۱۴۰۵ مرداد ۲, جمعه

تابستانِ غنچه

 تابستانِ غنچه

چشمانم در شفق، ماه‌‌گَردی می‌کنند

دل‌دار برگزیده‌‌ام را در دل مهتاب،

مانند نازک نسیمی

احساس می‌کنم

که می‌خواهد

بهار در بر‌آمده‌گی نوک پستان‌هایم را

 نفس‌سوزی در لبانم را

بنوشد


نیاز غریزی این دو غنچه‌ی بهاری را

با نرم‌لیسی، لای لب گرفتن،

 و با گزِش دندان‌هایش 

به اوج برساند


تنم را با تمام نیازهایم

در اختیارش می‌گذارم

تا با شتاب عاشقانه‌‌ای آرام

نم‌آلوده‌گیِ تابستان آغوشم را 

بچشد


نمناکی، در گل‌برگ‌های لای ران‌هایم

 چگونه به دانه‌‌شبنمی روشن دگردیسی می‌یابد،

به‌بیند 


هوس‌ناک‌ترین تمنّای غنچه، در آغوش کاسبرگ‌ها

خلاقیت‌ سرانگشتان او را در بازی عشق، 

انتظار می‌کشد


با هدیه‌ی ساقه‌ی قدکشیده‌ در گلستان آغوشش

مرا در آغوشانه اشتیاقِ معشوقانه،

به یک نوزاد بالغ،

 مانند کند


جیغ‌هایم،

 موسیقی خام تنانه‌‌‌ی خیسم باشند

 اوج شورُ‌و‌شوق را در باران‌های دوباره‌،

در آغوشش خیس کنم.


رهگذر 

https://rehgozer1.blogspot.com/2026/06/blog-post_23.html


 https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید

=*=


فرزانه قره‌چوللو

 غنچه را در تابستان

 می‌خواند


 «تابستانِ غنچه»

تابستان، غنچه را به زیباترین شکلِ ممکن

 در گل‌گونه‌گی و بلوغ، 

تثبیت و رمزگذاری می‌کند.

«گل‌گونه‌گی»

 (سرخی و خوش‌افروخته‌گی) 

هم نمادِ لب‌گشوده‌گی، برانگیخته‌گی و اشتیاقِ عاشقانه‌ است

 و هم نمادِ شرم و حیای شهوانی.

 شعر، 

تابستانِ آغوش را در گل‌گونه‌گیِ غنچه در میانه‌ی ران‌ها می‌بیند

 و پنجره‌ی خیال را تماشایی‌تر می‌سازد؛ 

بدان معنا که قلب عاشق به‌نقاشی تبدیل می‌شود

که در آن حرارتِ فصلی و تنانه‌گی، 

به یگانه‌گی و طنینِ واحد می‌رسند



گل‌واره‌گیِ غنچه مژده‌ای است بر این‌که 

با شکوفاییِ شهوانی در اوجِ پخته‌گیِ عاشقانه روبرو خواهیم شد.

پتانسیلِ شاعرانه‌ی قطعه، 

جسارتی دل‌نشین در بیانِ اشتیاق و تمنایی آمیخته به لذت دارد. 

قطعه،

 کام‌جویی در تن‌خواهی را با عناصرِ طبیعت،

مانند

«ماه‌گردی»، «شفق»، «مهتاب»، «باران»، «شبنم»، «نمناکیِ گلبرگ‌ها»

 و«موسیقیِ خامِ تنانه» 

پیوند می‌زند 

و در ژرفای زیباییِ خواهش، 

غریزه را از سطحِ یک رفتارِ غیرارادی فراتر می‌برد

و نشان می‌دهد که بین باشنده‌گان، 

تنها انسان،

توان تغییر غریزه در دایره‌ی زیبائی را دارد.


«چشمانم در شفق، ماه‌گَردی می‌کنند

دل‌دار برگزیده‌‌ام را در دل مهتاب،

مانند نازک نسیمی

احساس می‌کنم

که می‌خواهد

بهار در بر‌آمده‌گی نوک پستان‌هایم را

نفس‌سوزی در لبانم را

بنوشد»


در اروتیک، این گذاره بسیار کلیدی است؛ 

امر انتزاعی (ماه و شفق) به امر انضمامی و پوستی (نسیم و لمس) تبدیل می‌شوند

 تا فضا را برای یک رویاروییِ تنانه آماده کنند.


«چشمانم در شفق، ماه‌گَردی می‌کنند»

با یک تصویر رمانتیک آغاز می‌شود

نگاه عاشق رو به مهتاب هوس‌پوش است

 اما 

جست‌وجوی لبریز از تمنا و دل‌تنگیِ معشوق را

مانندِ

«نازک نسیمی»

در کشش‌های زیر پوستیِ سینه‌‌اش، احساس می‌کند 

همه‌ی تن‌اش به‌وفاداری آرزوهایش برمی‌گردد، 

نسیم گداخته‌نَفَس‌های دل‌دار در نرم‌پوست سینه‌‌اش در نوازش‌اند

مرز میان طبیعت، خیال و تن‌پذیری از میان می‌رود. 

فضا، برای یک قصه‌ی شهوانی مهیا می‌شود

  نوک پستان‌ها برانگیخته‌ اند

 و تشنه‌گی معشوق برای نوشیدن، سرریز از خواستن، تب‌آلود است.


«برآمدگی نوک پستان‌ها»

 نشانه‌ی آشکارِ برانگیخته‌گی و آماده‌ی پذیرائی از

لب‌های پُر از مکیدن معشوق است.

ربط دادن این برانگیخته‌گی به

 «بهار»

به اشتیاقِ عاشق، نرم‌زیستیِ عاشقانه می‌دهد؛ 

گویی پستان‌ها در حالِ شکوفا شدن و جوانه زدن هستند

 و معشوق دعوت شده تا این عصاره‌ی حیات و لذت را

 از چشمه‌های سپیده‌دمِ تن، کام‌نوشی کند. 


 «بهار در بر‌آمده‌گی نوک پستان‌هایم را / بنوشد»

پیوند زدن یک پدیدهٔ طبیعی

 (بهار) 

با حساس‌ترین و تحریک‌پذیرترین نقطه‌،

 (نوک پستان‌)ها 

یکی از نقطهٔ‌های اوجِ اروتیک قطعه است.


«می‌خواهد نفس‌سوزی در لبانم را... بنوشد»

واژه‌ی «نفس‌سوزی» بارِ ارگانیک و پرحرارتی به متن می‌دهد.

صحبت از یک بوسهٔ ساده نیست؛ 

 از نوشیدنِ حیاتی‌ترین نشانه‌ی حیات (نفس) سخن می‌گوید. 

عاشق با انتخاب فعل

 «نوشیدن» برای «نفس‌سوزی»

تشنه‌گی و ناسیرابی متقابل خود با معشوق را به تصویر می‌کشد.

 این یک مبادله‌ی انرژیِ داغ و خیس‌آلود خواهش،

 در آستانه‌ی هم‌آغوشی است.

     

نیاز غریزی این دو غنچه‌ی بهاری را

با نرم‌لیسی، لای لب گرفتن،

 و با گزِش دندان‌هایش 

به اوج برساند


 انتظار و تعلیقِ شهوانی بند اول،

 به کنش در زیبائیِ غریزی تنانه 

در فراز بی‌پرده‌‌گی به شکل جذابی لمس می‌شود.


شاعر تصویر «بهار» در بند قبلی را بسط می‌دهد. 

به نوک پستان‌ها 

(دو غنچه‌ی بهاری)

شعر از استعاره‌های افلاطونی فراتر می‌رود

به «غریزه» و حقیقتِ بیولوژیک تن اعتراف می‌کند.

و مدرنیته‌ی اروتیک را در

 «نیاز غریزی» نشان می‌دهد؛ 


   این غنچه‌ها ورای زیبائی‌ِ چشم‌نوازشان،

 نیاز دارند،

 می‌خواهند، صدا می‌زنند

و در تمنای نوازش‌اند

 تا از پیله به درآیند.


تمرکز بر سپردن پستان به لب‌ها، زبان و نرم‌گَزِش‌های معشوق،

 فضای صمیمی، داغ و نفس‌گیر ایجاد می‌کند.

   همین جسارت، تاثیرگذاری شعر را ژرفا می‌بخشد


بخش اصلی این قسمت توصیفِ سینمایی و جزءبه‌جزءِ

 یک کامرواییِ لب‌نشانی‌ست.

 با چینش سه پدیده‌ی لب‌گَردی، پشت سرهم، 

یک منحنی لذت و تحریک را ترسیم می‌کند

 که پله‌پله شدیدتر می‌شود

و ترسی از نام بردنِ مکانیسمِ لذت-درد ندارد


 «نرم‌لیسی»

آغازی آرام، نم‌دار و نوازش‌گر دارد

 زبان گرم‌پوست پستان را درک می‌کند 

و حساسیتِ نوک آن را می‌سنجد.


 «لای لب گرفتن»

  مکیدنی که با فشار لب‌ها همراه است

 و گرما و فشارِ مکش را به اوج می‌رساند.


«گزِش دندان‌ها»: 

لذت-درد 

 مرز میان خشونتِ ظریف و اوج لذت، 

در قلمرو اروتیک، بسیار باریک است.

 دندان گرفتنِ ملایم، نشانه‌ی هجومِ غریزه‌ی تملک،

 و فَوَرانِ شهوتی است که از مرز نرمی به دردِ ملایم لذت، گذر می‌کند

   

«به اوج برساند»

عاشق  در موقعیت، یک تسلیمِ فعالِ«پذیرا» قرار دارد، 

می‌داند بدنش چه می‌خواهد و این تن‌خواهی را با ظرافت به معشوق دیکته می‌کند

که ارضای این نیاز، 

رساندنِ او به لحظه‌ی رهایی و اوجِ ارگاسمیک است.

  

تنم را با تمام نیازهایم

در اختیارش می‌گذارم

تا با شتاب عاشقانه‌‌ای آرام

نم‌آلوده‌گیِ تابستان آغوشم را 

بچشد


 نقطه‌ی

 «تسلیم و آغوش‌گشائی» 

 در اروتیک، 

لحظه‌ی فروپاشی مرزهای فردی و یگانه‌گیِ هم‌سویان عشق‌بازی است.

خواهش‌هائی‌که در درون عاشق جای گرفته‌

 در آغوش معشوق به‌ آشکاره‌گی می‌رسند

 نرم‌نوازی و بوسه‌ریزی از

 (پستان‌ها)

 به فراگیریِ فراز‌ُ‌ونشیب و انحنای کلّیِ سایه‌روشن تن تغییر می‌یابد.

 صمیمانه‌نرمیِ گرما 

از کنار بهار به تابستان،

از فرازِ شیب‌گاه پائینِ ناف،

 به جویبار تشنه‌ی لای ران‌ها می‌رسد


«تنم را با تمام نیازهایم / در اختیارش می‌گذارم»

در نگاه اول، «در اختیار گذاشتن» شاید بوی انفعال دهد، 

اما در اروتیک مدرن، این یک «تسلیمِ خودخواسته و مقتدرانه» است.

 عاشق با آگاهیِ کامل از تمام نیازهایش،

عاملیتِ لذت را به‌دست می‌گیرد.


مفهومِ بیان ارادی عاشق

 (تن‌سپاری)

را محور شعر می‌کند 

  که تن‌اش را با عاشقانه دل‌خواه در اختیار معشوق بگذارد.

 آغوشش را به عنوان یک قلمروِ پر از اشتیاق و نیاز، 

باز و پذیرا کند.

 این نوعی دعوت‌نامه‌ی رسمی به معشوق،

 برای در اختیار گرفتن اندام عاشق است.

«تا با شتاب عاشقانه‌‌ای آرام»

قطره‌-شبنم از گل‌برگ‌هارا بچشد.


ترکیبِ پارادوکسیکال 

(شتابِ آرام)

یکی از زیباترین تصویرسازی‌های حسی این بند است.

 این عبارت، ریتمِ حرکتِ بدن‌ها را توصیف می‌کند.


شتاب: 

نشان‌دهنده‌ی فَوَرانِ غریزه، برای یکی شدن،


آرام: 

نشان‌دهنده‌ی آهسته‌گی، کش دادنِ لذت،

 و نخواستنِ زودرس تمام شدنِ این اتفاق زیباست.


 این تضاد، حرکتِ عاشقُ‌ومعشوق را آغوش در آغوش،

 به یک رقصِ موجی و هماهنگ تشبیه می‌کند؛ 

تند اما با شکیبائیِ آواتنی.


«نم‌آلوده‌گیِ تابستان آغوشم را / بچشد»

قطعه از «بهار»

 به اوجِ حرارت و گل‌گونه‌گی غنچه‌ها،

در گرمای «تابستان» می‌رسد. 


«نم‌آلودگی»:

  اوج شهوانیِ آغوش‌بهمی است.

 این نم‌آلودگیِ روان‌آب از چشمه‌سارک خواهش است

که بازتاب طبیعیِِ برانگیخته‌گی، 

و ذوب شدن اشتیاق دل‌داده‌ ودلدار در آغوش همدیگر است.


«بچشد»

 بار دیگر حسِ چشایی و کام‌بوسی به میان می‌آید. 

معشوق، شبنم از لب‌‌خند غنچه، می‌چشد

 و طعم آن را به زیباترین خاطره‌هایش می‌افزاید،.

 آغوش دل‌داده داغ، 

در تمنّای هوس نرم هم‌لغزشی و هم‌گرمائی‌ست

 که معشوق با ریتمی مواج

 (شتاب‌آلود اما آرام) 

 زیبائی‌های تازه‌ای را در آن کشف کند 

و گرمای نیاز‌هایش را بنوشد. 

 

 نمناکیِ در گل‌برگ‌های لای ران‌هایم

 چگونه به دانه‌‌شبنمی روشن دگردیسی می‌یابد،

به‌بیند 


شاعر با جسارتی کم‌نظیر با زبانی کاملاً استعاری و آرکائیک،

 به سراغ خصوصی‌ترین و پنهان‌ترین تشنه‌گیِ آرامِ تن می‌رود.

«نمناکی»

در ادبیات اروتیک، نام بردن از ران‌ها و اندام‌های لذت،

 شکستنِ تابوهای سنتی است؛

 اما هنر قطعه در این است که برهنه‌گیِ این عریانی را

 با زیبایی‌شناسیِ گُل‌واره‌ها پیوند می‌زند.

 (گل‌برگ‌های لای ران‌ها)

 استعاره‌ای است صریح، لطیف و به شدت تحریک‌کننده

 برای لابیای ماژور- مینور.


  نمناکی به چشمه‌گاه خود می‌رسد؛

 نرم‌آب، ناشی از اوجِ آماده‌گی برای پذیرش است.


«چگونه به دانه‌‌شبنمی روشن دگردیسی می‌یابد»

شگفت‌انگیزترین بخش این بند، توصیفِ فرآیندِ این روان‌آب زنانه است.

 شاعر آن را یک پدیده‌ی زیستی 

و یک «دگردیسی» یا کیمیاگریِ شهوانی می‌داند.

«دانه‌شبنمِ روشن»

ریزباران مبهم و داغِ تن است

 بر اثر لمس، مکش و گزِشی که در بندهای قبل توصیف شد،

 حالا تقطیر شده و به یک «قطره‌ی روشن» بدل می‌شود. 

روشن بودن، هم نشانه‌ی زلال بودن و پاکیِ این خواهشِ غریزی است 

و هم به معنای درخشنده‌گیِ شبنمی،

 که در تاریکیِ آغوش، زیر نورِ ماه می‌درخشد.

این شبنم، نمادِ فشرده‌ترین و ژرف‌ترین نقطه‌ی لذت است؛

 مرواریدی که از صدفِ تن بیرون می‌زند.


این بند نشان‌دهنده‌ی یک ویژه‌گی مهم در اروتیک است:

 شاعر حرکتِ این قطره و تغییر شکلِ آن را به صورت 

 (حرکت آهسته) تماشا و توصیف می‌کند.

 عاشق این دگردیسی را به معشوق نشان می‌دهد

 تا دل‌دار شاهدِ تاثیری باشد که بر تنِ دلداده‌ی خود گذاشته است.

آغوش عاشق که در بند پیشین مثل تابستان داغ بود، 

حالا مِه گرفته و بارانِ خود را می‌باراند

 و ثمره‌اش را به شکل «شبنمی روشن» روی «گل‌برگ‌ها» نمایان می‌کند.

 این تصویر، بستری فوق‌العاده ناب

 برای ورود به مرحلۀ تازه، 

گره‌خوردگیِ و یگانه‌گی تن‌خواسته‌های عاشقُ‌ومعشوق

 ایجاد می‌کند. 

درونِ عاشق طوفانی برپا می‌شود که از قلب معشوق می‌گذرد

 این یعنی رسیدنِ غریزه به اوجِ زیباییِ خود.


هوس‌ناک‌ترین تمنّای غنچه، در آغوش کاسبرگ‌ها

خلاقیت‌ سرانگشتان او را در بازی عشق، 

انتظار می‌کشد


    در این فراز، شعر از دگردیسی ریزآب به شبنم می‌رسد

 تمرکزِ حسی، به گل‌گونه‌گی غنچه 

و نزدیک‌نوازی همراه با نرم‌نگاه معشوق

(پیش از عاشقانه‌گیِ رفتُ‌وگذار)

است


شاعر با ظرافتی، استعاره‌ی غنچه‌ را

 به دقیق‌ترین شکلِ آناتومیک می‌رساند. 

اگر در بندهای پیشین نوک پستان‌ها و ستاره در مخمل لب‌های درونی

 «غنچه» بودند، 

در

 «غنچه در آغوش کاسبرگ‌ها» 

نمادی است، صریح و شاعرانه

 برای «کلیتوریس و لابیای در آغوش‌گیرنده‌ی آن»


«هوس‌ناک‌ترین تمنّا»

 اعتراف می‌کند که مرکزِ ثقلِ شهوت و لذتِ زنانه در این نقطه،

 متمرکز شده است.

 این غنچه، تشنه‌ترین و حساس‌ترین بخشِ اندام عاشق 

در پوششِ حفاظتی و گرمِ کاسبرگ‌ها، در انتظاری سوزان،

 به سر می‌برد.


«خلاقیت‌ سرانگشتان او را در بازی عشق، انتظار می‌کشد»

خنکای سر انگشتان، نقش کلیدی  خلاقیت و کشف هستند.

 معشوق با نوازشِ‌های دل‌برانه‌ی دایره‌وار و یا رفتُ‌و‌برگشت لای گل‌برگ‌ها،

 و لغزنوازی پیش‌بینی نشده‌، در چیدمان نرم‌حلقه‌ی اوج عاشق،

هنرنمائی می‌کند

  (بازیِ عشق)

 رقصِ ظریفِ انگشتان است

 روی تارهایی که بیش‌ترین بسامدِ لذت را تولید می‌کنند.


«انتظار می‌کشد»

 بارِ اروتیک بند را به دوش دارد.

 تن در وضعیتِ 

(گوش‌به‌زنگ بودنِ حسی) قرار دارد. 

این انتظار، یک کشیده‌گی و انقباضِ لذت‌بخش است. 

نبض غنچه لای کاسبرگ‌ها می‌زند

 و تمنامندانه، منتظرِدوامِ بازی سرانگشتانِ گرم‌خیسِ معشوق‌اند

 تا لب بگشاید و نشان دهد

که چگونه یک غچه‌ی پنهان،

 می‌تواند در تب‌آلوده‌گیِ بوسه‌لیسی و خیس‌نوازی سرانگشتان،

چنین سرخی و گل‌واره‌گی بگیرد

به مرزِ شکفتن برسد

و یک فصلِ داغ را در خود بازتاب دهد.


  این تمنّای بی‌صدای شکفتن

 زیرنویسی برای

 نامِ اثر«تابستان غنچه» است


با هدیه‌ی ساقه‌ی قدکشیده‌ در گلستان آغوشش

مرا در آغوشانه اشتیاقِ معشوقانه،

به یک نوزاد بالغ،

 مانند کند


شعر به ساحتِ «یگانگیِ تنانه» و «تولد دیگر» گام می‌گذارد.


«با هدیه‌ی ساقه‌ی قدکشیده‌ در گلستان آغوش»

در اروتیک‌نویسی 

  به عنوان یک آیینِ زیباشناسیِ غریزه بازنمایی می‌شود.


شاعر با حفظِ زیبایی‌شناسیِ گل‌واره که در تمام قطعه جاری بود

 به توصیفِ «نرینه‌گیِ معشوق» می‌رود.

« ساقه‌ی قدکشیده»

  تصویری از خوش‌افراشته‌گی و استواری را 

 منتقل می‌کند

که به عنوان یک «هدیه»، پیشکش عاشق می‌شود؛

تقدیم یک هدیه‌، با شهوانی‌ترین گرامی‌داشت، از سوی معشوق.


دادن معشوق شادمانه

و پذیرفتن عاشق و در آغوش‌کشیدن آن شادمانه‌تر،

شور نخستین لای گذرایِ معشوق و دوست‌داشتن ادامه‌ی گذار،

شادمانه‌ترین‌هاست.


 «مرا در آغوشانه اشتیاقِ معشوقانه»

یک پدیدارشناسی آغوش و یک مکشِ دوجانبه است

گسست دوگانه‌گی را توصیف می‌کند

مرزهای پوست از میان می‌روند 

و در تپش‌های آغوش عاشقُ‌و‌معشوق، درک‌هائی‌ از عشق، بر عاشق می‌آید

که یک تولد دیگری اتفاق می‌افتد. 

زیبائی این اتفاق    

شاهکارِ معنایی و فلسفیِ این قطعه است. 

عاشق در آغوش معشوق «هدیه‌» را درنرم‌‌حلقه‌ی خود

  می‌پذیرد

تسلیمِ دل‌خواسته به تازه‌گی‌‌های آغاز،

جذرُو‌مدّ جویبارش را به افراشته‌-مهتاب معشوق وامی‌گذارد.

خوش‌بختی و نرمی زندگی را در سینه‌به‌سینه‌ی او می‌بیند.

شکوفائیِ غنچه‌ی آتش را در نگاه ساقه، تماشا می‌کند.

   اشتیاق معشوق

او را با ارگاسم‌های پی‌در‌پی

 به اوجِ زنانه‌گی، کمالِ جنسی و بلوغِ ارگانیک می‌رساند.


 «مانند کند»

به نوزاد بالغی که در آرزویش بود.

یعنی این هم‌آغوشی، او را یک تولد تازه می‌دهد

 یک دگردیسیِ نهایی،

 که تن را به خالص‌ترین و بالغ‌ترین شکلِ خود برمی‌گرداند.


جیغ‌هایم،

 موسیقی خام تنانه‌‌‌ی خیسم باشند

 اوج شوق‌ُ‌وشور را در باران‌های دوباره‌

در آغوشش خیس کنم.


انفجار لحظه‌

 از واژه‌ عبور می‌کند 

به صدای رهاشده‌گیِ می‌رسد. 

 لذت، هم دیده می‌شود 

و هم در

 «موسیقی خام تنانه» 

 شنیده می‌شود.

صداهای برخاسته از لذت، بی‌نقاب‌اند

نشان‌دهنده‌ی رهایی و تسلیمِ بی‌قیدوشرط به لذت

در اوجی‌ست که واژه کم می‌آورد

لُکنت، زیباترین لحجه‌ و رساترین زبان‌ها می‌شود

هیچ‌چیز نمی‌تواند بر این آغوشانه‌نزدیکی فاصله و یا سایه بیاندازد

 حتی خودِ عاشقُ‌و‌معشوق.


موسیقی خامی

 که دست‌نخورده، غریزی و بی خودنگه‌داری، نواخته می‌شود.


 تنانه‌ی خیس:

 ترکیب، ارکستری از صدا و نم‌آلوده‌گی می‌سازد؛

نفس‌های تند، و دانه‌‌های شبنم‌‌ و صدای رفت‌ُو‌گذار آرشه،

 در نازک برگ‌های غنچه،

موسیقیِ متن هم‌آغوشی را می‌نوازند.


«باران‌های دوباره»

به ادامه‌ی این لذت در اوج‌ها اشاره دارد.

  رگبارهای متوالیِ تابستانی

 که در بندهای پیشین زمینه‌سازی شده، در زنجیره‌ی ارگاسم‌،

بارها و بارها فرو می‌بارند.

معشوق شکیبائی را در رفت‌وگذار بر بی‌قراری ترجیح می‌دهد

آرام‌گذاری را،

 در انتظار موج‌های در‌راهِ عاشق، بر آغاز تُندی دیگر انتخاب می‌کند 

دل‌داریُ‌‌ویاری می‌کند 

که دل‌داده‌اش به آخرین بندِ زنجیر ارگاسمیک خود برسد

تا هر دو، لرز اوج را درک کنند

 و شعله‌های سپاس‌گذاری را بر وِلَرمی فرود ذخیره کنند.


شادی اوج را در شکیبائیِ بی‌اراده‌گی،

با ایستائیِ زمان تن، در لحظه،

بال‌دربال پرواز می‌کنند.

= * =


فرجام سخن

«تابستانِ غنچه»

 با آهستگیِ تسلیمِ روز به شفق آغاز می‌شود؛ 

شبنم‌گونه به درونِ غنچه‌ها و کاسبرگ‌ها نفوذ می‌کند 

و با خنکای سرانگشتانِ معشوق،

 ارکسترِ تنانه را سرِ ذوق می‌آورد. 

سپس با شوقِ پرواز در امواجِ طوفان‌های ارگاسمیک، 

به تولدی دیگر می‌رسد

 در نهایت، آذرخش را در آغوشِ ابرها،

 با ریزبارانِ جیغ‌هایش خیس می‌سازد.

اروتیسم را هسته‌ی اصلیِ شعر برمی‌گزیند

 تن‌خواسته‌های عاشق را بی‌پرده در واژه‌ می‌ریزد،

 جسور، عریان و مهربان، به آرزوهای غریزه وفادار می‌ماند  

و بدن را صاحبِ صدا، خواست و انتخاب نشان می‌دهد.

  پیوندِ میانِ طبیعت و تن را در لطیف‌ترین تصویرها به قاب می‌کشد؛ 

آن‌چنان‌که بهار، غنچه، شبنم و باران 

به استعاره‌هایی برای یک عشق‌بازی هنرمندانه بدل می‌شوند.

در مجموع،

 این اثر نمونه‌ای از شعرِ اروتیکِ معاصر است

 که می‌کوشد نزدیکیِ دل‌داده و دل‌دار را با زبانی شاعرانه،

  تصویرمحور بازنماید.


امتنان بابتِ اشتراکِ این قطعه‌ی باشکوه.

فرزانه قره‌چوللو


 


تابستانِ غنچه

  تابستانِ غنچه چشمانم در شفق، ماه‌‌گَردی می‌کنند دل‌دار برگزیده‌‌ام را  در دل مهتاب، مانند نازک نسیمی احساس می‌کنم که می‌خواهد بهار در بر‌آ...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته