۱۴۰۵ شهریور ۱۲, پنجشنبه

جوانه‌ی شب

  

جوانه‌ی شب


زیرِ این تن‌پوشِ حریر،

اندامی‌ست

که برهنه‌گی را

از یاد نمی‌برد.


دستت،

از کمرم که پایین می‌آید،

تن‌پوشِ شرمم ترک برمی‌دارد؛

داغ می‌شود،

لب برمی‌گشاید

دوباره-‌زیستنِ این لذتِ زیبا را

در آرزوهایش

می‌نگارد.


تو زیباییِ اندام مرا می‌ستائی،

و غنچه‌ای را

که زیرِ پیچ‌آب زبانت

لب باز می‌کند.


من

آرام‌کشیده‌گیِ بهارانه‌‌پوست را

بر ساقه‌ی شوقِ تو 

 می‌بینم

و گرمایِ خواستنی،

که نم‌آلوده، سنگین

 و بی‌پروا،

 از برافراشتنه‌گی‌اش برمی‌خیزد


رهگذر


 https://rehgozer1.blogspot.com/2026/06/blog-post_12.html


 https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید

 

***

نگاهِ

لیلی جاوید

به قطعه


«جوانه‌ی شب» 

عنوان قطعه، 

 نخستین سپیده‌دم بیداریِ تمنا را در خلوت شب می‌گشاید.

 شب بستری برای رُویش و نویدبخش دل‌سپاری در پناه سکوت است

خلوت عاشقانه‌ای‌ست در پیشانوازش‌های مهرآغوشی.

(شب کجا روز کجا، شب ماه است)

  «غنچه»، «ساقه»، «بهارانه»، «جوانه» و حتی «نم‌آلوده‌گی»

 و «گرما» 

نشانه‌های بیداری‌اند

 و بازتاب احساسی و تنانه‌ی معشوق‌اند،

 در پاسخ لطافتِ شُکُوهِ کام‌خواهی عاشق‌،

که شعر، نام‌ نمی‌نهد

اما

 هم‌آوائی تپش‌های آغوشانه، از لابلای تمنّا، بگوش می‌رسند: 


 زیرِ این تن‌پوشِ حریر،

اندامی‌ست

که برهنه‌گی را

از یاد نمی‌برد. 


تقابل هوشمندانه‌ای میان «حریر» و «برهنه‌گی» آغاز می‌شود. 

حریر، نازک‌پرده‌ای میان زیبائیِ پنهان در آشکاره‌گی است


«از یاد نبردن برهنه‌گی»

  تن، آگاه به زیبائیِ خویشتنِ عریان خود، است 

حافظه‌ی پوست، برهنه‌گی را در ژرفای خواهش، 

که واقعیت و حقیقت طبیعی تنانه‌هاست، می‌شناسد.


دستت،

از کمرم که پایین می‌آید،

تن‌پوشِ شرمم ترک برمی‌دارد؛

داغ می‌شود،

لب برمی‌گشاید

دوباره-‌زیستنِ این لذتِ زیبا را

در آرزوهایش

می‌نگارد.


لغزیدن دست بر انحنایِ کمر، 

الهام نخستین اشتیاق چهره‌ی تن عاشق است. 

فرود نوازش‌گونه‌ی دستِ معشوق،

حساس‌ترین بخش

و

 زیباترین چشم‌انداز برآمده‌گی‌های اندام عاشق را

به نسیم آهسته‌یِ هوس می‌سپارد.


«تن‌پوشِ شرم‌اش ترک برمی‌دارد»؛ 

شرم لایه‌ای از خویشتن‌داریِ نازک،

و تَرَک برداشتن آن، گشوده‌شدن مرزها، بر موج لذت است.


«داغ می‌شود» 

تبِ پنهان در نیاز نرم میانه‌ی ران‌ها آشکاره‌گی می‌گیرد،


«لب برمی‌گشاید»؛

نگین حلقه‌ی لذت، از مخمل‌واره‌گی سایه-روشن لای‌ران‌ها،

 لب باز می‌کند.

خواستنِ جوانه-شاخه‌ی معشوق را

در آغوش لبه‌های چشمه‌سارکِ پنهان خود،

  نه در نهان، 

که با آغوش باز، آرام،آرام می‌پذیرد،

و شگرف‌ترین آرزویش

 دوباره‌ها زیستن چنین لذتی می‌شود.


تو زیباییِ اندام مرا می‌ستائی

و غنچه‌ای را،

که زیرِ پیچ‌آب زبانت

لب باز می‌کند.


معشوق با نگاهِ ستایش‌گونه‌،

از تماشای زیبائیِ فرازُ‌و‌نشیب اندام دل‌داده‌ی خود

 لذتی فراتر از وسعت واژه، می‌برد

رنگ تمنامندی هم‌آغوشی را 

با هوس‌انگیزیِ نرم‌لیسی و بوسه‌نوازی،

به هاله‌ی پستان‌ها، گودی ناف

 و مخمل‌واری شیب جویبار نازک لذت،

می‌پراکَنَد.


 «پیچ‌آبِ زبانش» 

  از گشوده شدنِ گل‌برگ‌ها و شکوفائی غنچه‌ی زنانه‌گیِ عاشق 

 طعم نمک می‌گیرد.

 و لذت از حسّی گذرا،

 به یک پذیرائی آغوشانه می‌رسد


من

آرام‌کشیده‌گیِ بهارانه‌‌پوست را

بر ساقه‌ی شوقِ تو 

 می‌بینم

و گرمایِ خواستنی،

که نم‌آلوده، سنگین

 و بی‌پروا،

 از برافراشتنه‌گی‌اش برمی‌خیزد

 

«کشیده‌گیِ بهارانه‌ی پوست»

 و 

«ساقه‌ی شوق»، 

تصویری زنده و تپنده، 

از برافراشته‌گی و قدکشیدنِ ساقه‌ی مردانه‌ی معشوق نشان می‌دهد؛ 

که از لطافت پذیرش در آغوش محبوب خود،

  نمناکی و حرارت شهوت را درهم می‌آمیزد.

و به‌‌شوق اوج دل‌داده‌ی خود

 آرام آرام به خوش‌تراشی و برافروخته‌گیِ سرشار از تمنّای خود،

 نزدیک‌تر می‌شود.

نمایش نیروی تپنده‌‌اش، زیر آن پوست نازکِ پرنیان،

واگرائی‌های شهوت دل‌داده‌ی خود را می‌خواند.

 و اغواگری‌ بوسه‌لیسی غنچه، 

عاشق را به‌قّله‌ی لذت‌های تدارک‌ندیده و نا آشنا می‌رساند


«گرمایِ خواستنی، که نم‌آلوده، سنگین و بی‌پروا...»

عاشق

 با چشمان نیمه‌باز، در هوس پرواز 

 شاخه‌‌‌ی(مردانه‌گی) معشوق را در نوازش نگاهش،

به زیباترین فورم‌‌‌گیری، و نهایت استواری آن پی‌می‌گیرد

 

می‌خواهد شادی شهوتی را به آن دهد که تا امروز نچشیده است.

می‌خواهد رگ‌کرده‌گی هوس، زیر لطافت این حریرانه‌-پوست‌،

بازتاب شورُ‌و‌شوق، بی‌پروائی و سنگینیِ برافراشته‌گیِ خود را 

درون تنگنای حلقه‌ی پنهان لذت،

 احساس کند

و 

به‌بیند.

 

غنچه درمیانه‌ی ران‌های عاشق با دل‌انگزترین هیجان، 

و بی‌تابیِ اشتیاق‌‌ سوزان‌، چشم‌ براه است

 و

 تپش‌هایِ قلبش در سفتیِ دل‌نشین پستان‌های سربه‌هوا،

نوازش آن ساقه‌ی سرکش را انتظارمی‌کشند

(مثل زنبیل پُراز میوه، تب تُند رسیدن دارند)

که ناسیرابی‌ این رگ‌کرده-ساقه را در نرم‌آب جویبار خود به‌بیند

لحظه‌ی آغوش منحصربفرد معشوق را بی‌واسطه دریابد و درک کند.

که چگونه بر تکرار عشق‌ورزیدن‌های پی،‌در‌پی

و ارگاسم‌های زنجیره‌ای، شهوت می‌افزاید.

 غنچه‌ی خودش را از پشت نرم‌نگاه معشوق تماشا می‌کند

   اوجِ تسلیمِ دو آغوش به هم می‌رسند

 بی‌هیچ پرده‌ای از ابهام،

احساس ژرف‌ترین شادی که ورای حس لذت است 

با اشتیاق شدید به ادامه و تکرارِ رفتُ‌و‌گذار، 

 رهائی و سَبُکیِ اندامش را مانند ابرهای سپید احساس می‌کند

 گرمای دل‌چسب تمامیِ بدنش،

احساس کامل بودن، آرامش و رضایت از خویشتن خود، می‌دهد

و ستایش از هم‌راهیِ دل‌برش را در تُندیِ نفس‌هایش بازمی‌تاباند. 

 آب را به جریان طبیعیِ خود،

و درخشیدن آذرخش معشوق را

 بر مهتاب چشمه‌سارک آغوش می‌سپارد.

=***=


سرانجام سخن


«جوانه‌ی شب»

 شعری‌ست از آستانه؛ 

آستانه‌ی میانِ پوشیده‌گی و برهنه‌گی،

 شرم و خواهش، سکوت و اعترافِ تن.


شب، تاریکیِ خاموش نیست؛

 بستری‌ برای دل‌باخته‌گی و رُویش حس‌های نیمه‌پنهان است

 که شاید در روشناییِ روز مجالِ آشکاره‌گی، کم‌تر دارند

«جوانه»، «غنچه»، «ساقه»، «پوست» و «چشمه‌سار»

 در آمیزشِ یکدیگر، تمنّای عاشقانه‌ی کام‌جوئی و کام‌دهی را می‌سازند.

 تمنائی که در زبانِ طبیعت پنهان است، 

ولی در همان پوشیده‌گی، آشکارتر می‌شود.


قطعه

 بیش از آن‌که بیان‌گر مستقیمِ خواهش باشد،

 در مکث میانِ اشاره و آشکاره‌گی‌ست؛ 


«ساقه‌ی شوق»

  در نوازش و نرم‌تماشای عاشق، 

برافراخته‌گی و قدکشیدن آغاز می‌کند.


آن‌چه در آغاز «جوانه» بود، به کمالِ رُویش می‌رسد.


جایی که هنوز حریر تن‌پوش عاشق است،

 شرم،

 ترک برمی‌دارد.


 لحظه‌ای که غنچه در ستایش معشوق است

  لب بر می‌گشاید 


هوس

 با دل‌خواهانه‌ترین پذیرائی، آغوش باز می‌کند.


پوست،

 حافظه‌ی خود را آینه‌گون می‌بیند

شرم ترک می‌خورد، 

گرما سخن می‌گوید 

 ریزآب جاری می‌شود.

 

غنچه‌ی آتش، 

شکوفه در نگاه ساقه می‌زند.


آذرخش، 

دانه‌های نقره‌فام،

 بر آغوش جویبار می‌ریزد.


 «جوانه‌ی شب»

 در نهایت، همین رُوییدنِ تمنّا از دلِ سکوت می‌شود؛ 

تمنّایی که با نوازش، نگاه، گرما و مکث، خود را به زبان می‌آورد.


شب،
یگانه‌گی آغوشی‌ می‌شود

 که مهتاب، شکفتن‌اش را آماده کرده‌

و احساس سرگشته‌گیِ دل‌بری و دل‌داده‌گی را به خواننده انتقال می‌دهد


لحظه‌های‌تان را به زیبائی غنچه، در بهاران آرزو می‌کنم

لیلی جاوید


جوانه‌ی شب

    جوانه‌ی شب زیرِ این تن‌پوشِ حریر، اندامی‌ست که برهنه‌گی را از یاد نمی‌برد. دستت، از کمرم که پایین می‌آید، تن‌پوشِ شرمم ترک برمی‌دارد؛ دا...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته