهی / پرندهگانِ آرامجفت، در لانهی سینهی من /
آرزوی عاشقانهترین پروازشان / در سپیدهی لبان توست»
در این بند، خواهش ریشهدارتر میشود.
آب در جویبار، دیگر تسکین تشنهگی نیست؛
خوشطعمیِ نمک در قطرههای جویبار نازک عاشق،
آبیاری از شاخهی معشوق میجوید
بارانی با دانهای تُند میخواهد با تنپوش آغوش،
«شاخه، آبتنی در چشمهسار خواهش میخواهد»
تصویریست که محبوب،
شادی را در دلتنگیِ لغزش ساقه میبیند
و اشتیاق آبتنی ساقه را در جویبار عاشق،
نگهداشتن نمیتواند
جویبار نیز از شاخه، آبیاری میجوُید.
فروغ پایانناپذیر پیوند این دو
گسست دوگانهگی،
شکفتن آذرخش معشوق، در مهتاب تن عاشق
در رفتوگذار است،
تا فرارسیدنِ موج دریا در رگ.
پایان شعر فرودیست عاشقانه و روشن،
درپسِ جوشش تُند آن تب پنهانِ دلکشیودلسپاری،
عاشقومعشوق از احساس تسخیروتسلطِ رفتوگذار همدیگر لذت میبرند
پرندهگان آرامجفت در سینه،
«سپیدهی لبان»
معشوق را میخواهند
در اوج آبوآتش، در جویبار جوانِ عاشق،
همچون نرمنسیم و تازهگیهای سحرگاهان،
این بند مثل آخرین نت موسیقی است
که در هوا میماند،
نرم و عاشقانه.
قطعهی آبوآتش خواننده را نهتنها به خواندن،
بلکه به لمس و تجربهی لحظه دعوت میکند؛
شعری که با موسیقی واژهها و جسارت تصویرهایش،
بدن و طبیعت را در هم میآمیزد.
و احساس عاطفیِ خواننده را سر ذوق میآورد
و در گرمای آرامش ذوب میکند.
و در سپیدهی لبان و گداختهگی نَفس پایان میپذیرد.
با تمام دوستداشتنم
زهرا صفابر