اوج
در بازیِ بهاریِ شاخهی نورس
با سایهروشن باغ لیموهایم
در مهتاب،
خیال سرشار از اشتیاق
و شدّت دلتنگیِ تو را لمس میکنم
کبوترانم در اوج پرواز،
هوس آشیانه میکنند
خوکرده بهتپشهای قلب تو
در لبانت،
آب در تراش آینه،
راز غنچهی
لای درز را
میداند
خلوت یگانهگیِ
من
و
تو
خواهد شنید
رمزی را که غنچه در حال شکفتن
زیر نسیم نَفَسهای تو دارد
و
گلبرگهای لب بِرکه
در لغزش گرما،
بادام در اوجِ تیزِ رهائی
از بند زمین،
میگذراند
در آغوشانهگیِ یک تَرَک
واژههایِ آبستن از تکرار اسم تو
تب میگیرند،
از گرمای هوس
داغ میشوند روی زبانم،
کودکانه میشوند
لبریز از تمنّا
این
زیباترین صدای الفبای زبان مادریام
صدائیست
که بههمه، برای همه آشناست
حتی بهپرندهگان
لحظهی اکنونم میخواهد
میل همآغوشیام را
بهبینی
حس کنی
درک کنی
زنانهگیِ شعر مانندم را
بهلبان اندامم بسُرائی
آزاد از قاب واژه
رهگذر