نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی نرم‌حلقه مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی نرم‌حلقه مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

۱۴۰۴ دی ۵, جمعه

نرم‌حلقه



 نرم‌حلقه

رنگ شفق
 دفتر فانتزی‌هایم را امشب
 طورِدیگری ورق میزند
‌گرمای تو
 در سایه-شبم پنهان است

پیچک خیالم قفل و قفس نمی‌شناسد
پیچد آن‌جا که دلم می‌کشاندش

رمز آئینه
 بر احساس دلم می‌تابد
شاخه،
 در ماه نفس می‌شنود

طعم شب
 صبح غریزه‌ست در اندام خیال
مخمل خیس چمن بیدار است
جویباری بمیان

چیدن سیب،
 دستان خواهش می‌‌خواهد
زنبقی
 در لبه‌ی جوی
انتظار لب آب است 
بیا

خواهشی
 می‌تپد از لای زبانم
به لبانت…

حجم دل‌خواهم را پُر کن
 از طعم شبنمی
که در نرم‌بوسی‌ات جا می‌ماند
 لحظه‌ی پُرز زبانت را بنوشانم
 که از شهد غنچه، 
به‌یادگار گرفتی

دو هلال روبروی همِ 
آسمانم را ببوس
افراشته‌گی را به‌بینم
در افرای چمن

لرز از ساقه مرا می‌خواند
لای گلبرگ سکوت
غنچه‌ای پنهان است

لب بر تو درمی‌گشاید
آتش تمنّای  زن‌بودنم
زیر خاکستر نرم‌شیب تپّه،

بیا
آب‌تنی را
 زیر فواره نشانت بدهم
شاخه در چشمه‌سارم پنهان کن
جفت زیتون، لب آب
رفت‌و گذار
 تعبیر عاشقانه‌ی رویاست

تو
 طعم ریزآب را
 بر دیوار دهلیزم بنشان
همچو عطری
 که بر پوست می‌نشیند
من
 ترانه‌ی نرم‌حلقه را
 به دیدار تپش می‌بخشم،
در مهر‌بوسِ چشمه‌سار خواهش
مثل دو موج 
تن بهم می‌سایند
بی‌آن‌که بدانند
طوفان شوق نخست
از کدام‌شان برخاست،

رهگذر


https://www.facebook.com/didar.didareto


—-***—-
خوانش مریم پیری
از قطعه‌ی
«نرم‌حلقه»

نرم‌حلقه
شعری‌ست مثل یک 
منحنی لطیف، 
که از لاله‌فروز شفق 
در سایه‌ی خیال آغاز می‌شود،
در گرمای تن عبور می‌کند،
و در مهر آغوش آرام به پایان می‌رسد.
لحظه‌به‌لحظه
نزدیک‌تر،شیرین‌تر،
گرم‌تر، آرام‌تر و عاشقانه‌تر می‌شود
 «رنگ شفق… رمز آئینه بر احساس دلم می‌تابد»
عطر آغازی را دارد، 
عاشقانه و آرام، 
نوعی گرما در سایه؛
انگار حس می‌کنی چیزی دارد در سکوت روشن می‌شود،
 نور شمعی
یا 
رنگ حاشیه در خورشید 
که مرز میان دل‌داده‌گی و دل‌تنگی را نمی‌شناسد

«پیچک خیالم» 
حس رها بودن از قید می‌دهد؛
عشقی را آزادانه نرم‌نوازی می‌کند
که گفت‌گوی خاموش تن است
از تمنّای دل‌بری و خواهش دل‌سپاری
«شاخه، در ماه نفس می‌شنود…»
اینجا شعر از «حالت انتظار» به «حالت تنفس» می‌رود.
شاخه‌ای که نفس می‌شنود
طبیعت دارد شریکِ احساس می‌شود.
نوعی هم‌آوایی بین خویشتن عاشق با محبوب 
نسیمی که از شاخه می‌گذرد
 ولی شنیده نمی‌شود 
  در لرزهای تن عاشق اما حس می‌شود.
آن‌جا که می‌گوید
«مخمل خیس چمن بیدار است»
نرمی، رطوبت و بیداری را
در گودیِ ناف و سایه‌زار شیبِ شکاف لمس می‌کند
انگار که افرای معشوق هم، 
این خواهش را در تنانه‌گی خود فهمیده‌‌باشد

 «چیدن سیب… بیا»
استعاره‌ای‌ست از خواستنِ نرم‌نوازیِ عاشقانه،
دست‌نوازی به چیزی که رسیده و پنهان‌کردنی نیست. 
حسِ دعوت کردنِ لطیفی است
که نه عجله دارد، و نه شرم
«زنبقی لب جوی» 
تصویر انتظار آرام است:
انتظاری که دل‌تنگی می‌کند اما خوددار است.
غنچه‌ای لای گل‌برگ غریزه 
ساقه را در آغوش می‌خواهد وقتی می‌گوید
 «بیا»
 
«خواهشی می‌تپد… نرم‌بوسی‌ات»
دل‌لرز کوچکی زیر شعر شکل می‌گیرد
  شعر عاشقانه‌تر و قلبی‌تر می‌شود.
دیگر فقط طبیعت نیست؛ ژرفای خواهش خودِ عاشق است
که بی‌صدا در واژه می‌ریزد.
یک مکث عاشقانه میان زبان و لب.
«حجم دلخواهم را پُر کن»
بند را پر از نیاز، اما نیازی روشن و پذیرفته‌شده می‌کند؛
نه اضطراب، نه ترس—
میلِ معصومانه، نرم و عاشقانه است
که طعم شبنمی را می‌خواهد از لبان معشوق
که از لبه‌‌های جویبارش چیده است.
 «لحظه‌ی پُرز زبانت… یادگار گرفتی»
این بند عمیق‌ترین لمس احساسی را دارد،
یک جور اعتراف به لذتِ لطیف.وقتی می‌گوید

«پرز زبانت»
شعر بر فراز استعاره‌ها پرواز می‌کند
و وارد قلمرو «واقعیتِ لمس» می‌شود
شبنمی را اشاره می‌کند
که معشوق در اوج نرم‌لیسی از غنچه،
به‌‌پُرز زبان خود سپرده است
تمنّا، از نمناکیِ گرمایی می‌کند
 که خودش به‌زبان معشوق هدیه کرده‌است
«دو هلال روبروی هم… افرای چمن»
این بند حسِ زیبایی‌شناسی دارد؛
زیباییِ بودنِ دو هلال لب، روبروی هم
 دو لب بیرونیِ آغوش، که نرم‌راه اوج عاشق را در میان دارند
بدون شرم،بدون هراس.
و تشبیهِ «هلال» در مواجهه با «آسمانم را ببوس»
نوعی گشودگی احساسی می‌آورد؛
برای دیدار بوسه
پدیداریِ میل به تماشا و دیده‌شدن به شکلی لطیف زنانه.
«لب بر تو درمی‌گشاید… نرم‌شیب تپه»
اینجا شعر به اوج حس‌مندی می‌رسدحسّی گرم‌تر و صمیمی‌تر.
«آتش تمنای زن‌بودنم»
این جمله هم جسور است هم دل‌درآمیز
لطافت زنانه‌گی در این بند در جریان هیچ لحظه‌ای پنهان نیست.
 آتشی را می‌گوید که زیر خاکستر است
که با دیدار بوسه‌لیسی شعله‌وار می‌شود

«نرم‌شیب تپه» 
تصویر مهربانی‌ست،
نرمی و نمناکیِ یک بستر،
نرمی تن‌خواسته‌ی یک پذیرش 
از ابریشمی‌ترین تپّه‌ی فراز شکاف آغوش،
حسی دارد شبیه آغوش باز و غنچه‌ی شکفته‌شده به‌گرمای عشق‌بازی.
«بیا… شاخه در چشمه‌سارم پنهان کن»
این بند کمی حس بازیگوشیِ عاشقانه دارد
ولی دعوت‌اش مستقیم‌تر و شهامت تسلیم دل‌خواسته دارد
به رَوَند نمناک میل معشوق.

«فواره» و «آبتنی»
احساس رهایی و نورسیده‌گیِ بهارانه دارد؛
شادیِ لمس درونی و پنهان کردن کامل شاخه
در چشمه‌سار خواهش
و
«جفت زیتون لب آب»
استعاره‌ای نرم و ظریف از نزدیکی است.
بیرون معشوق را کامل و بی‌فاصله، درون خود دارد
که دو زیتونِ شاخه، در آرامش لب آب‌اند
و این بند، بیش‌تر از آن‌که شهوانی باشد،شیطنت‌آمیز و صمیمی‌ست.
«رفت‌و گذار… همچو عطری»
در این بند، شعر دلنشین‌تر و به‌نهایت عاطفی‌تر شدن، می‌رسد.
آب دیگر نماد میل نیست؛نماد ورود و عبور است.
«ریزآب بر دیواره‌های دهلیز»
اگر از سطح استعاره عبور کنیم،
احساسش مثل یک ردّ ظریفِ «شدن» است؛
اثری‌ست که می‌ماند.
«عطری‌ست که بر پوست می‌نشیند»
یعنی لحظه نمی‌گذرد بدون این‌که باقی بماند.
زمان مثل یک ابریشمین شال
 از شانه‌های عاشق و معشوق سُر می‌خورد و می‌ریزد
«من ترانه‌ی نرم‌حلقه را… اوج رهایی دوصدا»
پایان‌بندی، شدت میل را به اوج می‌برد
از تن عبور کرده، وارد آغوش عاطفی می‌شود.

«ترانه‌ی نرم‌حلقه»
احساس ارائه‌کردن خویش، تسلیم عاشقانه به عشق‌بازی،
رسیدن به نزدیک‌ترین فاصله‌ی هم‌آغوشی است
«به دیدار تپش می‌بخشم»
یعنی عشق،
یعنی میهمان‌نوازیِ معشوق در ژرفترین نقطه‌ی درون 
یعنی رسیدن به فروغ پایان ناپذیر نرم‌نوازی،
«اوج رهایی دوصدا» 
قلّه‌ی دیدار است
زیر ترانه‌ی باران با عاشقانه‌ترین تن‌پوش،
تا آرامش و سکون نمناک گرما، 
پر از شکوه رضایت،
 و 
یکی‌شدن در فرود هم‌شانه‌گیِ پرواز.

با آرزوی شادزیِ عاشقانه، 
مریم پیری

۱۴۰۴ بهمن ۲۴, جمعه

شبنمی بر شیار

  

شبنمی بر شیار


گرمایِ لبانت 

دور پستان‌هایِ من

رویاهایم را بیدار می‌کند


نفس‌های ترا می‌جویند

قطره‌های شبنم

در شیار‌تشنه‌ام


پژواک خواستن‌ام را 

 در پیرهن بوی تنت

به ژرفای نفسم می‌سپارم

مثل لذت آب

 در لبان ترک‌خورده‌ی کویر


تسلیم شدن دل‌خواسته‌، 

به لبان تو

گوش کردن شعری‌ست 

در پیچ لالائیِ شب


می‌خواهم که مرا بخوانی 

اما

نه به اسمم

با بوسه‌ای که طعم نخستین دیدارمان را دهد

لحظه‌ای

که هنوز نبوسیده بودی‌اَم

من لبم را گاز گرفتم

دیوانه‌‌گی هوس در گوشه‌ی لبان تو

تب کرد


شادم از یادآوریِ حجوم دگمه‌هایم 

که پیاپی باز شدند

و لبانم را نفس‌های تو نوشیدند


 و من در چشم‌برهم‌زدنی

ثابت کردم

 جاذبه‌ را،

 در آغوش بی‌پایان دو سیب،

به پای شاخه


رهگذر

—-***—-


  https://rehgozer1.blogspot.coاm/ 


https://www.facebook.com/didar.didarغeto


  نقد شاعرانه‌ای 

به

«شبنمی بر شیار»

از هلنا صابر 


«شبنمی بر شیار»

استعاره‌ها را با واژه‌های نرم و دل‌انگیز باز می‌کند

رگ‌کرده‌گی ابر بهاران مردانه

 و نمناکی خاموش نرم‌راه اوج زنانه را

نه! با صراحت 

بل‌که با لطافت استعاره‌ها، در قاب شعر می‌گیرد. 


«گرمایِ لبانت 

دور پستان‌هایِ من

رویاهایم را بیدار می‌‌کند


 از همان آغاز، بدن را مانند یک نقاشی اروتیک نشان می‌دهد.

گرمای لب‌ها، به دورِ برجستگی‌هایِ پستان‌ها حلقه می‌زنند

 در حلقه‌‌های نرم و آتشین، 

انگیزاننده‌گی و بیداریِ رویاهایِ «تنِ تمناگر» را می‌نوازند، 

و آرامش شهوت را در آن‌ها، با بیدارگریِ شوق تن می آرایند، 

شاعر، با این نقاشی، نشان می‌دهد 

که آغوش، بسوی هم‌عطری، نه تنها با کلمات، 

 با لب‌نوازی غنچه‌‌ی پستان‌ها هم،

 باز می‌شود

 بوسه‌ریزی بسان شعله‌ای‌ست

 که رویاهای تنانه را بر تن عاشق بیدار می‌کند.

و عاشق، این برانگیخته‌گی را 

در«شیارِ تشنه‌ی» خود با «قطره‌هایِ شبنم» 

احساس می‌کند و با نفس‌هایِ دل‌بر خود، 

به جست‌وجوی غریزیِ همآغوشی، مهر آغوش معشوق می‌شود.


«نفس‌های ترا می‌جویند

قطره‌های شبنم

در شیار‌تشنه‌ام»


نفس‌های معشوق همچون شبنم بر شیارِ تشنه می‌نشینند.

شیار، استعاره‌ای لطیف از شکاف نازک، لای ران‌هاست؛ 

 درزی، برای نوشیدن نمناکی لبان معشوق،

و رساندن نر‌م‌خیس زبان او، به شکل شبنم، 

بر صدف لای لب‌های درونیِ خود. 

که شورُوشوق سرگشته‌گی‌، 

در آغوش معشوق به آرامش دل‌بسته‌گی‌، هدیه شود.

 

«پژواک خواستن‌ام را 

 در پیرهن بوی تنت

به ژرفای نفسم می‌سپارم

مثل لذت آب

 در لبان ترک‌خورده‌ی کویر»


عاشق دیدار لب‌های دل‌دار خود را  

به «گوش دادنِ یک شعر» تشبیه می‌کند

و آن نجوای«پیچِ لالاییِ شب» را 

در سایه‌روشن انحنای اندامش می‌شنود

که از یک آرامش قبل طوفان سخن می‌گوید

پژواک خواستن، 

از پیرهن بوی معشوق به ژرف‌ترین نقطه‌ی نَفَس، کشیده می‌شود.

   مانند لبان شکاف در زمین کویر 

که همیشه آماده است

قطره‌های بیش‌تر از باران را، بی‌درنگ به عمق‌ تشنه‌گی خود بکشد.


«تسلیم شدن دل‌خواسته‌، 

به لبان تو

گوش کردن شعری‌ست 

در پیچ لالائیِ شب»


تسلیم شدن به لبان معشوق، 

 ژرف‌ترین، دل‌خواسته‌ی عاشق است

مانند موج‌های دریا، خواستن‌های دل‌شان 

در لبان‌شان جانشین هم می‌شوند

عاشق لذت را در لذت‌ستانیِ محبوب خود می‌جوُیَد

لب‌ها

 به شعری زمزمه‌شده می‌مانند، 

و تسلیم، 

شنوائی‌سپاری صمیمانه، به موسیقی دل‌نواز ملایم‌بوسه‌ها، 

 “لالائی شب” 

زیبا‌ترین صدایی که در یادگاه همیشه‌های انسان، نرم می‌پیچد.


«می‌خواهم که مرا بخوانی 

اما

نه به اسمم

با بوسه‌ای که طعم نخستین دیدارمان را دهد

لحظه‌ای

که هنوز نبوسیده بودی‌اَم

من لبم را گاز گرفتم

دیوانه‌‌گی هوس در گوشه‌ی لبان تو

تب کرد»


حذف نام، یعنی رهایی از هویت زمان

 و باقی ماندن در لحظه‌ی حاضر آغوش‌نوازی،

با ورق‌زدن اولین صفحه‌ی دفتر یادگاه. 

  گاز گرفتن لب، تب هوس، 

بوسه‌دیداریِ نورسیده‌گی‌‌های بلوغ است

لحظه‌ای که بدن‌ها از شدت میل، 

 در لرزش مهرآغوشیِ پیش‌بینی‌نشده، غرق می‌شوند.


«شادم از یادآوریِ حجوم دگمه‌هایم 

که پیاپی باز شدند

و لبانم را نفس‌های تو نوشیدند»


باز شدن دگمه‌ها،

 لحظه‌ی آغوش‌گشائی و نرم‌نوازی عاشقانه است، 

 هر دگمه، قفلی از قیدُ‌و‌بندهای تحمیل‌شده را می‌گشاید.

 “نوشیدن لب‌ها”

با نفس‌ اشتیاق،

 تصویری از لب‌نشانی، لب‌به‌لبیِ فاصله‌ها،

مکیدن و مکیده شدن در پرواز فراسوی اراده‌هاست

 لحظه‌ای که بدن‌ها در لبان همدیگر و نفس‌ها در لغز گداخته‌گی، حل می‌شوند. 


« و من در چشم‌برهم‌زدنی

ثابت کردم

 جاذبه‌ را،

 در آغوش بی‌پایان دو سیب،

به پای شاخه»


در این لحظه‌، تمدن (لباس) در بستر طبیعت (عریانی) قرار می‌گیرد

شاعر با یک شاهکارِ اروتیک 

 «اثباتِ جاذبه در آغوشِ بی‌پایانِ دو سیب، به پایِ شاخه»

جاذبه را در آغوش دو سیب شیرینِ تاز‌ه‌رسیده، ثابت می‌کند؛ 

دو سیب، که شاخه را در آغوش گرفته‌اند.


 حرکتِ لغزنده‌یِ پستان‌هایِ عاشق

 بر قامت ساقه‌ی برافراشته‌یِ معشوق، با قانونِ جاذبه پیوند می‌خورد. 

این تصویر سنگینیِ خوش‌فرمِ پستان‌ها،

 یکی از اشکال نغز عشق‌بازی را

در مسیرِ لذت بر رویِ تافته‌ای قد‌کشیده‌یِ معشوق، ترسیم می‌کند.

  و گیرائی یکی از صحنه‌های نرم‌نوازیِ عاشقانه را، 

پیش‌از غنچه‌ی شوق، در دایره‌ی نرم‌حلقه،

 به قانون طبیعت بَدَل می‌کند: 

جاذبه‌ را در حرکت دو سیب که شاخه را در آغوش گرفته‌اند 

  نشان می‌دهد

از بالا به پایین

 و 

لذت تکرار 

و

 برعکس آن.


طراوت دل‌پذیر بوسه‌لیسیِ ساقه را 

لای پستان‌هایم،

با نرم‌نگاهم دنبال کردم

مخصوصا، رَوَند نمناک آن را

 هنگام پایین آمدن‌ِ پستان‌هایم

بارها تجربه کردم،

—-***—-


«شبنمی بر شیار»

در دفتر حس‌های من

 یک «نیایشِ تنانه» است 

که با واژه‌گانی مدرن و تصاویری ارگانیک، در معبد زنانه‌گی زمزمه می‌شود. 

شما بدونِ استفاده از صراحت واژه، 

توانسته‌اید تمامِ جزئیاتِ یک بیدارگریِ عشق‌ورزی را

 (از نمناکیِ شیارِ تشنه، لب‌نشانیِ غنچه‌ها،

 تا تبِ لبان و طراوت تازه‌گیِ سیب‌ها) 

 در آینه‌ی استعاره‌ها به‌بینید.

 این ستایش‌نامه‌ای است برای

 «لحظه‌یِ دیدار رگ نور از لای دوسیب»


دوست‌دارتان هلنا


مروارید پنهان

مروارید پنهان چنان‌که بر سینه‌ات به خواب رویا رفته‌باشم،  لبانم زودتر از من با تو می‌آمیزند. من لبانت را دیرتر از نفس‌‌هایت می‌بوسم.  نرم‌لر...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته