مستانهگیِ گناه
نگاهت، زلال چون مهتاب
عریانم میکند
از سیاهی شب.
درنگ رویای تو
در خلوتِ خیالم،
آفتاب خیس چشمانت
در کشاکش آغوشام،
خواهش همگرمائیِ تنم را
با رنگینکمان، قلم میزنند.
آرامت میگیرم بهسینهام
تا در آن تابش وِلَرم سکوت،
خواهش چیدن سیب را
در سرانگشتانت احساس کنم.
رنگ پستانهایم دگرگون میشود
شُکُوه معصومانهی دوشیزهگیام
در اوج هیجان
بهزیبائیِ هوس، پیوند میخورد.
تنها لمس،
یک نوازش کوتاه کافیست
تا رقص سیب را
بر بلندای شاخه به تماشا بنشینیم.
بیا
فراز و فرود آغوشم را
زمزمه کن،
سایهها را گُل بپاشیم
و دلتنگی را
در تنگنایِ دو قوسِ بیتاب،
تنها نگذاریم.
تا تشنهگیِ زنانهام
تو را بهسَروَراند
و من
وفادار، به آرزومندیهایم
مستانهگیِ این گناه را
از لبان تو بنوشم…
رهگذر