وفاداری بهکامجوئیِ من را
پیشاز بیداریِ کبوترانم
لبانت نوشت
لای ابریشمیِ دگمههای پیراهنم
راز کامخواهی ابرهای اغوشم
بهعطرماندگارِ
آرمیده درغنچههای آبزی
میماند
مستیِ شبانه روزهای بین دو دیدار
شوروشوق همدلی و دلباختهگی
شوروشوق همدلی و دلباختهگی
بمن آموخت
تو دلداری میستائی
و
من
عاشق دلسپاری
و
دلباختنام،
عاشق دلسپاری
و
دلباختنام،
رویای من
آینه بر فانتزیهای توست
تو، عاشقِ عاشقشدن
و
من زیبائیِ معشوق بودن را میپرستم
چون
راز غنچهی لای دَرز
که اشتیاق دانههای باران
دارد
در همیشههای خود
من زیبائیِ معشوق بودن را میپرستم
چون
راز غنچهی لای دَرز
که اشتیاق دانههای باران
دارد
در همیشههای خود
لحظات اوج،
فرشتهگان گرمای لغزنده بهسینهی ترا
پروار کردند
موجسواریِ دریای هوس،
نشانم داد
تو در من بودی
من مثل عقاب، سرمست از اوج تو
آن شدم که میخواستم
پروار کردند
موجسواریِ دریای هوس،
نشانم داد
تو در من بودی
من مثل عقاب، سرمست از اوج تو
آن شدم که میخواستم
رهگذر