۱۴۰۵ تیر ۱۹, جمعه

خشونت‌پرهیزی(۲)

یکی از کم‌نظیرترین مصاحبه‌ها 

خشونت‌پرهیزی قسمت (۲)


 نقره‌کار :

 چه حد تفکیک مفاهيم پرخاش‌گری و خشونت, آنگونه که شما عنوان کرديد,

واقعی ست , و در ارائه تعريف دقيق ,

 و در نتيجه درک و فهم موضوع کمک کننده خواهد بود ؟

 اين پرسش را به‌اين خاطر مطرح می کنم که عصبانيت

 ( Anger), پرخاش‌گری (Aggression) و خشونت ( Violence) 

هر سه از ويژه‌گی‌های روانی و رفتاری انسان هستند, 

با تفکيک انجام شده در واقع بخشی از ويژه‌گی‌های روانی و رفتاری انسان

 از واقعيت وجودی‌اش حذف می‌شود, 

بخشی که به‌احتمال در حوزه‌ی غریزه و رفتار حیوانی انسان

 قابل تبيين و توضيح خواهد بود؟.

نکته ديگر اين‌که ,خشونت را شما کنش اجتماعی‌ای که فقط انسان, 

آن‌هم آگاهانه و از روی عقل و فکر انجام می‌دهد, تعريف کرديد, 

در واقع تعريفی بيش‌تر جامعه شناسانه و با برداشتی خاص از مفهوم عقل,

 آيا غير از خشونتی که در تقسيم بندی سه گانه شما نوع سوم است

 ( جنگ , نسل کشی , قتل عام و..),

 چنين برداشت و معنايی را می‌توان به‌همه‌ی انواع خشونت‌ها , 

حتی در محدوده‌ای که شما عنوان کرديد , تعميم داد؟

 برای نمونه در بروز خودکشی و قتل عنصر روانی ( ذهنی) ایفای نقش نمی‌کنند؟ 

آيا به‌نظر شما همه‌ی آن‌چه فرويديسم و مکاتب و دیدگاه‌های همجوارش

 درباره‌ی غريزه خشونت در انسان مطرح کرده اند بيهوده و باطل اند؟


 جهان‌بیگلو: 

همان‌طور که گفتم بايد ميان محتوای غریزی پرخاشگری( aggression). 

و محتوای اجتماعی – تاریخی خشونت تفاوت قائل شد . 

انسان‌ها به‌طور بيولوژيکی و طبيعی خشن نيستند , 

زيرا اعمال خشونت و انواع آن را در جوامع تاريخی خود می‌آموزند

 ولی پرخاش‌گری وعصبانيت هر دو از ويژه‌گی‌های روانی و روحی انسان هستند.

 فرويد معتقد بود که غريزه‌ی نابود کردن

 در ارتباط با غريزه مرگ (Thanatos) است 

و هرچه غريزه‌ی مرگ قوی‌تر باشد فرد بيش‌تر با دنیای بیرون از خود

 پرخاش‌گر است. 

کوندراد لورنز (Lorenz) معتقد است که پرخاش‌گری اکتسابی نیست

 بل‌که غريزه‌ای است که انسان‌ها و حيوانات در آن مشترکند.

 اکنون می‌توان گفت که عصبانيت شکلی غریزی از پرخاش‌گری است.

 ولی اين‌که چگونه بيان می‌شود و چگونه کنترل می‌شود

 اکتسابی و اجتماعی است. 

همه جوامع بشری به يک نوع عصبانی نمی‌شوند 

و همه در خيابان‌های شهرهای‌شان با زنجير به‌جان هم نمی‌افتند. 

هم‌چنين فرهنگ‌ها برای مقابله با عصبانيت و پرخاش‌گری

 راه‌های مختلف مبارزه را پيشه می‌کنند. 

بنابراين من فکر می‌کنم که اگر خشونت اجتماعی – تاريخی نبود

 و فرا گرفته نمی‌شد , ما نمی‌توانستيم در باره‌ی عدم خشونت

 و مبارزه با خشونت صحبت کنيم . 

آن‌چه که فراگرفته می‌شود , می‌تواند تغيير کند.

در واقع خشونت تقدير اجتناب نا پذير بشريت نيست,

 بل‌که نيروی شری است که بشر کوشيده در تاريخ بر آن چيره شود . 

جالب است که گوردون چايلد( G.Child) در تحقیقات خود

 درباره‌ی جوامع زراعی اوليه ( دوران نوسنگی) نشان داده 

که به‌دليل وجود ساختارهای مادر سالارانه،

 خشونت به‌مراتب کم‌تر بوده است.


نقره‌کار : 

خشونت را برخی و در مقاطعی از تاريخ و زندگی آدميان 

محرک تحول فردی و اجتماعی پنداشته اند,

 و بسيارانی نيز پديده‌ای که انسان را به‌حضيض حيوانيت 

و دور ماندن آدمی از ويژه‌گی‌های انسانی کشانده است, می دانند.

 آيا چنين دوگانه‌گی‌ای واقعی و قابل پذيرش است ؟

چگونه می‌توان تنها وجهی که هنوز نماد پاره‌ی حيوانیِ انسان

( البته به‌تعبير بخش بزرگی از روانکاوان و روانشناسان) 

معرفی شده است را

 از ذهن و روان  و زندگی اجتماعی انسان زدود؟

جهان‌بیگلو: 

همان‌طور که در پاسخ سوال يک گفتم , خشونت امری اجتماعی‌ست 

که با شکل‌گيری تمدن انسانی شکل سياسی و فرهنگی خود را يافته است. 

حيوانات نه قربانی می‌کنند و نه قتل‌های زنجيره‌ای انجام می‌دهند . 

توحش حيوانات از نوع طبيعی است ,

 توحش انسان عقلانی و فکر شده است. 

آشويتس(Auschwitz) و گولاک gCoula نتيجه عقلانيت انسان است.

 اين‌ها نتيجه‌ی جنون عقل است که متافيزيک را تبديل به‌سلاحی خون آشام می‌کند . 

حيوانات ايمان ندارند و برای ايمان هم قتل نمی‌کنند, 

حيوانات ناسيوناليسم ندارند 

و به‌نام خاک و پرچم و غيره حيوانات ديگر را راهی اردو گاه‌های مرگ نمی‌کنند.

 بنابراین آن‌چه که شما ” پاره‌ی حيوانی انسان” می‌ناميد 

در حقيقت چيزی نيست جز جنون انسان. 

به‌قول ” کورنلیوس کاستوریادیس.(Castoriadis) انسان حيوان ديوانه ای است

 که جنون او عقل را بوجود آورده است”. 

زندگی اجتماعی انسان و خشونت اجتماعی و سياسی او

 بر مبنای اين جنون قرار گرفته است, 

تنها راه مبارزه با اين جنون خودآگاهی بشر است

 که خشونت پرهیزی نيز بخش مهمی از آن را تشکيل می‌دهد.


نقره‌کار: 

علل پیدایی و يا چرايی اين نوع ” جنون” که شما آن را 

مبنای زندگی اجتماعی انسان وخشونت‌های اجتماعی و سياسی انسان قرار داديد, 

چيست, و چگونه ماهيتی دارد؟ 

زمينه‌ی انسانی ( فردی, روانی و….) يا عوامل اجتماعی و فرهنگی 

که سبب پيدايی اين جنون می‌شوند , کدامند؟

جهان‌بیگلو:

 يکی از استادان من به‌نام ” کورنلیوس کاستوریادیس” که

 در سال ۱۹۹۷ در فرانسه فوت شد , 

می‌گفت :

 ” انسان حيوان ديوانه‌ای است که جنون او عقل را بوجود آورده است”. 

انسان با نيروی عقل خود از طبيعت فاصله گرفت

 و به‌جامعه انسانی شکلی تمدنی داد, 

ولی اين عقل و خردی که خود ابزار و حربه‌ای برای نقد و سنجش و تفکيک بود

 در دوران مدرن تبديل به‌حربه‌ای برای مالک و سرور شدن 

و چيره‌گی بر دستگاه حيات شد

 و تمدن عقلانی مدرن خود را به‌عنوان نجات دهنده بشريت معرفی کرد.

 چنين شد که عقل رهايی بخش خود تبديل به‌عقل سلطه گرا شد. 

به‌اين‌گونه جنون، عقل ديگری عقل نقاد شد, 

عقلی که خود منتقد خشونت است تبديل به‌منشاء خشونت 

و سامان دهنده آن می شود و از درون فرايند عقل‌گرائی مدرن 

ايدئولوژی‌های تام‌گرا مدرن زاده می‌شوند. 

اکنون پرسش اين است آيا عقل مدرن خود خشونت زاست

 يا اين‌که به‌ما قدرت مبارزه با خشونت را می‌دهد؟
به‌نظر من عقلی که از نظر فلسفی فروتن است و به‌قول فيلسوف آلمانی کانت

 حدود شناخت خود و جهان را می‌داند و با مسئله و پرسش اخلاق

 و زيبايی درگير است , عقلی است که قابليت نقد خود را هم دارد 

و دست به‌خشونت نمی‌زند, 

به‌عکس عقلی که در قالب يک ذهن شناسنده و فعال 

در جست و جوی تماميت است و هر آن‌چه که عقلانی است را از آن خود

 و شناخت خود می‌داند قابليت تبديل به‌خشونت را دارد. 

خشونت نتيجه تقليل فرديت،

 تفاوتی است که ازنظر وجودی غير قابل تقليل است,

عقلی که دچار جنون سلطه‌گرايی است می‌خواهد تفاوت 

ميان ” من” و ” ديگری ” را نابود کند , 

به‌همين جهت عقل محوری مدرن

 با نژاد محوری و قوم محوری و ايدئولوژی محوری همراه بوده است, 

در چنين ديدگاهی ” ديگری همواره تبديل به “همانندی” می‌شود. 

عقل وقتی درگیر خشونت می‌شود , چهره‌ای جز چهره‌ی خود نمی‌بيند

 و هرگونه بازنمایی از دیگری به‌فراموشی سپرده می‌شود.


نقره‌کار : 

استنباط من اين است که تاکيد شما بيش‌تر به سويه و جنبه‌ی اجتماعی خشونت

 به‌عنوان يک پديده‌ی چند سويه‌ی روانی و اجتماعی است 

و نقش عوامل انسانی ( روانی) , مثل غريزه‌ی خشونت در اشکال گوناگون‌اش ,

 و يا ويژه‌گی‌های ساختار روانی آدمی 

که به‌عنوان ” ميراث روانی” با عناوين ” لايه خردگريز” , ” لايه غير عقلانی ” 

از طريق ژن و يا ” حافظه نوعی” از انسان – حيوان‌های اوليه

 به‌انسان امروزين انتقال يافته, مورد تاييد شما نيست, 

وِيژه‌گی‌هايی که گفته شده است

 بر بستر مناسب عوامل اجتماعی توليد خشونت می کنند.

 آيا می‌توان اين‌گونه نتيجه گرفت که شما به مانند مارکس 

ماهيت انسان را صرفا” عبارت از مجموعه‌ی کليه مناسبات اجتماعی‌اش می‌دانيد ؟

 آيا فکر می‌کنيد رفتار غریزی انسان کاملا” تسخير رفتار اکتسابی اوشده ؟ 

و اگر پاسخ شما مثبت است چرا هنوز فقط شاهد کاهش,

 نه زدايش خشونت فردی, خانوادگی, اجتماعی ,مذهبی, دولتی

 در سطوح و ابعاد مختلف از هند گرفته تا دانمارک و امريکا ,

 و همه‌ی جوامعی که آزادی , دموکراسی , مدنيت, قانونيت

 و فرهنگ دموکراتیک در آن‌ها وجود دارد,هستيم ؟

جهان‌بیگلو:

 برای پاسخ به‌پرسش شما فکر می‌کنم بايد نيم نگاهی بر نوشته‌های استادم

 کورنلیوس کاستوریادیس داشت.

 کاستوریادیس به‌راستی ميان سه ” قلمرو هستی”, يعنی 

روان (Psyche ) فرديت اجتماعی و سوژه تفاوتی قائل می‌شود. 

او بدين‌گونه با ايمان ليبرالی به‌موجوديت فردی ماقبل اجتماعی و ما‌قبل سیاسی

 که دارای حقوق طبیعی است در مخالفت قرار می‌گيرد.

 در واقع اگر خود ماقبل اجتماعی وجود داشته باشد

 همان روان ( Psyche) موناديکی هست که کاستوریادیس از آن سخن می‌گويد , 

يعنی روانی با جهانی بسته که خود را صاحب و مالک مادر می‌داند 

و اولين خشونتی که با آن روبرو می‌شود, 

وجود پدری است که برای او به‌معنای اين است که کودک همه چيز مادر نيست.

 اين روند مايوس شدن کودک از مادر خود نوعی از خشونت است, 

ولی گذار روان موناديک (monadic) به‌فرد اجتماعی خود روندی است

 که با خشونت همراه است, 

اجتماعی شدن روان کودک همراه است با جست و جوی او برای معنا. 

او با جهان انسان‌ها روبرو می‌شود و می‌کوشد تا به‌آن معنا دهد. 

اين معانی تخيلی را جامعه به او تزريق می‌کند . 

يونانيان باستان در کلمه (Paideia) پايديا يا آموزش برای اين روند استفاده می‌کردند.

 شکی نيست کودکی که در جامعه‌ای که فيلسوفانی چون افلاطون وارسطو

 و سياستمداری چون پريکلس (Pericles) دارد

 به‌نوع ديگری آموزش می‌يابد تا کودک وایکینگی در ميان قوم جنگجوی وایکینگ . 

فراموش نکنيم که فرد ساخت و ابداعی اجتماعی است

 ولی حتی بعد از روند اجتماعی شدن , 

روان انسان نقش فعال و خلاق خود را از دست نمی‌دهد. 

سوژه يا فاعل قابليت ايجاد جهانی نو را دارد.

 اين فوران نو و جديد در تاريخ و اجتماع، نتيجه خلاقيت سوژه است

 و می‌تواند تمامی مفاهيم و معانی قبلی يک جامعه را مورد سؤال قرار دهد.

خودمختاری راديكال ذهن در همين زير سؤال بردن نهادهای اجتماعی است

 که برای همه‌ی ما درونی شده است.
پس در پاسخ به‌سؤال شما می‌توان گفت

 که جامعه خود ساختاری خود نهاد يافته است و نه خدا, نه عقل و نه طبيعت

 در سرچشمه و منبع آن قرار نمی‌گيرند.

بنابراين هر جامعه‌ای به‌دست خود جهان خود را می‌آفريند,

وآن را جامعه‌ای دينی , جامعه‌ای دموکراتيک و يا جامعه‌ای تکنو کراتيک می‌نامد.

کاهش خشونت خود پروژه‌ای فلسفی- سياسی است

 که بدون دخالت مستقيم شهروندان در مسير جامعه غير ممکن است. 

نبايد در انتظار ناجی خشونت پرهيز بود 

که مثل فرشته‌ای از آسمان پيام عدم خشونت را در ميان شهروندان جامعه‌ای بياورد.

چنين چيزی هيچ‌گاه صورت نخواهد گرفت.

 افراد يک جامعه خشونت پرهيزی را در فضای عمومی خود تجربه می‌کنند.


نقره‌کار: 

در رابطه با انواع خشونت‌ها , 

با مکث روی تعريف و معنايی که شما مطرح کرديد , 

يعنی خشونت به‌عنوان يک ” کنش اجتماعی “,

 مايل‌ام نظرتان را در رابطه با يکی از این انواع ,

 که با عناوين خشونت مشروع و غير مشروع , و يا قانونی و غير قانونی 

مطرح و شناخته شده, بدانم.

جهان‌بیگلو : 

به‌نظر من خشونت هيچ‌گاه مشروع نيست,هر چند توجيه پذير باشد. 

ولی بد نيست اين‌جا اشاره‌ای به‌ريشه‌ی کلمه ” مشروع” بکنم .

مشروعيت برابر فارسی

 کلمات انگليسی (legitimacy) و فرانسوی (legitmite)است.

 اين عبارت در زبان عربی و فارسی دارای بار دينی است

 و در زبان لاتين کلمه (legitimace) به معنای قانونی کردن است

 ولی در اين‌جا قانون در بعد و مساحت شرعی و دينی به‌کار نرفته است.
نگرش غیردینی و سکولار کلمه ” مشروعیت” بيش‌تر 

با روند عقلانی کردن قانون درگير است و نه الزاما” با بعد دينی آن. 

در جامعه مدرن آن چیزی مشروع نامیده می‌شود 

که با هنجارها و معيارهای جامعه مطابقت کند. 

در اين صورت چون جوامع بنا به‌تعريف مدرن آن تفاوت اساسی دارند

 و چون جوامع تغيير پذيرند,

 بنابراين معيارها و هنجارها نيز از دورانی به دوران ديگر تغيير می‌کنند 

و آن چیزی که امروز نا مشروع است فردا مشروع خواهد بود.

 برای مثال اگر شکنجه کردن يا قربانی کردن درجامعه‌ی تاريخی

 ( مثل دوره انكيزيسيون اروپا و آزتکها) قابل قبول بوده 

امروز ديگر قابل قبول نیست. 

برای ازتک‌ها قربانی کردن يک آيين دينی و متافيزيکی بود, 

ولی برای اکثر مردمان قرن حاضر قربانی کردن يک جنايت است.
پس همانطور که می‌بينيم نگاه به‌مساله خشونت

 از جامعه‌ای به‌جامعه‌ی ديگر متفاوت است , 

ولی اين به‌معنای تاييد نسبی‌گرايی فرهنگی نيست. 

چون در جهان امروز ما محتاج يک حداقل اخلاق جهان‌شمول هستيم 

که به‌صورت اصولی پايه‌ای راهنمای جامعه جهانی

 يا بهتر است بگوييم مسير جهانی جامعه انسانی باشد . 

و اين حداقل اخلاق خشونت را مشروع نمی‌داند , 

حتی اگر نئوليبراليسم و محافظه کاران معاصر آن را تحریف کنند.
نئوليبراليسم می‌گويد خشونت مشروع نيست

 اما ضروری است

 و نئومارکسيست ها ( افرادی چون ژيژيک) می‌گويند 

خشونت برای ستمديده‌گان جهان هميشه مشروع است 

ولی ضروری نيست. 

به‌نظر من خشونت نه مشروع است و نه ضروری . 

خشونت نافی اخلاق گفتگویی است و ضروری نبودن آن 

در ارتباط با استراتژيک بودن آن است , 

چون راه‌های دیگری برای مبارزه با فقر , نابرابری و بی عدالتی وجود دارند.

 برخلاف تصور بسياری از انقلابيون

 خشونت، نابرابری و بی‌عدالتی‌های جدیدی با خود به‌همراه دارد.
پس خشونت امری مشروع نيست چون به‌قول هانا آرنت 

خشونت تعادل سياسی را نابود می‌کند

 که بر مبنای قرارداد اجتماعی قرار گرفته است . 

اگر به‌گفته ماکس وبر (Weber) دولت مدرن فاعلی است

 که خشونت را در انحصار خود می‌داند به‌اين دليل است

 که حاکميت مدرن ( لویاتان هابزی) خود را 

در منشاء قرار داد اجتماعی مدرن قرار می‌دهد

 ولی قرارداد اجتماعی که گفتگويی است نه آمرانه

 و بر مبنای ايده‌ی کنش ارتباطی ميان شهروندان قرار گرفته ,

 خودبه‌خود با خشونت مخالف است

 و آن‌را از طريق قانون و فعاليت شهروندان ( شبکه‌های مدنی) مهار می‌کند.

 فراموش نکنيم که در تاريخ

 اين قدرت‌های الهياتی هستند که با استناد به‌منطق الهی – سياسی 

خشونت را مشروع می‌سازند , 

يعنی بعدی فرا – انسانی و فرا – اجتماعی به آن می‌دهند.




شبنم

    در ساحل چشمان من شفق با اسم تو تسلیم مهتاب می‌شود موج‌های قلبم یکی پس از دیگری دست به‌دامن شب نبض خاطره‌های‌مان را به‌تپش درمی‌آورند در ...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته