میان دو دیدار
من
عاشق لحظههایِ
میان دو دیدارم
هنوز
مست رویای آن دمم
که
تمنای ساقه، از غنچه را شنیدم
هنگامی که
گونهی غنچه
با نقاشیِ قلم، گل انداخت
نیاز غنچه،
مژدهی آمدنِ شاخه را داد
لحظهای
که پولکهای شبنم
لابهلای گلبرگهای
دو هلال چسبیدهبهم را
میآراست
زنبق
نام تو را صدا میزد
تا جوانه زند
خوشبختی
از موج گیسوانم
میریخت
برگهای بید،
لرزیدن آغاز کردند
صدای انتظار،
با کلمات خودساختهام
ساقهی زیتون را شیر میداد
اشتیاقِ حلقهی انگشتر،
به وسوسه،
مسیر استوانه را
بیاراده میلرزاند
این برکهی کوچک
موج آتش را
در آبهای خود میدید
باران را دوست میداشتم
که از پشتُروی
پنجرهی نافم
ببارد
تا آخرین قطره
بوسههایت
جشن داغیِ پیروزیات را
برپا کردند
که از آمدنِ من،
شادی
رهگذر
https://rehgozer1.blogspot.com/
https://www.facebook.com/didar.didareto
فیسبوک را با گوگل باز کنید
—-***—-
خوانش
هاله نامدار
از
«میان دو دیدار»
من تازهشاگردی در کلاس ادبیات فارسیام
که دستم مهرورزانه، دنبال آشنائی با قلم است
وقتی بهقطعهی
«میان دو دیدار»
نزدیکتر میشوم
میبینم چگونه تنانهخواستنها، در پوشش استعاره،
از هر سطر اوج میگیرند
مانند یاسمینهای وحشی
فضای واژه و مفاهیم عاشقانه را بیدریغ،
عطرآگین کرده،
تن را به زبان بدل میکنند
و مانند زیبائیِ هر آغازی، به سحرگاه شعر میپیوندند
«میان دو دیدار»
بخوانش من
سرمستیِ خاطرهایست
از شیرینیِ بیادماندنیِ
طعم نمناک بوسهها و نسیم نفسهای لغزنده
بر فراز غنچههای اندام عاشق، در دیدار دیروز،
که در آرزوهای اکنوناش جاریاند
تا پژواک آن گرمآغوشی را به دیدار روزهای در راه پیوند بزند.
چنین انتخاب هوشمندانهای در چینش کلام،
اروتیسم را به سطح عاطفیتر، حسیتر و شاعرانهتر میبرد
تا آنجا که نشان میدهد،
در همآغوشی،
قلب همسویان، بیشتر از واژههای عاشقانه،
میگویند
«تمنّای غنچه، از ساقه»
ساقه، استعارهی (مردانهگی)
و غنچه، نماد مروارید پنهان، در دو گلبرگ نرم، لای رانها هستند
که بیدارگری اشتیاق لطیف تن و آغوشنوازی را
در آرامش نجواگونه، در قاب واژه نشان میدهند،
و همان نجیبانهگیِ تمنّای غنچه از ساقه را است
که شکُوهِ شهوت را در شعر، مهر میپوشاند.
در نیمهی دوم شعر، استعارهها کمکم از پوشش، آزادی میگیرند
و به اندام نزدیکتر میشوند،
اما همچنان در مرزِ کامجوئی و شرم اشتیاق طوفان، حرکت میکنند.
«پنجرهی ناف»
یکی از جسورانهترین تصاویر قطعه، است
که اشاره میکند
به ریزآبهای ارگاسم زنانه و تپشهای انزال مردانه،
در یک لحظهی همزمانی.
تن عاشق را مانند شکفتهگلها، به باران میسپارد.
نماد پنجره به ناف، یک انتخاب اروتیکِ شاعرانه است؛
نه بهخاطر عریانی،
بلکه بهخاطر تمنائی که در گودیِ آن دایرهی ابریشمین،
جریان دارد.
«اشتیاق حلقهی انگشتر به وسوسهی مسیر استوانه»
نرمراه اوج زنانه را به استوانهی نازک،
و اولین دایرهی آن استوانه را به انگشتر تشبیه میکند.
انگشتر زیباترین سمبل دلدادهگی و تنسپاری عاشقانه است،
و اما انگشترِ مورد اشارهی شعر
نرمحلقهایست
که کوچکترین نرمنوازی و کمترین بوسهلیسی،
گوشههای حساس درون استوانه
و غنچه را، لای نمناک لبان درونی، به لرزه در میآورد.
«پولکها لابهلای دو هلال چسبیده بهم»
«دو هلال چسبیده»
اشارهای بر لبهای شکاف لای رانهاست
که در لبهی ظریفی
میان غنای تصویری طبیعت
و تمنامندی پنهان اغواگری، حرکت میکند.
نمآلودهگی وبرجستهگی،
نشانهای بیداری غنچه و اشتیاق به نوازش شاخه،
در میان آن نرملبهاست.
«پولکهای شبنم»
در سطح واژهگانی،
تصویری درخشان از شبنم صبحگاهی بر چهرهی گلها میسازد.
انتخاب این واژه بسیار مدرن است، چون بهجای بیان مستقیم،
نمداری لبهای شکاف عاشق،
هنگام نوازش،
از ریزتصویر پولک استفاده کرده،
که شفاف، روی گلبرگِ چین لبها نشستهاند.
و آن حلقهی پرنیان،
به حس گرمای بهاریِ ساقهی سرکش معشوق،
لبانش را با ژرفای تمنّا باز میکند.
با شادی حیرتی،
که چرا تا امروز هیچکس رمز این هوسبرانگیزی و نرمنیازم را
در این باریکهی گرم اوج من،
کشف نکردهاست؟
جایی که هوس در خنکای سرانگشتان معشوق،
در اندام دلدادهی خود
نقطههای زیبای پنهان را، به آغوشگرمی و لیسبوسی مینوازد،
و زیباترین فانتزیها را لباس واقعیت میپوشاند.
«زنبق نام تو را صدا میزد تا جوانه زند»
زنبق در سنتهای نمادین، گلی است در آغوش آب
با
پاکی و ظرافت به شکوفایی شهوانی طبیعت
پیوند دارد.
در واقع بیانگر بیدارگری دو احساس در اندام است
تمنّای بیصدای شوق تن، تشنهگی لطیف عشقبازی
و
جوانهزدن غنچهی شوق در چشمهسار خواهش،
که با برآمدهگی و سفت شدنش، ستایش از عشقبازی میکند
پیش از رفتُوگذارِهمآغوشی.
همانطور که شاعر در وبلاگ خود نوشته،
شاعر و نویسندهی واژهایست، وقتی دستبدامن واژهمیشود
قناعت را اولویت میدهد.
در این قطعه نیز سطرها کوتاه و اشارهها نرماند،
اما هر واژه حامل بار تصویری بالا
و نیروی حیاتی عشقبازیِ محسوسی
است
این ویژگی باعث میشود
شعر حالتی تنفسی و مکثدار داشته باشد.
خواننده در میان تصاویر توقف میکند،
و رنگ زیباشناختیِ خود را به نقاشیِ شعر میپاشد،
و در ذهن خود کاملترش میسازد.
«این بِرکهی کوچک، موج آتش را در آبهای خود میدید»
نمونهی اروتیسم مینیمال در شعر است.
شعر با دو تصویر ساده،
برکه و موج آتش
یعنی تمنّای پنهان در چشمهگاه عاشق و ساقهی استوار معشوق،
از یک تابلوی همآغوشی پرده بر میدارد
که خواننده خود آن را تکمیل باید کند.
جایی که آب و آتش، آرامش و شور،
بازتاب و حرکت،
در کنار هم قرار میگیرند
لحظهای از همگرمائی پیوست تنانه را،
در زبان طبیعت بازآفرینی میکنند.
«بِرکهی کوچک»
تصویری از فضای آرام نرمپوش اشتیاق زنانه میسازد
که در ادبیات، معمولاً نماد پذیرندهگیست و عمق آرام دارد
کوچک بودن آن نیز حس صمیمیت و نزدیکی را تقویت میکند؛
گویی این فضا، قلمروِ خصوصیِ عاشق است
که تسلیم شدن بهشیوهی عشقبازی،
در جایگاه لطافت تجربههای عشقزیستیِ معشوق خود.
بالاترین آزادی را در مییابد.
«موج آتش»
«درآبهای خود میدید»
آتش در شعر اغلب با انرژی، شور و نیروی فعال پیوند دارد.
آتش، بِرکه را در بر نمیگیرد
بلکه برکه، موج آتش را در آغوش گرفت.
هنگامیکه آتش به شکل «موج» توصیف میشود،
حرکتیست گرمابخش، که برکه، آن را تمنامندانه در آغوش میکشد
آرامش، در پذیرندهگیِ عاشق
با
رازداری، در نوازش نیِ محبوب،
رمز پرواز، به اوج عاشقانه را میگشایند .
شبنم در لبههای برکه
بیدریغ آتش را در آغوش میکشد.
همهچیز زیباست و دوستداشتنی،
بلکه هزارانبار بالاتر از آنچه در واژه، بگنجد.
بهدرون داغترین همآغوشی و اوج بیوزنی عشق، پرتاب شدهاند.
و همهی حسهای اندامشان تبدیل به عشق و بازیِ عشق شدهاست.
گرمای لذتدادن و لذتگرفتن را به شکل همآوایی،
در رفت و گذار، تجربه میکنند.
«بوسههایت جشن داغیِ پیروزیات را
گرفتند
که از آمدنِ من،
شادی»
این قطعه کوتاه،
لحظهی فرود از اوج عاشقانهی همآغوشی را ثبت میکند؛
لحظهای که شورِ پیشین،
ژرفترین آرامش و شادترین رضایت را،
در نگاه دو دلداده ایجاد کردهاست
همراه زیبائیِ لحظهی فرود،
هر دو، رام همدیگر،
در آرامش کامل، سخت درهم آمیختهاند
و در یک سکوت دلخواسته آرام گرفتهاند
و این شادابی را در قالب چند تصویر چشمنواز و موسیقایی بیان میکند.
عبارت
«بوسههایت جشن داغیِ پیروزیات را گرفتند»
بوسه در اینجا صرفاً یک حرکت عاشقانه نیست؛
بلکه به آیینِ جشن تبدیل میشود.
واژهی «جشن» حالتی جمعی و شادمانه دارد،
گویی عاشقُمعشوق پس از یک همآوایی عاطفی،
پیروزی شکیبائیِ معشوق را در انتظار اوج عاشق،
گرامی میدارند.
که معشوق، تا اوج ارگاسمهای زنجیرهایِ دلدادهی خود،
بال در بال او همپروازی کرد.
«داغی»
گرمای لحظهی رهائی دو صدا در یک سکوت را حفظ میکند؛
گرمایی که هنوز از بازتاب ترانههای باران معشوق،
در تنپوش مهر عاشق، در فضا باقی مانده است.
«پیروزی»
در این سطر معنایی دوگانه دارد.
از یک سو میتواند اشاره به رسیدن به اوج مشترک همزمان باشد،
و از سوی دیگر یادآور نوعی هماهنگی موفق میان دو تن است.
ایستادن محبوب، در زمان
و نگهداشتن آتش استواری در تافتهی سوزان خود،
در انتظار ریزبارانهای ارگاسم پیدرپی،
در استوانهی دلدادهی خود،
زیباترین اتفاق لحظه بود.
که اشتیاق لطیف دلدادهگیِ عاشقُمعشوق،
در یک نقطه به هم رسیدند.
در ادامهی سطر
«که از آمدنِ من، شادی»
لایهی عاطفی شعر را کاملتر میکند.
شادی از آمدن.
این «آمدن» در سطح زبان،
هم میتواند به حضور عاشق اشاره کند
و هم به همان لحظهی اوج مشترک.
همین دوپهلو بودن، متن را به نوعی ابهام شاعرانهی اروتیک نزدیکتر میکند؛
جایی که معنا در فاصلهی میان واژهها شکل میگیرد.
از نظر ساختار، سطرهای کوتاه و مکثهای میان آنها باعث میشوند
شعر حالتی نفسدار و نجواگونه پیدا کند.
انگار هر سطر ادامه و بازتاب یک آغوشنوازی یا یک بوسه است
که حس عاطفیِ دو موج در دل یک دریا را به خوبی منتقل میکند.
همچنین رهائیِ تپشهای درهمتنیدهی دو دل،
در سکوت نجیانهی یک فرود است
در مجموع، این قطعه با ستایش لذت اوج،
همزمانی شادی و رضایت دو تن در یک لحظهی مشترک فرود را نیز میستاید.
بوسهها به زبانِ جشن تبدیل میشوند
و شعر لحظهای را ثبت میکند که در آن
گرما، آرامش و قدردانی از همسوئیِ یکدیگر درهم میآمیزند
—-***—-
«میان دو دیدار»
از دید+گاه من
از سایهای میگوید،
که هنوز اتفاق نیفتاده اما عاشق با تمام تناش،
آن را زمزمه میکند.
در اصل «میان دو دیدار» فاصله نیست
بلکه گفتگوی خاموش یک دلدادهگی و تنسپاری است
که لحظههای دیدار آخر را، در ستارههای مخمل تن عاشق جا گذاشته.
آنهنگام که مانند هر پارتنر مشتاق،
لبان پنهان گلبرگهای اندام خود را، تسلیم لبهای پر از هوس محبوب کرد.
خاطرهی لرزشی که از بازتاب دلبری معشوق،
با جسم عاشق در آمیخته
و در ژرفای نفسهایش جای گرفته است
بدون دخالت اراده،
که هم طبیعیست
و هم کاملاً تنانه.
معشوق،
سرشار از تمنّا،
عاشق.
تسلیم دلخواسته با لبخند رضایت.
بخشش و دادن،
بهزیباییِ رویاها،
در اکنون همیشهها،
زیباترین ترانهی این قطعهی عاشقانهاند
که در عطر و طراوت همشانهگی دلدادهودلدار نواخته میشود.
هیچچیز زیباتر از شاد بودن نیست
من آنرا در آینهی لحظههای شما میخواهم
هاله