۱۴۰۵ فروردین ۶, پنجشنبه

تنانه‌گی خواهش

 

تنانه‌گی خواهش


رویا،

 نفس‌مانند است

 از امروز من

بفردا

که هر شب

 در انتظار سحرگاهان می‌گذرد،


فانتزی‌هایم نیاز خیال را

بسوی تو می‌‌خوانند،


کام‌جوئی را 

در ستایش لذت‌دهیِ اندام تو 

فرا‌می‌گیرم

چنان‌که تو

بازشناختِ لذت را

  در کناره‌های چشمه‌سار کوچک‌ من،

می‌سنجی،


لابه‌لای لبه‌هایم

 غنچه‌ای‌ست 

که با نسیمِ بوسه‌‌هایت

می‌لرزد،


چشم‌براه تو

با نفس‌هایت

 شکوفه می‌‌زند،


 زبان تو هم

 می‌داند 

که نرم‌لیسیِ خواهش من،

 چه رازورمزی دارد


انگشتانت

 به‌‌نقاشیِ لرزش، آگاهند

می‌دانند

کجای تنم با رویای نخستینِ مهرنوازی،

 بیدار می‌شود،


لرزش صدایت

وقتی لاله‌ی گوشم را 

لای دندان‌هایت می‌گیری 

و اسمم را نمی‌گویی،


در آن مکثِ کوتاه،

در مرز نگاهِ انتظاری

  که لبم را گاز بگیرم،

 

به مهربانی نگاهم می‌کنی 

پستان‌هایت را می‌بوسم 

بی‌آن‌که لب‌هایم بجنبند،

 

تن‌ات را زمزمه کنم 

تا عشق را بشنوی،

با زبانی که هیچ واژه‌ای ندارد،


لذت تماشای شاخه،

اما

 در حال قد کشیدن،

به‌شوق ناسیرابیِ ستاره‌ی پنهان،

 لای دو هلال‌ام،

عطر نخستین دیدارمان را دارد،


رهگذر

 https://www.facebook.com/didar.didareto 

فیسبوک را با گوگل باز کنید


 https://rehgozer1.blogspot.com/

—*—

«تنانه‌گی خواهش»

در آینه‌ی واژه‌گانیِ

رعنا گندمی


«تنانه‌گی خواهش»

 از نظر لحن و تصویرسازی

 در مرز میان تغزل و اروتیسم نرم،

 حرکت می‌کند؛ 

جایی که بدن، نه به‌صورت صریح، 

بل‌که از خلال استعاره‌ها، لرزشِ خواستن را فرامی‌خواند

  و یک تن‌کامیِ عاشقانه را در واژه می‌چیند،

و کشش تن را به‌عشق‌بازی،

 از سطحِ «فعل» در آینه‌ی «هویت» می‌تاباند

تمنّای بی‌صدائی که فقط تجربه نیست،

 بل‌که یک آغوشانه‌زیستی انسانی است.


اروتیسم در «تنانه‌گی خواهش» نمایش نه،

یک تعامل است

که در آن، تن‌خواهی، آگاهی و انتخاب‌ درهم می‌آمیزند 

هم‌سویان، همدیگر را درک می‌کنند و می‌شناسند

و از این شناخت، ممکن‌ترین و زیباترینِ لذت‌هارا می‌سازند.


«رویا،نفس‌مانند است 

از امروز من

بفردا

که هر شب در انتظار سحرگاهان می‌گذرد»


بند، ریتمی آهسته و تنفسی دارد 

 «رویا»

 به «نَفَس» تشبیه شده؛ 

یعنی امری حیاتی، تکرارشونده و ناگزیر،

این تشبیه، خواهش تنانه را از سطح یک میل لحظه‌ای،

 به سطح زیستن انسان می‌برد.

 فاصله‌ی «امروز» تا «فردا» که با فانتزی‌ها و خیال‌پردازی‌های عاشقانه پُر می‌شود

 تنفس مانند

 «ضرورت»

 است

دیگر «اتفاق» نیست.


«فانتزی‌هایم نیاز خیال را

بسوی تو می‌‌خوانند»


«نیاز خیال» 

ترکیب جالبی‌ست؛ 

میل در جایگاه بدن، وارد قلمرو خیال می‌گردد

و

خیال هم در عین زاینده‌گی

نیازمند است

این بند نشان می‌دهد که میل خواستن، پیش از بدن، یا همزمان با بدن،

 در ذهن شکل می‌گیرد

«خواندن» 

به سوی معشوق

حالتی دعوت‌گر و در عین حال وابسته دارد

گویی معشوق، پاسخِ کم‌بود حیاتی میل عاشق است

اروتیسمِ این بند در «فراخواندن» است

و چنین انتخابی، متن را از اروتیسمِ مصرفی دور می‌کند.


«کام‌جوئی را

در ستایش لذت‌دهیِ اندام تو

فرا‌می‌گیرم»


 «کام‌جویی» 

به‌عنوان امری آموختنی مطرح می‌شود

عاشق، کام‌جوئی را 

 تجربه نمی‌کند

می‌آموزد

یعنی لذت‌ستانی و لذت‌دهی یک هنر آموختنی است 

نه غریزی،

این نگاه، رابطه را به نوعی درک مشترک و اکتسابی تبدیل می‌کند

«ستایش اندام» 

نیز لحن را به ابریشم پرستش نرم و زیباشناسانه می‌‌پوشاند.


«چنان‌که تو

بازشناختِ لذت 

در کناره‌های چشمه‌سار کوچک‌ من،

می‌سنجی»


«چشمه‌سار کوچک»

 یکی از استعاره‌های مرکزی و اروتیک متن است؛ 

که اشاره به نرم‌آغوشِ لای ران‌ها دارد

که هم لطیف است و هم نمناک و انگیزنده،

و به‌نوازش معشوق نیز لب‌خند می‌زند

لب‌خندی در برابر لمس یک دیدار تازه.

«بازشناخت لذت»

 یعنی عاشقُ‌معشوق نه فقط لذت می‌برند،

 بل‌که زیبائی‌های اندام همدیگر را کشف و تعریف می‌کنند

هیچ‌کدام مالک لذت و یا مجبور به‌دادن یا گرفتن لذت نیستند

 لذت‌ستانی و لذت‌‌سپاری را خودشان، برمی‌گزینند

چنین است هم‌آغوشی عاشقانه.

هر دو تن آگاه و رازدار هم‌اند

و

رابطه‌ی متقابل، در تجربه‌ی شیرینِ تن‌کامی دارند.


«لابه‌لای لبه‌هایم

غنچه‌ای‌ست

که با نسیمِ بوسه‌‌هایت

می‌لرزد،»


تصویر به‌اوج ظرافت می‌رسد

 «غنچه» 

استعاره‌ای کلاسیک به ستاره‌ی لای لب‌های برآمده‌یِ درونی است،

ستاره‌ای میان دو هلال، در یک آب‌گیر وِلَرم.

غنچه‌ای در گستره‌ی بهاریِ یک چمن تازه دمیده،

که حالت برآمده‌گی و نمناکی‌اش 

  ژرف‌ترین خواستنِ یک عشق‌بازیِ جانانه است 

«نسیم بوسه» 

شدت را کاهش می‌دهد و به‌جایش لرزش و انتظار را برجسته می‌کند

اروتیسمی‌ست مبتنی بر تحریک تدریجی،

 نه ناگهانیِ تصرف.


«چشم‌براه تو،

با نفس‌هایت

شکوفه می‌‌زند،»


ادامه‌ی همان غنچه است

از لرزش به شکوفایی

که عاشق باغچه‌ی غنچه‌های آغوشش را در نرم‌نگاه معشوق 

به‌دیده می‌گذراند

«نَفَس»

 دوباره برمی‌گردد و حلقه‌ی آغازین را کامل می‌کند

و میل، در طوفان بوسه غرق، و لحظه‌ی آغوش‌نوازی دیدار،

با رگ‌کرده‌گیِ خواهش معشوق آغاز می‌شود.


«زبان تو هم

می‌داند

که نرم‌لیسیِ خواهش،

چه رازورمزی دارد»


«نرم‌لیسی خواهش» 

ترکیبی بسیار حسی و در عین حال غیرمستقیم است

زبان، هم ابزار گفتار است و هم انگیزاننده‌ترین هنر بوسه‌لیسی

 این دوگانه‌گی، 

اروتیسم را عمیق‌تر می‌کند

که غنچه‌ی لای ران‌های عاشق

 در گرمای لیزبوسی زبان معشوق به گُل می‌نشیند

 «رازورمز»

 هم نشان می‌دهد 

که این تجربه، کاملاً قابل بیان نیست—بخش بزرگی از آن

 در ناپیدایی‌ِ کلام است

که واژه، توان شکل‌گیری از چنین لذتی را ندارد.

 

«انگشتانت

به‌‌نقاشیِ لرزش، آگاهند،

می‌دانند

کجای تنم

با رویای نخستین مهرنوازی  

 بیدار می‌شود»


لذت، به نقاشی

بدن عاشق به بوم نقاشی 

و لرزش، به رنگ

و

  «آغوش‌نوازی» 

به یک اثر هنری

تبدیل می‌شوند

و شعر را به

بیان‌گریِ زیبایی‌شناختی می‌برند

و آگاهی تنانه‌ی معشوق را برجسته می‌کنند

شناختی که نه ذهنی، بل‌که لمسی و تجربی‌ست

چنان‌که

 «بیدار شدن»

 استعاره‌ای از برافراشته‌گیِ الفِ آرزوی معشوق است، 

 در زبانی نرم و شاعرانه.


«لرزش صدایت 

وقتی گوشم را

لا‌ی دندان‌هایت می‌گیری

و اسمم را نمی‌گویی»


بی‌صدائی، نوازش و سکوت را در هم می‌آمیزند

 «نگفتن اسم»

 از گفتن آن اروتیک‌تر می‌شود؛ 

نگاه ایمن از صدا، خودش بدل به تحریک می‌شود

اروتیسم را در

 «نگفتن» 

در تعلیق، 

در نیمه‌تمامی

 و چشم‌انتظار سپیده‌دم

دعوت‌گرانه‌ی لب‌گزیدن‌ها

می‌بیند نه در گفتن.

«لاله‌ی گوش»

 هم تصویری ظریف و حسی‌ست 

که به‌شکل غیرمستقیم، هیجان شهوت‌انگیزی را نشان می‌دهد.


«در آن مکثِ کوتاه،

در مرز نگاهِ انتظاری

که لبم را گاز بگیرم»


مکث، به‌عنوان لحظه‌ی دل‌تنگی به اغواگری و اوج تعلیق است

«مرز نگاه» 

نشان می‌دهد که میل در آستانه رضایتِ محض،

نه کاملاً رها شده

و

نه مهار شده است

گاز گرفتن لب، نشانه‌ی مهارِ میل، در اوج هیجان است

که عاشق تن‌سپاری و دل‌داده‌گی‌اش را تسلیم محبوب ،می‌خواهد.


«به مهربانی نگاهم می‌کنی

پستان‌هایت را می‌بوسم

بی‌آن‌که لب‌هایم بجنبند»


اینجا یک پارادوکس زیباست

 «بوسیدن بدون جنبش لب»

این بیش‌تر به لبانه‌نوازش اشاره دارد

احساس بوسه در آرامش شگفت‌انگیز، با کم‌ترین نم‌آلوده‌گی لب‌هاست

 «مهربانی»

 هم فضای پُراز هوس را به صمیمیت عاشقانه می‌آمیزد.


«تن‌ات را زمزمه کنم

تا عشق را بشنوی،

با زبانی که هیچ واژه‌ای ندارد»


بدن جای زبان را می‌گیرد

 «زمزمه‌ی تن»

 یعنی ارتباطی پیشازبانی، 

جایی که لمس و حضور، جای کلمات را پُر می‌کنند

غنچه‌ی پنهان میان‌ گل‌برگ‌هایش، خواستارتر، برجسته‌تر و گرم‌تر

 آشکاره می‌شود

 این یکی از قوی‌ترین ایده‌های متن است

اروتیسم در بی‌واژه‌گی

و

 عشق در شنیدن است

نه! در گفتن.


« اما لذت تماشای شاخه

در حال قد کشیدن،

به‌شوق ناسیرابیِ ستاره‌ی پنهان،

 لای دو هلال‌ام،

عطر نخستین دیدارمان را دارد»


پایان‌بندی، به تصویری از تشنه‌گیِ لطیف تن، در آستانه‌ی عشق‌بازی می‌رسد.

«شاخه در حال قد کشیدن»

 استعاره‌ای از رگ میل معشوق است

 آماده به دیدار ستاره‌ی لای لب‌‌ها،

که زنبق را در آغوش آن جویبار تنگ، تنها نگذارد.

  آغوش نوازی عاشقانه در حال شکل‌گیریِ پروازی‌ست 

به بالا‌بلند آسمان‌های لذت، 

به‌دیدار شکفتن آذرخش معشوق، در سایه‌،‌روشن نرم‌راه دل‌تنگ عاشق،

آغاز رفتُ‌گذار

لحظه را به حافظه پیوند می‌زند

که آسمان زیر نافم

باران معشوقم را می‌ستاید

مثل

«نخستین دیدار»  

اما 

با شور امروز،

 با حرارت تازه‌یِ نوشناخت 

و پیش‌بینی‌نشده  

(هنوز باده‌ی ناخورده در رگ تاک است)


جمع‌بندی

قطعه، در آرامش درخشانی قرار دارد.

 چون به‌جای صراحت، بر «تعلیق، لمس، و نیمه‌گفتن» تکیه می‌کند

اروتیسم‌اش از جنس نجواست، نه پُرفریاد

اگر بخواهم نقدی بدهم،

 شاید در برخی جاها مثل «ستایش اندام» یا «کام‌جویی» زبان کمی مفهومی‌تر می‌شود

 و از بافت استعاره، فاصله می‌گیرد

به‌دریافت من

شعر شما

هرچه بیش‌تر در سطح تصویر و استعاره بماند

  یکدست‌تر، نافذتر و انگیزاننده‌تر خواهد شد.


رعنا گندمی


نیروی جنایت دولت نابود باید


نیروی جنایت دولت در ایران نابود باید


خانم‌ها و آقایان 

شما سیصد و چند نفر مصلح و انسان‌دوست و مخالف جنگ

که امضا جمع می‌کنید


فکر نمی کنید کمی دیر شده! 

شما سال‌ها وقت داشتید جلوی جنگ را بگیرید! 

باید علاج واقعه قبل از وقوع می کردید!

بسیاری از شما خود آتش افروزید! 

در این آتشی که از هر طرف در اطراف ایران برپاست

 شما نقش عمده‌ای داشته اید! 

همه‌ی این جنگ و جدال‌های ۴۷ ساله مگر از نتایج انقلاب ارتجاعی ۵۷ نیست؟

 شما صلح طلبان و طرفداران آزادی و غیره 

چند بار دسته جمعی به خامنه‌ای نامه نوشته‌اید که مردم رانکُشد؟ 

در همین دو روزی که هزاران نفر را خامنه‌ای کُشت کجا بودید؟ 

بسیاری‌تان را می‌شناسم! 

برای خمینی که پایه‌های اسرائیل ستیزی را بنیان گذاشت غش و ریسه میرفتید

 و امام امام می‌کردید! 

و برای آدم کشی‌هایش کف می‌زدید! تشویق می‌کردید!

شما بعضی‌تان که سال‌ها درایران و خارج وحتی افغانستان و شوروی! 

مشق سیاست کرده اید نمی‌دانستید کشوری که تهدید به نابودی شده ساکت نمی‌نشیند

 که کشور تهدید کننده آنقدر موشک بسازد که بتواند چند بار آن‌جا را به آتش بکشد؟

شما فکر می‌کنید دنیا به حکومتی که مردم خودش را بی محابا هزار هزار می کشد

 اجازه ساختن بمب اتمی می‌دهد؟

وقتی خامنه‌ای با تکبّر گفت به هر گروهی که با اسرائیل بجنگد کمک می‌کنیم 

شما کجا بودید؟ 

شمای اکثراََ با سوابق ضدآمریکایی فکر می‌کردید 

شبانه روز مرگ بر آمریکا گفتن باد هواست؟ 

گروگان‌گیری فراموش می‌شود ؟

 یک تشر به خامنه‌ای زدید که چرا تروریست برای  ترامپ می‌فرستد؟ 

ترامپ را نمی‌شناختید که اهل تلافی است ؟ 

نمی‌بینید پس از چند سال، شکست از بایدن را فراموش نکرده است

 و در هر فرصتی او را تحقیر می‌کند؟

بسیار عالی! 

از چاره و یا ناچاری خواستار گذار

 از حکومت ضد آمریکایی ضد اسرائیلی اسلامی شده اید، 

وجوه اشتراک خودتان را با حکومت اسلامی بزرگوارانه به کناری نهاده اید! 

راه‌حل شما برای عبور از حکومت اسلامی چیست؟

 تا چند صد سال دیگر باید صبر کرد که شما راه‌حلی صلح آمیز پیدا کنید؟

نمی‌دانید که نیمی از مردم جوان و نسبتاََِ جوان 

آرمانی جز زندگی کردن مثل بقیه جوانان دنیا ندارند،

 تا چند نسل باید به تدریج بمیرند، 

اگر در خیابان‌ها با گلوله نمردند

 با دود و دم و ریزگرد و مازوت سوزی آخوندها بمیرند! 

ندیدید که جوانان امروزی از جنس شما نیستند؟ 

با فراخوان کسی که شما با او دشمن‌اید به خیابان ریختند، 

 پایه‌های رژیم اسلامی را لرزاندند و به استقبال مرگ شتافتند،

 شما هیچ کاری برای ایران و مردمش نکردید به جز شعار ! 

 عبرت نگرفتید وقتی دانشجویان در دانشگاه‌ها

 دوباره با همان شعارهای دو روز خونین به میدان آمدند؟  

دوباره خواهند آمد! 

شما ۴۷ سال است تنها شعار دادید

 و با ژست بزرگ‌تری و چیزفهمی نصیحت کردید!

 نه ترامپ به خواست شما وقعی می‌نهد

 و نه رژیم اسلامی

 و نه مردمی که انکار شما و هویت شمایند.

شما سیصد و چند نفر مصلح و انسان دوست و مخالف جنگ

 آیا از اعزام نیروهای خامنه‌ای به سوریه و همراهی در کشتن نیم میلیون

 از مردم سوریه به کمک پوتین اطلاع داشتید؟

 نامه‌های سرگشاده و امضاهای‌تان کجاست؟

شما که بسیاری‌تان کباده‌کش حقوق زحمت‌کشان و رنجبران بودید

 آیا می‌دانید حداقل دستمزد کارگر ایرانی ماهیانه ۶۰ دلار است؟

 همانی که شما با آن در کافه‌های لندن و سوئد و نروژ و پاریس و برلین

 دوسه روز بابت قهوه و یک ساندویچ می‌دهید! 

می‌خواهید کارگر ایرانی از هر که این رژیم را براندازد استقبال نکند؟

 از هر که پایوران نظام را به قتل برساند استقبال نکند؟

شما به ماندگاری جنایت کارترین حکومت ایران با تحلیل‌های آبکی

 و حمایت از اصلاح طلبانی که اکثرا از بازجویان دهه ۶۰ هستند کمک کرده اید،

 و به آن استمرار بخشیده اید، 

و از شعارهایش حمایت کرده اید؟

 به خامنه‌ای که جنگ را به ایران دعوت کرده است،

 با رأی‌تان کمک  کرده‌اید.

نشستن در گوشه‌ای و دو لیوان آبجو نوشیدن و روشنفکرانه مانیفست صادر کردن

 و امضاء جمع کردن بسیار کم اهمیت است،

 ای کاش طی نامه‌ای به حکومت، موشک پرانی‌اش به هر طرف را محکوم می‌کردید

 و می‌خواستید که دست از شرارت بردارد !

می‌خواهید صبر کنید تا اگر فردا پس از پایان موشک های رژیم اسلامی

 همین شیخک‌های اطراف ایران را به رسم انتقام بمباران کردند، 

دست به امضاء‌جمع کردن بشوید؟

راه‌حل پایان جنگ و بازگشت آرامش به ایران نبودن حکومت جنگ طلب اسلامی است،

 به پایانش کمک کنید!

 گذار بدون کمک شما انجام می شود،

 با رفراندوم نوع حکومت تعیین خواهد شد، 

به مردم بپیوندید و به این گذار سرعت بخشید!

هیچ کس به نامه‌های شما توجهی نخواهد کرد،

 در این جنگ و صلح مردم ایران و آرزومندان ادامه جنگ عاملیتی ندارند! 

با آرزوی این وآن و نامه پراکنی که جنگ و صلح نمی شود! 

تنها رژیم اسلامی است که می تواند به جنگ پایان دهد

 و با اسرائیل و مردم ایران به صلح برسد.


نقاشیِ لرز

  نقاشیِ لرز رویا نفس‌مانند است  در گذرِ روزهای من،  در انتظار سپیده‌دم هر شب، نیاز خیالم،  رویایی‌ست آرمیده در آغوش تو.  زیبائی داشته‌‌هایم...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته