۱۴۰۵ مرداد ۲, جمعه

خشونت‌پرهیزی(۴)

 

ادامه‌ی مصاحبه‌ی نقره‌کار با جهان‌بیگلو

نقره‌کار 

به‌درستی اشاره کردید که از دنيای خيالی صحبت نمی‌کنيد ,

 مايل‌ام بدانم در دنیای واقعی ” فضيلت اخلاقی ” جنبش سبز

 که خشونت پرهيزی آن بود چه دستاورد عملی‌ای 

در کاهش رنج و ادبار و فلاکت مردم ميهن‌مان خواهد داشت ؟ 

چه تاثيری اين فضيلت بر نظم موجود حکومت اسلامی داشت

 و يا می‌تواند در چشم انداز داشته باشد؟ 

 آيا در جامعه‌ای مثل ايران و حکومتی مثل حکومت اسلامی 

به‌صرف کسب اين فضيلت اخلاقی می‌توان تغيير و تحول 

فرهنگی و اجتماعی و مدنی ايجاد کرد

 و خشونت را” به بند كشيد و به زير فرمان عقل در آورد” ؟. 

اميدورام اين گونه تعبير نشود که من خواهان 

خشونت و مبارزه‌ی مسلحانه و انقلاب قهرآميز و از اين دست موافقم ,

 که اين‌گونه نيست می‌خواهم بدانم اين سوی ماجرا

 چه دستاوردی برای ستم‌ديده‌گان فکری و یدی ميهن‌مان داشته و دارد,

 آيا حذف پاسخ به‌خشونت دولتی و مذهبی به‌معنای حفظ نظم موجود نخواهد بود؟ 

 آيا با وجود حکومت اسلامی دست‌يابی به‌حقوق اوليه‌ی انسانی

 به‌حکم برهان و عقل , و يا سازش و مصالحه عملی ست؟


جهان‌بیگلو 

سرمايه اخلاقی دست آورد يا مشروعيت اخلاقی ست

 که شخصیتی يا جنبش مدنی در سطح جامعه به‌دست می‌آورد.

 به‌نظر من سرمايه‌ی اخلاقی نهادی يا جنبشی بر مبنای درجه اعتماد و مسئولیتی است

 که در ميان افراد ایجاد می‌کند. 

همان‌قدر که بی‌اعتمادی ميان افراد موجب ايجاد نفرت و كينه و خشونت 

ميان آن‌ها می‌شود به‌همان اندازه سرمايه‌ی اخلاقی حرکتی يا نهادی اجتماعی می تواند

 ايجاد کننده‌ی اخلاق مدنی و حس اعتمادی سياسی و اجتماعی شود.

اخلاق مدنی که به‌نظر من پايه اساسی حيات دموکراتيک يک جامعه است

 بر مبنای دو گونه احترام قرار گرفته است. 

از يک سو 

احترام به‌ارزش‌هايی که هر حرکت دموکراتیکی در منشاء آن قرارمی‌گيرد 

و به همين دليل قابليت پرسش در باره‌ی آن‌ها و تغييرشان را دارد ,

 و از سوی ديگر

 احترام به‌قضاوت‌هايی که در هر حرکت دموکراتیک وجود دارد

 و تجربه‌ی آن موجب از بين رفتن

 رفتارهای سکتاریستی و تک‌گفتاری و تک‌انديشی می‌شود.

آنچه که جنبش سبز به‌مردم ايران آموخت و اين قابل قبول مستبدان نيست

 اين است که جمهور مردم بدون عدم خشونت به‌دست نمی‌آيد

 و هرگونه خشونت‌پرهيزی اجتماعی و سياسی در ايران 

مستلزم جمهور مردم و بازيگران جامعه مدنی در تعیین

 سرنوشت سیاسی و اجتماعی مملکت خويش است. 

هدف جنبش سبز اعتراض به، و مبارزه با قوانين غير عادلانه موجود

 در جامعه ايران است,

 اگر اين موجب کاهش رنج و فلاکت مردم ايران شود, 

جای بسی خوش‌نودی است ولی جنبش‌های مدنی قابليت برنامه‌ريزی 

اقتصادی و سیاسی را ندارند. 

دقيقا” فرق جامعه مدنی و دولت در اين است

 که جامعه مدنی فاقد مکانيسم‌های قدرت است

 و بنابراين قدرت سياسی آن همواره به‌صورت بديل مطرح می‌شود 

ولی با وجود اين من بر اين اعتقادم که بخش اعظمی از بدبختی مردم ايران

 از عدم اعتماد آن‌ها به‌ قانون و به‌ مجريان آن می‌آيد, 

درست است که در تاريخ مدرن و معاصر ايران به‌ندرت سياستمداری يا نماينده دولتی

 مجری قانون بوده و بيش‌تر از آن به‌نفع قدرت خود سوء استفاده کرده است , 

ولی همان‌طور که قبلا” هم گفتم مساله اصلی فقط عمودی ديدن نيست , 

بل‌که جامعه بايد بتواند به‌طور افقی مکانيسم هايی را هم

 در ميان اعضای خودش و بدون در نظر گرفتن دولت ايجاد کند. 

من اعتقادی به‌تغيير شخصيت‌های سياسی ندارم 

چون در دراز مدت جواب‌گوی مسايل اساسی ايران نيست, 

بل‌که معتقدم که با شيوه‌های خشونت‌پرهيز بايد

 روانشناسی توده ايرانی را تغيير داد.

 جنبش سبز و بويژه حرکت اجتماعی زنان ايرانی به‌ما نشان داد 

که اين امر امکان پذير است.


نقره‌کار

 با شناخت تاریخی و فرهنگی‌ای که از جامعه خود داريم , 

و همين‌طور با توجه به نهادینه شدن اسلام سياسي در ايران 

فکر نمی‌کنيد خشونت پرهيزی جنبش سبز نه حاصل 

تحول انسانی و فرهنگی در بخشی از مردم ميهن‌مان 

بل‌که ناشی از قدرت سرکوب و وحشي‌گری حکومت اسلامی

 و هراس از اين سرکوب و وحشي‌گری بود؟

 ما در همين پايتخت, که قلب جنبش سبز بود, 

چندی بعد فاجعه‌ها ديديم, که نمونه‌اش فاجعه‌ی میدان کاج بود.

جهان‌بیگلو

جامعه‌ای که از خشونت عميق رنج می‌برد , مثل خون آشامی‌ست 

که برای ادامه زندگی به خون تازه محتاج است. 

به‌نظر من بايد خشونت فردی, گروهی و سياسی

 در جامعه ايران را در ارتباط با یکدیگر قرار داد.

 زماني‌که نهاد‌های اجتماعی و سیاسی یک جامعه بر مبنای 

خشونت و زورگویی و رفتار و منش مستبدانه قرار گرفته باشند

 افراد جامعه استفاده از حربه‌ی خشونت را امری مشروع می‌دانند. 

من بارها به‌گوش خودم در شهری مثل تهران شنيدم که کسی گفته

 که ” آقا چرا دزدی بد است, وقتی رئيس جمهور مملکت هم دزد است؟” 

همان‌طور که در اين‌جا می‌بينيد اشاره در اين‌جا به ” فرد” است نه به “نهاد” ,

 سياست در ممالکی مثل ايران خيلی شخصی است

 و به‌همين دليل رفتار مردم ما , با خوب يا بد بودن سياستمداران تغيير می‌کند.

 اگر فردا گاندی رهبر ايرانيان شود بسیاری از هموطنان ما از او 

تابعيت خواهند کرد.

چنان‌که مصدق تاثير خوبی بر نسل سياستمداران زمان خود گذاشت

 و حتی بسیاری از دين سالاران هم برای او احترام قائل بودند. 

البته من به شخصه اعتقادی به ” سياست شخصی شده” ندارم

 و چاره ايران را در نهاد سازی می‌بينم.

 به‌نظر من اهميت مشروطيت در امر نهاد سازی بود. 

اگر مشروطيت موفق می‌شد بی‌شک احترام به نهاد قانون و مجلس 

هم پا می‌گرفت ولی ما متاسفانه با سیاست‌های رضاشاهی و محمد رضا شاهی 

به‌طرف سياست مشخص شده و خصوصی شده رفتيم

 و مردم از فضای عمومی دور شدند.

خالی ماندن فضای عمومی هميشه تمرين خشونت پرهیزی

 و دموکراسی را به‌تعويق می اندازد.

وقتی مردم فضای گفتگویی نداشته باشند با ایدئولوژی‌های از پيش‌ساخته 

يا نتايج بدون تحليل به‌جان هم می‌افتند. 

يکی از دلایلی که در ترکيه امروز خشونت های ميان حزبی کم شده

 و خطر کودتای نظامی کاهش یافته , 

امکان گفتگوی شهروندان از طريق نمايندگان پارلمان و احزاب است , 

وقتی وزير مملکت با وقاحت دروغ‌گویی می‌کند 

و نماينده مجلس اندکی برای حقوق مردم ارزش قائل نباشد , 

مردم عادی نه به قانون اعتقاد دارند و نه به مجريان قانون

 و مثل قيصر و صادق کرده خود را مجری قانون و ناموس خود می‌دانند. 

نهادهای سياسی خشونت‌آميز هم قيصر توليد می‌کنند 

و هم نظريه جنگ مسلحانه ,

 چون همه فضای بحث و گفتگو و اجرای قانون را بسته می‌بينند. 

ولی باز من معتقدم که در چنين فضايی هم می‌توان ترويج خشونت‌پرهيزی داشت 

و آرمان‌گرا هم نبود. 

بهترين مبارزه با خشونت نهادينه شده در ايران اين است

 که آن را از روح خود بيرون کنيم.


۱۴۰۵ تیر ۲۶, جمعه

نقاشیِ لرز

 

نقاشیِ لرز


رویا

نفس‌مانند است 

در گذرِ روزهای من، 

در انتظار سپیده‌دم هر شب،


نیاز خیالم، 

رویایی‌ست آرمیده در آغوش تو.


 زیبائی داشته‌‌هایم را 

در ستایش چشمان تو 

 کشف می‌کنم 


لرزش صدایت

لحظه را نفس می‌کشد

 کنار گوشم، 

 اسمم را بی‌صدا می‌خواند.

نگاهم می‌کنی 

و من لب به دندان می‌کشم


تن‌ات را زمزمه می‌کنم 

با تمنّای بی‌واژه،

تا عشق را بشنوی،

که عطر نخستین دیدارمان را می‌دهد


همان روز

که طعمِ دوست‌داشتن را

  در کناره‌های چشمه‌سار غزل‌وار اندامم چشیدی،


زبانت، 

می‌دانست خواهش را چگونه باید بنوشد،


لابه‌لای لبه‌هایم،

غنچه‌،

در آغوش لبانت رقصید. 

در نفس‌هایت چشم‌براه نگاهت بود 

که شکوفه زند،


 انگشتانت آگاه از نقاشیِ لرز، 

می‌دانستند کجای تنم پیش از نوازش، 

به تماشای قد‌کشیدنِ شاخه، 

بیدار می‌شود


رهگذر


https://rehgozer1.blogspot.com/search?


https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید


—-***—-


نگاه 

مهشید موسوی

به قطعه


«نقاشیِ لرز»

 اسمی متمایز، در ژرفای تصویرسازی است 

که ذهن خواننده را پیش از خوانش، آماده‌ی ورود

 به فضای تنانه‌های عاشقانه می‌کند


 قطعه‌، بیش از آن‌که درباره‌ی هم‌آغوشی باشد، 

درباره‌ی کشف تدریجیِ زیبائی‌های اندام محبوب، از مسیر احساس است.

 تن در این قطعه جدا از صدا، طعم ، نگاه و حافظه نیست؛ 

بافت همه‌ی حواس، در تصویر‌های بازی عشق،

 در نواژشِ خواهش‌های بر زبان‌نیامده،

   مشارکت دارند

و هر نوازش سرآغاز خواهش تازه می‌‌گردد.

 و همین ویژه‌گی، اثر را از یک شعر صرفاً اروتیک،

 متمایز می‌کند.

 

رویا

نفس‌مانند است 

در گذرِ روزهای من، 

در انتظار سپیده‌دم هر شب،


شعر با تصویری آرام و ظریفی آغاز می‌شود: 

«رویا، نفس‌مانند است»

عاشق رویا را هم‌سنگ نفس قرار می‌دهد

نفس، پنهان اما مایهٔ حیات است،

 رویا هم در روزهای عاشق همین نقش را دارد. 

آئینه‌واری رویا، مرز خیال و تن را بی‌رنگ می‌کند

دل‌داده در آغوش لحظه‌ها 

 روز می‌گذراند، پرتو پریده رنگ ماه را در سایه‌ی شفق صدا می‌زند 

 شب را پهنهٔ‌ی وفاداری به آرزوهای رویائیِ خود،

 در آغوش معشوق می‌بیند

و می‌خواهد رویای دل‌دارش را در آغوش هوس‌هایش بگیرد.


 تصویرِ

 «انتظار برای سپیده‌دم» 

پارادوکس زیبایی دارد؛

 سپیده‌دم، علاوه بر طلوع خورشید، 

هم‌آمیزیِ شبنم سحرگاهان رویای دل‌داده‌گی‌هاست

که فضای آغوش عاشق را خیس‌آلود می‌کند: 


نیاز خیالم، 

رویائی‌ست در آغوش تو.


عاشق،«نیاز» را به خیال نسبت می‌دهد. 

«آرمیدن» 

نیز انتخاب موفقی است؛

 چون رویا را بی‌قرار نشان نمی‌دهد،

 بل‌که جاافتاده و آرام به تصویر می‌کشد.


زیبائی داشته‌‌هایم را 

در ستایش چشمان تو 

 کشف می‌کنم 


لرزش صدایت

لحظه را، کنار گوشم

نفس می‌کشد،

 اسمم را بی‌صدا می‌شنوم.


نگاهم می‌کنی 

و من لب به دندان می‌کشم


عشق آینه است، نه مالکیت.

عاشق

 زیباییِ خواسته‌های تنانه 

و زیبائیِ غریزیِ داشته‌های اندام خود را

  در ستایش نگاه معشوق، کشف می‌کند.

تن‌اش را زیبائی‌های تن‌اش را 

به‌ تمنّایِ دل‌خواه، در اختیار معشوق می‌گذارد.

«لرزش صدا» و «بی‌صدا خواندن اسم» 

تضادی دل‌نشین می‌سازند.

 نام، پیش از آن‌که شنیده شود، احساس می‌شود. 

 صدای معشوق از عشوه‌گری‌های عاشق،

 بُعد پیدا می‌کند، گرم می‌شود

 مایه‌ی هستیِ دلداده‌اش را تنفس می‌کند.

 شنیدنِ بی‌صدای اسم، در نجوایِ درگوشی،

بازتاب اوجِ محرمیت و نزدیکی عاشقُ‌و‌معشوق است.

«لب به دندان می‌کشم»، 

نه اغراق‌آمیز است نه انکارِ خواهش،

 شرم، اشتیاق و خویشتن‌داری را در یک حرکت کوتاه جمع می‌بندد،

و ویژه‌‌گی و لطافت این حس را آزاد ترسیم می‌کند. 

 معصومانه‌گی نهفته در

 «لب به دندان کشیدن»

 در پاسخ نگاه معشوق،

وسوسه‌انگیزترین حس عاشقانه را نشان می‌دهد 

 

تن‌ات را زمزمه می‌کنم

 با تمنّای بی‌واژه،

تا عشق را بشنوی،

که عطر نخستین دیدارمان را می‌دهد


همان روز

که طعمِ دوست‌داشتن را

  در کناره‌های چشمه‌سار غزل‌وار اندامم چشیدی.


«زمزمه کردن تن»

تنِ معشوق، متنی است که عاشق آن را از بر دارد. 

همان‌گونه که رویا را زیر لب تکرار می‌کند

  خواندن خواهش‌های زیر پوستی تن معشوق را نیز می‌داند 


 من حواس پنج‌گانه را

 در شگفتیِ عاشقانه‌ترین بازتابِ این بند، می‌بینم 

تنِ معشوق، عاشقانه نامه‌ای‌ست 

که تنها عاشق می‌تواند آن را خط‌ به‌خط بخواند و این خوانش، فراتر از واژه است.

 الفبای نامه، رنگِ «عطر نخستین دیدار» را دارد

که همیشه‌‌های حافظه‌ی معشوق را به حس بویایی‌اش جاری می‌کند،

و عطر گذشته را پُلی به لحظه‌های در راه آینده می‌زند. 

عطرها قوی‌ترین محرکِ حافظه‌ی عاشقانه‌ی انسان هستند

 و عاشق به‌درستی از این ویژه‌گی برای همیشه‌گی کردنِ لحظه،

استفاده کرده است. 

«چشمه‌سار غزل‌وار اندام» 

تصویری سرشار از موسیقی‌ست 

لطافت غزل‌واره، 

زیباترین شکل موزون شاعرانه‌گی،

 و زلال بودن تمنّا، 

در شبنم لب‌های لای ران‌های عاشق،

 اشاره می‌کنند 

که معشوق در اولین دیدار 

غزل‌واره‌گیِ ،،دوست داشتن،، را 

در نم‌آلوده‌گی «طعم» آن لب‌ها

 چشیده است؛

دو استعاره‌ی خوش‌نشین

 «چشمه‌سار» و «غزل‌وار»

بر یکدیگر انباشته شده‌اند 

ممکن است بخشی از خواننده‌گان

 همراز با لمس احساس، سرگرم رمزگشایی تصویر شوند

تا نفوذ غزل‌واره‌گی را بر لبه‌های جویبار نازک میانه‌ی ران‌های خود 

بیش‌تر تجربه کنند.

  

لابه‌لای لبه‌هایم،

غنچه‌،

در آغوش لبانت رقصید

در نفس‌هایت چشم‌براه نگاهت بود 

که شکوفه می‌‌زند،


آنچه تصویر را زیبا می‌‌کند

 این است که اندام زنانه‌گی را در فرایند طبیعیِ شکوفایی، 

نشان می‌دهد. 

و بوسه‌لیسیِ غنچه را نه! علت شکفتن، 

زمینه‌ی شکفتن می‌داند. 

این نگاه، تصویر را به توصیف خواننده می‌سپارد،

که گل‌گونه‌‌گیِ غنچه، میان لب‌های درونی زنانه‌ی عاشق را

 در دایره گرم لبان معشوق نقاشی کند.


بوسه

 یک فرآیندِ عاشقانه است

که با گوارائیِ کم‌نظیر، تشنه‌گیِ زبانِ معشوق را فرو می‌نشاند. 

«لابه‌لای لب‌هایم، غنچه‌ای... رقصید»

 استعاره‌،

لب‌های درونی و غنچه در میان آن‌ها 

 (لای ران‌ها) 

را کاملاً ملموس نشان می‌دهد 

 که این شکوفایی و اوجِ لذت،

 نیازمندِ نگاه و نفس‌های معشوق است.


فضایی سرشار از رازآلوده‌گیِ یک پیوند لطیف 

که پذیرائیِ عاشقانه از معشوق را ترسیم می‌کند. 


دایرهٔ لبانِ معشوق در حالِ بوسه‌لیسی،

 درآغوش کشیدن و مکیدنِ مرکزِ این اشتیاق است. 

غنچه با نفس‌های معشوق، 

«چشم‌براهِ نگاه» او می‌ماند

 تا «شکوفه زند»،

 

زبانت، 

می‌دانست خواهش را چگونه باید بنوشد،


 انگشتانت آگاه از نقاشیِ لرز، 

می‌دانستند کجای تنم پیش از نوازش، 

به تماشای قد‌کشیدنِ شاخه، 

بیدار می‌شود


«نوشیدن خواهش» 

در نظر من

استعاره‌ای تازه و خوش‌آهنگ است. 

خواهش، نه! در تمنای ذهنی، که در طعم و مزه پدیدار می‌شود. 

معشوق خواهش را در غنچه،

می‌بیند، می‌شناسد، حس‌ می‌کند

و شبنم گل‌برگ‌های غنچه را می‌نوشد

اما اوج شعر در عنوانی است که سرانجام معنایش آشکار می‌شود: 

«نقاشیِ لرز».

لرزش،  درقلم‌موی انگشتان معشوق  پنهان است

 که غنچه‌ را نقاشی می‌کنند.

  «قد کشیدن شاخه»

 نیز تصویری موفق است؛

قدکشیدن،

 به ساقه،

  لب‌گشائی غنچه،

 به گل‌گونه‌گی تشبیه می‌شود،

تا شعر را لطیف‌تر نگه دارد.

 شاخه با قدکشیدن،

خواهش، تشنه‌گی رفتُ‌و‌گذار، شکوفائی عشق و تمنّای خود را نشان می‌دهد

که بخشی از جلوهٔ طبیعتِ عشق‌بازی،

و پاسخ غریزی به شکوفائی غنچه‌ی هوس، لای ران‌هاست

که پویاییِ خود را

 در تماشایِ برافراشته‌گی و استواریِ ساقه،

 پیدا می‌کند. 


  از انگشتانِ معشوق که به «نقاشیِ لرز» در غنچه‌ی میان ران‌ها آگاهند، 

هنری ترسیم می‌کند، که دل‌دار  

با نوازش هنرمندانه‌ی غنچه، 

عاشق را به برافراشته‌گی دل‌انگیز «شاخه‌» شاهد می‌‌گیرد. 

و تصویرِ بی‌نظیری از یک هم‌نواییِ دوجانبه می‌سازد.


این استعاره‌های ظریف نشان می‌دهند که شاعر چگونه طبیعت

 (چشمه‌سار، غنچه، شکوفائی و قدکشیدن شاخه)

 را به زیباترین شکل چینش بی‌پرده، بیش‌ترین ظرافتِ ادبی را

از یکی شدنِ عاشق‌ُو‌معشوق می‌نویسد،

وگل‌‌واره‌گیِ غنچه و قدکشیدنِ ساقه را

محور این یگانه‌گی قرار می‌دهد


—-***—-


سرانجامِ سخنِ 

«نقاشیِ لرز»، 

جمع‌بندیِ یک تجربه‌ی حسی‌ست؛

  که عشق‌بازی را نه در کلمات،

  در تنفسِ لحظه‌ها شکل می‌دهد. 

اروتیسم را با نجوا می‌سازد؛ 

لرزشِ صدا، قدکشیدنِ شاخه، شکفتنِ غنچه، و آگاهیِ انگشتان،

همه‌ در مسیرِ تبدیل‌شدن زمان به تن هستند.

به دریافت من از قطعه،

 عشق چیزی نیست که ناگهان شعله بکشد؛ 

مانند گلی‌ست که نور را می‌فهمد

و آهسته و آرام به‌سوی خورشید قد می‌کشد، 


شاعر زیبایی‌شناسی را نه در جهان عمومیِ بیرون،

 بل‌که در وارسته‌گیِ نگاه معشوق کشف می‌کند؛ 

که رمز زنده‌تر و قابل لمس‌تر کردن زیبائی‌های اندام عاشق را می‌داند.

در «نقاشیِ لرز» 

بدن‌ها زبان‌اند، صداها نفس‌اند، و تماس‌ها هنر.

 یادآوری می‌کند

 که گاهی عمیق‌ترین پیوندها با لرزِ یک لحظه آغاز می‌شوند.

«لب به دندان می‌کشم»، «لرزش صدا»

 یا 

«زبانت می‌دانست خواهش را چگونه باید بنوشد» 

 بیش‌ترین اثر عاطفی را جذب می‌کند

جایی که

 بوسه، نوازش و نگاه، 

زبان مشترک عاشقُ‌و‌معشوق می‌شوند 

زیباییِ خوشبختی، بیش‌تر دیده می‌شود،

 و لرزش در انتظار،

نفس‌ می‌کشد.

— * —


نگاه من به قطعه، شاید متفاوت با خوانش شماست

نگاه خودتان را ارج بگذارید

روزگارتان را به زلالیِ چشمه‌ساران آرزو می‌کنم

مهشید موسوی


تابستانِ غنچه

  تابستانِ غنچه چشمانم در شفق، ماه‌‌گَردی می‌کنند دل‌دار برگزیده‌‌ام را  در دل مهتاب، مانند نازک نسیمی احساس می‌کنم که می‌خواهد بهار در بر‌آ...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته