۱۴۰۰ آبان ۱, شنبه

از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر


 در عشق، عاشق‌ومعشوق در ابتدا «دو نفر» هستند 

 و

 حال می‌خواهند 

«یکی بشوند» 

لکان

به اهتمام

رویا دستغیب


 چگونه می‌توان آفوریسم‌های مختلف لکان 

در مورد عشق را که بویژه از زمان سمینار

«انتقال قلبی» 

و نقد رساله «ضیافت» افلاطون شروع می شود، 

در اثار مختلفی و در مراحل مختلفی ادامه یافته 

و در سمینار «انکور» اوج خویش را می‌یابد، 

در پیوند شبکه وارشان فهمید؟ 

یا به راز عشق نزدیک‌تر شد؟

 ( برای درک بهتر مراحل تفکر لکان در مورد عشق 

به ترجمه‌ی من به نام «لکان و عشق» مراجعه بکنید)


 بگذارید این منظر جدید و اغواگر را با این سوال اغاز بکنیم؟

من و تو، ما انسان‌ها در عشق چه می‌جوییم؟

اگر تاریخ بشریت و جواب‌هایش به‌پدیده‌ی عشق را بنگریم، 

انگاه می‌بینیم

که ما در عشق بدنبال

«چیزی می گردیم که کمبودش را حس می‌کنیم».

ما در عشق می‌خواهیم با نیمه‌ی گمشده‌ی خویش دوباره یکی بشویم 

و کامل بشویم و

 یا با دیگری و معشوق چون عارف 

به

«وحدت وجود و سیمبیوزه یا هم‌زیایی» 

دست بیابیم


بزبان دیگر در عشق، عاشق‌ومعشوق 

در ابتدا «دو نفر» هستند 

و حال می‌خواهند «یکی بشوند» 

دقیقا این‌جاست که انتقاد مهم روانکاوی از فروید 

و یا بسیار قوی‌تر نزد لکان به «عشق» شروع می‌شود

 زیرا ما در عشق می‌توانیم «سه تا» بشویم، 

من/تو و بخش سوم عشق‌مان بشویم 

اما هیچ‌گاه نمی‌توانیم با دیگری «یکی و یگانه» بشویم

 چون عشقی که بدنبال یگانه‌گی و وحدت وجود 

با معشوق و دیگری است، 

مجبور است تفاوت‌ها را در خویش و دیگری بکشد 

و اخر یکی در دیگری حل و خورده بشود

ازینرو عشق وحدت وجودی و ان‌جا که دو نفر می‌خواهند 

یکی بشوند، 

همیشه حالتی کانیبالیستی دارد 

و محکوم به‌شکست است 

زیرا چنین عشقی که از این‌جا برای ایجاد تفاوت 

میان مفهوم

«عشق یا لاو» 

و

«عاشقی یا پاسیون»، 

آن را عاشقی یا پاسیون می‌نامیم، 

یک حالت نارسیستی است 

و در چنین عشقی، عاشق در معشوق چون نارسیست 

به‌تصویر خویش در آب می‌نگرد 

و عاشق تصویر و ایده‌ال خویش است 

و آخر برای یگانه شدن با تصویر خویش 

خود را به‌آب می‌اندازد و غرق می‌شود

 یا چون کودکی که در مرحله‌ی 》

و مابین هیجده ماهه‌گی تا سه سالگی به تصویر خویش 

در اینه می‌نگرد و هورا می‌کشد، و خیال می‌کند 

این تصویر «یکتا، واحد» و واقعی اوست 

و نمی‌بیند که این رونوشت ایده‌الی از طرف پدر و مادر است 

و ان‌طور که او را می‌بینند و یا دوست دارد ببینند

یعنی در عاشقی و شیفته‌گی عاشقانه‌ی انسان 

در واقع عاشق خویش و تصویری از خویش است.

او با بوسیدن معشوق خویش را می‌بوسد 

و ایده‌ال خویش را


بقول فروید در این حالت

«ما چیزی را دوست می‌داریم که خودمان است

گذشته‌ی ما بوده است و یا اینده ما

می تواند باشد 》 د 

چهارمین نمونه عشق انگاه به قول فروید 

مربوط به‌یک ابژه بیرونی است ولی با این حال عشقی خودشیفته‌گانه است

 زیرا انگاه ما حال بدنبال جایگزینی برای پدر و مادرمان 

می‌گردیم که مواظبمان باشد

« یعنی ما به آدمی عشق می‌ورزیم 

که بخشی از خود ما بوده است 

ما به زنی عشق می‌ورزیم که ما را تغذیه می‌کند 

و یا مردی را دوست داریم که از ما مواظبت می‌کند

این نمونه‌ی عشق تکیه گرانه است..»

یعنی 

در هر چهار حالت پارتنر یا معشوق بایستی عمدتا 

تصویر و کپی یا رونوشت از خویش یا از پدر و مادر 

خویش باشد و ازینرو چنین عشقی محکوم به مرگ است

زیرا عشق باید همیشه حالتی خودشیفته‌گانه داشته باشد 

و ما بخواهیم با دیگری دمی یکی و یگانه بشویم

یا 

با او به اوج کامجویی جنسی و عشقی دست بیابیم 

اما نباید به‌این بسنده بکند 

وحال باید رگه‌های دیگر و مهم عشق هر چه بیش‌تر 

وارد صحنه بشوند، 

از شوخ چشمی تا گفتگو و چالش و اغوای عاشقانه. 

این‌که عشق نباید اسیر یک «نگاه» بشود 

بل‌که باید با 

 «چهره‌ی پارتنر»

با «زن یا مرد واقعی با خوبی‌ها وبدی‌هایش و تفاوتهایش» روبرو بشود 

و دقیقا این حالت چندنحوی و پارادوکس 

عشقش را پرشور بکند 

و نه ان‌که دیگری و پارتنر یا مریدش و یا مرادش 

در یک رابطه‌ی نارسیستی باشد

زیرا در چنین عاشقی انگاه ان‌چه رخ می‌دهد 

یک مونولوگ است و نه یک دیالوگ

همه چیز در پی آن است که فقط تصویر و ایده الی را 

آب و زندگی بخشد و بخود بگویند که 

«حالشان خوب است»

اما به‌بهای آن عشق واقعی و جوانب‌اش سرکوب می‌شوند 

و ازین‌رو عاشقیِ در پی وحدت وجود 

محکوم به شکست و خشکیدن است 

و این‌که به نفرت تبدیل بشود

زیرا ما عشق می‌جوییم 

چون با مرگ و تنهایی و نیاز خویش به‌دیگری 

روبروییم 

اما اگر عشق پاسخی انسانی به فانی بودن

و آرزومندی بشری است 

و برای لمس دمی از شیدایی و ابدیت یا یگانگی

نمی‌تواند انسانی و خلاق باقی بماند 

اگر حال بخواهد واقعا با یکی شدن با تصویر خویش 

یا 

با جایگزین پدر یا مادر خویش دوباره جاودانه باشد

زیرا انگاه مثل تصویر دوریان‌گری محکوم است 

به شبحی هولناک در آینه، تبدیل بشود

 یا اگر فیلم بزرگ «ورتیگو»ی هیچکاک 

بزرگترین فیلم تاریخ بشریت در مورد عشق است، 

ازین‌رو این‌گونه است که او از یکطرف نشان می‌دهد 

که چگونه عشق با حس مرگ و دلهره‌ی هیچی در پیوند است 

و این دلهره‌ی انسانی عشق را ملتهب و پرشور می کند. همان‌طور که با سرنوشت محتوم فیگورهایش 

که در یک عشق نارسیستی و ادیپالی مثل عکس ذیل 

گرفتار هستند، نشان می‌دهد که چرا عشقی که بخواهد

پارتنر جدیدش کپی و رونوشتی از پارتنر ایده‌ال یا قبلی باشد، محکوم به پایانی تراژیک است

 زیرا او زندگی و عشق چندنحوی،

پارتنر متفاوتش را مجبور می‌کند به

«تصویری تک ساحتی» 

تبدیل بشود

تصویری ایده‌ال که دروغی بیش نیست.

زیرا همان‌طور که در فیلم می‌بینیم حتی عشق اولیه 

نیز فقط رونوشتی از یک عشق دیگر و از داستان 

عشقیِ دیگر است و اصلا اصلی وجود ندارد

زیرا عشق جاودانه نیز یک رونوشت و کپی از روایتی دیگر است

 اما اگر عشق بخواهد معشوق را به رونوشتی از یک تصویر خیالی و نارسیستی از معشوق نهایی تبدیل بکند، 

 انگاه چنین عشقی محکوم به مرگ است، 

 زیرا عشق، جدا از حضور عاشق و معشوق و از طریق آن‌ها، احتیاج به عشق‌ورزی و التهاب عشق 

و ورود به سرزمین‌های نو و کشف نشده دارد 

و ان‌جایی که هر دو مرتب یکدیگر را از نو می شناسند 

و باز می‌یابند

 وگرنه مجبوری که مرتب از یک عشق به عشق دیگری 

بروی تا 

«چیزی گمشده، محبوبی گمشده» 

را باز بیابی و نبینی که حتی آن معشوق اولیه نیز 

فقط یک کپی و رونوشت از یک رونوشت است

 زیرا عشق اصلی ندارد و حالتی نهایی ندارد

زیرا همان‌طور که در فیلم می‌بینیم حتی عشق اولیه 

نیز فقط رونوشتی از یک عشق دیگر 

و از داستان عشقی دیگر است

و

 اصلا اصلی وجود ندارد

همانطور که در فیلم «ورتیگو» می بینیم

 این‌که درست است که ما در عشق مرتب چیزی گمشده در کودکی و در اغوش مادر یا پدر را می جوییم اما اگر عشق بخواهد خویش را محدود به این بازگشت به چنین فضایی بکند و بخواهد به جنین مادری بازگردد، محکوم است 

خویش و دیگری را نابود بکند و به لکنت زبان 

یا بیزبانی و وحشت بیافتد

زیرا در عشق باید عاشق و معشوق در بستر چنین حس شیدایی عشق و میل بازیافتن انچه از دست رفته است،

باید حال پرشی تنانه، زمینی و چندوجهی به جلو بکنند

و روایت‌های نو از عشق فانی و زمینی بیافرینند.

این‌که بپذیرند تنها وقتی بهشت کودکی 

که هیچ‌گاه هم بهشت کاملی نبوده است، 

را پشت سر بگذارند، خطاهای آرمان خواهی خویش 

یا خطاهای پدر و مادر و عاشقی را ببینند، 

همانطور که قدرتهای‌شان را می‌بینند و حال بخواهند

«عشقی متفاوت و برتر بیافرینند»

حقیقت و عشق فردی خویش

 را بیافریند، هر چند بار که لازم است 

ازینرو عشق سه تا است، چون همیشه راه سوم و امکان نوینی برای عشق ورزی است بشرطی که نخواهی مرتب بدنبال دروغی و وهمی بجویی و خیال بکنی نزد بعدی حتما آن را می یابی و دوباره زمین بخوری

 بلکه دروغ تصویر بزرگت از عشق و از معشوق ایده ال را ببینی، خوبی و بدیهای خویش و پارتنرت را ببینی و دقیقا این چندجانبگی پارتنر و عشق ترا مجذوب بکند

اینکه اسیر نگاهش نباشی بلکه با چهره و تنش روبرو بشوی و در چین و چروکهایش نیز شریانهای

 عشق و زیبایی

 « آلگما یا جواهر»

در زبان لکانی و افلاطونی نماد محبوب گمشده را ببینی)

 و برای ورود به چنین صحنه ی پرشور و تثلیثی از عشق لازم است که بپذیری 

 « بهشت از دست رفته، برای همیشه از دست رفته است» 

تا بتوان انسان و عاشق شد و هزار روایت از عشق را افرید

 ازینرو عشق سه تاست

 زیرا او عاشق/معشوق و عشقی است که همیشه بخشا معماوار و غیرقابل نمادین شدن است

 یک شیدایی پرشور است

 ازینرو ضلع سوم رابطه ی عشق یعنی مفهوم عشق مرتب در حال تحول است در عین جاودانگی شور عشق و

 بناچار فیگورهای عشق در حال تغییرند

 ازینرو ما در فیگورهای امروزی عشق همان فیگورهای غزل غزلهای سلیمان را می یابیم و همزمان تفاوتها و روایات نو

 چون عشق تثلیثی داستان مکرری است که مرتب از نو نوشته می شود و تفاوت می افریند


 همینطور عشق سه تاست، چون ما در عشق یا درستتر در عاشقی ابتدا در حالت «عشق/نفرتی» با معشوق قرار داریم

این رابطه ی مهراکین را در میان کودک و مادر می توان بازیافت

اما رابطه ی عشق/نفرتی که بویژه در جوانی در عشقهای رمانتیک اولیه بشدت حضور می یابد، محکوم به شکست است، چون این عشقی است که می خواهد با دیگری یکی و یگانه بشود، خودش بشود، پس یا دیگری را به حد مرگ دوست دارد و برای او خویش را قربانی می کند و یا اینکه دیگری را به حد مرگ دوست دارد و او را می خورد و می خواهد او برایش همان فرشته پاک یا پرنس نهایی باشد. ازینرو کودکی که مادرش را ول نکند و جلو نرود، ترسو و یا نامستقل باقی می ماند. همانطور که مادری که کودکش را رها نکند، در نهایت جلوی رشدش را می گیرد و همزمان جلوی رشد خویش و دستیابی به سعادت عشقی بیشتر در زندگی فردی یا در رابطه ی زناشویی. همین موضوع در مورد پدر و دختر یا فرزندانش صدق می کند

 یا این موضوع در روابط عاشقی شدیدی صدق می کند که امروز عاشقند و فردا متنفر و در عین حال از هم نمی توانند جدا بشوند و در یک دور باطل و فرسایشی گرفتارند. زیرا 

 «تا حد مرگ»

 بکدبگر را دوست دارند و بناچار پیشگویی خویش را تحقق می بخشند و عشقشان را می کشند و همدیگر را داغان می کنند

 در حالیکه 

در عشق و وقتی عشق هر چه بیشتر به تمنامندی نزدیک شده است، ما در عشق سه چیز می بینیم، اول عشق، دوم روی دیگرش نفرت و سپس «نادانی». زیرا نادانی عشق و اینکه چرا دیگری را دوست دارم، دلهره ی این نادانی باعث می شود که تلاش بکنم پارتنرم را هر چه بیشتر حس و لمس بکنم و عشق را. یا این «نادانی» عشق و ضلع سومش را در این می بینیم که عشق معمولا »

تصادفی

 رخ می دهد و دقیقا اغلب اوقات در جایی که فکرش را نمی کردی. زیرا در عشق همیشه نادانی و حماقتی نیز نهفته است تا بتوانی معشوق را انگونه ببینی که تا کنون هیچکس ندیده است

 زیرا باید مجنون بود تا توانست لیلی او را دید و بالعکس

زیرا این «نادانی» که گاه حتی نوعی 

 «اروگانت یا خودپسندی»

 است، سبب می شود که ما حس کنیم در دیگری چیزی را می بینیم که جز ما دیگران نمی بینند. همانطور که در هر عشقی نوعی 

 «دانش نااگاه یا ناخوداگاه» 

 وجود دارد که باعث می شود دو قلب یا دو نگاه بهم گره بخورند و دو نفر حس بکنند که مثل آهن ربا یکدیگر را جذب می کنند، در حالیکه موانع فراوان اجتماعی یا فرهنگی ضد آن هستند، یا شاید گاه دقیقا به این خاطر و برای سرکشی بر علیه پدر و مادر

اما اگر فقط سرکشی باشد، چنین عاشقی محکوم به شکست است یا دوره ایی گذرا و ماجراجویانه است

در حالیکه «دانش ناآگاه» عشق باعث می شود که حتی وقتی نخواهیم موانع اجتماعی یا فردی را کنار بزنیم و به پارتنرمان برسیم چون جز این نمی توانیم. حتی وقتی خرد ابزاریمان به ما می گوید که این عشق خطرناک است

اما عشق در جوابش به قول اریش فرید می گوید: « همین است که هست». ازینرو «نادانی» عشق باعث می شود که تصادف تبدیل به سرنوشت عشقی بشود، مثل داستان «ترزا و توماس» در کتاب «سبکی غیر قابل تحمل هستی» از میلان کوندرا. 

نادانی نهفته در عشق باعث می شود که بتوان قراردادهای اجتماعی و عینی در مورد عشق و زیبایی و 

غیره را بهم ریخت و تفاوتهای نو افرید

 این «نادانی و دانش نااگاه» در کنار یارانش عشق و نفرت باعث می شود که عشق همیشه گفتمانها را بشکند و 

چیزی نو بیافریند بی انکه در پی شکستن چیزی باشد

 او فقط می خواهد به عشقش برسد چون به سمتش کشیده می شود و مجبور است در این مسیر بر موانع و هراسهای اجتماعی یا خانوادگی یا فردی چیره بشود. ازینرو

 عشق ساختارشکن و انقلابی است بی انکه بخواهد ساختارشکن و انقلابی باشد

 ازینرو عشق را به قول شاملو بر سر چهار راهها تازیه می زنند بی انکه او قصدی برای تغییر داشته باشد

اما همین بسندگی او به زندگی و تنانگی و پارتنر قدرت سوبورسیو و کارنوالی اوست که به هر آرمان و ایده ال بزرگ می خندد و

 هر ایمانی را برای رسیدن به معشوق به دور می اندازد که مانع رسیدن او به پارتنرش باشد

همانطور که این نادانی باعث می شود که عشق مرتب قابل دگردیسی و حرکت باشد، در عین دوامی درونی و 

گاه بسان رقص عشقی برای مدتی یا تا پایان مرگ


 سوم اینکه عاشق و معشوق همیشه در بستر عشقی قرار دارند که بشخصه همان ضلع سوم و همیشه ملتهب و قابل تحول است. زیرا عشق بخشا تاریک و معماوار است و ازینرو ما عشق را نمی توانیم تعریف نهایی بکنیم و دقیقا این خصلت عشق و پیوند او با هیچی و نادانی که از طرف دیگر شیداوار و خلسه اور است، باعث می شود که وقتی ما مثل «مجسمه ی ترزا» در عکس ذیل با تیر خدای عشق زخمی میشویم، به اوج کامجویی دست می یابیم و احساس می کنیم که 

 «زندگی و ابدیت دمی ما را لمس کرده است»

. یا بقول لکان 

 «ساحت رئال دمی ما را لمس کرده است»

. همانطور که این خصلت عشق باعث می شود که مجبور بشویم مرتب سوال بکنیم که عشق چیست و بحران عشقی داشته باشیم، نامه و اس ام اس عشقی بنویسیم و بخواهیم بدانیم که

 «دیگری چه می خواهد، چه تمنایی دارد و یا چرا ما را اصلا دوست دارد»

 ازینرو ما در لحظه ی عشق هیچگاه دو نفر نیستیم، همیشه نفر سومی چون تصورات و دلهره ها و دیسکورسها حضور دارند و از همه مهمتر 

 «نام پدر یا اخلاق تمنا»

 که عشق ما را دچار بحران می کند، انگاه که می خواهد از دو تا «یکی بیافریند» و کانیبال می شود. مثل داستان آن عارفی که نزد مرادش می رود و وقتی در می زند، معشوق می پرسد کی هستی؟ 

و او می گویم منم و نمی تواند وارد بشود

 ابتدا وقتی دوباره می اید و در می زند و در جواب می گوید: توام، اجازه ورود می یابد

 اما این همان یک علت مهم شکست عشق ایرانی و عرفانی ایرانی است که کانسپت عشق ایرانی از آن سرچشمه گرفته است. کانسپت عشقی که اگر دیروز رمانتیک بود، اما امروز عاشقی خراباتی و پوچ گرا شده است. اما هنوز از دوالیسم عشق/نفرتی عاشقی بیرون نیامده است و «سه تا» نشده است. ازینرو گفتمان «عاشق زمین و عارف زمینی» من راهی نشان می دهد تا سه تا بشود و هاشور بخورد و خندان و نظرباز بشود. یا ازینرو می بینید که ما حتی در تخت سکس نیز هیچگاه دو تا نیستیم و همیشه نفر سوم یا نگاه دیگران و اخلاق تمنا نیز هست. ازینرو مرتب در لحظه ی عشق می گویی

 « می خواهم بدونی که واقعا دوستت دارم و الکی نمی گم، یا اینطوری هیچگاه به دیگران نگفتم» 

 و همزمان یادمان می اید که چنین دیالوگی را در فیلمی نیز دیده ایم. یا ازینرو عشق نیز سه ساحت خیالی/نمادین/رئال دارد. به این معنا که ما بنا به حالت خودشیفتگانه و نارسیستی مان همیشه در عشق چیزی را از تصویر یک «زن باشکوه یا مرد باشکوه» می جوییم، چه در روابط هموسکسوال یا هئدرو سکسوال. تصویری باشکوه که یادگار عشق اولیه مادر و پدر و همان ابژه گمشده فرویدی است که حال بازش می یابیم و می گوییم «خودش هست». زیرا هر یافتنی یک بازیافتن است. اما زندگی به عقب بازنمی گردد و هر تکراری برای این است تا تفاوتی و روایتی نو از عشق و قدرت و بازی بیافریند. ازینرو بخش دوم عشق همان بخش نمادین است و اینکه تفاوتها و معما را در معشوق و عشق می بینی و می پذیری و بنابراین دلهره ی عشق را، دلهره ی کمبود را

 اما بخش سوم عشق 

 همان «ساحت رئال و شیدایی» است. جایی که شور عشق عارفانه یا عاشقانه سر می زند و ما بر امواج عشق پرواز می کنیم. ساحت رئالی که حتی برای لکان در مسیر تکامل فکریش هرچه بیشتر به بخش اصلی تفکرش تبدیل می شود. اینگونه ما مثل سمینار انکور یا «باز هم» او در عشق و شور تنانه و سکسی عشق و رابط فریاد می زنیم، باز هم می خواهم، این همان چیزی است که می خواهم و همزمان مجبور می شویم که بهای این «بازخواستن» را بدهیم و ببینیم که هر عشق و هر لحظه ای با دیگری متفاوت است و باید به تفاوتها و اغواهای نو تن بدهیم وگرنه عشق می میرد یا کشنده و کانیبالیستی می شود. اینکه تکرار می خواهد تفاوت بیافریند و مجبور است خط بخورد و تفاوت بیافریند اگر می خواهد نمیرد یا قاتل نشود


 پس ما زمانی می توانیم عشق بورزیم که سه تا بشویم. بویژه وقتی که درک کنیم «عنصر سوم همیشه راه و امکان دیگری است». این نقطه ایی است که عشق شروع می کند به «تمنامندی» نزدیک بشود، دو چیزی که برای لکان هیچگاه یکی و یگانه نمی شود و لکان پیک و پیامبر «تمنامندی» است و نه پیک و پیامبر عشق 

  با اینحال او از سقراط بیشتر در مورد عشق می فهمد. سقراطی که خیال می کند عشق تنها چیزی است که از او سر می اورد و همین خطای سقراطست. با انکه سقراط اولین کسی است که پی می برد

 «عشق یعنی کمبود و چیزی که ندارید»

 

 اما او در مسیرش مجبور می شود هر چه بیشتر به سرزمین عشق و شیدایی و عشق نابی که همیشه با کمبودی همراه است، نیز پا بگذارد. بقول لکان ما انسانها با انکه در زبان بدنیا می اییم و بنابراین « در ابتدا کلام است»، اما در رابطه ی انسانی در واقع برای ما « در ابتدا عشق است» است، زیرا به عنوان نوزاد با مادر روبرو می شویم. با عشقی روبرو می شویم که شروع همه عاشقیهای بعدی ماست و بسترش. ازینرو عشق ابتدا با 

«طلبی» 

شروع می شود. اینکه نوزاد و سپس یکایک ما در لحظه ی عاشقی از مادر و پدر یا جانشینهای بعدی آنها به عنوان معشوقان می طلبیم که 

 «ما را دوست بدارند»

 طلب و درخواستی که حال به قول لکان به شکل معکوس به سوی ما بازمی گردد و می گوید «پس بگذار دوستت بداریم». یعنی تو را گرفتار تله ایی می کند. زیرا حال مجبوری برای اینکه دوست داشته بشوی یا تامین بشوی و سرپناهی داشته باشی، مرتب بهایی نیز بدهی و به خواستهای دیگری و عاشق تن بدهی. همینطور که بالعکس اینگونه رخ می دهد. این حالت باعث می شود که عاشقی اولیه یک حالت عشق/نفرتی باشد به چیزی که به او احتیاج داری تا کمبودی نداشته باشی و می بینی که حال مشکلات جدیدی برایت درست کرده است. زیرا بقول اسکار وایلد « رابطه عشقی داشتن یعنی اینکه مشکلاتی را داشته باشی که به تنهایی نداشتی». موضوع بلوغ اما گذار از 

 «طلب عشق»

 به 

« جاری شدن عشق و بازی عشق»، 

 به سوی 

« عشق تمنامند»

 و دیالکتیک عشق است 

 و برای این تحول دقیقا لازم است که در عشق هر چه بیشتر ضلع سوم یا نمادی و تمنامندی وارد بشود، نام پدر و حس کمبود وارد بشود و به ما نشان بدهد که می توانی معشوق را در بغل بگیری یا حتی او را به شکلی در بیاوری که می خواهی اما هیچگاه نمی توانی چه عشق و چه معشوق را اینگونه بدست بیاوری و داشته باشی

 زیرا عشق ملتهب و همیشه بخشا در تعلیق و تحول است و همینکه بخواهی او را به شکلی در بیاوری که به تو ارامش بدهد و یا بزرگ و بدون کمبودت بکند، همان موقع در حال زدن ریشه ی خانه ی عشق و تولید خیانت و تراژدی بعدی هستی. زیرا داری به عشق و تمنامندی خیانت می کنی و این بهایی بس سنگین دارد


 ازینرو عشق به حضور تمنامندی و نام پدر، به قبول کمبودهای خویش و دیگری و قبول تفاوتها احتیاج دارد تا بتواند هم به یگانگی تن بدهد و هم مرتب تحول یابد. همانطور که ابتدا حضور پدر باعث می شود که کودک از عاشقی عشق/نفرتی به مادر و میل تملک او و یا در تملک بودن او راحت بشود و با دیدن تمنای مادر بدنبال پدر و بالعکس 

حال او نیز براه دستیابی به عشق و حقیقت خویش برود و هر چه بیشتر

تن به دیدار بیرون و مدرسه و دوستان نو بدهد و

 از خانواده در دوران جوانی بیرون برود 

تا راه و عشق فردی خویش را بیابد، 

در عین حفظ پیوندی عمیق با خانواده و گذشته اش 

 ازینرو بقول فروید و سپس لکان در دوران عاشقی یکایک ما مجبور می شویم که در عین چشیدن عشقهای مختلف همزمان پی ببریم که این خیال واهی است که مرتب به خودمان بگوییم که حتما بعدی بهتر می شود، زیرا به قول افوریسم دیگری از لکان « چه سودی دارد که مرتب معشوق یا پارتنر جدیدی بگیری، وقتی هیچ هیچکدام از آنها نمی تواند به تو اونیورسوم و جهان را بدهد.». زیرا این اونیورسوم جدید عشق را تنها دو نفره و با کمک عنصر سوم یعنی همان عشق و التهاب عشق می توان کشف کرد و روایات نو برای آن ساخت، مثل دیسکورس عاشق رولاند بارت. یا می توان حتی با نگاه متفاوت 

 « دلوز/گواتاری»

 بزرگ گفت که عشق اصولا به معنای «عشقها» و دیدن و لمس سرزمینهای جدید عشق است و آن عشقی که بخواهد جلوی تفاوت افرینی و نوافرینی و ماجراجویی دونفره و مشترک را بگیرد و بخواهد یکی و یگانه بشود، او عشقی گرفتار است، گرفتار در تله ایی ادیپالی و در جستجوی مادر و پدری دروغین


 اما به لکان برگردیم

جواب نهایی لکان چیست؟ 

 لکان همانطور که در افوریسم دیگری در بالا می بینید، جواب عشق را در این می بیند که برای عبور از خطای عاشقی و همزمان برای اینکه بتوانی شور و شیدایی عشق را نگه داری بدون اینکه مفتون و اسیر نگاه عشقی بشوی و سنگ بشوی، بایستی اول کمبودت را بپذیری و اینکه این کمبود همیشه می ماند. اینکه اصولا بایستی همیشه کمبودی داشت تا بتوان عاشق شد

ازینرو او با طنز خویش می گوید

 « عشق یعنی اعطای چیزی که ادمی ندارد و به کسی که این را نمی خواهد»

 اما منظور او از کمبود و آنچه نداریم چیست؟ 

مگر ما احساسمان را اعطا نمی کنیم یا قلب و تنمان و سرنوشتمان را؟ 

 دیگر چه باید بدهیم. ایا یکایک ما در پای عشق گاه حتی خویش و آرزوهای خویش را قربانی نکرده است و بها نداده است؟ 

 اما اینها همه نمودارها، تلاشهای عاشقانه و هدیه های عشق است و نه خود عشق

 زیرا عشق را تو نداری که به دیگری بدهی بلکه فقط می توانی حس عشق بشوی و برای اینکه بشوی 

 باید تن به کمبود و نیازت به تمنای دیگری و غیر بدهی 

 و چیزی که کمبودش را بشدت احساس می کنی و آرزویش را داری


 ازینرو اگر در عاشقی نارسیستی ما پارتنر را می بوسیم تا خویش را بوسیده باشیم 

 و یا اگر در عاشقی سکس عاشقانه در نهایت نوعی خودارضایی دونفره است 

 زیرا هر کدام با تصویری از خویش می خوابد و نه با پارتنر واقعیش با زیباییها و زشتیهای خاص خویش


 اما در لحظه ی عشق ما پارتنر را می بوسیم تا بوسیده شویم 

 زیرا کمبود بوسه و عشق و نگاه عاشقانه دیگری را داریم تا گرم بشویم و یا حال بتوانیم از شوق از جایمان بپریم و برقصیم. 

ازینرو در سکس عاشقانه همیشه دلهره ایی نهفته است که ایا دیگری کمبود و ضعف مرا دیده است ؟

 و ایا مرا بااین وجود دوست دارد؟

 زیرا در سکس عاشقانه نیز ماتریکسی مثل عشق نهفته است 

آنجا یکی در نقش «مظهر عشق» بروز می کند 

 که معمولا زن اجرا می کند زیرا عشق عملی زنانه است 

 و چون نمی توان هیچگاه مظهر نهایی عشق بود، ازآنرو زن در عشق و سکس مرتب هراس دارد که آیا 


 «به پسند دیگری و عاشق می افتد، ایا او همان است که او ارزویش را دارد؟»


 در حالیکه در مرد که عنصر اصلی تمنامندی است، بزرگترین هراس و دلهره این است که 


 «ایا می تواند نشان بدهد که قادر به سکس است و به اندازه ی کافی مرد و تمنامند است؟»

 

 اما چون تمنامندی نهایی و مرد نهایی وجود ندارد، انگاه او مجبور است بنا به توانش به عشق و بخش زنانه خویش تن بدهد و خویش را رها سازد تا به ارگاسم عاشقانه دست بیابد. همانطور که زن با انکه از عشق شروع می کند می تواند حالت مردانه را نیز با آن تلفیق بکند و به اوج جدیدی از عشق و ارگاسم عاشقانه دست بیابد

 همه اینها ممکن است و در واریاسیونهای مختلف و با موفقیتها و سوءتفاهمهای مختلف و تراژیک/کمدی یا چندنحوی،

 زیرا عشق غیر قابل تعریف نهایی است و همیشه سه تاست

 همیشه راه سوم و امکانی دیگر برای بیانش دارد

 ازینرو وقتی می گویی من عشقم و قلبم را به تو می دهم، چه بخواهیم یا نخواهیم، یکایک ما در حالی یک 

 «شیادی صادقانه»

 هستیم

 زیرا قول چیزی را می دهیم که نداریم 

 و دقیقا این قول را می دهیم تا چیزی را از دیگری بگیریم که نداریم

 یعنی عشق و قلب و نگاه عاشقانه و تن عاشق را بدست بیاوریم و دوباره احساس یگانگی و کمال بکنیم. اما موضوع اینجاست که دیگری نیز می تواند با خلوص نیت عاشقانه همه ی اینها را به شما بدهد و عاشقانه شما را ببوسد و با شما به رختخواب برود، چیزهایی که بسیار زیبا و انسانی است، اما او نیز عشق را ندارد که بدهد

 او نیز کمبودش را به تو می دهد. ازینرو او چیزی را نمی خواهد که تو به او

می دهی، زیرا او می خواهد خودش همین کمبود را به تو بدهد و از تو چیزی را بگیرد که خودش ندارد

 اما این شیادی و دروغ انسان ، پایه عشق و همه ی فداکاریهای عاشقانه است

 موضوع لکان نفی اینها نیست

 موضوع لمس و پذیرش کمبود خویش است و اینکه چرا به معشوق و عشق نیازمند و تمنامندیم 

اینکه چرا تمنایمان تمنای غیر است

غیری که تنها معشوق نیست بلکه دیگری بزرگ یعنی عشق نیز هست که در قالب پارتنر بر ما ظاهر می شود

 ازینرو لکان در طنز پارادوکسش هم از « ایثار و اعطا» سخن می گوید، هم از یک «استعداد» سخن می کند

 از استعداد اینکه بتوانی چنان عاشق باشی که چیزی را بدهی که نداری و اینگونه عشق را ممکن سازی و گفتگوی عاشقانه را 

اما برای اینکه این گفتگوی عاشقانه به دام خطای نارسیست و میلی یکی شدن با تصویر خویش در آب نشود، باید همزمان بپذیرد که کمبودی دارد وچیزی را هدیه می کند که عملا ندارد 

اینکه او در نهایت نه خویش و نه معشوق و نه عشق را کامل می شناسد و انچه به تنهایی یا با معشوق می افریند، روایتی از عشق است و همیشه روایات دیگر و بهتری ممکن است و هر گاه عشقی به بحران می افتد، چه از هم جدا بشوند یا نشوند، باید ببیند که وقتش رسیده است «راه سومی را بیابند»، چه با هم یا بدون هم

ازینرو عشق همیشه سه تا است

ازینرو بقول لکان وقتی تو بدانی عشق چیست 

  و( یا مثل برخی استادان کم دان ایرانی سمینار عشق بگذاری و طوری سخن بگویی که می دانی عشق چیست و راه 

عاشق شدن را با بیست یورو نشان بدهی) ی

 آنگاه همان «ضلع سوم»، همان نام پدر و اخلاق تمنا و عشق به تو و من و دیگری می خندد و می گوید، مطمئنا این همان تصویر نارسیست در آب است. عاشقی است اما عشق نیست. عشق پارادوکس و شرور و قابل تحول نیست که بر روی کمبود استوار است. ازینرو بقول آفوریسم دیگر، و برای بحث ما نهایی، لکان راز عشق در این است 

  که عشق اعطای چیزی است که ادمی ندارد و ادمی می تواند انگاه واقعا عشق بورزد که 

اینطور عمل بکند که گویی عشق را ندارد، حتی اگر دارد

.

 به زبان ساده اینکه خیال نکنی با بدست اوردن معشوق خرت از پل گذشته است و حال می دانی عشق چیست و

 معشوق چه می خواهد. زیرا انموقع در تصویری خیالی اسیری و از نادانی عاشقانه ات بی خبر، تا انموقع که زنگ در بصدا اید و ببینی که چه خبر است. بقول لکان اینکه تو و من بدانیم که 

 «پارتنرمان همیشه چه می خواهد»، 

 «علامت عشق نیست» 

 بلکه علامت خودشیفتگی عاشقانه و نقش بازی دوطرفه برای سیاهکاری عاشقانه یکدیگر است و اینکه ما خیلی به هم می خوریم و همدیگر را خیلی می فهمیم. همین «میل خیلی فهمیدن» یکدیگر اما جایی است که حکایت از ندیدن بحرانی می کند که فردا سرباز می زند و دو طرف حیران می شوند که چطور کاخ طلایی شکست خورد و نمی دیدند که کاخشان بر آب بود. زیرا چه عشق و چه معشوق و حتی احساس عشقی خودت همیشه بخشا مجهول و معما واراست و باید بدانی که او را کامل در اختیار نداری تا بتوانی تن به دلهره و تمنای عشق و گفتگوی عاشقانه بدهی و با بحرانهایش روبرو بشوی وگرنه وقتی خیال می کنی که زیاد می دانی، همه چیز را در مورد عشق و معشوق می دانی، همان لحظه ایی است که مثل ادیپ در حال کور کردن خودت هستی

زیرا نمی خواهی کوری واقعیت را ببینی و بپذیری و دلهره ی عاشقانه ات

 زیرا عشق در ذاتش منقسم و ملتهب است و معشوق هیچگاه آن نیست که تو می پنداری

انچه تو از او و خویش می بینی تنها حجاب و امکانی است و سرزمینی در میان شبکه ایی از سرزمینها و روایات عشق و امکانات. زیرا نه تنها تو و من و معشوق و پارتنر هر کدام زیباییها و زشتیهای خویش را داریم و هیچگاه کامل نیستیم و یا هیچگاه نمی توانیم کامل یکدیگر را تکمیل بکنیم، یعنی همیشه 

 «کمبود ابژه ایی»

 هست که باید با تلاش و کار در عشق و رابطه به آن دست یافت و در هر صحنه ی عشقی یا اروتیکی، همانطور که همیشه «کمبودی در ابژه» نیز هست. اینکه کمبودی در مفهوم عشق است و در معشوق یا عاشق و اینها هم منقسم و ملتهبند و به اینخاطر نمی توانی عشق را تعریف نهایی بکنی و جایی زبانت از گفتن باز می ماند. اما این ناتوانی و کمبود پیش شرط حضور عرصه ی پرشور عشق و همزمان هزارگونه و شکل شدن اوست و اینکه تو و من و دیگری بتوانیم مرتب روایت جدید خویش از عشق و کامجویی را بیافرینیم. اینکه اگر جسم در سکس و سوژه در عشق می خواهد همه چیز زیبا را تکرار بکند

 انگاه همین کمبود ابدی در سکس و عشق و اینکه هیچگاه ما با دیگری چه در سکس و چه در عشق

 یکی و یگانه نمی شویم ( و این منظور لکان از آفوریسم معروفش است که «سکس محال است». اینکه سکس محض و یگانگی جنسی محال است. زیرا سکس نیز یک روایت و حالت از تنانگی و گفتگو و از بازی «فالوس داشتن/فالوس شدن» است مثل عشق و همیشه نفر سومی انجاست که همان تصورات و همزمان نام پدر باشد و اینکه باید سه تا شد و نه یکی. باید روایتها و دنیاهای نو و تفاوتهای نو افرید و نه به عقب بازگشت

بازگشت به جنین و نیروانا ناممکن است ) ا  


  در پایان حال امیدوارم متوجه شده باشید که چرا عشق ایرانی و عرفان ایرانی محکوم به حالت عشق/نفرتی و نفی تفاوتها در خویش و دیگری بوده است و یا امروز عاشق و عارف دلخسته در 

پی وحدت وجود با معشوق ( از هر مدل سنتی یا با موزیک پاپ و شیش و هشتی اش) بوده است و فردا ضد عشق و

 طرفدار پوچ خواندن عشق و زیرابی رفتنها

 اما در همان زیرابیهایش خشم به خویش و عشق و دیگری بیشتر نمایان است تا ماجراجویی عاشقانه

زیرا او هنوز عاشق و عارف قدیمی است اما حال مومنی مایوس و خشمگین شده است

 پس نه با عشق می تواند بزید و نه بدون عشق

 راه عبور او از این بحران نیز این است که یاد بگیرد بجای اینکه از دوتا بخواهد یکی بشود، حال سه تا بشود

 این همان راز قدرت و شرارت گفتمان «عاشق زمینی و عارف زمینی» است

عاشقی که می تواند سراپاعشق بورزد و تن به عشق بدهد و هم اگر عشقش یا رابطه اش ویران گر بشود و نتواند با کمک دیگری تغییرش بدهد، به معشوق بگوید «راستی میدانی که عاشقتم، اما بتوچه» و راهش را بگیرد و برود

 تا حال با تجربه از این عشق، عشقی نو و قدرتمندتر، بازیگوشتر بیافریند. زیرا حاضر به دیدن کمبود و ضعف خویش و دیگری و عشق قبلی بوده است و انچه باید تغییر بکند تا روایت و امکانی نو از عشق و عاشقی بوجود اید 

زیرا حال او «سه تا» شده است و می تواند هزار فلات عشق و روایت عشق را ببیند و روایات خویش را بیافریند

 زیرا حال او عاشق و عارفی زمینی است که هاشور خورده است و به استعدادی دست یافته است که همان عشق تراژیک/کمدی یا چندنحوی انسانی است که گاه نزد اشعار حافظ شکل اولیه اش را می بینیم و حال می توان با این قدرت نو او را جلوتر برد و «گشایشی» افرید به هزار فلات عشق و خنده یا به هزار فلات عشق خندانی که می تواند

 سراپا عاشق باشد و همزمان به هر عشقی بخندد و تازه عاشقتر هم بشود

 هر چه عشق در این مسیر بیشتر جلو برود، انگاه به عرصه ی تمنامندی لکان و یا به عرصه ی تفکر نهایی لکان در مورد عشق بسان یک شیدایی نزدیکتر بشود که مجبور است در پی تکرار و بازهم یا انکور مرتب تفاوت بیافریند

 یا حتی بتواند گاه به لکان بخندد و از او جلوتر برود و

 بگوید « عشق یعنی ورود به جایی و دیداری که می خواهی انجا باشی بدون انکه بتوانی واقعا توضیح بدهی که چرا باید انجا باشی. جایی که می بینی این دیدار فقط گشایشی است به هزار فلات نو. زیرا عشق یعنی عشق ها و هزار سرزمین عشقی که مرتب تفاوت و دیسکورس و شوخ چشمی نو، رقصی نو می خواهد. زیرا عشق عشقها را می خواهد و زبانها و روایات نو و نمی تواند بی زبان بشود و یا تک زبان.». زیرا

 وقتی جامعه ایی مثل ما می گوید «عاشق باش»، انگاه وظیفه ماست که این طلب خطرناک را که بهایش همیشه قربانی شدن در عشق است، با شور خنده و هیچی و کمبود، با شور کامجویی و ماجراجویی به این تبدیل بکنیم که « تمنامندی عشق» بشود و جاری بشود، یا از منظر دلوزی تن به «ایمانسس عشق» بدهد و مرتب فیگورها و حالات نو از هزار بازی عشق بیافریند

تا غزل غزلهای سلیمان مرتب از نو و به شیوه ایی متفاوت نوشته شود. زیرا این خواست درونی و بنیادین عشق است

 زیرا عشق می خواهد مرتب از نو نوشته بشود

 زیرا عشق عشق می افریند، عشق دلهره می افریند و دلهره امید را و امید جرات و نقد و خنده را و خنده قلب را 

و تن را تمنامند می کند و تمنامندی عشق را می طلبد در تکراری جاودانه که مرتب می خواهد و مجبور است

. چیزی متفاوت بیافریند

 تنها در این معنای نوین است که باید سخن حافظ را فهمید که «از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر، یادگاری که در این گنبد دوار بماند» و اینکه مثل مولوی بگویی که «ای رفتگان به حج کجایید، کجایید، معشوق همینجاست بیایید بیایید». اما 

برای این دیدن و چشیدن نوین و شرور و زمینی احتیاج به منظر و روایت «عارف زمینی و عاشق زمینی» من بود و هست 

و یا هر گشایشی که شما بیافرینید، با هر نام و نشان دیگر

تا انچه تا کنون دوتا بود و می خواست یکی بشود، سرانجام سه تا بشود، گشایش باز بشود و به هزار روایت تحول یابد

زیرا راه سوم به این معناست که «همیشه راه دیگری ممکن است و همه چیز را از نو می توان نوشت و باید نوشت». اینکه عشق باید دیدار با هیچی و غیبت خدا بکند تا زمینی و چندنحوی بشود و در عین مطلق بودن در لحظه ، مرتب جاری باشد و تفاوت بیافریند. اینکه بتوانی سراپا عشق بشوی و همزمان عشق را با خنده و با دیدن موانع از نو مرتب  بازبیافرینی و همراه آن بناچار خویش و معشوق و خدای عشق را و انها را رقصان و نظرباز بکنی

 اینکه معشوق یا پارتنرت برایت جواهری ( اگالما در ضیافت افلاطون و نزد لکان) باشد که می دانی جوانب دیگر و معمولی نیز دارد و همیشا بخشا متفاوت و غیر قابل لمس و درک می ماند

 چون او در عین تکینه و متفاوت بودن همیشه یادگار و یادآور چیزی برای همیشه از دست رفته است

 درخشش او ناشی از تلاقی مرگ و زندگی است و مرتب می تواند رنگها و

حالات دیگری بیابد، بر بستر عشق و بر بستر بازی جاودانه عشق مردانه/قدرت زنانه، فالوس بودن/ فالوس داشتن و اینکه برای عشق بایستی زنی بشوی که می خواهد چون مرد چیزی بدست اورد

 یا مردی بشوی که تمنا دارد ولی می تواند حال به عشق تن بدهد 

به جای انکه بخواهد او را فقط بدست بیاورد

 بی انکه نقش مرد یا زن، عاشق یا معشوق را زن یا مرد بیولوژیک بخواهد بازی بکند

 هر دو می توانند

 زیرا اینجا همه چیز در عین پرشور بودن و مطلق بودن یک پرفورمانس و روایت از شیدایی و گفتگو و تمنامندی است. 

بحث این است


۱۴۰۰ مهر ۲۸, چهارشنبه

خرد از دید کاسیرر

 

خرد

اگر انسان بخواهد زندگی عقلانی داشته باشد وجود این خلاقیتِ شکل دادن، که فرم‌ها را می‌آفریند

ضروری است


اِرْنْسْت کاسیرِر (به آلمانی: Ernst Cassirer) (زادهٔ ۲۸ ژوئیهٔ ۱۸۷۴  — درگذشتهٔ ۱۳ آوریل ۱۹۴۵ ) فیلسوف نوکانتی آلمانی و تاریخ‌نگار فلسفهٔ غرب بود. 


کاسیرر از ۱۸۹۶ تا ۱۸۹۹دردانشگاه ماربورگ که بلندآوازه‌ترین نوکانتی قرن نوزدهم - تدریس می‌کرد زیر نظر خرمان کوهن به تکمیل رسالهٔ دکترای خود دربارهٔ تحلیل دکارت از دانش علمی ریاضی و طبیعی پرداخت.

 این کار به‌عنوان مقدمهٔ اولین اثر کاسیرر تحت عنوان نظام فلسفی لایبنیتس در ۱۹۰۲ به چاپ رسید.


کاسیرر نخستین اثر خود در فلسفهٔ نظری را در

 نیز ۱۹۱۰ تحت عنوان مفهوم جوهر و مفهوم کارکرد منتشر کرد

اثری که چهار سال بعد او را شایستهٔ دریافت جایزهٔ کونوفیشتر آکادمی هایدلبرگ کرد. و او به‌جای مدال طلا، درخواست مدال برنز کرد و تفاوت ۳۰۰۰ مارکی بهای آن را به صلیب سرخ اهدا کرد

در ۱۹۱۶ کتابی به نام آزادی و فرم دربارهٔ تاریخ علوم عقلی آلمان منتشر کرد


قسمتی از مصاحبه ی مجله ی《 فرهنگ امروز 》 با یدالله موقن


سئوال 

. لطفاً نظرتان را در مورد نسبت کاسیرر با جریان‌های فکری معاصرش 

الف – فلسفة تحلیلی

 ب – پدیدارشناسی 

ج – وجود شناسی هادیگر 

در هرمنوتیک (اعم از روش‌مند و هستی‌شناسانه)، در ساختارگرایی و فرمالسیم ادبی ، بفرمائید


پاسخ

 اندیشة کاسیرر منشأیی دوگانه دارد

 یکی، سنت فلسفة نوکانتی به آن شکل که نمایندگان مکتب ماربورگ، هرمان کوهن و پل ناتورپ ارائه داده بودند 

ودیگری آثار گوته که نه فقط از لحاظ فرم کاسیرر را مسحور می‌کردند، بلکه مونس و همدم او نیز بودند و همیشه حتی در مخاطره‌آمیزترین اوقات مهاجرت، همراهش بودند

سنت کانتی بر یگانی خرد انسان متکی بود که معتقد بود خرد  همه جا و همیشه و برای همة افراد یکی است ؛در حالی که گوته بر گوناگونی امور محسوس و به ویژه بر فرم‌های خلاقِ عمل و زندگی تأکید می‌ورزید

کاسیرر تنش میان این دو گرایش عقلی را به گونه‌ای رفع می‌کرد که این خلاقیت و این خصلت فرم‌دهندگی را - که گوته بر آن انگشت می‌گذاشت – بخشی از تعریف خرد انسان کند

اگر انسان بخواهد زندگی عقلانی داشته باشد وجود این خلاقیتِ شکل دادن، که فرم‌ها را می‌آفریند

ضروری است

از نظر کاسیرر همین مفهوم خلاقیت فرم بخشیدن است که می‌تواند خودانگیختگی خردِ آگاه را با خلاقیت ، به معنای گوته‌ای آن ، ترکیب کند. وساطت میان نظرکانت در مورد یگانی خرد با فرم‌های ملموس و محسوسِ اعمال و کارهای انسانی که به نظر گوته خلاقیتِ ذهن او را نشان می‌دهند از آن رو دشوار  است که کانت خودانگیختگیِ خرد انسان را

 فقط در انتظام منطقیِ مقولات و فرم‌های شهودی شناخت ، می‌دید

کاسیرر در تلاش خود برای وساطت میان دیدگاه کانت و دیدگاه گوته بر پیوند میان جهانِ ادراکِ مفهومی و جهانِ ادارک حسی تکیه می‌کرد. در آثار تاریخی کاسیرر خلاقیت فرم‌دهندگی، به شیوه‌ای مشابه، میان دو منشأ تاریخی

 ذهن مدرن یعنی رنسانس و روشنگری نیز وساطت می‌کند

کاسیرر به ویژه به خصلت خلاقیتِ خرد در این دو دورة تاریخی علاقمند است

 در چشم او رنسانس یگانگی هنر با علم، یعنی یگانگی خلاقیت فرم‌دهنده با بازنمایی ریاضی را نشان می‌دهد

همین یگانگی است که خرد را در ‌آفرینش آثار هنری تجسم می‌بخشد

کاسیرر در روشنگری، نخست و بیش از هر چیز، معتقد است 

که: 《 گرایش بنیادی و تلاش عمدة فلسفة روشنگری این نیست که زندگی را مشاهده و آن را با اصطلاحات اندیشة بازتابی تصویر کند؛ بلکه به خودانگیختگی اصیل اندیشه اعتقاد دارد و برای اندیشة کارکردی تقلیدی قائل نیست، بلکه توان و وظیفة اندیشه را در شکل بخشیدن به زندگی می‌داند 》


کاسیرر عصر رنسانس و عصر روشنگری را ایستگاه‌هایی در مسیر مستمر تحول خرد به سوی خود – رهایی از زندگیِ ناهمگون و بی‌تجانس می‌داند. این ادعایی بدیهی است که سنت فلسفی غرب زیر سیطرة خرد بوده است

 اندیشة فلسفی غرب با مفهوم خرد آغاز می‌شود و می‌کوشد تا خرد را با امور محسوس و ملموس ، که در تجربه درک و به طور زنده احساس می‌شوند، سازش دهد. مجادلة افلاطونی با تصاویر شعری و تعریف ارسطو از انسان 

که او را جانور بخرد می‌نامد همه شواهدی بر این مدعا هستند

کاسیرر فلسفة ایده‌آلیسم را تحول فلسفة روح می‌دانست که در دوران جدید از دکارت و لایب نیتس آغاز شده و تا کانت و هگل ادامه یافته بود. برداشت خود کاسیرر از سمبل نیز در ادامه‌ی همین سنت فلسفی است

 از نظر کاسیرر فلسفه می‌خواهد که لوگوس خود – آگاه باشد،  در مقام لوگوس سخن بگوید و حقیقت هستی را به منزلة هستیِ لوگوس بشناسد. کاسیرر معتقد بود که 

دوگونه فلسفه هست

 یکی فلسفة روح 

و دیگری فلسفة حیات یا اگزیستانسیالیسم

فلسفة کاسیرر، فلسفة روح است و پاسخی به فلسفه‌های اگزیستانسیالیستی است

از نظر کاسیرر این روح است که زندگی یا حیات را به سخن وامی‌دارد. بدون روح زندگی گُنگ و خاموش می‌بود

فیلسوفان حیات عبارتند از گیرکه گور، نیچه، برگسون، دیلتای، شیللر، زیمل، کارل یاسپوس و مارتین هایدگر

همچنان که گفتم، فلسفة فرهنگ کاسیرر فلسفة «لوگوس» است؛ اما «لوگوس» نه به معنای محدودش یعنی خرد صرفاً نظری؛ بلکه بیشتر به معنای انرژی فرم‌دهندگی روح است که در علم و در علوم اجتماعی و در هنر تجلّی می‌یابد. کاسیرر در مقام یک فیلسوف ایده‌آلیست انتقادی همان قدر به متافیزیک و ادعاهای جهان‌شمول آن بی‌میل بود که به آن غیرعقلانیتی که با قدرت زیاد در آلمان در دورة میان دو جنگ جهانی اول و دوم سر برافراشته بود

خردگرایی کاسیرر، خواه‌ ناخواه با شهودگرایی پدیدارشناسیِ رو به رشد و به ویژه با آن نوع هستی‌شناسی و

 فلسفة زندگی که  مهر و نشان‌ هایدگر را بر خود داشتند برخورد می‌کرد


گفتیم که فلسفة کاسیرر، فلسفة روح است که پاسخی است به فلسفة حیات

 این ادعایی بدیهی است که سنت فلسفی غرب زیر سیطرة خرد بوده است

 اندیشة فلسفی غرب با مفهوم خرد آغاز می‌شود و می‌کوشد تا خرد را با امور محسوس و ملموس، که 

در تجربه درک و به طور زنده احساس می‌شوند، سازش دهد 

فلسفة مدرن را دکارت پایه‌گذاری کرده است شعار دکارت این بود : «می‌اندیشم، پس هستم.» اندیشة هم  از نظر دکارت 

باید واضح و متمایز باشد 

فلسفة حیات به ویژه از نوع هایدگری آن، بر ضد فلسفة دکارت سر به شورش برمی‌دارد

این واکنش حتی در جاهایی نیز دیده می‌شود که فلسفة دکارتی تلطیف شده و از طریق فلسفة ، امرکانکریتِ جهان‌شمول و سمبل در معرض تجدیدنظر قرار گرفته است 

اگزیستانسیالیسم یا فلسفة زندگی و وجود، روح را نه به منزلة شکل مبدل زندگی بلکه آن را بیگانه با زندگی

 یا چیزی که نسبتی غیرواقعی با هستی دارد می‌بیند

فلسفة غرب در دورة مدرن، ما را بر سر دوراهی قرار داده است؛ زیرا از ما می‌خواهد که فهم فلسفی را یا در قالب اصول قابل اثبات، مفهوم و استدلال بیان کنیم 

یا اینها را مردود بدانیم و مستقیماً از وضعیت زندگی و وجود  به «ارزش‌های فوق ارزش» و درون‌نگری بیندیشیم

 یا برای پدیدار شدن هستی منتظر بمانیم

 اما کاسیرر با متمرکز کردن توجه‌مان به خصلت خلاق و شکل‌دهندة اعمال‌مان، این جنبة بنیادین از وجود ما را برجسته می‌کند؛ جنبه‌ای که به ویژه در قلمرو فلسفة آلمانی از جمله فلسفة زندگی (فلسفة هایدگر و دیگر فیلسوفان حیات) نادیده گرفته شده بود

 کاسیرر عمیقاً اعتقاد داشت که نادیده گرفتن همین جنبه سبب شد که فلسفة آلمانی نتواند در دورة نازیسم وظیفه‌اش را انجام دهد؛ 

زیرا فلسفه، قدرت خرد انسان را نشان نداد و به اثبات نرساند 

زیرا معتقد نبود که خرد، قدرت و نیرویی است که می‌تواند کل جهان را شکل دهد و بسامان کند

همین بی‌اعتمادی  عمومی به خرد سبب شد که کل فرهنگ آلمانی به چنگ ایدئوگ‌ها و تبلیغاتچی‌ها بیفتد و فقط نیرویِ‌ احساسات، خون و سرنوشت و عظمت رهبر کبیر (هیتلر) موعظه شوند

نوشته‌های کاسیرر خوانندگان وسیعی با علائق گوناگون پیدا کرده است و شخصیت‌هایی مانند اروین پانوسکی که مورخ هنر و تیلیش که متکلم و سوزان لانگر که زیبایی‌شناس و پل اسکار کریستلر را که پژوهشگر رنسانس بوده تحت تأثیر قرار داده است 

علائق فلسفی کاسیرر چندان دامنة وسیعی داشته‌ که او را درگیر مباحثة تئوریک با متفکرانی کرده است که گرایش فلسفی‌شان بسیار متفاوت با یکدیگر بوده‌اند

مثلاً کاسیرر از یک سو با پوزیتیویست‌های منطقی عضو حلقة وین مانند موریتس شلیک درگیر بحث فلسفی می‌شود و از دیگر سو با فیلسوفانی مانند مارتین هایدگر و ادموند هوسرل

او از یک سو با آلبرت اینشتاین دربارة نسبیت و از دیگر سو با زیست‌شناسی مانند اوکسکول دربارة مسائل زیست‌شناسی بحث می‌کند

تا اینجا گفتیم که فلسفة کاسیرر فلسفة روح است و در پاسخ به فلسفة زندگی است

او می‌خواسته است که در جلد چهارم «فلسفة صورت‌های سمبلیک» به فلسفة زندگی بپردازد و آن را نقد کند

ولی به رغم اینها بعضی از کاسیررشناسان معتقدند که اگر می خواستیم  فلسفة کاسیرر  و خصلت‌شخصی او را 

با یک واژه توصیف کنیم، این واژه «سازش‌دهنده» می‌بود

گرچه کاسیرر به سنت اندیشة سیستماتیک پایبند است و کل فلسفة خود را ایده‌آلیسم انتقادی می داند

اما او می‌کوشید تا کل فلسفة قرن بیستم را بازسازی کند و دو جریان متخاصم در فلسفه را با یکدیگر ادغام کند که

 یکی از این دو جریان به سوی علم سمت‌گیری شده بود ( و بهترین نماینده‌اش پوزیتیویسم منطقی حلقة وین بود) و

 دیگری فلسفة حیات بود (که اغلب ضدعلمی است) و از نظر کاسیرر کل فلسفة پُست‌ ایده‌آلیستی از 

گیرکه گور تا هایدگر را شامل می‌شد

وسیلة کاسیرر برای ادغام این  دو جریان بعداً عنوان‌های «جدیدی» به خود گرفتند مانند

«حقیقت‌شناسی»

 (Semiotic)

 «ساختارگرایی»

 (Structuralism)

«هرمنوتیک» 

(Hermeneutics)

. یعنی فلسفة کاسیرر شامل  همة اینها می شود

کاسیررشناسی به نام ادوارد سکیدلسکی کتابی نوشته است با عنوان: «ارنست کاسیرر: آخرین فیلسوف فرهنگ». او در آنجا می‌نویسد: نوآوری فلسفة کاسیرر هنگامی به بهترین وجه آشکار می‌شود که فلسفة او را با دو سنت فلسفه دیگری مقایسه کنیم که بر فلسفۀ قرن بیستم حاکم بوده‌اند

 یکی فلسفة تحلیلی که در آثار منطقی برتراند راسل، گوتلپ فرگه و لودویک  ویتگنشتاین ریشه دارد و

 دیگری فلسفة « قاره‌ای‌» که شدیداً به غیرعقلانیت گیرکه گور و نیچه وام‌دار است و با مدرنیسم ادبی و افراط‌گرایی سیاسی

 نیز پیوند دارد

شکاف میان این دو سنت فلسفی (...) بازتاب «دو فرهنگ» است

یکی علوم دقیق و دیگری هنرها و علوم انسانی

سبک اندیشه و نوشتار این دو مکتب فلسفی متفاوت‌اند و حساسیت و دستگاه مرجع متفاوتی دارند؛ از این‌رو هرگونه گفتگویی 

میان این دو سنت به طور نومید کننده‌ای دشوار شده است

علاقة مداوم به فلسفة کاسیرر در این حقیقت نهفته است که او آخرین فلیسوف اروپایی بود که به هر دو فرهنگ تسلط داشت.

 او هم در علوم دقیق و هم در علوم انسانی جامع‌العلوم بود. اما می‌توانست با فیزیکدانی مانند اینشتاین و یا فیلسوف پوزیتیویست منطقی مانند موریتس شلیک بحث کند. (البته نه جدل) و

از دیگر سو با هایدگر

فلسفة او کوششی درجهت سازش دادن این دو فرهنگ است 

فلسفة کاسیرر شاخه‌های گوناگون فرهنگ،چه علمی و چه غیر  علمی، را ساختار‌های سمبلیک می‌فهمد که هریک از این ساختار‌ها معیار و اعتبار درونی خود را دارد؛ به این معنا که هر کدام از آنها می‌کوشد تا واقعیتی یگانه و مستقل از ذهن را ارائه دهد 

 از دیدگاه فلسفة کاسیرر این دو فرهنگ به منزلة یک فرهنگِ [سمبلیک] آشکار می‌شوند که بیان‌های گوناگون همان  «انگیختگی و آفرینندگی» است که مرکز همة فعالیت‌های انسان است

فلسفة صورت‌های سمبلیک کاسیرر در مقایسه با آن دو سنت فلسفی دیگر جذاب‌تر می‌نماید

 زیرا آنچه فلسفة او ارائه می‌دهد، امکان درک شکاف میان پوزیتیویسم منطقی و اگزیستانسیالیسم است و از میان بردن این جدایی است (لااقل به طور جزئی). این جدایی ناشی از این است که پوزیتیویسم و اگزیستانسیالیسم یکدیگر را چیزی جز تراوش‌های فکری ناآگاه و فهم‌ناپذیر نمی‌بینند

فلسفة کاسیرر این قول و وعده را می‌دهد که «این دوفرهنگ» را جنبه‌های گوناگونِ فرهنگی واحد بداند و به منزلة بخش کوچکی از آفرینندگی سمبلیک انسان نشان دهد 

اندیشة کاسیرر، از لحاظ روش، استقرایی است نه قیاسی. فیلسوفان علم مانند فلسفة کاسیرر [در مکانیک کوانتوم]را  موضعی می‌دانند که به «رئالیسم ساختاری» مشهور است و اعتبار شایان توجهی یافته است

در آلمان فلسفة کاسیرر مورد توجه حتی بیشتری قرار گرفته است؛ اما نه به خاطر فلسفة علمی‌اش، بلکه بیشتر به خاطر نظریة فرهنگی‌اش. کتاب‌های پژوهشی که دربارة کاسیرر هر سال منتشر می‌شوند بالغ بر پنج الی ده کتاب می‌شوند

ارنست کاسیرر اکنون نمایندة راستین فرهنگ آلمانی  شناخته می‌شود

کاسیررشناس دیگری به نام استیو لوفتز، کتابی نوشته است با عنوان «ارنست کاسیرر: تکرار مدرنیته». او کاسیرر

 ناشناخته‌ای را معرفی می‌کند

 کاسیرری که به تغییرات تاریخی و فرهنگی، که این روزها آن را پُست‌مدرنیته می‌گویند، کاملاً آگاه است؛ و هدف فلسفة کاسیرر را این می‌داند که برنامة مدرنیته را تأیید و آن را چنان تغییر دهد که نارسایی‌های سنتی‌اش بر طرف شوند

لوفتز نشان می‌دهد که موضوع‌های بسیاری که اکنون کانون جهت‌گیری‌های فلسفی قارة اروپا و فلسفة تحلیلی شناخته می‌شوند، قبلاً کانون توجه «فلسفة صورت‌های سمبلیک» کاسیرر بوده‌اند

لوفتز مدعی است که کاسیرر متفکری کاملاً مدرن است که فلسفه‌اش هنوز هم می‌تواند به بحث‌های فلسفی رایج کمک کند

پیامدهای فلسفی پژوهش‌های عمیق کاسیرر دربارة رنسانس و روشنگری و سمت‌گیری‌های تاریخی اندیشه‌اش را


 باید کاملاً از نو شناخت و درک کرد

به ادعای لوفتز تأکید کاسیرر، در سراسر آثارش، بر تاریخی بودنِ هستی قاطعانه نشان می‌دهد که او 

فیلسوف تاریخیت بوده است

 نه مورخ فلسفه

لوفتز مدعی است که کاسیرر فیلسوفی انگارشی و متفکری دیالکتیکی بوده است

 لوفتز همچنین نشان می‌دهد که فلسفة صورت‌های سمبلیک کاسیرر نوع تازه‌ای از تفکر را دربر دارد که اهمیت آن را فقط اکنون می‌توانیم تشخیص دهیم؛ آن هم در پرتو تحولاتی که اخیراً در پژوهش‌های فلسفی و فرهنگی صورت گرفته‌اند

لوفتز می‌نویسد که آثار کاسیرر را در موقعیتی خوانده است که این آگاهی روز به روز فزونی می‌گیرد که اندیشة پُست‌مدرن به بن‌بست رسیده است؛ زیرا پُست ‌مدرنیته، پارادایم مدرنیته از انسان را کاملاً کنار گذاشته است. پارادایم  مدرنیته مدعی است که انسان می‌تواند با قوة فهم خود از واقعیت فراتر رود و به این شیوه آن را بشناسد؛ و از طریق این شناخت می‌تواند هم خود و هم واقعیت را تغییر دهد. با کنار نهادن این پارادایم، گفتار پُست‌مدرن در هزارتوی نشانه‌های همان قدر معنادار و همان‌قدر بی‌معنایش از میان رفته است

پُست‌ مدرنیسم ناتوان از طرح پرسش دربارة فرضیات ضمنی خود است و نمی‌تواند چشم‌انداز خود را نقد کند و خود را فراتر ببرد و بر وضع موجود فائق آید. پُست مدرنیسم با رد مفاهیم «پیشرفت» و «تغییر» نمی‌تواند خود را بازنگری کند و وضع کنونی‌اش را که بن‌بست و رکود است تغییر دهد و 

گامی به جلو بردارد؛ زیرا پُست‌ مدرنیسم مفاهیم «تغییر» و «پیشرفت» را مردود دانسته است

برنامة مدرنیته پیشرفت و تغییر بود، اما برنامة پست مدرنیته بی‌اعتبار کردن مفاهیم پیشرفت و تغییر است

یعنی برنامه‌اش فقط «ضد برنامه‌» است و نمی‌تواند وضعیتی بیش از نفی اتخاذ کند و جهت جدیدی نشان دهد و ایده‌آل مثبتی از تغییر و دگرگونی ارائه دهد


نظریة پست ‌مدرن در گفتار تخیلی خود محبوس مانده و جذب سرمایه‌داری مصرفی شده است. 

پست‌ مدرن با مردود دانستن ریشه‌های تاریخی خود در مدرنیته و ناتوانی در دیدن امکانات آینده، دچار رکود شده و 

در وضعیت موجود درجا می‌زند. 

بنابر این با درنظر گرفتن بن‌بست پُست ‌مدرن،‌

زمان آن فرا رسیده است که برای تکرار مدرنیته به آثار کاسیرر بازگردیم.


سئوال 

 لطفاً دربارة جمع تاریخ فکری، نوکانیتیسم و چگونگی تلفیق این دو در تفکر کاسیرر توضیحی بفرمایید.


جواب 

 کاسیرر وقتی شصت ساله شد به این مناسبت مجموعه مقاله‌هایی به افتخار او نوشته شدند که این مجموعه با عنوان «فلسفه و تاریخ» به چاپ رسید. عنوان مجموعه به دلایل بسیار،‌ حائز اهمیت است. کاسیرر را هم در مقام فیلسوف می‌شناختند و هم در مقام مورخ اندیشه 
در همة نوشته‌های کاسیرر دیالکتیکی میان دیدگاه فلسفی او و  دیدگاه تاریخی‌اش وجود دارد. بهترین اثر نظری شناخته شدة او: «فلسفة صورت‌های سمبلیک» حیات تاریخی را به شکل فلسفی تفسیر می‌کند و پژوهش‌های تاریخیِ ماندگار او مانند کتاب‌های «فرد و کیهان در فلسفة رنسانس» و «فلسفة روشنگری» اندیشه‌های فلسفی را 
.همچون نیروهایی زنده در دوره‌های تاریخی یاد شده تصور می‌کند
ویراستاران کتاب «‌فلسفة تاریخ» فهرست آثار کاسیرر را تحت عنوان نوشته‌های «سیستماتیک» و نوشته‌های «تاریخی» دسته‌بندی کرده‌اند. این تقسیم‌بندی برای مقاصد کتاب‌شناختی مفید و پذیرفتنی است؛ 
اما نوشته‌های کاسیرر را نمی‌توان به این شیوه فهمید
آثار سیستماتیک او پر از بحث‌های تاریخی‌اند و آثار تاریخی او با استدلال‌های فلسفی توامان‌اند و اغلب، 
.بر نهادهایی سیستماتیک می‌پروانند
یکی از کاسیررشناسان این خصوصیت آثار کاسیرر را به این طریق توصیف کرده 
است:《کمتر مورخ عتیقه‌شناسی مانند کاسیرر وجود داشته است. در حقیقت، او مورخ فلسفه نبود، بلکه فیلسوفی بود که تاریخ را وسیلة انتقال اندیشة فلسفی کرده بود؛ همچنان که دیگران امثال و حکم یا سیستم فلسفی را بدین منظور به کار برده‌اند 》
دغدغة کاسیرر برای فهم تاریخ به ویژه تاریخ اندیشه و ارتباطش با تحولات فرهنگی، موجب یگانگی نوشته‌های او شده است. به همین علت است که کاسیرر مهمترین پژوهش‌های تاریخی خود را وقف دوره‌های رنسانس و روشنگری کرده است. از نظر او این دو دوره به بهترین وجه نشان می‌دهند که چگونه احیای فعالیت فکری می‌تواند زندگی بشر را دگرگون کند
 اما اندیشه نیز از تأثیر واقعیت تاریخی برکنار نمی‌ماند و نوشته‌های خود کاسیرر نیز مؤید این موضوع‌اند
علاقة او به اخلاق و فلسفة سیاسی در واکنش به رویدادهای سیاسی 
اوایل دهة 1930 و رویدادهای
 پس از آن برانگیخته شدند
فهم جامع اندیشة کاسیرر مستلزم این است که آثار سیستماتیک و ‌آثار تاریخی او را دو جنبة مختلف از یک برنامة فکری بدانیم و لازمة این کار  شناختن کامل نوشته‌های دوران اولیه و متأخر اوست؛ 
چه آثاری که در آ‌لمان نوشته و چه آثاری که در انگلستان
. سوئد و ایالات متحده نگاشته است ، 

میان دو دیدار

  میان دو دیدار من  عاشق لحظه‌‌هایِ میان دو دیدارم هنوز مست رویای آن دمم  که تمنای ساقه، از غنچه را شنیدم هنگامی که گونه‌ی غنچه با نقاشیِ قل...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته