۱۴۰۴ آذر ۲۸, جمعه

شب زنبق

 


شبِ زنبق

دل‌تنگی‌ام به تو چیز تازه‌ای نیست
اما چیزی‌ست که امشب بیش‌تر از همیشه دل‌تنگم
مهتاب نام تو را روی پوستِ گلبرگِ زنبق می‌نشاند،
 مثل قطره‌ی شبنمِ ولرم بهاران.

 خیال خیسم را دورِ کمرت می‌پیچم
 مثل کمربندِ باران،

دست نوازش به رویای من بکش
بگذار بوی تنم بپیچد در هوا،

بافت گیسوانم را باز کن
رها کن از برهنه‌شانه‌هایم
همچون آبشاری بریزد/ بر سکوت موج سینه‌ات.

تنم را ابریشم گرم مانند
بکشم روی تن‌خواسته‌های پنهانت
دعوتم کن به بلندای سَرو آرزوهایت
 بوسه‌ای بچینم از ساز و برگ‌ لرزان بید
که هنوز نم دهانت را دارد
نمی که شب‌هایم خیس از آن است

تب‌و‌تابم را بر زلال بازوانت بگسترانم
 شناور کنم تو را/ در لرز بی‌پروای دیوانه‌‌گی‌هایم
رها کن پرنده‌ی بی‌قرارت را 
در آسمان من،

 بزن بی‌باکانه به‌دریا
 تُندَر طوفان مردانه‌گی‌ات را،
تا موج شورم را به‌بینی
نترس
 از تلاطم
من ناخدای تو-‌ام

تپش، در مثلث ساکت قلبم
بارِش، در دایره‌ی خیس‌وگرم لابیایم
گُر گرفتنِ ستاره‌ی پنهان در لای ران‌هایم 
آب درآتش،
می‌خواهند

بالا رفتنِ
 شربت تپنده‌یِ تاک تو 
 از پله‌های احاطه‌ی دهلیزم،
 شکوهی در دل‌بسته‌گیِ من می‌رویاند
که هرگز
هرگز
سیری نمی‌پذیرم

رهگذر


https://www.facebook.com/didar.didareto


https://rehgozer1.blogspot.com/



نقد یکی از خواننده‌گان

«شبِ زنبق»
 دل‌تنگی را نه صرفاً به‌عنوان یک احساس، 
بل‌که به‌مثابه‌ی نیرویی جاری در طبیعت تصویر می‌کند
در تمام تاروپودش، بر یک شور رهایی‌یافته استوار است؛ 
شوری که نه به رمزآلوده‌گی پناه می‌برد
 و نه از روشنیِ خواسته‌هایش هراس دارد. 

شعر، زبانی دارد که نرم می‌لغزد
 و از همان سطر نخست، 
خودش را همچون بخار نم‌زده‌ی شب، 
روی پوست می‌نشاند.

نقطه‌ی قوت اصلی آن‌جاست که شاعر، 
صدا، تن و عاطفه‌ی خود را بی‌واسطه بیان می‌کند؛ 
انگار بدن، نه ابزاری بیرونی، که بخشی از زبان است. 
در بسیاری از بندها، تصویرها چون رگه‌های نور
 در شب حرکت می‌کنند:

زنبق، باران، آبشار، سرو، بید… 
همه‌گی به‌جای آن‌که تنها استعاره باشند،
 نوعی بافت حسی می‌سازند؛ 
زنبق فقط گل نیست؛
آینه‌ای‌ست که مهتاب در آن نامِ معشوق را می‌نویسد
با شبنم،

بافتی که شعر را از فضای صرفاً خیال‌پردازی جدا می‌کند
 و آن را به تجربه‌ای ملموس نزدیک می‌سازد.
مثل پارچه‌ای ابریشمی که هر بار دستِ خواستن
 برویش کشیده شود نازک‌تر و داغ‌تر می‌شود،

برخی از ترکیب‌ها، با این‌که زیبا و پرطنین‌اند، 
در کنار هم شدت عاطفی بیش از حدی ایجاد می‌کنند
  گویی شاعر می‌خواهد هر ضربان را به شکلی تازه نام ببرد 
مثل گلبرگی که باز می‌شود 
و عطرش را از کسی دریغ نمی‌کند
گوئی
خودش باران است،
 طوفان است و دریا
همزمان ساحلی‌ست به‌موج‌ها و آذرخش معشوق. 

 با مکث‌های کوتاه، 
زمزمه‌‌های ستایش‌‌گونه‌ی شعر درخشان‌تر می‌گردد. 
و حس‌مندی‌اش بدل به ظرافت می‌شود 

«ناخدای توام» 
نا‌گفته‌ای در یک نَفَس است،
نَفَسی که از مثلثِ ساکتِ قلبش بیرون می‌آید
از دایره‌ی خیس‌وگرمِ لای ران‌هایش،
از ستاره‌ای که در آن شکاف روشن می‌شود
و دیگر خاموش نمی‌شود.

در کلیت،
 «شب زنبق» 
شعری‌ست که دل‌تنگی، جسارت و تمنّا را
 با نرمیِ گلبرگ و تندیِ موج، کنارهم می‌نشاند؛ 

در آخر،
وقتی شربتِ تپنده‌ی تاکِ تو
از پله‌های دهلیزم بالا می‌رود،
او فقط یک چیز می‌گوید،
نه با لب،
با تمامِ تن‌اش:
هرگز،
هرگز
سیری نمی‌پذیرم.

شعری که در بیانِ تن‌کامی‌هایش 
از پنهان‌کاری سر باز می‌زند
 و به همین دلیل، جهان خود را با صدایی 
استوار و بی‌پروا می‌سازد.

استبداد



استبداد در خانواده 
و 
استبداد در جامعه؛ 
لزوم نقد
 اسطوره‌ی خانواده‌ی ایرانی
و
اسطوره‌ی دولت

خانواده‌ی ایرانی  
چگونه جامعه‌ای با حاکمان خود مخالف است
 اما مشروعیت روابط جنسی و عاطفی خود را 
به اذن و کلام همانان معطوف می‌کند؟ 

چگونه جامعه‌ای خواهان دگردیسی نظام سیاسی خویش است، 
اما همزمان از تن دادن به دگردیسی نظام خانوادگی خود
 سر باز ‌می‌زند؟
این پارادخشی (=پارادوکس) است 
که آن را باید شناخت و بدان چیره آمد
 زیرا که هر دگرگونی سیاسی و اجتماعی، 
تابعی از دگرگونی در ساختار خانواده‌ 
به مثابه الگوی نخستین و مسلط سیاسی است.

 خانواده به مثابه یک نهاد،
 چگونگی رابطه مرد-زن-فرزند را 
به مثابه تصویر پیشینی یک جامعه‌ی مقدس
 و آرمانی ترسیم می‌کند 
و از همین روست که دولت‌ها و شبه‌دولت‌ها تنها با حفظ 
ساختار
 نهاد خانواده می‌توانند امکان تداوم حاکمیت خود را 
تضمین کنند:
 آن‌ها نیک می‌دانند که فروپاشی نهاد (=اسطوره) خانواده
 یعنی فروپاشی نهاد (=اسطوره) دولت.

اسطوره خانواده ایرانی
خانواده ایرانی تمام ویژگی‌های فرهنگی، 
اجتماعی و سیاسی 
عتیق ایرانی را به مثابه امری اساطیری به کودکان 
و هنوز نامده‌گان تحمیل می‌کند
و از این طریق، یک اسطوره را بی‌نهایت بار 
به عرصه زندگی اجتماعی باز می‌گرداند.

 اسطوره‌ای از بن، مذکر که سرانجام یک جامعه 
از بن، مذکر را طرح می‌افکند؛ 
جامعه‌ مذکری که امکان تحقق خود را با 
نابودی دو نیروی بنیادی دیگر جامعه تامین می‌کند:
یک
نابودی نیروی فردی زنان با محدود و محصور ساختن‌شان 
در نقش خانه‌گی مادر،
 و نیز فروکاست وضع اجتماعی‌ آنان 
به معاون و منقاد پدر جبار در جباریت.
دو
نابودی نیروی نو‌خواه و نوجوی فرزندان.
فرزندان نیز با اِعمال آموزش‌های 
اجباری دینی، اخلاقی، تاریخی
 و ادبیاتی وادار می‌شوند تا اسطوره‌ی خانواده ایرانی را 
جامه عمل بپوشانند:
(در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
 هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی)
و برآیند نهایی این آموزه ادبی-‌اجتماعی-‌خانوادگی، 
بیش از هر چیز بازتولید حکومت پدران و پیرمردان
 در جامعه و خانواده ایرانی است.
خانواده‌ ایرانی خوی و خیالی زن‌خوار و فرزند‌خوار دارد
 این خصلت در شکل
ارزش‌های اخلاقی و اجتماعی و فرهنگی، 
کلیت جامعه ایرانی را چنان در چنگال خود گرفته 
که به هر چرخ تاریخی،
 دوباره به نظام سیاسی‌ آن استعلا می‌یابد: 
پدر با دستیاری مادری 
که گوشت «قربانی» را برای او آماده و طبخ می‌کند،
 تکینه‌گی و تفرد انسانی فرزندان را می‌بلعد:
 مادری که خود پیش‌تر به مثابه فرزند،
 فردیت‌اش بلعیده شده است.

اسطوره‌ و شکل نخستین خانواده ایرانی را 
در داستان‌های کهن ایرانی می‌توان مشاهده کرد. 
همان شکل نخستینی که در جامعه و خانواده ایرانی
 هم‌چنان بازتولید می‌شود.
مشی و مشیانه: 
ساختار نخستینِ خانواده ایرانی را روایت می‌کند: 
در افسانه‌های ایرانی آمده است که این زوج 
از نطفه نخستین انسان
 (مرد)
یا به روایت اوستا از نطفه 
«نخست اندیش» 
و به روایت شاهنامه از نطفه نخستین پادشاه 
یعنی کیومرث پدید آمده و بدین سان جنس مذکر را 
در کَرَتِ پیشین و نخستین و نیز همدم اهورا مزدا 
قرار داده است
 و از این منظر تفاوتی با افسانه‌های اسلامی و عبری ندارد
 و مرد را به امور فرازمینی متصل می‌کند
 و هستی زن را به هستی‌ای پیرامونی 
و در نهایت به تابعی از مرد، فرو می‌کاهد.

رستم و سهراب:
 در این داستان اساطیری-حماسی، پدر
 (رستم)
 با هر تمهید و ترفندی سرانجام بر پسر نوخواه و نوگرای خود
 پیروز می‌شود و این روش هم‌چنان در مناسبات خانوادگی ایرانی رایج است.
 پدر باید به هر طریق بر زن، و یا زنان و فرزندانش چیره آید
 و پسر نیک‌سرشت هم فرزندی‌ست که نه تنها 
باید مطیع اوامر پدر باشد 
بل‌که باید آماده باشد که آینده خود و افراد خانواده‌اش را
 در راه پاسداشت و پاسداری پدر قربانی کند، 
وگرنه پدر خود دست به‌کار خواهد شد 
تا او را برخی (=قربان) خود کند.
از همین روست که در فیلم جدایی نادر از سیمین،
 «پدر»
 حتی به مثابه یک موجود نسیان گرفته و نیم‌مرده، 
می‌تواند هدایت کل زندگی یک خانواده ایرانی را 
در چنبر خود بگیرد
 و سرانجام نیز خانواده (به مثابه جامعه) را 
از مهاجرت (= آغاز تحول و دگردیسی) باز بدارد، 
یعنی این پدر هم‌چون رستم دستان به گونه‌ای
 "ناآگاه"
 به هر شیادی‌ای دست می‌یازد 
تا بل‌که پسر و زن و دختر را از امکان دست‌یابی 
به زندگی برون از حیطه و احاطه خود بازدارد.

ما با این قبیل سیاست‌های پدرانه ایرانی بسیار آشنا هستیم؛ 
تهدیدات و تمهیدات و چه بسا نمایش‌هایی که تنها 
برای بقای اقتدار و جباریت پدر در کار آورده می‌شوند: 
آنان اگر با تحقیر و خشونت کلامی و جسمانی 
به هدف خود دست نیازند، 
تلاش خواهند کرد تا با نمایشی از مظلوم‌نمایی، 
تداوم سیطره پدرانه خود را با برانگیختن درد وجدان 
در فرزندان تأمین کنند.
در جامعه‌/‌خانواده‌ای که این فیلم  تصویر می‌کند، 
به سان همه داستان‌های کهن ایرانی،
 پدر بر همه امور چیرگی تام دارد 
و پسر خود نیز تنها در مقام پدر، می‌تواند 
به حیات اجتماعی و سیاسی خود ادامه دهد
 و این بدین معناست که او هم‌چون پدرش و پدرانش، 
برای آن‌که پدر باشد و پدر خوبی هم باشد،
 باید رویاهای اکنون و آینده خودش
 (در مقام فرزند)
 زنش و دخترش را نابود کند 
و بدیهی است که رفتار پسر
 (که خود نیز پدر است) 
در امتداد رفتار پدر نسیان‌گرفته‌اش 
به سان کارکرد اسطوره ناخودآگاهانه و ماشین‌وار است، 
یعنی هرگز اندیشیده شده نیست 
بل‌که تحت انقیاد اسطوره خانواده ایرانی 
به خودی خود آن سرنوشتی را محقق می‌کند 
که از پیش حاکمیت پدر را مقدر کرده است.
این اما تنها یک تصویر 
از جامعه/خانواده امروزین ایران نیست، 
بل‌که تکرار‌ اسطوره‌های ایرانی است 
که در هر یک از آن‌ها این ساحت پدر-شاهی است
 که باید سرانجام بر ساحت فرزندی چیره ‌گردد
 و بدین وسیله، گذشته مدام بر آینده پیروز شود
 و از این رو، آینده به مثابه دنیایی 
که فرزند طرح و قصد ساختنش را دارد، 
هرگز ساخته نمی‌شود
 و فرزند در دنیای پدرانه محصور، 
و به خدمت پدر و منویات او درمی‌آید 
و در حقیقت بدین طریق او
 خود در مقام پسر به پدر جبار و در مقام دختر،
 به مادر غمخوارِ بعدینه بدل می‌شود.
قاطبه اسطوره‌های ایرانی 
مبین همین چیره‌گی نهایی‌ پدر بر فرزند-ا‌ند
 و داستان رستم و سهراب، 
مشهورترین و شناخته شده‌ترین آن‌هاست.
ما در این مقاله کوتاه چندان فرصت آن را نداریم
 تا همه داستان‌های اساطیری ایرانی را 
از این چشم‌انداز تحلیل کنیم
 اما دست‌کم می‌توانیم در کنار داستان سهراب 
به داستان‌ اسفندیار نیز اشاره کنیم. 
به داستان همان بیچاره اسفندیاری که سرانجام
 به دسیسه و خدعه‌های مکرر پدرش گشتاسب نابود می‌شود، 
چنان‌که همه داستان‌ها و واقعیت‌های اجتماعی و سیاسی ایرانی بر همین طرز و آیین‌اند: 
داستان فرزند‌کشی‌ای که هرگز سر باز ایستادنش نیست
 و این درست در برابر داستان‌های یونان باستان 
هم‌چون داستان ادیپوس شهریاراست 
که تصویری از پدرکشی است
 و این فرزند است که هر باره بر پدر چیره می‌شود
 و راز توسعه جهان غرب نیز در همین است 
که در نهایت فرزند
 (به مثابه جهان نو) 
بر پدر(جهان کهنه) پیروز می‌شود
 و در این جهان فرزندانه، هرکس می‌تواند همانی شود
 که هست و بدین‌سان زن نیز از قیمومت، 
همدستی و خدمت‌کاری پدر رها می‌شود 
و این داستانی است که به هر تکانه و گذار تاریخی،
 به بخشی از واقعیت زندگی اجتماعی و سیاسی 
جهان غرب بدل می‌شود.
هم‌چنان که داستان «مده‌آ» -در یونان باستان- نیز 
روایتی زنانه
 از همین داستان ادیپوس شهریار است: 
شورشی است علیه پدر و شوهر و نظام حکومتی‌اش 
به نام خانواده. 
او زنی‌ست که سرانجام همه آن بندهایی را پاره می‌کند  
که او را به مرد در مقام پدر/شوهر پیوسته و وابسته می‌کردند؛ 
از این رو او حتی فرزندانش را می‌کشد
 تا بر نقش و عاطفه‌ی مادری تحمیل شده بر او 
از سوی نهادِ نابودگرِ خانواده مذکر چیره آید:
 او بدین وسیله به ساحت فرزندانه/ زنانه خود بازمی‌گردد 
و این کهنْ داستانی‌ست 
به تمامی در برابر کهنْ داستان‌های ایرانی.

فرجام سخن
نخست این‌که: 
آن کسی که تن به نقش‌های از پیش‌ تعیین شده‌ی
پدرانه/مادرانه نمی‌دهد،
 همان کسی است که همیشه فرزند باقی می‌ماند
 و از همین رو فرزندانش را نیز با پذیرفتن نقش پدرانه،
 فدای حاکمیت و جباریت خود نمی‌کند 
و زن نیز در این دنیای سیال فرزندانه،
 از بدل شدن به مادر به مثابه دستگاه تولید
 و آماده‌سازی نیرو برای پدر آزاد می‌شود: 
فرزند، دری گشوده رو به دگرگونی‌ها و ضرورت‌های زندگی فردی و اجتماعی است 
و در برابر آن‌ها نه تنها مقاومت نمی‌کند
 که خود به استقبال‌شان می‌رود 
و چنین است که فرزند 
از پذیرش نقش فرزندی برای پدر فراتر می‌رود 
و به یک فرزند همیشه‌گی بدل می‌شود، 
به کسی که هرگز مدرسه رفتنش پایان نمی‌پذیرد، 
به کسی که فرایند بلوغش با پدر/مادر شدن 
از حرکت باز نمی‌ایستد 
چرا که او نیک می‌داند 
که بلوغ تنها یک داعیه و تنها یک نقش اجتماعی
 و جولانگاه خانوادگی و سیاسی نیست، 
بل‌که یک فراشد مدام است و راهی است که هر باره 
راهی تازه را پیش روی او می‌نهد: 
یک راه پایان ناپذیر، 
راهی که هرگز به پایان نمی‌رسد:
 راهی که به پستوها و خفیه‌گاه‌های تجاوز پدران
 به جان و جسم فرزندان و زنان منتهی نمی‌شود: 
همان پستو‌ها و خفیه‌گاه‌هایی که امروزه به نام یادگاران 
معماری ایرانی-اسلامی پاس داشته می‌شوند.
سپس این‌که:
 اگر جامعه ایرانی خواهان رهایی از این وضعیت 
ناروای سیاسی و اجتماعی کنونی خویش است باید 
که کارویژه‌های پنهان اسطوره‌هایش‌ را 
شناسایی،
 و آن‌ها را از زیرِ زمینِ ناخودآگاهی
 (و ماشین‌وار) 
به بامِ خود‌آگاهی خود برآورد
 تا بل‌که بدین‌وسیله، بر آن‌ها به مثابه بازتولید‌کنندگان 
نظام‌های خانوادگی/ سیاسیِ قیم‌مآب 
و خودکامه و پدر‌سالار چیره آید، 
و خانواده ایرانی به مثابه نظام صغیری که نظام کبیر را انعکاس می‌دهد
 (و آن را می‌سازد)
، یکی از کهن‌ترین و استوارترین این اسطوره‌هاست: 
ساخت و سامانه‌ واحدی که خود را مزورانه 
در لای سَمَرها
 و اسطوره‌های به ظاهر متفاوت و متکثر ایرانی 
نهان کرده است.
راست این است که طرح افکندن یک خانواده/جامعه نو 
و هم‌زیستیِ نو، 
بدون نقد اسطوره خانواده ایرانی ممکن نیست. 
مقصودم از طرح افکندن یک خانواده نو، 
همانا هم‌زیستی‌ای است 
که عقد (و اجازه) آن را نه پدران
 (به مثابه حاکمان خانوادگی و سیاسی)،
 که انتخاب و اشتیاق افراد جاری می‌سازند
 و این نخستین گامِ براندازیِ آن مدلِ سیاسیِ‌ اسطوره‌ایِ ازلی‌نمایِ ایرانی‌ است 
که سایه هول‌آور و بازدارنده‌ی 
پدر را در مقام شاه، امام، آیت‌الله و ولی‌فقیه 
بر سر فرزندان می‌‌افکند
 و بدین‌سان سنگ و چه بسا صخره‌ای می‌شود
 در پیش پای افراد خانواده و جامعه ایرانی و چنین است
 که فرایند بلوغ فردی، اجتماعی و سیاسی آنان 
به مثابه مردم، همواره و هر باره به تأخیر می‌افتد: 
بلوغی که بی‌تردید نخستین نشانه‌اش آزاد شدن 
از نقش‌های
 اجتماعی‌/ خانوادگی/ سیاسی‌ِ فرزندخوارانه‌ای است 
که افراد را به پدرِ فرزند‌خوار،
 و نیز به مادری 
که همدست و خورشگرِ این پدرِ فرزند‌خوار است، 
بدل می‌کنند.

محمود صباحی 
منبع 
رادیو زمانه

۱۴۰۴ آذر ۲۱, جمعه

چشمه‌سار



چشمه‌سار خواهش

در بستر بیدار-لحظه‌ی من
سلام سپیده‌دمان است
که پگاه نام دیگر دوست داشتن توست

در میانه‌‌ی تنم
 چمنی است سرسبز 
در آغوش شبنم سحرگاهان 
چشم‌براه «صبح‌بخیر» تو

با نسیم گرم نفس‌هایت
با پیچش نرم بوسه‌‌هایت
که بر فراز‌و‌نشیب تنم می‌لغزند
صبح این سبزینه‌گی/ روشن‌ می‌شود

 زیباترین سحرگاه جهان
از آنِ من است 
اگر پرتو استوار تو را در قاب کوچک دهلیزم 
احساس کنم 

پرتو خورشید‌وار سرکش تو
آتشِ نهان، در نگینِ انگشتر نرمم را
آن‌چنان شعله‌‌ور می‌کند
که آب را در چشمه‌‌سار خواهش
 به‌رقص آتش می‌کشانم

تو هم
راز شمشک، در گذر از نور نافم  را
ژرف‌تر از خاطره
با حس ناب در می‌یابی

رهگذر


https://rehgozer1.blogspot.com/


https://www.facebook.com/didar.didareto


—-***—-
خوانشِ مخمل‌گونه‌یِ اروتیک
در
«چشمه‌سارِ خواهش»

اولین لحظه‌های بیداری صبح‌گاهی عاشق را 
در رختخواب بیان می‌کند.
اما بستر این لحظه‌های سحرگاه همچو جامِ سرد و گوارا 
در نیمه‌روزِ تابستانی‌ست گرم‌وسوزان،
هم نام است و هم زمان.
انتخابِ این واژه به‌عنوانِ [نامِ انسان] نشان‌دهنده‌ی پیوندِ جدی
میانِ [آغازِ روز] و [معشوق] است؛
که عشق در روندِ زندگی، به اندازه‌ی طلوعِ خورشید، حیات‌بخش است.
همان‌گونه که زیبایی‌های هستی 
خوش‌بختیِ انسان نیز 
یعنی پگاه، معادلِ معشوق است.
شاعر با این بیت، اختراعِ معنا می‌کند؛
این نه توصیفِ صِرف، که شناسنامه‌سازیِ حسی است.
عشق، چونان پدیده‌ای مستقل،
از اوست که بازیِ عشق نام می‌گیرد
و رمزِ شناساییِ آن‌ها را 
هم رابطه را تعریف می‌کند 
و تجربه‌ی یک اتفاقِ زیبا را به‌کلام می‌ریزد.
میلِ زنانه و تن‌خواسته‌هایش
نه به‌عنوان شورِ گناه‌آلود یا اعتراض به اخلاقِ اجتماعی،
دستخوشِ ملامتِ روشن‌فکران قرار نمی‌گیرد،
بلکه چون شکفتنِ طبیعیِ پگاهِ تن، بازآفرینی می‌شود.
بدن در این قطعه، بیان‌گرِ اعتراض نیست،
بل‌که لباس‌های زیرینش را به نسیمِ سحرگاهان می‌سپارد؛
تا آگاهانه، آرام و عریان برای گرفتنِ آفتاب،
زیباترین بستر برای عاشقانه‌هاست؛
بسانِ آخرین ستاره‌ی بامداد،
در آغوشِ شبنمِ سحرگاهان
چشم‌به‌راهِ ، صبح‌بخیرِ،
تو»
تصویرِ [چمن] و [شبنم] حسّی نرم‌آغوشی برای نوازش است؛
صحنه‌سازیِ نرمیِ نگاه 
و آن نه مالکانه، 
تصویری‌ست از طراوتِ تپّه‌ی مخمل‌گونه‌ی پایینِ ناف؛
که در پیچِ هر تار مویش،
شیاری بر نرم‌حلقه‌ی خواهش،
که نیازِ شگرفِ تازه‌گی‌های نرم‌نوازیِ معشوق را 
و نوازش‌های دل‌بَریِ او را راه می‌نماید
تا لذتِ یک عشق‌بازیِ کامل.
حسِ تازه‌گی و لطافتِ بیداری را تقویت می‌کند؛
در آهسته‌خیزیِ بهاریِ ساقه
و آماده‌گیِ قلم برای نقاشیِ اندامش،
آن‌چنان که دل‌خواهِ اوست.
که با ،نسیمِ شیرین نفس‌ها و ،پیچاب نرم بوسه‌ها،
تضادِ حسی ایجاد می‌کند؛
بازیِ نمناکِ تاب ملایم لب با دمای گداخته‌گیِ نفس.
ترکیبی‌ست از انتظارِ عاشقانه و مؤدبانه‌ترین شکلِ نزدیکی؛
نه التماس است و نه یادآوریِ خشن،
بل‌که انتظارِ لبخندِ بامدادی
انتظاری که رنگِ هوسِ آغوش‌بهمی می‌گیرد
و رقصِ زیبایی‌های بدن را به موزیکِ چشم‌نوازی کوک می‌کند.
بلکه بدن را با ریتمِ تازه‌گی‌هایش می‌نویسد.
«زن باید با بدنش بنویسد، همان‌گونه که می‌زاید.»
و به‌قولِ آدریَن ریچ:
«بدنم تابلویی‌ست از عشقی، که خودم نقاشی می‌کنم.»
گرمای سرانگشتانم می‌تواند دنیا را نوازش دهد.
که بر فراز و نشیبِ تنم می‌لغزند»
،پیچشِ نرمِ بوسه‌هایت، 
لغزندگیِ بوسه‌ها استعاره‌ای‌ست
که گرمای بوسه‌یِ معشوق، در غنچه‌یِ خواهش،
.بوسه‌ای تمنامند و نوازش‌گونه/ برای گرفتن و دادن
که به‌استقبالِ نگاهِ معشوق می‌آید؛
از جمله، آرمیدنِ اغواگرانه‌ی دو پرنده‌ی ظریف، 
و نغمه‌ی خیسِ لبانی که برای چیدنِ تمشک‌های وحشی،
صبح را به لرزشی شیرین بدل می‌کند.
چون رازونیازِ تنانه است؛
با این‌حال، خود همچنان خواهانِ پذیرشِ کام‌دهی است.
هوس‌هایش را ارج می‌گذارد
و سیریِ آن‌ها را نیز دوست می‌دارد؛
چرا؟ 
تعادلِ ظریف قدرت، میان دادن و گرفتن حفظ می‌شود.
از آنِ من است / اگر پرتوِ استوارِ تو را 
«زیباترین سحرگاهِ جهان
از آنِ من است»
زبانِ مالکانه‌ی [از آنِ من است]
الهامی‌ست از کلامِ
(پنجره، فکر، هوا، عشق،
زمین مالِ من است)
این مالکیت، نه در معنای تصاحبِ معشوق،
که احساسِ شادی از کشفِ لذتِ ویژه‌ی خویش است؛
تجربه‌ی درکِ لذتی منحصر به‌فرد.
با پندارِ شایسته‌گیِ معشوق، 
 تقسیم با او یا پیش‌کش او کند، 
بر تمرکز و محدودیت تأکید دارد؛
پرتوِ تو زمانی تبدیل به اوجِ شعله می‌شود
که در سایه‌زارِ درونِ دهلیزِ تنگِ من قرار گیرد.
استفاده از [اگر] ـِ شرطی ـ انتظارِ 
و احساسِ یگانگیِ «من» و«تو» را آشکار می‌کند؛
که کلیدِ روشناییِ دهلیز اوست.
آتشِ نهان، در نگینِ انگشترِ نرمم را 
[سرکش] 
و الهامِ لرز در گوشه‌ی شبنم است.
[نگینِ انگشترِ نرمم]
ترکیبی از لطافتِ بدن 
نمادِ تعلق‌سپاریِ عاشقانه است.
نور و لرزِ گرما را در نگینِ نرم انگشتر می‌افروزد
[آتشِ نهان]
نشان‌گرِ شوقِ طوفانِ لحظه‌ی اوجِ مشترک است.
پارادوکسِ آب‌وآتش:
یگانگیِ دوگانه‌ی اوجِ عاشق‌ومعشوق،
در گوشه‌ی خلوتِ دل‌تنگی.
آبِ چشمه‌سار
به رقصِ آتش کشیده می‌شود؛
تلاقی عاشقانه‌ی دو تن‌کامه‌گی‌ست.
این تبدیل نه نابودی، که پیوندِ دو عنصرِ متضاد است
آتش از درون، 
در آمیختنِ غنچه با ساقه، در سایه‌زارِ پنهانِ شبنم.
هم‌آمیزیِ آب‌وآتش در دایره‌ی پنهان،
رگ‌آبِ خواهش به‌رقصِ آتش دعوت می‌شود
مانندِ پیوند دو موج، در دلِ دریا.
و آتش را به آبِ معشوق می‌کشد
تا شوقِ سوزانی را که با تمامِ تن ودل می‌خواست،
با فورانِ رگ‌کرده‌پیچاب محبوب، فرونشاند.
«وقتی لبانت را بر گونه‌ام گذاشتی،
من حس کردم که در آتشِ زلالی می‌سوزم.»
فعلی قوی و فعال است؛
عاشق، انجام‌دهنده است
او آتش و آب را در کنشِ ارادی خود درمی‌آمیزد.
نشانه‌ی قدرتِ خلاقانه‌ی عاشق،
در اوجِ سرعتِ بی‌وزنیِ عشق؛
و فعلِ کنشیِ [می‌کشانم] این استقلال را تقویت می‌کند.
واژه‌ای روشنِ اروتیک است،
اما در ترکیب با
صراحتِ میل را می‌پوشاند و شاعرانه‌ترش می‌کند.
ژرف‌تر از خاطره / با حسِ ناب درمی‌یابی»
هم‌‌سوی تمنّای خویش را به درکِ حسیِ مشترک فرا می‌خواند.
«رازِ شمشک» و «گذر از نورِ نافم»
ترکیبی از ناگهانی، نور، و لرز مرکزِ میانیِ تن است.
ناف 
[گذر از نورِ ناف]
یعنی تجربه‌ی عبورِ آذرخش از مرکزِ وجود
اتفاقی که امان به لحظه نمی‌دهد؛
بند نشدنِ پلک بر پلک.
تجربه‌ای زنده‌تر از یاد،
که مانند بارانِ بهاران، باهم می‌بارند
در پرچینِ خیسِ آغوشِ مهر.
فهم، نه با عقل،
که با درهم‌آمیخته‌گیِ حسی و لمسِ لحظه ممکن است.
چشمه‌سارِ خواهش
در سنتِ جهانیِ اروتیسمِ زنانه‌ی آگاه، جای می‌گیرد؛
جایی میانِ
و 
نگاهم در تنانه‌گیِ قطعه،
کلیدها را جست‌وجو کرد—نه قفل‌ها را.
مخمل معمار  
این چشمه‌سار، در جویبارِ هوس‌های تنانه‌گی جاری می‌شود؛
[پگاه]
در سلامِ سپیده‌دم روشن می‌شود،
در دل‌بَری و دل‌دادگی نمود پیدا می‌کند.
«نامِ دیگرِ دوست‌داشتنِ توست»
 نامی دارد و آن «پگاه» است.
در چشمه‌سارِ خواهش،
عاشق راه‌ورَسمِ لذت‌ستانی و لذت‌سپاری را می‌داند؛
به شیوه‌ی خاصِ خود، زیبایی‌های اندامش را کشف می‌کند
به آشنایانِ این رازورمز نشان می‌دهد.
به دستِ اوست که مرزهای همآغوشی شکل می‌یابد
اوست که بستر عشق‌بازی را با گل‌آرائیِ اندامش می‌چیند
او، طنینِ دادن و گرفتن را تنظیم می‌کند
برای اوجِ لذتِ خویش، در پیِ معشوق می‌رود 
ولی پروازِ او را نیز خودش می‌سازد.
شاعر در این قطعه‌ی کوتاه،
و هم زبانِ سپهری را به قلمروِ تن می‌بَرَد؛
برای نخستین‌بار در ادبیاتِ شعرِ فارسی،
 لحظه‌ها را بشمارد.
در جست‌وجوی شادیِ معشوق،
 به‌دیدارِ خورشید، لحظه می‌شمارد.
«در میانه‌یِ تنم / چمنی‌ست سرسبز
بدن را به زیباییِ طبیعت بدل می‌کند؛
که دعوت به‌اشتیاقِ لطیفِ دل‌تنگی می‌کند،
که دل‌سپرده‌گیِ پنهان در گرم‌راهِ اوجِ زنانه است.
[چمنِ سرسبز]
 نسیمی‌ست از جویبارِ پنهان در لای دو گلبرگ‌،
احساس می‌کند
«شبنم و سحرگاهان»
شبنم، نمادِ تماسِ نرم و خنکی‌ است
چشم‌به‌راهِ ،صبح‌بخیر، تو
 / تماسِ لطیفِ آغازِ عشق‌بازیِ سحرگاهی‌ست.
یعنی شاعر نه فقط درباره‌ی بدن،
چنان‌که هلن سیکسو می‌گوید:
«با نسیمِ گرمِ نفس‌هایت / با پیچشِ نرمِ بوسه‌هایت
،نسیمِ گرمِ نفس‌هایت، به حسِ بویایی و دما می‌پردازد؛
حرکت و جهت دارد.
یعنی حساس‌ترین نقطه‌یِ عاشق جا می‌ماند؛
ترکیبِ [فراز و نشیب] تن را چون چشم‌اندازی نشان می‌دهد
آرام بر سینه‌ی عاشق،
در شکیبِ گرمایی که از دستان محبوب خواهد وزید،
تکرارِ «با... با...»
 معشوق را عاملِ فعالِ لذت‌ستانی می‌خواهد،
چون سیریِ میل، کام‌خواهی‌اش را بیش‌تر می‌افزاید.
«صبح این سبزینه‌گی روشن می‌شود / 
زیباترین سحرگاهِ جهان
در قابِ کوچکِ دهلیزم احساس کنم»
تمنا و آغوش‌نوازیِ معشوق،
 جهانِ درونیِ عاشق را روشن می‌کند.
می‌خواهد درکِ این اتفاقِ مهربان را
اما نمی‌داند چگونه.
«قابِ کوچکِ دهلیزم»
بیرونِ معشوق را در درونِ خود دارد
«پرتوِ خورشیدوارِ سرکشِ تو
آن‌چنان شعله‌ور می‌کند»
[پرتو]
 نمادِ انرژیِ قوی و مستقیم؛
افزوده‌ی بی‌بندوباریِ رگِ نور در گوشه‌ی مشکینِ مهتاب،
و غنچه‌ی نرم‌حلقه‌ی حساسِ ارگاسم؛
پرتوی خورشیدوارِ سرکشِ 
 شورِ پنهانی که میانِ عاشق‌ومعشوق شعله‌ور می‌شود؛
«که آب را در چشمه‌سارِ خواهش / به رقصِ آتش می‌کشانم»
مصرعی مهم در پیوندِ اروتیکِ متن است؛
 [نمادِ روانیِ میل]
و موجِ دانه‌های باران از بیرون؛
که اوجِ خوشه‌چینی را می‌سازد؛
تندیس هوس را تمام‌قَد در آتشِ تمنای خود می‌رقصاند
چنان‌که آنا آخماتووا می‌گوید:
«می‌کشانم»
 هنگامی که تن‌خواسته‌هایش با محبوب درمی‌آمیزند،
«خواهش»
 «چشمه‌سار»
«تو هم / رازِ شمشک، در گذر از نورِ نافم را
[تو هم]
نقطه‌ی نیروبخشِ جنسی و نمادِ تلاقیِ درون با بیرون.
«ژرف‌تر از خاطره»
«با حسِ ناب درمی‌یابی»
جمع‌بندی
 «بدنِ اسطوره‌ایِ زن»
«بدنِ خودآگاهِ زنِ معاصر».
 *** 

من از آب‌تنی کردن در چشمه‌سارِ خواهش،
نگاهم در تنانه‌گیِ قطعه،
کلیدها را جست‌وجو کرد-نه قفل‌ها را.

با صمیمانه‌ترین علاقه،
مخمل معمار  


میان دو دیدار

  میان دو دیدار من  عاشق لحظه‌‌هایِ میان دو دیدارم هنوز مست رویای آن دمم  که تمنای ساقه، از غنچه را شنیدم هنگامی که گونه‌ی غنچه با نقاشیِ قل...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته