۱۴۰۴ دی ۱۱, پنجشنبه

محرومیت دگرباوران از سوگواری (۲)

 بخش دوم

محرومیت دگراندیشان از سوگواری
 در استبداد جمهوری اسلامی 
 و بنابراین می‌تواند معانی متعددی داشته باشد: 
فراتر رفتن از خود به‌واسطه یک شور، 
اما همچنین کنار خود بودن از خشم یا سوگ.
 فکر می‌کنم اگر هنوز بتوانم به یک «ما» خطاب کنم
 یا خودم را در چارچوب آن قرار دهم،
 از کسانی از «ما» سخن می‌گویم که به شیوه‌هایی کنار خودمان زندگی می‌کنیم، 
چه در شور جنسی، چه در سوگ عاطفی، یا خشم سیاسی.
من استدلال می‌کنم، 
اگر اصلاً «استدلال» می‌کنم، که ما در یک موقعیت سیاسی جالب قرار داریم؛ 
بیش‌تر اوقات وقتی درباره «حقوق» می‌شنویم، آن‌ها را متعلق به افراد می‌فهمیم. 
وقتی برای محافظت در برابر تبعیض استدلال می‌کنیم، 
به‌عنوان یک گروه یا طبقه استدلال می‌کنیم.
 و در آن زبان و در آن زمینه، باید خودمان را به‌عنوان موجوداتی
 محدود، متمایز، قابل‌شناسایی، مشخص‌شده،
 سوژه‌هایی پیش از قانون، 
جامعه‌ای تعریف‌شده توسط برخی ویژگی‌های مشترک معرفی کنیم.
 در واقع، باید بتوانیم از این زبان برای تأمین حمایت‌ها و حقوق قانونی استفاده کنیم. 
اما شاید اگر تعاریف قانونی از این‌که چه هستیم را به‌عنوان توصیف‌های کافی
 از آن‌چه هستیم بپذیریم، اشتباه کنیم. 
اگرچه این زبان ممکن است مشروعیت ما را در چارچوب قانونی
 مبتنی بر نسخه‌های لیبرال از هستی‌شناسی انسانی برقرار کند،
 اما به شور، سوگ و خشم عدالت نمی‌رساند، 
همه این‌ها ما را از خودمان جدا می‌کنند، ما را به دیگران پیوند می‌دهند،
 ما را منتقل می‌کنند، از هم می‌گسلند،
 ما را در زندگی‌هایی که  از آنِ ما نیستند،
 به‌گونه‌ای غیرقابل‌برگشت، اگر نه به‌صورت مرگبار، درگیر می‌کنند.
درک این که چگونه یک جامعه‌ی سیاسی
 از چنین پیوندهایی ساخته می‌شود آسان نیست. 
انسان سخن می‌گوید، و برای دیگری،
 به سوی دیگری سخن می‌گوید، 
و با این حال هیچ راهی برای فروکاستن تمایز بین دیگری و خود وجود ندارد. 
وقتی «ما» می‌گوییم، چیزی بیش از اشاره به این مسئله مشکل‌آفرین انجام نمی‌دهیم.
 ما آن را حل نمی‌کنیم.
 و شاید هست، و باید باشد، حل‌ناشدنی. 
این آمادگی برای خارج از خود بودن به نظر می‌رسد
 از زندگی جسمانی، از آسیب‌پذیری و درمعرض‌بودن آن ناشی می‌شود.
در عین حال، ادعای یکپارچه‌گی جسمانی و خودتعیینی برای بسیاری
 از جنبش‌های سیاسی ضروری است. 
مهم است که ادعا کنیم بدن‌هایمان تا حدی مال خودمان هستند
 و ما حق داریم ادعای خودمختاری بر بدن‌هایمان را داشته باشیم. 
این ادعا برای حقوق همجنس‌گرایان و لزبین‌ها برای آزادی جنسی
 به همان اندازه صادق است که برای ادعاهای تراجنسیتی و تراجنسی
 برای خودتعیینی،
 برای ادعاهای بیناجنسی برای آزاد بودن از مداخلات پزشکی و روان‌پزشکی اجباری، 
برای همه‌ی ادعاها برای آزاد بودن از حملات نژادپرستانه، 
چه فیزیکی و چه کلامی، برای ادعای فمینیسم برای آزادی تولیدمثل،
 و مطمئناً برای کسانی که بدن‌هایشان تحت فشار اقتصادی و سیاسی،
 در شرایط استعمار و اشغال کار می‌کنند. 
طرح این ادعاها بدون ارجاع به خودمختاری دشوار، 
اگر نه غیرممکن است
 پیشنهاد نمی‌کنم که از طرح این ادعاها دست بکشیم. 
باید این کار را بکنیم، باید. 
همچنین نمی‌خواهم بگویم
 که باید این ادعاها را با اکراه یا به‌صورت استراتژیک مطرح کنیم.
 این ادعاها بخشی از هر آرمان هنجاری جنبشی هستند
 که به دنبال حداکثر کردن حمایت و آزادی‌های اقلیت‌های جنسی و جنسیتی،
 زنان، و اقلیت‌های نژادی و قومی است، 
به‌ویژه آن‌جا که این دسته‌بندی‌ها با یکدیگر تلاقی می‌کنند. 
اما آیا آرمان هنجاری دیگری نیز وجود دارد که باید آن را بیان و از آن دفاع کنیم؟
 آیا راهی وجود دارد که جایگاه بدن،
 و شیوه‌ای که ما را خارج از خودمان قرار می‌دهد 
یا کنار خودمان می‌نشاند، 
آرمان هنجاری دیگری را در حوزه سیاست باز کند؟
بدن به مرگ‌پذیری، آسیب‌پذیری، عاملیت اشاره دارد:
 پوست و گوشت ما را در معرض نگاه دیگران قرار می‌دهد،
 اما همچنین در معرض لمس، و خشونت،
 و بدن‌ها ما را در معرض خطر تبدیل شدن به عاملیت
 و ابزار همه این‌ها قرار می‌دهند. 
اگرچه ما برای حقوق بر بدن‌های خودمان مبارزه می‌کنیم، 
بدن‌هایی که برایشان مبارزه می‌کنیم هرگز کاملاً فقط مال ما نیستند. 
بدن همیشه بُعد عمومی خود را دارد. 
به‌عنوان پدیده‌ای اجتماعی در حوزه عمومی ساخته‌شده، 
بدن من هم مال من است و هم نیست.
 از ابتدا به جهان دیگران واگذار شده، نشان آن‌ها را بر خود دارد،
 در کوره زندگی اجتماعی شکل گرفته است؛
 تنها بعداً، و با مقداری عدم اطمینان، ادعای مالکیت بر بدنم 
به‌عنوان مال خودم را مطرح می‌کنم، اگر اصلاً چنین کنم. 
در واقع، اگر انکار کنم که پیش از شکل‌گیری «اراده»ام، 
بدنم مرا به دیگرانی که انتخاب نکرده‌ام در نزدیکی خودم داشته باشم، 
مرتبط کرده است، 
اگر مفهوم «خودمختاری» را بر پایه انکار این حوزه از نزدیکی جسمانی اولیه 
و ناخواسته با دیگران بنا کنم، آیا در این صورت شرایط اجتماعی
 تجسم‌یافتگی خود را به نام خودمختاری انکار نمی‌کنم؟
در یک سطح، این موقعیت به معنای واقعی کلمه آشناست: 
برای بزرگسالانی که فکر می‌کنند در مسائل عشق قضاوت را به کار می‌برند، 
باید تجربه‌ای از تحقیر وجود داشته باشد وقتی به این فکر می‌کنند که،
 به‌عنوان نوزادان و کودکان خردسال، 
والدین یا دیگر نزدیکان اولیه خود را به‌صورت مطلق
 و بدون نقد دوست داشته‌اند
 و اینکه چیزی از این الگو در روابط بزرگسالی‌شان ادامه دارد. 
ممکن است بخواهم «خود»م را بازسازی کنم گویی از ابتدا آنجا بوده است،
 یک «من» ضمنی با بصیرت از آغاز؛
 اما این کار به معنای انکار اشکال مختلف شیدایی و تسلیم است
 که شرایط ظهور من به‌عنوان موجودی فردیت‌یافته را تشکیل داده‌اند
 و همچنان حس بزرگسالی‌ام از خود را
 با هر اضطراب و اشتیاقی که اکنون ممکن است احساس کنم، تسخیر می‌کنند. 
فردیت‌یابی یک دستاورد است، نه یک پیش‌فرض، و قطعاً هیچ تضمینی ندارد.
آیا دلیلی وجود دارد که این شرط شکل‌گیری‌ام را در حوزه سیاست 
درک و تأیید کنم، 
حوزه‌ای که توسط بزرگسالان در انحصار آن‌ها درآمده است؟ 
اگر برای خودمختاری مبارزه می‌کنم، آیا نباید برای چیز دیگری نیز مبارزه کنم،
 تصوری از خودم که به‌طور ناگزیر در جامعه است،
 تحت تأثیر دیگران قرار گرفته، بر آن‌ها تأثیر می‌گذارد،
 و به شیوه‌هایی که کاملاً تحت کنترل من یا به‌وضوح قابل‌پیش‌بینی نیستند؟
 آیا راهی وجود دارد که برای خودمختاری در حوزه‌های مختلف مبارزه کنیم،
 اما در همان حال خواسته‌هایی را که با زندگی در جهانی از موجودات
 که به‌طور تعریف‌شده از نظر جسمانی به یکدیگر وابسته و آسیب‌پذیر هستند،
 بر ما تحمیل می‌شود، در نظر بگیریم؟ 
آیا این راه دیگری برای تصور جامعه نیست،
 جامعه‌ای که در آن تنها در داشتن این شرط به‌صورت جداگانه شبیه هم هستیم
 و بنابراین شرط مشترکی داریم که بدون تفاوت نمی‌توان به آن اندیشید؟
 این شیوه تصور جامعه، رابطه‌مندی را نه‌تنها به‌عنوان
 واقعیتی توصیفی یا تاریخی از شکل‌گیری ما،
 بلکه به‌عنوان بُعدی هنجاری مداوم در زندگی‌های اجتماعی و سیاسی ما تأیید می‌کند،
 بُعدی که در آن مجبوریم وابستگی متقابل خود را مورد توجه قرار دهیم.
 بر اساس این دیدگاه، بر ما لازم می‌شود
 که جایگاه خشونت را در هر رابطه‌ این‌چنینی در نظر بگیریم،
 زیرا خشونت همیشه بهره‌کشی از آن پیوند اولیه است، 
آن شیوه اولیه‌ای که ما به‌عنوان بدن‌ها، خارج از خودمان و برای یکدیگر هستیم.
ما در چنین شرایطی چیزی غیر از «خودمختار» هستیم، 
اما این به این معنا نیست که درهم‌آمیخته یا بدون مرز هستیم. 
با این حال، این بدان معناست که وقتی به این می‌اندیشیم که ما 
«کیستیم»
 و به دنبال بازنمایی خود هستیم، 
نمی‌توانیم خود را صرفاً به‌عنوان موجوداتی محدود بازنمایی کنیم،
 زیرا دیگران اولیه که برای من گذشته‌اند، 
نه‌تنها در بافت مرزی که مرا در بر می‌گیرد 
(یکی از معانی «درونی‌سازی)
 ادامه می‌یابند، بل‌که به شیوه‌ای که من هستم، 
گویی به‌صورت دوره‌ای از هم گسیخته و باز به سوی بی‌مرز شدن می‌شوم، 
تسخیرم می‌کنند.
بیایید به مسئله سوگ بازگردیم،
 به لحظاتی که انسان چیزی خارج از کنترل خود را تجربه می‌کند
 و می‌یابد که کنار خود است، نه در هماهنگی با خود. 
شاید بتوان گفت که سوگ این امکان را در بر دارد
 که شیوه‌ای از محرومیت را درک کنیم که برای هویت من اساسی است. 
این امکان، واقعیت خودمختاری من را نفی نمی‌کند، 
اما این ادعا را از طریق ارجاع به اجتماعی بودن بنیادین زندگی تجسم‌یافته، 
به شیوه‌هایی که ما از ابتدا و به‌واسطه موجودی جسمانی بودن، 
از پیش واگذار شده‌ایم، 
فراتر از خودمان، درگیر در زندگی‌هایی که مال ما نیستند، محدود می‌کند. 
اگر همیشه ندانم چه چیزی در چنین موقعیت‌هایی مرا تسخیر می‌کند،
 و اگر همیشه ندانم چه چیزی در شخص دیگری از دست داده‌ام، 
ممکن است این حوزه محرومیت دقیقاً همان باشد که نادانسته‌گی‌ام را، 
اثر ناخودآگاه اجتماعی بودن اولیه‌ام را، آشکار می‌کند.
آیا این بینش می‌تواند به بازآرایی هنجاری برای سیاست منجر شود؟
 آیا این موقعیت سوگ که برای کسانی در جنبش‌های اجتماعی
 که فقدان‌های بی‌شماری را تجربه کرده‌اند بسیار دراماتیک هم هست، 
می‌تواند چشم‌اندازی فراهم کند
 که از طریق آن بتوان وضعیت جهانی کنونی را درک کرد؟
سوگ، ترس، اضطراب، خشم.
 در ایالات متحده، ما با خشونت احاطه شده‌ایم، آن را مرتکب شده‌ایم 
و هنوز مرتکب می‌شویم، آن را متحمل شده‌ایم، در ترس از آن زندگی می‌کنیم،
 برای آن برنامه‌ریزی می‌کنیم،
 اگر نه برای آینده‌ای باز از جنگ بی‌پایان به نام 
«جنگ علیه تروریسم»
 خشونت مطمئناً بدترین نوع لمس است، 
راهی که آسیب‌پذیری اولیه‌ی انسانی در برابر انسان‌های دیگر 
به ترسناک‌ترین شکل خود آشکار می‌شود، 
راهی که ما بدون کنترل، به اراده‌ی دیگری واگذار شده‌ایم، 
راهی که زندگی خود می‌تواند با عمل ارادی دیگری محو شود.
 تا جایی که خشونت مرتکب می‌شویم، بر دیگری عمل می‌کنیم،
 دیگری را در معرض خطر قرار می‌دهیم، به دیگری آسیب می‌رسانیم، 
تهدید به محو کردن دیگری می‌کنیم. 
به‌نوعی، همه‌ی ما با این آسیب‌پذیری خاص زندگی می‌کنیم، 
آسیب‌پذیری در برابر دیگری که بخشی از زندگی جسمانی است،
 آسیب‌پذیری در برابر خطابی ناگهانی از جایی دیگر 
که نمی‌توانیم آن را پیش‌بینی کنیم. 
با این حال، این آسیب‌پذیری در شرایط اجتماعی و سیاسی خاصی
 سخت تشدید می‌شود، به‌ویژه در شرایطی که خشونت شیوه زندگی است
 و ابزارهای دفاع از خود محدودند.
آگاهی از این آسیب‌پذیری 
می‌تواند پایه‌ای برای ادعاهای راه‌حل‌های سیاسی غیرنظامی باشد، 
همان‌طور که انکار این آسیب‌پذیری از طریق خیال تسلط
 (یک خیال نهادی‌شده از تسلط) 
می‌تواند ابزارهای جنگ را تغذیه کند. 
با این حال، نمی‌توانیم این آسیب‌پذیری را به شکل ارادی از بین ببریم. 
باید به آن توجه کنیم، حتی با آن بمانیم، 
همان‌طور که شروع به اندیشیدن درباره‌ی این‌که سیاست چه می‌تواند باشد 
با ماندن در فکر آسیب‌پذیری جسمانی
 به عنوان موقعیتی که در آن می‌توانیم مغلوب شویم
 یا دیگران را از دست بدهیم، برابر است. 
آیا چیزی درباره توزیع ژئوپلیتیکی آسیب‌پذیری جسمانی
 از مواجهه کوتاه و ویرانگر خودمان با این شرط می‌توان آموخت؟
برای مثال، فکر می‌کنم ما دیده‌ایم، و می‌بینیم، راه‌های مختلفی
 برای مواجهه با آسیب‌پذیری و سوگ، به‌گونه‌ای که، برای نمونه،
 ویلیام سافایر[۱] با استناد به میلتون می‌نویسد که باید
 «مالیخولیا را تبعید کنیم»
 گویی انکار مالیخولیا جز تقویت ساختار عاطفی آن 
تحت نامی دیگر کاری انجام داده است، زیرا مالیخولیا خود انکار سوگ است؛ 
به‌گونه‌ای که، برای مثال، رئیس‌جمهور بوش در ۲۱ سپتامبر اعلام کرد
 که ما سوگواری را به پایان رسانده‌ایم
 و اکنون زمان اقدام قاطع برای جایگزینی سوگ است. 
وقتی سوگواری چیزی است که باید از آن ترسید،
 ترس‌هایمان می‌توانند انگیزه‌ای برای تلاش برای 
بازگرداندن نظم پیشین
 یا احیای خیالی که جهان پیش‌تر منظم بود، چه معنایی دارد؟
آیا چیزی از سوگواری، از درنگ با سوگ، از ماندن در برابر تحمل‌ناپذیری آن
 و تلاش نکردن برای حل آن از طریق خشونت به دست می‌آید؟
 آیا چیزی در حوزه سیاسی از حفظ سوگ به‌عنوان بخشی از چارچوبی
 که روابط بین‌المللی خود را در آن می‌اندیشیم، به دست می‌آید؟
 اگر با حس فقدان بمانیم، آیا تنها احساس انفعال و ناتوانی می‌کنیم، 
همان‌طور که برخی ممکن است بترسند؟ 
یا شاید، به‌جای آن، به حس آسیب‌پذیری انسانی بازمی‌گردیم،
 به مسئولیت جمعی‌مان برای زندگی‌های جسمانی یکدیگر؟
 آیا تجربه جابه‌جایی ایمنی دنیای اول نمی‌تواند بینشی درباره شیوه‌های 
کاملاً نابرابر توزیع آسیب‌پذیری جسمانی در سطح جهانی ایجاد کند؟ 
بستن در برابر این آسیب‌پذیری، تبعید آن، ایمن کردن خودمان
 به قیمت هر ملاحظه انسانی دیگر، به معنای محو یکی از مهم‌ترین منابعی است 
که باید از آن جهت‌گیری خود را بیابیم و راهمان را پیدا کنیم.
سوگواری کردن، و تبدیل خود سوگ به منبعی برای سیاست،
 به معنای تسلیم شدن به بی‌عملی نیست، 
بل‌که می‌توان آن را فرآیندی کند دانست که از طریق آن نقطه‌ای از هم‌ذات‌پنداری
 با رنج ایجاد می‌کنیم. 
گم‌گشته‌گی سوگ در این معنا که 
«من به چه کسی تبدیل شده‌ام؟» 
یا در واقع، 
«چه چیزی از من باقی مانده است؟» 
«چه چیزی در دیگری است که من از دست داده‌ام؟»
 «من»
 را در حالتی از نادانسته‌گی قرار می‌دهد. 
اگر خودشیفته‌گی مالیخولیا به سوی توجه به آسیب‌پذیری دیگران جابه‌جا شود،  
این می‌تواند نقطه شروعی برای فهمی جدید باشد. 
آنگاه ممکن است به‌طور انتقادی شرایطی را که برخی زندگی‌های انسانی را 
آسیب‌پذیرتر از دیگران می‌کند، ارزیابی و با آن مخالفت کنیم،
 و بنابراین برخی زندگی‌های انسانی را شایسته‌تر برای سوگواری بدانیم.
 از کجا ممکن است اصلی پدید آید که ما را وادار کند
 دیگران را از انواعی از خشونتی که خود متحمل شده‌ایم محافظت کنیم،
 اگر نه از درک آسیب‌پذیری مشترک انسانی؟
 من نمی‌گویم که آسیب‌پذیری یکسان است، 
که به‌صورت یکنواخت در سراسر جهان توزیع شده است. 
حتی قصد ندارم مفهوم مشترکی از انسان را مفروض بگیرم، 
اگرچه سخن گفتن به نام آن، شاید تنها راه برای فهم امکان آن باشد.
من به خشونت، آسیب‌پذیری و سوگواری اشاره می‌کنم،
 اما مفهوم کلی‌تری از انسان وجود دارد که در این‌جا سعی دارم با آن کار کنم، 
مفهومی که در آن ما از ابتدا به دیگری واگذار شده‌ایم، 
حتی پیش از خود فردیت‌یابی و به‌واسطه نیازهای جسمانی، 
به مجموعه‌ای از دیگران اولیه واگذار شده‌ایم: 
این مفهوم به این معناست که ما در برابر کسانی که بیش از حد جوانیم تا بشناسیم
 و قضاوت کنیم، آسیب‌پذیر هستیم،
 و بنابراین در برابر خشونت آسیب‌پذیر هستیم؛
 اما همچنین در برابر طیفی دیگر از لمس آسیب‌پذیر هستیم، 
طیفی که در یک سو محو شدن وجودمان را در بر می‌گیرد
 و در سوی دیگر حمایت جسمانی برای زندگی‌هایمان را.
اگرچه من بر اشاره به آسیب‌پذیری مشترک انسانی اصرار دارم،
 که با خود زندگی پدیدار می‌شود، 
اما همچنین تأکید می‌کنم که نمی‌توانیم منبع این آسیب‌پذیری را بازیابی کنیم:
 آن منبع پیش از شکل‌گیری «من» وجود دارد.
 این یک شرط است، شرطی از عریان بودن از ابتدا که نمی‌توانیم با آن استدلال کنیم. منظورم این است که می‌توانیم با آن استدلال کنیم،
 اما شاید وقتی این کار را می‌کنیم، احمقانه یا حتی خطرناک باشیم.
من نمی‌گویم که حمایت لازم برای یک نوزاد همیشه وجود دارد.
 واضح است که این‌گونه نیست، و برای برخی، این صحنه‌ی اولیه، 
صحنه‌ای از رها شدن، خشونت یا گرسنگی است، که بدن‌هایشان به هیچ‌چیز، 
یا به بی‌رحمی، یا به فقدان تغذیه واگذار شده است.
 با این حال، نمی‌توانیم آسیب‌پذیری را به‌عنوان محرومیت درک کنیم، 
مگر این‌که نیازی را که ناکام مانده است درک کنیم. 
این نوزادان همچنان باید به‌عنوان واگذارشده درک شوند، 
واگذارشده به هیچ‌کس یا به حمایت ناکافی، یا به رها شدن. 
درک این‌که چگونه انسان‌ها از ستم رنج می‌برند، بدون دیدن این‌که 
چگونه این شرط اولیه مورد بهره‌کشی قرار می‌گیرد و قابل بهره‌کشی است، 
ناکام می‌ماند و انکار می‌شود. 
شرط اولیه آسیب‌پذیری، از واگذار شدن به لمس دیگری،
 حتی اگر هیچ دیگری آن‌جا نباشد و هیچ حمایتی برای زندگی‌های‌مان
 وجود نداشته باشد، 
به یک ناتوانی و نیاز اولیه اشاره دارد
که هر جامعه‌ای باید به آن توجه کند. 
زندگی‌ها به شیوه‌های متفاوتی حمایت و حفظ می‌شوند،
 و راه‌های کاملاً متفاوتی وجود دارد که در آن‌ها آسیب‌پذیری جسمانی انسانی 
در سراسر جهان توزیع می‌شود. 
برخی زندگی‌ها به شدت محافظت می‌شوند، و نقض ادعاهای آن‌ها به تقدس، 
کافی است تا نیروهای جنگ را بسیج کند. 
زندگی‌های دیگر چنین حمایت سریع و پرشوری پیدا نمی‌کنند و حتی به‌عنوان
 «شایسته‌ی سوگواری» 
واجد شرایط نمی‌شوند.
می‌توان بی‌تردید سلسله‌مراتبی از سوگ را برشمرد. 
ما آن را پیش‌تر دیده‌ایم، در ژانر آگهی‌های ترحیم، جایی که زندگی‌ها به‌سرعت 
مرتب و خلاصه می‌شوند، انسانی‌شده، 
معمولاً متأهل یا در راه ازدواج، دگرجنس‌گرا، خوشحال، تک‌همسری. 
اما این تنها نشانه‌ای از رابطه‌ای متفاوت با زندگی است،
 زیرا ما به‌ندرت، اگر اصلاً، نام هزاران فلسطینی که توسط ارتش اسرائیل
 با حمایت ایالات متحده کشته شده‌اند، یا تعداد بی‌شماری از مردم افغان، 
کودکان و بزرگسالان را می‌شنویم. 
آیا آن‌ها نام و چهره دارند،
 از تاریخچه‌های شخصی، خانواده، 
سرگرمی‌های مورد علاقه، شعارهایی که با آن‌ها زندگی می‌کنند، آگاهی داریم؟ 
چه دفاعی در برابر درک فقدان در روش بی‌اعتنایی که مرگ‌های ناشی
 از ابزارهای نظامی را با شانه بالا انداختن، 
خودبرتربینی یا کینه‌توزی آشکار می‌پذیریم،
 در کار است؟
 تا چه حد مردمان عرب، که عمدتاً پیرو اسلام هستند، 
خارج از «انسان» به‌گونه‌ای که در قالب «غربی» آن 
توسط کارکردهای معاصر انسان‌گرایی طبیعی‌سازی شده، 
قرار گرفته‌اند؟ 
خطوط فرهنگی انسان در این‌جا چیست؟ 
چارچوب‌های فرهنگی ما برای اندیشیدن به انسان چگونه محدودیت‌هایی
 بر انواع فقدان‌هایی که می‌توانیم به‌عنوان فقدان به رسمیت بشناسیم، تعیین می‌کنند؟
 به هر حال، اگر کسی گم شود، و آن شخص، شخص نباشد،
 پس فقدان چیست و کجاست، و سوگواری چگونه رخ می‌دهد؟
منبع وبسایت بانگ

شکوفه زیر باران

  شکوفه زیر باران تصویر من در چشمانت  نشان‌گر حقیقتی‌ست انکار ناپذیر راز قلبت را آینه‌ی نگاهت فاش می‌کند که پستان‌هایم را دُور از لبانت،  زم...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته