۱۴۰۵ مرداد ۳۰, جمعه

بی‌مرزی آغوش


بی‌مرزی آغوش


بویِ شیر،

 طعمِ تشنه‌کامی،

از لبه‌هایِ پنهانِ تنم

 برمی‌خیزد.


زیستن

 در میانه‌ی مرزها،

با این شکوُه و زلالیِ غریزه،

بی‌مرزی را

 در تمنّای خاموش آغوش 

می‌شناسم


در روشنائیِ چنین گرم‌خواهشی 

هیچ چیز گناه نیست؛

لرزِ پوستم را،

خواهشِ لب‌هایم را،

بی‌تابیِ لبه‌هایم را،

با صدای بلند می‌گویم،

تا صدا،

در قلبت تپش،

در دستانت نوازش،

در لبانت بوسه گردد


انگشتانت می‌دانند،

کدام فراز از تنم

نام شرم را بیاد نمی‌آورد.

فراسوی مرزهای خواستن،

ضرب‌آهنگِ خواهشِ تو را 

ترانه می‌سازد.


لبانت،

سوزِ نفس‌هایم را 

که می‌نوشند،

همه‌ی زنانی‌که در من

 زیسته‌اند

لب می‌گشایند؛


زنانی‌

که قرن‌ها

کام‌خواهی‌شان را

لایِ تنگ‌نایِ ران‌های‌شان، 

پنهان کرده‌اند،


زنانی 

که  در وفاداریِ آرزوهای‌شان،

به‌خلوت‌گاه عشق،

آسوده خاطر از هراس،

نام خود را به‌یاد می‌آورند

در لب‌های تو، نفس می‌کشند.


وقتی تو را آغوشانه می‌فشارم،

نه گناه است،

نه ناسزاوار؛

تنها ژرفایِ لب‌های من،

در خیس‌آلوده‌گیِ وحشیِ مهتاب،

برافراشته-خواهش تو را 

چون تنگنای جویبار،

 گرم، در آغوش می‌گیرد.


رهگذر


https://rehgozer1.blogspot.com/2026/07/blog-post_80.html


https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید


*****


«بی‌مرزی آغوش»

در خوانش 

مرضیه جوکار


عنوان، 

«بی‌مرزی آغوش»

را انتخاب موفقی می‌بینم.

 «آغوش» 

در این شعر فقط یک فضا نیست؛

 یک امنیت و آرامش دل‌دارانه در ژرفای احساس دل،

 جای‌گاه زیبائیِ تفاوت‌هاست. 

«بی‌مرزی»

 نیز پیش از آن‌که معنای بیرونی و ابراز خویشتن داشته باشد،

  عبور از دل‌نگرانی، هراس و داوری‌ِ‌هاست

که بال‌های غریزه را در قفس قرارداد‌های سنتی می‌شکنند.

عنوان 

   بر محور آغوش بنا شده‌است  

 به‌صراحت، کلید شعر را به دست خواننده می‌سپارد

که گرمایِ شیفته‌گی در آزاده‌گی، پدیداری می‌کند

گرمایی که از نحوه‌ی نزدیک شدن زبان به بدن و احساس، شکل می‌گیرد.


بویِ شیر،

 طعمِ تشنه‌کامی،

از لبه‌هایِ پنهانِ تنم

 برمی‌خیزد.


«شیر» و «تشنه‌کامی»

کم رنگیِ مرز میان نخستین تجربه‌ی زیستی انسان 

(نیاز نوزاد به شیر و آغوش) را

 با غریزه‌ و اروتیسم بالغانه به‌یاد می‌آورد. 

 «لبه‌های پنهان تن» 

اشاره به لب‌های درونیِ نرم‌راه لذت، در لای ران‌ها دارد

 که تمام تن را به زبان خاموش در تب نوازش می‌لرزانند

و نشان می‌دهند که مهارت نرم در بیان‌گریِ آغوش‌خواهی، 

از مرز گفتارِ زبانی فراتر می‌رود

 و از گوشه‌ی رازآلود پنهان، سخن آغاز می‌کند.

 «برمی‌خیزد»

  تجربه‌ی حالتی‌ست که احساس لحظه را بر چهره‌ی تن می‌نشاند،

و به شیرین‌ترین موجود جهان، مانند می‌کند


زیستن

 در میانه‌ی مرزها،

با این شکوُه و زلالیِ غریزه،

بی‌مرزی را

 در تمنّای خاموش آغوش 

می‌شناسم


اندیشه‌ی شعر

 از بدن به فلسفه‌ی تن 

و شناخت رهایی‌بخشی می‌رسد.

 جهان بیرونی پر از «مرزها» و اهلی‌سازی‌هاست، 

اما لحظه‌ی اوج در لذت هم‌آغوشی، به یک «بی‌مرزی» محض می‌رسد،

و تغییر ناپذیری غریزه را می‌نمایاند.

  « زلالیِ غریزه» و «تمنّای خاموش»

 نشان می‌دهند که عشق‌بازی می‌تواند نوعی دانایی در سکوت باشد

 که نیاز به واژه‌های قراردادی ندارد،

  خود، حقیقتِ بی‌مرز بودنِ عاشقانه‌ها را معنا می‌کند.

 

 شکًُوه غریزه

ترکیب جسورانه‌ای است. 

اکثرا در شعر، غریزه را با تاریکی، ناخودآگاه و پنهان،

 پیوند می‌دهند؛

اما قطعه، آن را زلال توصیف می‌کند 

روشنائی و قدرت غریزه را از سایه‌ی محدودیتِ خودساخته،

به گرمای خورشید‌وار انسانی، بیرون می‌کشد.


در روشنائیِ چنین گرم‌خواهش،

هیچ چیز گناه نیست؛

لرزِ پوستم را،

خواهشِ لب‌هایم را،

بی‌تابیِ لبه‌هایم را،

با صدای بلند می‌گویم،

تا صدا،

در قلبت تپش،

در دستانت نوازش،

در لبانت بوسه، گردد.


این بند قلبِ «زبان‌مند کردن» تجربه‌ی هم‌آغوشی است. 

در فهم تجربه‌،  

بی اعتباری تابوی گناه را 

در لرز خواستن و بی‌تابیِ لبه‌ها که در بند اول اشاره شد،

  بانگ بر می‌زند.

‌ 

لبان عاشق، درونی‌ترین     

  تمنّای نوازش را در تن‌پوش صدا،
به تپش‌ها، در قلب معشوق،
 نوازش، در دستانش
 بوسه، در لبانش می‌نشاند.


 به‌صدا طنین عاشقانه‌ی تپش، نوازش و بوسه می‌بخشد

  همه را در هوس‌انگیزترین حریر اشتیاق هم‌آغوشی، می‌پوشاند

که ژرف‌ترین شورعشق‌بازی، تمام لحظه‌های‌ خلوت‌شان را فرابگیرد.

 

انگشتانت می‌دانند،

کدام فراز تنم

نام شرم را بیاد نمی‌آورد.

فراسوی مرزهای خواستن،

ضرب‌آهنگِ خواهشِ تو را 

ترانه می‌سازد.


 «انگشتانت می‌دانند»

اشاره به حافظه‌ی معرفت‌شناسانه دارد

 انگشتان، تنها نوازش‌گر نیستند؛

عامل شناسا و حامل آگاهی و تجربه‌اند.

تجربه‌ی عشق‌بازی از پنهان‌بودن به شناخته‌شدن می‌رسد. 

شاعر گاهی تصویری را در ذهن خود کامل می‌بیند،

 اما خواننده شاید بخشی از آن را دریافت کند،

و فریفته‌ی قسمتی شود که مهرورزی درونش را می‌نوازد. 

این فاصله میان 

«تصویر درونی شاعر» و «تصویر دریافتی خواننده» 

 جایی‌ست که پویائیِ شعر زمینه پیدا می‌کند.

خواننده‌ 

«شکُوه برآمده‌گیِ پستان‌ها» را

در تصویر می‌خواند و درک می‌کند و می‌فهمد.

«فراز تن»

 از نظر شاعرانه زیباست، 

«فراز» با «روشنایی»

 و 

«مرز» با «بی‌مرزی» هم‌خانواده‌اند،

بدن را به یک چشم‌انداز صمیمانه تبدیل می‌کنند؛

شاعر شاید در جای دیگری از قطعه، یک نشانه‌ی ظریف دیگری بدهد

 تا «فراز‌های تن» در جهان شعر بیش‌تر ریشه بدواند.


شرم، محصول فرهنگ و زبانِ سنّت است، 

اما تن در فرازهای خود، این زبانِ تحمیلی را تجاوزگرانه می‌داند و فراموش می‌کند. 

شور هوس درآغوش‌نوازی معشوق

 و پذیرشِ تمنامندانه‌ی عاشق، محاوره‌ای در سکوت می‌سازند

 که حاصل آن «ترانه‌ای» 

از آفرینشِ موسیقی و عاشقانه‌‌ی دو ضرب‌آهنگِ خواهش است.

   

یک نکته‌ی دیگر که برای من جالب است

در شعر چند بار، بدن از حالت «اندام» خارج شده

 و به «باغچه‌‌گلزاری» تبدیل می‌شود

مرزها، فراز، فراسوی و جویبار…. 

همه واژه‌گان جغرافیایی‌ هستند.

انگار بدن، باغی‌ست که زیبائیِ گوشه‌هایش باید کشف شوند،

و لطافت و حسّ‌گرائیِ باغبان باید آن گوشه‌ها را

کشف و به شکوفائی برساند.

زیبائی، خود را تنها به آشنایانش نشان می‌دهد،

نه! به هر تماشاگری.


لبانت،

سوزِ نفس‌هایم را 

که می‌نوشند،

همه‌ی زنانی‌که در من

 زیسته‌اند

لب می‌گشایند.


زنانی‌

که قرن‌ها

کام‌خواهی‌شان را

لایِ تنگ‌نایِ اندام‌شان، 

پنهان کرده‌اند.


زنانی 

که به‌وفاداریِ آرزوهای‌شان،

در خلوت عشق،

آسوده خاطر از هراس،

در لب‌های تو

نفس می‌کشند،

نام خود را به‌یاد می‌آورند.


 در این بند یک تازه‌گی رقم می‌خورد؛

 اروتیسم با تاریخِ سرکوب، پیوند می‌خورد

و بُعد تبارشناسانه می‌یابد. 

زنانی که قرن‌ها اشتیاق خود را در تنگنای اندام خود پنهان کرده بودند، 

اکنون، در لحظه‌ی این بوسه، از طریق لب‌های تو 

دوباره امکانِ «نفس کشیدن» و «به یاد آوردنِ نام خود» را پیدا می‌کنند. 

میل، از یک تجربه‌ی فردی، به صدای مشترکِ زنانه‌گی تبدیل می‌شود

این یک اروتیسمِ رهایی‌بخش،

و بوسه به مثابه‌ی آینده‌ی آرزوهای سرکوب‌شده‌ی تاریخ زنانه‌گی است

قطعه، از توصیف صرفِ نزدیک‌خواهی جدا می‌شود

 و به قلمروییِ نزدیک‌تر به اعتراف عاشقانه می‌رسد،

 اعترافی که در آن، میل بیش‌تر شبیه به آشکارسازیِ خود است

اعترافی عاشقانه درباره‌ی بی‌مرزیِ آغوش.


«زنانی که در من زیسته‌اند» 

در جمله‌ی فوق

عاشق، خودش را

 در دادن و ستودن لذت آغوش

به خویشتن خود، آشکار می‌کند

آن‌چه که در قلبش می‌گذرد فقط شریک آغوشش می‌داند،

آرزویی شگرف‌تر از درک شدنش در آغوش‌بهمی ندارد.

«زنانی که قرن‌ها
کام‌خواهی‌شان را...»

در این چند‌واژه، عاشق در مرزِ میان کلام و حسّ،

حالت زنان را در لحظه‌های عشق‌بازی با خودشان، در خلوت،

 درک می‌کند

و تصویر درونیِ آنان را قوی‌تر از توضیح تاریخی

 نشان می‌دهد.

 

وقتی تو را آغوشانه می‌فشارم،

نه گناه است،

نه ناسزاوار؛

تنها ژرفایِ لب‌های من،

در خیس‌آلودگیِ وحشیِ مهتاب،

رگ‌کرده‌گیِ خواهش تو را 

چون تنگنای جویبار،

 گرم، در آغوش می‌گیرد.


 زبان به استعاره‌های زیست‌شناختی و طبیعی گره می‌خورد

 تا والاترین ترجمه‌ی عشق‌بازی در ساحت واژه اتفاق بیفتد. 

تصاویرِ «خیس‌آلوده‌گیِ وحشیِ مهتاب»، «برافراشته‌گی ساقه»

 و «تنگنای جویبار گرم»، 

تن را اصالت می‌بخشند و آن را به طبیعتِ آگاه پیوند می‌دهند. 


«نه گناه، نه ناسزاوار»

هم‌آغوشی را از هرگونه قضاوت‌ نابخردانه‌،

  پاک می‌کند

 آن هنگام که فشرده شدنِ معشوق در آغوش دل‌داده‌ی خود را 

 با «ژرفا» و «گرما» پاسخ می‌دهد،

گرمای خواهش معشوق و شوق پذیرش عاشق را

 مانند یک جویبار در دلِ طبیعت،

حیاتی، جاری و دل‌انگیز نشان می‌دهد


«آغوشانه»

 واژه‌ای است که امضای رهگذر را دارد. 

ممکن است بعضی خواننده‌گان مثل من، با آن توقف کنند،

 اما گاهی همین واژه‌های شخصی، نشانه‌ی هویت شاعراند.

*پایان‌هنگامی* را

در خیس‌آلوده‌گیِ وحشیِ مهتاب،

 بسیار خوش‌نشین، نقاشی می‌کند.

گرم و تنگنای جویبار

  دو نیروی تصویری، هم‌آهنگیِ باهمی دارند

تنگنا، برافراشته‌ساقه‌ را عاشقانه، در آغوش می‌گیرد

جویبار، در ریزآب، جریان می‌دهد

ادامه‌ی این درهم‌بوده‌گی، در تخیّل و تنانه‌گی‌های خواننده است

که پایان را چگونه ماندگارتر ‌کند.


==***==


سرانجام سخن


«بی‌مرزی آغوش»

 موفق شده‌است از اروتیسمِ سطحی که تنها 

به «توصیفِ چهره‌ی تن» می‌پردازد.

 عبور کند

و به اروتیسمِ زبانی برسد که از حالت حس در لحظه می‌گوید.

 

تن در شعر رهگذر حرف می‌زند، ترانه می‌‌خواند، 

تاریخ را به یاد می‌آورد و آزاد می‌شود. 

عشق‌بازی را از ساحتِ سکوت و پنهان به بیرون و آشکاره‌گی می‌آورد 

و به آن منزلتِ «زبان» و «شعر» می‌بخشد.

تکرارهای ظریفِ واژه‌ها نوعی ضرب‌آهنگ می‌سازند

 که خواننده را به‌سمت حس‌های درونی و تجربه‌ی عشق‌بازی،

راه می‌نماید.

  

البته 

هرجا شعر به حالتِ حس، اعتماد کرده

 درخشیده،

هرجا خواسته‌ اندیشه را توضیح دهد،

  کمی از پرواز باز مانده است.


قوی‌ترین ویژگی قطعه،

توانایی ساختن ترکیب‌های حسی،

پیوند تن با تن‌خواهی

و

تبدیل میل به تجربه‌‌ی عاشقانه است.


«بی‌مرزی آغوش»

 زبان‌مند کردن تجربه‌ی عشق‌بازی است

 نمی‌خواهد خواهش تن را توصیف کند

 می‌خواهد زیبائی را تماشا کند و بشناسد

 حس‌های تنانه را لمس کند و حالت‌های حسّیِ را درک کند،

سپس

 تجربه‌ عشق‌بازی خود را در ساحت واژه ترجمه کند.  

این یکی از قدم‌های مهم در ادبیات شعری است.

این ویژه‌گی، اگر در شعرهای دیگر نیز ادامه پیدا کند، 

تبدیل به امضای شاعر خواهد شد.


با آرزوی

شادی در قلب‌تان

لب‌خند بر لب‌تان

مرضیه جوکار


بی‌مرزی آغوش

بی‌مرزی آغوش بویِ شیر،  طعمِ تشنه‌کامی، از لبه‌هایِ پنهانِ تنم  برمی‌خیزد. زیستن  در میانه‌ی مرزها، با این شکوُه و زلالیِ غریزه، بی‌مرزی را ...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته