نقرهکار
بهدرستی اشاره کردید که از دنيای خيالی صحبت نمیکنيد ,
مايلام بدانم در دنیای واقعی ” فضيلت اخلاقی ” جنبش سبز
که خشونت پرهيزی آن بود چه دستاورد عملیای
در کاهش رنج و ادبار و فلاکت مردم ميهنمان خواهد داشت ؟
چه تاثيری اين فضيلت بر نظم موجود حکومت اسلامی داشت
و يا میتواند در چشم انداز داشته باشد؟
آيا در جامعهای مثل ايران و حکومتی مثل حکومت اسلامی
بهصرف کسب اين فضيلت اخلاقی میتوان تغيير و تحول
فرهنگی و اجتماعی و مدنی ايجاد کرد
و خشونت را” به بند كشيد و به زير فرمان عقل در آورد” ؟.
اميدورام اين گونه تعبير نشود که من خواهان
خشونت و مبارزهی مسلحانه و انقلاب قهرآميز و از اين دست موافقم ,
که اينگونه نيست میخواهم بدانم اين سوی ماجرا
چه دستاوردی برای ستمديدهگان فکری و یدی ميهنمان داشته و دارد,
آيا حذف پاسخ بهخشونت دولتی و مذهبی بهمعنای حفظ نظم موجود نخواهد بود؟
آيا با وجود حکومت اسلامی دستيابی بهحقوق اوليهی انسانی
بهحکم برهان و عقل , و يا سازش و مصالحه عملی ست؟
جهانبیگلو
سرمايه اخلاقی دست آورد يا مشروعيت اخلاقی ست
که شخصیتی يا جنبش مدنی در سطح جامعه بهدست میآورد.
بهنظر من سرمايهی اخلاقی نهادی يا جنبشی بر مبنای درجه اعتماد و مسئولیتی است
که در ميان افراد ایجاد میکند.
همانقدر که بیاعتمادی ميان افراد موجب ايجاد نفرت و كينه و خشونت
ميان آنها میشود بههمان اندازه سرمايهی اخلاقی حرکتی يا نهادی اجتماعی می تواند
ايجاد کنندهی اخلاق مدنی و حس اعتمادی سياسی و اجتماعی شود.
اخلاق مدنی که بهنظر من پايه اساسی حيات دموکراتيک يک جامعه است
بر مبنای دو گونه احترام قرار گرفته است.
از يک سو
احترام بهارزشهايی که هر حرکت دموکراتیکی در منشاء آن قرارمیگيرد
و به همين دليل قابليت پرسش در بارهی آنها و تغييرشان را دارد ,
و از سوی ديگر
احترام بهقضاوتهايی که در هر حرکت دموکراتیک وجود دارد
و تجربهی آن موجب از بين رفتن
رفتارهای سکتاریستی و تکگفتاری و تکانديشی میشود.
آنچه که جنبش سبز بهمردم ايران آموخت و اين قابل قبول مستبدان نيست
اين است که جمهور مردم بدون عدم خشونت بهدست نمیآيد
و هرگونه خشونتپرهيزی اجتماعی و سياسی در ايران
مستلزم جمهور مردم و بازيگران جامعه مدنی در تعیین
سرنوشت سیاسی و اجتماعی مملکت خويش است.
هدف جنبش سبز اعتراض به، و مبارزه با قوانين غير عادلانه موجود
در جامعه ايران است,
اگر اين موجب کاهش رنج و فلاکت مردم ايران شود,
جای بسی خوشنودی است ولی جنبشهای مدنی قابليت برنامهريزی
اقتصادی و سیاسی را ندارند.
دقيقا” فرق جامعه مدنی و دولت در اين است
که جامعه مدنی فاقد مکانيسمهای قدرت است
و بنابراين قدرت سياسی آن همواره بهصورت بديل مطرح میشود
ولی با وجود اين من بر اين اعتقادم که بخش اعظمی از بدبختی مردم ايران
از عدم اعتماد آنها به قانون و به مجريان آن میآيد,
درست است که در تاريخ مدرن و معاصر ايران بهندرت سياستمداری يا نماينده دولتی
مجری قانون بوده و بيشتر از آن بهنفع قدرت خود سوء استفاده کرده است ,
ولی همانطور که قبلا” هم گفتم مساله اصلی فقط عمودی ديدن نيست ,
بلکه جامعه بايد بتواند بهطور افقی مکانيسم هايی را هم
در ميان اعضای خودش و بدون در نظر گرفتن دولت ايجاد کند.
من اعتقادی بهتغيير شخصيتهای سياسی ندارم
چون در دراز مدت جوابگوی مسايل اساسی ايران نيست,
بلکه معتقدم که با شيوههای خشونتپرهيز بايد
روانشناسی توده ايرانی را تغيير داد.
جنبش سبز و بويژه حرکت اجتماعی زنان ايرانی بهما نشان داد
که اين امر امکان پذير است.
نقرهکار
با شناخت تاریخی و فرهنگیای که از جامعه خود داريم ,
و همينطور با توجه به نهادینه شدن اسلام سياسي در ايران
فکر نمیکنيد خشونت پرهيزی جنبش سبز نه حاصل
تحول انسانی و فرهنگی در بخشی از مردم ميهنمان
بلکه ناشی از قدرت سرکوب و وحشيگری حکومت اسلامی
و هراس از اين سرکوب و وحشيگری بود؟
ما در همين پايتخت, که قلب جنبش سبز بود,
چندی بعد فاجعهها ديديم, که نمونهاش فاجعهی میدان کاج بود.
جهانبیگلو
جامعهای که از خشونت عميق رنج میبرد , مثل خون آشامیست
که برای ادامه زندگی به خون تازه محتاج است.
بهنظر من بايد خشونت فردی, گروهی و سياسی
در جامعه ايران را در ارتباط با یکدیگر قرار داد.
زمانيکه نهادهای اجتماعی و سیاسی یک جامعه بر مبنای
خشونت و زورگویی و رفتار و منش مستبدانه قرار گرفته باشند
افراد جامعه استفاده از حربهی خشونت را امری مشروع میدانند.
من بارها بهگوش خودم در شهری مثل تهران شنيدم که کسی گفته
که ” آقا چرا دزدی بد است, وقتی رئيس جمهور مملکت هم دزد است؟”
همانطور که در اينجا میبينيد اشاره در اينجا به ” فرد” است نه به “نهاد” ,
سياست در ممالکی مثل ايران خيلی شخصی است
و بههمين دليل رفتار مردم ما , با خوب يا بد بودن سياستمداران تغيير میکند.
اگر فردا گاندی رهبر ايرانيان شود بسیاری از هموطنان ما از او
تابعيت خواهند کرد.
چنانکه مصدق تاثير خوبی بر نسل سياستمداران زمان خود گذاشت
و حتی بسیاری از دين سالاران هم برای او احترام قائل بودند.
البته من به شخصه اعتقادی به ” سياست شخصی شده” ندارم
و چاره ايران را در نهاد سازی میبينم.
بهنظر من اهميت مشروطيت در امر نهاد سازی بود.
اگر مشروطيت موفق میشد بیشک احترام به نهاد قانون و مجلس
هم پا میگرفت ولی ما متاسفانه با سیاستهای رضاشاهی و محمد رضا شاهی
بهطرف سياست مشخص شده و خصوصی شده رفتيم
و مردم از فضای عمومی دور شدند.
خالی ماندن فضای عمومی هميشه تمرين خشونت پرهیزی
و دموکراسی را بهتعويق می اندازد.
وقتی مردم فضای گفتگویی نداشته باشند با ایدئولوژیهای از پيشساخته
يا نتايج بدون تحليل بهجان هم میافتند.
يکی از دلایلی که در ترکيه امروز خشونت های ميان حزبی کم شده
و خطر کودتای نظامی کاهش یافته ,
امکان گفتگوی شهروندان از طريق نمايندگان پارلمان و احزاب است ,
وقتی وزير مملکت با وقاحت دروغگویی میکند
و نماينده مجلس اندکی برای حقوق مردم ارزش قائل نباشد ,
مردم عادی نه به قانون اعتقاد دارند و نه به مجريان قانون
و مثل قيصر و صادق کرده خود را مجری قانون و ناموس خود میدانند.
نهادهای سياسی خشونتآميز هم قيصر توليد میکنند
و هم نظريه جنگ مسلحانه ,
چون همه فضای بحث و گفتگو و اجرای قانون را بسته میبينند.
ولی باز من معتقدم که در چنين فضايی هم میتوان ترويج خشونتپرهيزی داشت
و آرمانگرا هم نبود.
بهترين مبارزه با خشونت نهادينه شده در ايران اين است
که آن را از روح خود بيرون کنيم.