۱۴۰۵ شهریور ۲۶, پنجشنبه

غزلِ غزل‌های سلیمان

 

کتایون آذرلی


عشق را پیش از زمانش بیدار نکن


بخش نخست

تحلیل و بررسی غزلِ غزل‌های سلیمان ـ عهد عتیق


تذکر: این تحلیل دو بخش دارد. بخش تحلیل عاشقانه‌اش را در این‌جا می‌خوانید

 بخش دوم که در لینگ بعدی خواهد آمد بررسی موارد فلسفی این کتاب است

 و چرایی‌هایی که می‌بایست از خود بپرسید و به آن پاسخ داد

این کتاب در ظاهر، مجموعه‌ای از شعرهای عاشقانه میان یک زن و مرد است

 درباره‌ی کشش، اشتیاق، زیبایی بدن، دل‌تنگی، وصال و جست‌وجوی معشوق

زبانش بسیار شاعرانه و گاهی حتی آشکارا جسمانی و شهوانی است. 

مثلاً زن و مرد یکدیگر را با باغ، عطر، میوه، شراب، گل و طبیعت وصف می‌کنند

 بنابراین در ساده‌ترین خوانش، موضوعش عشق انسانی و اروتیک میان دو دلداده است

اما علت حضور چنین متنی در کتاب مقدس از دیرباز محل تفسیر بوده‌است

در سنت یهودی، بسیاری آن را فقط داستان عشق زن و مرد ندانسته‌اند

 بل‌که آن را نمادی از عشق خدا به قوم اسرائیل خوانده‌اند

در مسیحیت نیز بعدها اغلب آن را تمثیلی از عشق مسیح به کلیسا

 یا حتی عشق میان خدا و روح انسان تعبیر کرده‌اند

نکته‌ی جالب این است که در خودِ متن، خدا تقریباً در مرکز داستان حضور مستقیم ندارد

 متن بیش‌تر شبیه آواز دو عاشق است

 به همین دلیل بسیاری از پژوهش‌گران امروزی معتقدند

 معنای اولیه‌اش احتمالاً ستایش عشق، میل، زیبایی و پیوند زن و مرد بوده

 و تفسیرهای عرفانی و دینی بعداً بر آن افزوده شده‌اند

همچنین اگرچه نام سلیمان با کتاب پیوند خورده 

و سنت آن را به حضرت سلیمان نسبت داده

پژوهش‌گران درباره‌ی این‌که واقعاً خود سلیمان نویسنده‌ی آن بوده باشد

 اتفاق نظر ندارند

"غزل غزل‌های سلیمان" مثل یک داستان منظم با آغاز و پایان روشن نیست

بیش‌تر مجموعه‌ای از گفت‌وگوهای شاعرانه میان زن، مرد 

و گاهی گروهی از زنان اورشلیم است

صدای زن در این کتاب بسیار پررنگ است 

و این خودش برای متنی باستانی نکته‌ی جالبی است

آغاز کتاب

اشتیاق زن

کتاب تقریباً با این حس آغاز می‌شود

زن آرزو دارد معشوقش او را ببوسد

 و می‌گوید محبت او از شراب شیرین‌تر است

معنایش ساده است

این‌جا با یک عشق سرد و رسمی روبه‌رو نیستیم

 زن از میل، کشش و اشتیاق واقعی حرف می‌زند

عشق در این کتاب چیزی روحانی و بی‌بدن نیست

 بدن هم بخشی از عشق است

بعد زن درباره‌ی خودش می‌گوید که پوستش تیره شده

 چون زیر آفتاب کار کرده است

 ظاهراً برادرانش او را وادار کرده‌اند از تاکستان‌ها نگهداری کند

 و می‌گوید

"از تاکستان دیگران نگهداری کردم، اما تاکستان خودم را نگه نداشتم"

این جمله بسیار زیباست

 در سطح ظاهری یعنی آن‌قدر برای دیگران کار کرده که نتوانسته به خودش برسد

اما می‌شود آن را عمیق‌تر هم خواند

برای دیگران زیسته‌ام و خودم را فراموش کرده‌ام

سپس دنبال معشوقش می‌گردد و می‌پرسد کجاست

 نمی‌خواهد مانند زنی سرگردان میان گله‌های دیگران باشد

مرد چگونه زن را وصف می‌کند؟

مرد هم زیبایی زن را ستایش می‌کند

زبان کتاب برای ما امروز گاهی عجیب است

مثلاً چشم‌هایش را به کبوتر تشبیه می‌کند

 مو و گردن و اندامش را با طبیعت، حیوانات و جواهرات مقایسه می‌کند

اما باید زبان شعر باستانی را در نظر گرفت

منظورش این نیست که زن واقعاً شبیه این چیزهاست

 می‌خواهد بگوید

تو برای من زنده، زیبا، کمیاب و خواستنی هستی

فصل دوم

عشق و بهار

در بخش بعدی، فضا بسیار لطیف‌تر می‌شود

 زن معشوق را به غزال یا آهویی جوان تشبیه می‌کند

 مرد از پشت دیوار و پنجره ظاهر می‌شود و او را صدا می‌کند

 که برخیزد، چون زمستان گذشته و گل‌ها روییده‌اند

در اصل می‌گوید

وقت عشق رسیده است

بهار این جا فقط فصل طبیعت نیست؛ استعاره‌ای از بیدار شدن میل و زندگی است

یکی از مشهورترین مضمون‌های کتاب هم همین‌جاست

 زن می‌گوید محبوبش متعلق به اوست و او نیز متعلق به محبوبش

این رابطه، دست‌کم در سطح شعر، رابطه‌ی مالک و مملوک نیست

بیش‌تر بیان تعلق متقابل است

من تو را انتخاب کرده‌ام و تو مرا

اما یک جمله بارها تکرار می‌شود

زن چند بار به "دختران اورشلیم" می‌گوید

عشق را تا زمانی که خودش بخواهد بیدار نکنید

این جمله تقریباً قلب فلسفی کتاب است

یعنی عشق چیزی نیست که بتوان آن را با زور ایجاد کرد

 نمی‌شود آن را دستور داد، مهندسی کرد یا تحمیل کرد

عشق باید زمان خودش را داشته باشد

فصل سوم

 جست‌وجوی شبانه

بعد تصویر عوض می‌شود

 زن شب در بسترش معشوق را می‌جوید

 و او را نمی‌یابد

 بلند می‌شود و در شهر به دنبالش می‌گردد

این بخش فقط درباره‌ی غیبت فیزیکی نیست

 اضطراب عشق را نشان می‌دهد

وقتی کسی را عمیقاً می‌خواهی، نبودنش تمام شهر را خالی می‌کنده

سرانجام او را پیدا می‌کند

 و می‌گوید 

که‌ رهایش نکرد تا او را به خانه‌ی مادرش برد

این‌جا عشق دیگر فقط میل نیست؛ ترسِ از دست دادن نیز وارد آن می‌شود

پس تا اینجا کتاب درباره چیست؟

نه صرفاً سکس است، نه صرفاً عرفان

درباره‌ی چیزی انسانی‌تر است

 اشتیاق، زیبایی، طلب کردن، پیدا کردن، از دست دادن، حسادت، بدن، دل‌تنگی

 و تعلق

و شاید راز ماندگاری‌اش همین باشد

 کتاب مقدس در این‌جا انسان را آن‌گونه که هست نشان می‌دهد

 موجودی که فقط دعا نمی‌کند

 بل‌که می‌خواهد، می‌سوزد، زیبایی را می‌بیند و عاشق می‌شود

بخش‌های بعدی حتی جالب‌ترند

چون توصیف بدن زن و مرد بسیار صریح‌تر می‌شود

 و بعد به آن جمله‌ی مشهور می‌رسیم

"عشق نیرومند همچون مرگ است."

فصل چهارم

ستایش بدن زن است

در این فصل، مرد تقریباً جزءبه‌جزء زیبایی زن را توصیف می‌کند

چشم‌ها، موها، لب‌ها، گردن، سینه‌ها(پستان‌ها)و تمام حضور او

زبانش برای امروز گاهی عجیب است

 چون از تصویرهایی مثل کبوتر، انار، گله‌ی بُز، برج و باغ استفاده می‌کند

 اما معنای اصلی روشن است

 مرد زن را فقط "زیبا" نمی‌نامد؛ او را با دقت می‌بیند

یکی از مهم‌ترین تصاویر این فصل

 باغ بسته است

 زن به باغی تشبیه می‌شود که عطر، میوه و چشمه دارد

این تصویر هم می‌تواند جنبه‌ی جنسی داشته باشد

 هم معنای عمیق‌تری

 زن چیزی نیست که برای همه در دسترس باشد

 او خودش انتخاب می‌کند چه کسی وارد جهان خصوصی‌اش شود

بعد زن از معشوق دعوت می‌کند که وارد این "باغ" شود

 این قسمت دیگر تقریباً آشکارا درباره‌ی وصال عاشقانه و جسمانی است

فصل پنجم

 وقتی معشوق دیر می‌رسد

این‌جا ناگهان حال‌وهوای شعر عوض می‌شود

مرد پشت در می‌آید، اما زن درنگ می‌کند

وقتی بالاخره در را باز می‌کند، مرد رفته است

زن وحشت‌زده به دنبال او در شهر می‌گردد

این بار نگهبانان شهر با او بدرفتاری می‌کنند

 و حتی او را می‌زنند و پوشش او را می‌گیرند

این صحنه بسیار تاریک است

می‌شود آن را مانند رؤیا خواند

 زن در جست‌وجوی معشوق، ناگهان خود را در جهانی بی‌رحم و ناامن می‌بیند

بعد دختران اورشلیم از او می‌پرسند

مگر این مرد چه ویژگی‌ای دارد که چنین دیوانه‌وار دنبالش می‌گردی؟

و زن شروع می‌کند مرد را توصیف کردن

این‌جا برای اولین بار می‌بینیم همان‌طور که مرد بدن زن را ستایش می‌کند

 زن نیز بدن و زیبایی مرد را با اشتیاق توصیف می‌کند

این تقارن مهم است

میل جنسی فقط متعلق به مرد نیست

 زن هم فاعل عشق و میل است، نه فقط موضوع نگاه مرد

فصل ششم

 پیدا کردن دوباره‌ی یکدیگر

بعد از اضطراب فصل قبل، دوباره نوعی وصال اتفاق می‌افتد

زن می‌گوید محبوبش به باغ خود رفته و سپس همان مضمون معروف تکرار می‌شود

من از آنِ محبوبم هستم و محبوبم از آنِ من

اما این‌جا یک نکته‌ی ظریف وجود دارد

در ابتدای کتاب بیشتر حس "او مال من است" دیده می‌شود

هرچه به پایان نزدیک می‌شویم، زبان زن بیش‌تر به سمت این می‌رود

 که

من متعلق به او هستم و میل او نیز متوجه من است

یعنی رابطه از تصاحب به نوعی اعتماد متقابل حرکت می‌کند

فصل هفتم

 میل بدون شرم

این یکی از جسمانی‌ترین فصل‌های کتاب است

بدن زن از پاها به بالا توصیف می‌شود

 ران‌ها، شکم، سینه‌ها، گردن، چشم‌ها و موها

بعد زن خودش نیز آشکارا از میلش سخن می‌گوید 

و از مرد می‌خواهد با او به صحرا و تاکستان‌ها برود

در واقع می‌گوید

 بیا از جامعه و نگاه دیگران دور شویم

جایی برویم که بتوانم عشق خودم را به تو بدهم

این قسمت بسیار مهم است، چون زن منفعل نیست

 خودش دعوت می‌کند، خودش میل دارد، خودش انتخاب می‌کند

برای متنی چند هزار ساله، این صدا واقعاً قابل توجه است

فصل هشتم

هسته‌ی اصلی کتاب

این‌جا به یکی از زیباترین اندیشه‌های کل کتاب می‌رسیم

زن آرزو می‌کند

 که بتواند عشقش را بدون ترس از قضاوت دیگران آشکار کند

سپس مضمون معروف می‌آید

عشق نیرومند مانند مرگ است

و حسادت یا شور عشق نیز

 مانند جهان مرده‌گان سرسخت و تسلیم‌ناپذیر توصیف می‌شود

بعد می‌گوید

حتی آب‌های عظیم نمی‌توانند عشق را خاموش کنند

 و سیلاب‌ها نمی‌توانند آن را با خود ببرند

و اگر کسی بخواهد با تمام ثروتش عشق را بخرد، تحقیر خواهد شد

این شاید مهم‌ترین پیام کل غزل غزل‌ها باشد

عشق را نمی‌شود خرید

نمی‌شود مجبورش کرد

نمی‌شود خاموشش کرد

و اگر واقعاً آمده باشد، قدرتش با قدرت مرگ مقایسه می‌شود

این دیگر صرفاً توصیف زیبایی بدن نیست

شعر به چیزی بنیادی درباره‌ی انسان رسیده است

و خدا کجای این کتاب است؟

این‌جاست که مسئله جالب می‌شود

اگر فقط خود متن را بخوانیم، بسیار طبیعی است 

که بگوییم این کتاب در درجه‌ی نخست درباره‌ی عشق زن و مرد است

اما سنت یهودی بعداً گفت

 این زن و مرد می‌توانند نماد اسرائیل و خدا باشند

مسیحیان نیز گفتند

می‌توان آن را نماد مسیح و کلیسا یا خدا و روح انسان دانست

خوانش عرفانی هم می‌گوید

 معشوق زمینی تصویری از آن عطش عمیق انسان برای رسیدن به خداست

اما نباید معنای زمینی متن را پاک کنیم

 شعر خودش از بدن شرم ندارد

انگار می‌گوید

 بدن و عشق جسمانی الزاماً دشمن امر مقدس نیستند

و شاید دقیقاً به همین دلیل این کتاب در کتاب مقدس باقی مانده است

چون انسان فقط روح نیست

 گوشت است، چشم است، عطر است، انتظار است، ترس از فقدان است

 و آتشی که گاهی عقل نمی‌تواند مهارش کند

از میان تمام جمله‌های این کتاب

 من فکر می‌کنم جانِ آن در همین دو فکر جمع شده است

"عشق را پیش از زمانش بیدار نکن."

و سپس، وقتی واقعاً بیدار شد

"آب‌های بسیار نمی‌توانند آن را خاموش کنند."

این دو جمله کنار هم معنای عجیبی دارند

عشق را نمی‌توان مجبور کرد که بیاید

 اما وقتی حقیقتاً آمد

 به آسانی هم نمی‌توان فرمان داد که برود


رهائی از واژه

رهائی از واژه غریزه‌‌هایم  عاشق شبانه-رویاهای من‌اند، سرشار از تو. شباهنگام،  که طعم تمشک پستان‌هایم را با مخملین پُرز زبانت می‌نوشی. پِسته،...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته