همآغوشیِ شاد با تصویری چونترانهی راه آشتیِ همسویان عشقبازی با خویشتن خودشان را باز میتاباند
تمشکهای کوهیروی سینهی تبآلود منبهطعم انار آغشته میشونددر گرمای لای لبان دلتنگ توکه راه مستقیم بهدامنهی تپّه دارند
چه شادیِ خواستنیتری در یک دایرهی گودِ بین راهپنهان است که غنچه را میشکوفاند
چه خرسندیِ عجیبی در چشمانت برق میزندوقتی لبانم را بهشوق فتح قلٌه میبوسی
لرز سرانگشتانت لای گلبرگهای غنچه را میخیساند
اسبمانندم میخواهی که بتازمآرزوی زیر رانهایم را آغوشتر بگیریمعشوقوارهگیام را زندگیمانند تنفس کنی
با سرکشیِ طوفانهایت در منوحشی شدنت را بهبینمعشق را در ترانهی راهِ رفت-آمدت تنٌفس کنم
استواریات را زیر آخرین دانههای بارانم نشانم میدهیکه این بارِش، پیوند همهی فصلها،آرزوی همهی پرستوهاست
رهگذر
