سهم من بود
لبخند آن ماهی
که جویبارم را خیس کرد
در انتظار دانههای تازهی باران
زیر بارانم لب میگشود
در آتش تنخواستههای شادمانهی شبانهام
ستارهی اوجهایم را
در تنگنای آن فضا ستایش میکرد
رهگذر
جوانهی شب زیرِ این تنپوشِ حریر، اندامیست که برهنهگی را از یاد نمیبرد. دستت، از کمرم که پایین میآید، تنپوشِ شرمم ترک برمیدارد؛ دا...