سکولاریسم و لائیسیته
قسمت دوم
یکی از علل برخورد جوامع سکولاریسم
مانند فرانسه
با حجاب این است
که آن را مظهر تبلیغ اسلام و پوششی دینی میدانند.
در ایران نیز این تیزهوشی رضاشاه بود که میخواست یک جامعهی سکولاریستی
به تبعیت از آتاتورک داشته باشد، پس با حجاب مخالف بود.
علیرغم این که آتاتورک بسیار ناسیونالیست بود،
اما از آن سو سکولار و مدرن و نوگرا بود.
چنین افرادی با دیدن چیزهای تازه، آن را قبول میکنند.
رضاشاه سواد چندانی نداشت و نمیتوانست به راحتی بخواند،
ولی ذات مدرنی داشت
وقتی ذات کسی مدرن باشد، اُبژهی تازه را میپذیرد.
این همه ملا به خارج رفتند، اما بدون تغییر باقی ماندند چون ذاتشان لیبرو نبود.
فرزندان تمام آنها در انگلیس و آمریکا ساکن هستند
و این همه زندگیِ تازه و متجدد را میبینند،
ولی دگمتر می شوند چون ذات خراب و انگلیست.
خانوادهی خامنهای و رفسنجانی در خارج این همه سرمایهگذاری میکنند
و پاتوقشان انگلیس و کاناداست، ولی باز وقت برگشت، از غرب بد میگویند.
البته این چرت و پرتها را باید به مردم بگویند
تا دکانشان تخته نشود.
لائیسیته و سکولاریسم البته تفاوتهایی با هم دارند.
لائیسیته
یک نظریهی سیاسیست که در آن،
دین از سیاست و حکومت جداست
و هدفش افزایش آزادیهاییست که از لحاظ ارزشی
مخالف و متضاد دین هستند.
مثلن کاتولیکها به شدت ضد ازدواج همجنسگراها
و سقط جنین هستند
در حالیکه با توجه به وضع اقتصادی و روابط جنسی
(و نوع تنفروشی (تنسپاری
در بعضی کشورها
مانند ایران، جامعه نیاز به سقط جنین دارد
و خودِ ملاها باید تن به آزادی آن بدهند.
کشور سالهاست بهدلیل این ممنوعیت
در حال خسارت دیدن است،
چون جامعه سکولار نیست
و لائیسیته محلی از اِعراب ندارد.
پس هدف لائیسیته افزایش آزادیهای مغایر با دین است،
در حالی که هدف سکولاریسم،
حذف دین از امور زندگی روزمرهی جامعهی مردمی است
و جامعه را بر اساس عقلانیت میگرداند.
مثلن یک ملا، کنسرت فلان خواننده را
بهدلیل مغایرت با اسلام، تعطیل نکند
و هرجور که عشقش بکشد، در محل زندگیش خدایی کند.
هرکس دین را یکجور میفهمد.
طرفداران مکتب لائیسیته به رهایی از دین معتقدند
و خواهان شکلگیری فعالیتها و تعالیم دینی در چارچوب قانونی هستند
و آن را کاری فراقانونی نمیدانند
که میتواند قانون را دور بزند.
مثلن گروه فشار نمیتواند به بهانهی دین،
دانشجویان را از بالای خوابگاه به پایین پرتاب کند،
چون یک ملا گفته آنها بی دین هستند.
این نهایت بربریت است که به جنگهای صدر اسلام برمیگردد.
به بهانهی دین نمیتوان کار فراقانونی کرد.
حکومتی که در آن لائیسیته مصداق داشته باشد،
دولت در مقابل نظریات مذهبی هیچ موضعی نمیگیرد
و افراد مذهبی مثل دیگر اقشار جامعه محسوب میشوند.
این یعنی برابری در جامعهی سکولار.
مثلن در یزد، اکثریت مسلمان به نمایندهای زرتشتی رأی دادند
اما شورای نگهبان بهدلیل نگاه دینی عضویت او را لغو میکند.
ما در جامعهای عهدبوقی و پیشاقرون وسطایی زندگی میکنیم.
چنین جامعهای برای نجات از این وضعیت باید به سمت سکولاریسم
و آینده و نهایتن به سوی انسانِ آزاد و تدبیر حرکت کند
روحانی دائم از تدبیر سخن میگوید
ولی تمام اقدامات و تصمیماتش ضد تدبیر و تفکرِ سکولار است
و فقط شعار تعقل را میدهد.
جامعهای که سکولار باشد،
آزادی احزاب نیز وجود خواهد داشت
در جوامع دینی فقط یک حزب وجود دارد
که ایدئولوژی حکومت مرکزی را تبلیغ میکند
مانند حزبالله در ایران
که به دو زیر مجموعهی اصولگرا و اصلاحطلب دیده میشود
که در اصل یکی هستند.
چنین کسانی مثل آیتالله لاریجانی یا ولی فقیه،
زامبیهایی هستند
که هیچ درکی از جهان مدرن و سیاست نوین ندارند
و علوم انسانی را برای بشریت بیفایده میخوانند
و تنها مرجع را حوزهی علمیه میدانند.
به همین خاطر جامعه بعد از چهل سال فلج میشود
و ملاها دستشان را در جیب کارگر میبرند
و ماهها حقوقش را نمیپردازند و مجبورش میکنند
شعار
«مرگ بر کارگر، درود بر ستمگر»
را در خیابان فریاد بزند
که با «درود بر خامنهای» اینهمانی دارد
ملا معتقد است در هر منجلابی که زندگی میکند،
اِشکالی ندارد و فقط حفظ ظاهر مهم است
و نمیخواهد بپذیرد که اکثر مردم از او متنفرند.
برای همین است که ما مسجد را تحریم میکنیم
و میگوییم نباید دمِ دست ملا بود
و از هر لحاظ باید ملائیست و تفکر ملایی را تحریم کرد
و کُشت
تنها چیزی که در ایران رعایت نمیشود، انسان است.
مثلن دکتر سروش سکولاریسم فلسفی و سیاسی را تعریف
و آن بخشی را که در کشورهای غربی پیاده میشود،
میپذیرد ولی میگوید
در ایران نمیتواند بیدینی وجود داشته باشد
و دوباره همه چیز را خراب میکند.
روشنفکر دینی یعنی همین!
چنین کسانی یک دوآلیست فکری را
وارد چارچوبی کاملن مدرن میکنند
و یک بُعد فلسفی را به سکولاریسم میافزایند
که تعریفش به سیزده قرن پیش برمیگردد.
چرا!؟
چون هدف این است که مدام از اسلام دفاع کنند.
فکر پیششرط ندارد و حرکتیست رو به جلو.
اگر قرار است جوری فکر نکنیم که باورهایمان زیر سوال برود،
آن وقت قادر به تفکر نیستیم.
برای همین ما از فکرِ شجاع و انسان آزاد سخن میگوییم؛
انسانی که فکرش در بند نباشد.
پس روشنفکری قابل تعریف است که پیشفرض نداشته باشد.
روشنفکر و خدا و نمازخواندن مقولاتی هستند
که در یک فکر نمیگنجند
روشنفکر باید لیبرو و پیشرو باشد،
چیزی که متاسفانه در کشور ما نیست.
روشنفکر چپ ما نمیخواهد از مارکس حرف بزند.
مثلن من در سال 2000 در جمع چپها سخنرانی داشتم
که با استقبال خوبی مواجه شد.
آنجا من از نیومارکسیسم و پسامارکسیسم صحبت کردم
و یکی از حضار گفت
که تفکرات و سخنرانیات بسیار عالی بود،
اما اِشکالت اینجا بود
که مارکس را رد کردی.
در واقع او مارکس را با پیامبر مسلمانان اینهمان کرده
و به نوعی انسانی دیندار است.
ما در لائیسیته چیزی به نام پیامبر و روایت اعظم نداریم،
بلکه مهم رعایت انسان آزاد و اومانیسم است.
خیلی مهم است هر کشوری که میخواهد
از یک ایسم غربی تبعیت کند،
بنا به فرهنگ و تجربهی تاریخیاش،
راه استفاده از آن را بیابد.
به عنوان نمونه ایدهی عبدالله اوجالان
برای اجرای کمونالیسم عالی بود،
اما دقیقن در جایی که باید، ریسک نمیکند
و مثلن در مسائل فرهنگی،
باورهای اسلامی را هنوز درنظر میگیرد
و اِعمال سانسور میکند
و برای چاپ کتاب در روژاوا باید مجوز بگیرید
چون ممکن است محتویات کتاب به اهل سنت بَر بخورد.
اینها ضعفاند و ما باید بتوانیم یک جاهایی خطر کنیم
و بنا به اعتقادات اکثریت جامعه تصمیم نگیریم.
آنها مسلمانند، چون مجبورند و شانس دیگری نداشتهاند.
چون سیزده قرن وادارمان کردند
بهجای سیاوش، عزای حسین را برپا کنیم
و به جای سوشیانت، منتظر مهدی موعود باشیم.
سیاوش و سیاووشان در ژن ایرانیهاست،
پس شیعه از این قضیه سوءاستفاده کرد.
این بحث باید گسترده و همهگانی شود
تا راههایی برای ایرانیزه کردن لائیسیته و سکولاریسم پیدا کنیم.
علی عبدالرضائی