۱۴۰۴ تیر ۲۰, جمعه

ایران در پیچ تُند تاریخ



تصویر از دیدار تو

ایران در پیچ تُند تاریخی

حکومت‌های تمامیت‌خواه بر سه ستون استوارند
«وحشت مردم، 
شکست‌ناپذیری 
و نبودِ آلترناتیو»
امروز هر سه در ایران فروریخته‌است 

در شرایطی که ایران فاقد هرگونه دفاع هوایی موثر است،
 فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب‌اسلامی خودشان
 و جانشینان‌شان به هلاکت رسیده‌اند،
 و ایالات‌متحده آمریکا با اعلام کفایت مذاکرات
 {و آغاز مداخله نظامی؟} 
خواهان تسلیم بلا‌شرط جمهوری‌اسلامی شده است،

 سه گزینه ممکن برای روزهای آینده وجود دارد:
 اول، 
خیزش عمومی مردم و سقوط جمهوری‌اسلامی؛ 
دوم،
 انتقال قدرت موثر در درون جمهوری‌اسلامی از خامنه‌ای
 به ائتلافی که می‌تواند شامل سپاهیان، 
«اصلاح»
طلبان،
 و حتی جمعی از ۵۷ی‌های خارج از حکومت باشد
 و پذیرش تسلیم توسط این ائتلاف جایگزین؛
 سوم،
 بقای حاکمیت مجادله‌جو ولایت فقیه و رسیدن حملات هوایی
 به مرحله نابودی زیرساخت‌های انرژی، ارتباطات، و حمل‌ونقل.   

تحقق گزینه سوم،
 خیال دشمنان خارجی جمهوری‌اسلامی را از بابت خطرآفرینی
 برای‌شان تا مدتی شاید حتی طولانی آسوده خواهد کرد. 
با ناتوان شدن جمهوری اسلامی از ماجراجویی خارجی،
 آزار این نظام کاملا بر مردم ایران متمرکز شده
 و انتقام شکست خود را از عموم ایرانیان 
مخصوصا مخالفا‌ن‌شان خواهد گرفت. 
ابعاد فاجعه‌بار چنین پیامدی دهه‌ها فلاکت گریزناپذیر برای ایرانیان خواهد بود. 

محقق شدن گزینه دوم، 
ممکن است در کوتاه‌مدت عده‌ای را تا حدی راضی کند،
 و حتی چنین تحولی را به نام 
«اصلاح واقعی»
 و
 «درون‌زا»
در چارچوب جمهوری‌اسلامی جا بزنند.
 اما واقعیت این است که پیامد این گزینه چیزی نخواهد بود
 جز تکرار رویه فرسایشی «اصلاحات» ظاهری برای خرید زمان
 و تحصیل امکانات لازم برای دور جدیدی از ماجراجویی‌های ۵۷ی. 
در نهایت چنین رویدادی تنها به تداوم اداره کشوری بزرگ
 به دست جماعتی ناتوان و بی‌صلاحیت منجر خواهد شد
 و حاصلی جز فرسایش سرمایه‌های مادی و اجتماعی ایران نخواهد داشت. 

گزینه اول،
 تنها راه برگرداندن کشور به ریل توسعه و تبدیل دوباره ایران
 به کشوری نرمال است. 
اما در شرایطی که تهران از جمعیت خالی شده
 و ساکنان باقی‌مانده کمتر از منازلشان خارج می‌شوند، 
حتی با وجود تضعیف دستگاه سرکوب رژیم، 
امکان آغاز خیزشی فراگیر در این شهر به شدت کاهش یافته است.
 این‌جاست که درس‌گرفتن از تجربه انقلاب مشروطه
 و آغاز خیزش فراگیر مردم در اقصی نقاط ایران،
 از تبریز تا زاهدان، از مشهد تا اهواز، از بندرعباس تا بندر انزلی،
ایران در پیچ تُند
 از شیراز تا شهرکرد،  از اصفهان تا سنندج، اهمیتی دوچندان یافته است.
فرصت مردم ایران برای عبور موفقیت‌آمیز از این پیچ تند تاریخی
 بسیار تنگ است.

 اگر خواست مردم ایران رسیدن به زندگی شرافت‌مندانه در آینده‌ای نزدیک است،
 رهبری توانا و با برنامه برای تحقق این هدف آماده است.
 با هدایت شاهزاده رضا پهلوی ایران نه دچار جنگ‌داخلی و بی‌ثباتی خواهد شد
 و نه برای همسایگانش منشا ناآرامی.
 انتخاب درست و طبیعی، روشن است.
 نسل‌های آینده ایرانیان ما را بر اساس تصمیم امروزمان قضاوت خواهند کرد.

منبع

https://youtu.be/JrrFh-8d39E?si=tzT05n_tGOhqTNlT


۱۴۰۴ تیر ۱۲, پنجشنبه

«تمامیت ارضی» ابزار سرکوب است در ایران


 «تمامیت ارضی»

ابزاری برای سرکوب و حفظ وضع موجود

 در خیزش‌های سراسری دهه‌ی گذشته، 

هرجا که زنان، اقلیت‌های جنسی یا طبقات فرودست

 از حق بر بدن، زبان یا زندگی خود سخن گفتند، 

جمهوری اسلامی با همان منطق «تمامیت ارضی» و «امنیت ملی» به میدان آمد. 

وقتی زنی در کردستان یا تهران روسری از سر برداشت، 

تهدیدی علیه نظام تلقی شد

وقتی معلمی در اهواز خواست به زبان عربی تدریس کند، 

«تجزیه‌طلب» 

نام گرفت. وقتی کارگری در تبریز یا سنندج خواهان دستمزد عادلانه شد،

 مزدور دشمن خوانده شد.

در گفتمان رسمی جمهوری اسلامی،

 «تمامیت ارضی» 

همچون مفهومی مقدس، به خط قرمزی تبدیل شده است

 که هر صدای منتقد، هر مطالبه‌ی برابری‌خواهانه، 

و هر تلاش برای بازاندیشی در ساختار قدرت را به‌ساده‌گی با برچسب

 «تجزیه‌طلبی» 

طرد می‌کند

این واژه، از رسانه‌های حکومتی تا سخنان مقامات رسمی 

و حتی بخشی از اپوزیسیون ناسیونالیست و به اصطلاح آزادی‌خواه شوونیسم ایرانی

همواره چون دژی ایدئولوژیک برای دفاع از وضع موجود به‌کار رفته است

اما در پس این تقدس ساخته‌گی، حقیقتی سرکوب‌شده نهفته است

«تمامیت ارضی»

 در ایران، نه ضامن همزیستی خلق‌ها، بل‌که ابزار سلطه‌ی مرکز

 بر دیگر مناطق، پوششی برای پروژه‌ی یکسان‌سازی فرهنگی

 و بهانه‌ای برای سرکوب جنبش‌های عدالت‌خواهانه بوده است

 این مقاله به ساختار و کارکرد این مفهوم در تاریخ معاصر ایران می‌پردازد

در ساختار دولت‌ـ‌ملت‌های مدرن، مفاهیمی چون

 «تمامیت ارضی» 

اغلب نه ابزارهایی برای همزیستی، بل‌که پوشش‌هایی برای تمرکز قدرت، 

حذف فرهنگی و زبان‌زدایی بوده‌اند

 در ایران نیز، این واژه همواره به گونه‌ای به‌کار رفته

 که هرگونه تفاوت زبانی، فرهنگی، دینی یا جنسیتی، 

تهدیدی برای امنیت ملی تعبیر شود.

جمهوری اسلامی با تکیه بر همین گفتمان،

 توانسته است مطالبات خلق‌های غیرفارس را 

از حق آموزش به زبان مادری گرفته تا حق تعیین سرنوشت

 و بهره‌برداری از منابع محلی ــ به‌طور سیستماتیک سرکوب کند

 در واقع،

 «تمامیت ارضی»

 در این روایت، به معنای دفاع از تمامیت حاکمیت است،

 نه تمامیت مردم.

در تجربه‌ی تاریخی دولت‌های مدرن، مرزها نه فقط خطوط جغرافیایی، 

بل‌که خطوط ایدئولوژیک‌اند؛ 

خطوطی برای کنترل و حذف تفاوت. 

خلق‌هایی که در حاشیه‌ی این ساختار زندگی می‌کردند

همواره با برچسب‌هایی چون

 «بیگانه»

«عقب‌مانده» 

یا «نامشروع» مواجه بوده‌اند

در ایران، خلق‌های کورد، بلوچ، ترک، عرب و ترکمن،

 همه‌گی تحت پروژه‌ی

 یکسان‌سازی فرهنگی، حذف هویتی و فقر ساختاری قرار گرفته‌اند

مفهوم «تمامیت ارضی» از دوره‌ی رضا شاه، با شکل‌گیری دولت مدرن

(بنا به ضرورت‌های تغییرات جغرافیائیِ روز)

 به یکی از ستون‌های ناسیونالیسم فارس‌محور بدل شد

رژیم پهلوی با الگوبرداری از مدل‌های دولت‌ـ‌ملت اروپایی قرن نوزدهم

 پروژه‌ای برای حذف تنوع زبانی، فرهنگی و قومی به‌راه انداخت

در این گفتمان، زبان فارسی نه‌فقط زبان رسمی

بل‌که «زبان ملی» اعلام شد و سایر زبان‌ها به عنوان

 «مانع توسعه»

 و

 «نشانه‌ی عقب‌ماندگی»

 معرفی شدند

 آموزش به زبان مادری ممنوع شد، اسامی جغرافیایی تغییر یافت،

 و دستگاه امنیتی دولت به‌طور سیستماتیک مانع از رشد فرهنگی، رسانه‌ای 

و سیاسی خلق‌های دیگر شد

با پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، امیدهای بسیاری برای رفع این ستم تاریخی زنده شد

اما دیری نپایید که جمهوری اسلامی با تکیه بر گفتمان 

«امت اسلامی» 

و 

«وحدت اسلامی»

 همان سیاست‌های مرکزگرایانه و ناسیونالیستی را ادامه داد

 از تغییر اسامی جغرافیایی و ممنوعیت زبان‌های غیرفارسی گرفته

 تا امنیتی‌سازی مناطق غیرفارس‌نشین،

 همه با توجیه «تمامیت ارضی» انجام شد

در اواخر دهه‌ی ۱۳۵۰ و دهه‌ی ۶۰، حمله و کشتار در کردستان و ترکمن‌صحرا 

با همین توجیه صورت گرفت

 در دهه‌های بعد، در اشکالی پیچیده‌تر

بلوچ‌ها‌، کوردها، عرب‌ها و ترک‌‌ها را نیز هدف قرار داد

سرکوب هم‌زمان فرهنگی، اقتصادی و امنیتی

در کردستان، مطالبات برای آموزش به زبان مادری

 پایان دادن به حضور نظامی در شهرها، حق تعیین سرنوشت

 و برخورداری از منابع طبیعی، بارها با برچسب‌هایی مانند 

«تجزیه‌طلبی»

 «عضویت در گروهک‌های معاند»

 و «مبارزه‌ی مسلحانه» سرکوب شده‌اند

در بلوچستان، فقر ساختاری، تبعیض مذهبی و حذف نژادی

صدای مردم را به فریاد بدل کرده؛ 

اما پاسخ حکومت تنها گلوله و اعدام بوده است

 در خوزستان، اعتراض به بی‌آبی و انتقال منابع، با برچسب

 «نفوذ بیگانه‌گان»

 مواجه شده؛ و در ترکمن‌صحرا، صدای کشاورزان و دامداران

 با تهدید امنیتی خاموش شده است

اما دامنه‌ی سرکوب محدود به خلق‌ها نیست

 در خیزش‌های سراسری دهه‌ی گذشته ــ از دی ۹۶ تا آبان ۹۸ و 

به‌ویژه در خیزش ۱۴۰۱ ــ هرجا که زنان، اقلیت‌های جنسی یا طبقات فرودست

 از حق بر بدن، زبان یا زندگی خود سخن گفتند

جمهوری اسلامی با همان منطق 

«تمامیت ارضی» 

و «امنیت ملی» به میدان آمد

وقتی زنی در کردستان یا تهران روسری از سر برداشت

 تهدیدی علیه نظام تلقی شد

 وقتی معلمی در اهواز خواست به زبان عربی تدریس کند،

 «تجزیه‌طلب»

 نام گرفت

 وقتی کارگری در تبریز یا سنندج خواهان دستمزد عادلانه شد

 مزدور دشمن خوانده شد

در این گفتمان، خلق‌ها، زنان و فرودستان نه فقط تهدیدی سیاسی،

 بل‌که تهدیدی وجودی برای ایدئولوژی رسمی نظام محسوب می‌شوند

خیزش ژینا در ۱۴۰۱، شکافی در این روایت ایجاد کرد

تقاطع مقاومت خلق‌ها، زنان و طبقات محروم

 نقشه‌ی گفتمان امنیتی نظام را به چالش کشید

 کردستان، بلوچستان، خوزستان و آذربایجان، همگی یک‌صدا بودند

 اما پاسخ حکومت، کشتار، قطع اینترنت و اشغال نظامی بود 

 باز هم با نام مقدس 

«تمامیت ارضی».

رسانه‌های حکومتی، فریاد «ژن، ژیان، ئازادی» را نه تجلی اراده‌ی زندگی

 بل‌که صدای دشمن نامیدند

 اما این بار، خلق‌ها خاموش نماندند

 در تهران و اصفهان، شیراز و تبریز، رشت و اهواز، کوردستان و بلوچستان،

 «ژینا» 

فقط نام دختری نبود که توسط رژیم جمهوری اسلامی کشته شده باشد

بل‌که نام رمزی برای خیزش مشترک شد

برای لحظاتی، مرزهای جعلی قومیتی، مذهبی و جنسیتی درهم شکستند

اما حکومت، همان‌گونه که بر پایه‌ی سرکوب تفاوت شکل گرفته

 بار دیگر با توسل به «تمامیت ارضی» به خشونت بازگشت

گویی دفاع از یکپارچه‌گی جغرافیایی، مجوزی است برای نابودی انسان‌ها

در بحران جنگی اخیر میان ایران و اسرائیل (خرداد ۱۴۰۴)، جمهوری اسلامی

 بار دیگر فضای کشور را به حالتی امنیتی و نظامی کشاند

آنچه به چشم آمد، نه فقط هشدار علیه دشمن خارجی

 بل‌که بازتولید ماشین سرکوب در داخل بود

 این‌بار نیز با تکرار کلیدواژه‌هایی چون

 «تمامیت ارضی»

 و

 «منافع ملی».

در چنین فضایی، هر پرسشی درباره‌ی علت استقرار مراکز نظامی

 در مناطق مسکونی، هر انتقادی نسبت به تخصیص بودجه‌های نجومی

 به ماجراجویی‌های منطقه‌ای،

 وهر اعتراضی به فقر، بیکاری و بی‌آبی در کوردستان، بلوچستان یا خوزستان، 

با اتهام «خیانت به وطن» مواجه شد

خلق‌ها از مرز نمی‌ترسند؛ آنچه آن‌ها را به ستوه آورده، ستمی است 

که درون این مرزها جاری است

 تجزیه‌طلبی، توهینی است که حاکمان بر مطالبه‌ی کرامت می‌نهند

 آموزش به زبان مادری، اداره‌ی غیرمتمرکز، مشارکت برابر

 فریاد زنی برای داشتن اختیار بر بدن خویش، نه تهدیدی برای امنیت است

 و نه عامل فروپاشی وطن؛ بل‌که اشکال مشروع مقاومت‌اند

تمامیت ارضی تنها زمانی ارزش دارد که آن سرزمین

خانه‌ای برابر و آزاد برای تمامی ساکنانش باشد

 اما اگر در آن، اگر به دلیل اعتراض جنازه‌هایشان دفن و فریادها نیز خاموش گردد

 نه چیزی به اسم وطن باقی می‌ماند و نه تمامیتی که ارزش دفاع داشته باشد

در برابر روایت رسمی حاکمیت از تمامیت ارضی

خلق‌ها روایت دیگری ساخته‌اند

وحدت در تنوع، برابری در تفاوت، و همزیستی بر پایه‌ی کرامت

از کردستان تا بلوچستان، از اهواز تا تبریز، این سرزمین تنها آنگاه وطن است

 که همه در آن، آزاد باشند

 اما پرسش این‌جاست

چرا خلق‌ها، زنان و فرودستان باید از

 «تمامیت ارضی» 

که برای آن‌ها گلوله، اعدام و تحقیر و فقر در برداشته است، دفاع کنند؟

رادیو زمانه

ناصر خورشیدی

۱۴۰۴ تیر ۶, جمعه

آزادی، دموکراسی و جنگ

 

 «آزادی از طریق جنگ‌ بدست نمی‌‌آید.» 
این گفته تضاد فاحش با واقعیت‌های تاریخی‌ست

شاید تعجب کنید اما اتفاقا اکثر معروف‌ترین دموکراسی‌های امروز،
 بدون‌ کمک یا حمله مستقیم نیروی نظامی خارجی به استبداد و دیکتاتوریِ داخلی
هرگز ساخته نمی‌شدند.

به‌عنوان مثال
( اگر‌ آمریکا و همین جمهوری اسلامی به داعش حمله نمی‌کردند
 الان همچنان خلافت اسلامی در عراق حاکم‌ بود.
 داشت با خیال راحت شریعت سلفی را جاری می‌کرد.
 در کوی و‌ برزن‌هم بساط شلاق و سنگ‌سار برپا بود. 
اصلاحات تدریجی، اعتراض، اعتصاب و مقاومت مدنی که شوخی بود.  
مردم تا صدسال حتی با مبارزه مسلحانه هم نمیتونستند سرنگونش کنند
مردم‌ عراق هرگز بدون حمله‌ی آمریکا به صدام نمیتوانستند به آزادی برسند
 صدام نه قرار بود اصلاح شود و‌ نه نیروهایش ریزش کنند. 
خلاصه این‌که اگر می‌خواهید با جنگ مخالف باشید، هیچ ایرادی ندارد 
حتی اگر به دلایلی مایل-اید دوام سایه‌ی جمهوری اسلامی بالاسر ایران باشد
  اما برایش دلیل دیگری پیدا کنید، 
چون واقعیت‌های تاریخی را با 
«جملات قصار من درآوردی» 
 «آزادی از طریق جنگ‌ بدست نمی‌‌آید.» 
نمی‌توان تغییر داد)

کُره‌ی جنوبی
( اگر آمریکا به کره حمله نکرده بود الان چیزی به نام
 «دموکراسی کره جنوبی» وجود نداشت
یک کره متحد داشتیم، تحت رهبری کمونیسم)

تقسیم شبه‌جزیره کره، به دو کشور کره شمالی و کره جنوبی، 
عمدتاً نتیجه جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد بود
 در ادامه به چگونه‌گی و عوامل مؤثر بر این تقسیم اشاره می‌شود
(پیش‌زمینه‌های تاریخی)
اشغال توسط ژاپن (۱۹۱۰-۱۹۴۵): کره به مدت ۳۵ سال
تحت استعمار امپراتوری ژاپن قرار داشت
 با پایان جنگ جهانی دوم و شکست ژاپن در سال ۱۹۴۵، کره از اشغال آزاد شد، 
اما سرنوشت آن به دست متفقین افتاد

ورود نیروهای متفقین
 پس از تسلیم ژاپن، نیروهای ایالات متحده آمریکا وارد بخش جنوبی شبه‌جزیره کره 
و نیروهای اتحاد جماهیر شوروی وارد بخش شمالی آن شدند
 تا نیروهای ژاپنی را خلع سلاح کنند
خط مدار ۳۸ درجه
در طرحی که مورد مخالفت بسیاری از کره‌ای‌ها بود
 آمریکا و شوروی توافق کردند که قیمومت موقت کشور را 
از محل مدار ۳۸ درجه شمالی بر عهده بگیرند
 این خط، به عنوان مرز موقت برای تقسیم مناطق نفوذ دو ابرقدرت تعیین شد

تشکیل دو دولت مجزا
هدف از این قیمومت، کمک به ایجاد یک دولت موقت کره‌ای مستقل بود
اما به‌دلیل آغاز جنگ سرد و اختلافات ایدئولوژیک بین آمریکا و شوروی
 این هدف محقق نشد.
شمال کره تحت کنترل شوروی قرار گرفت و مدل کمونیستی را ترویج کرد. 
کیم ایل سونگ، رهبر کمونیست مورد حمایت شوروی، در این منطقه به قدرت رسید
 و در سال ۱۹۴۸، جمهوری دموکراتیک خلق کره (کره شمالی) تأسیس شد
جنوب کره تحت نفوذ ایالات متحده درآمد و به سمت یک حکومت دموکراتیک
و سرمایه‌داری حرکت کرد
 سینگمان ری، رهبر طرفدار آمریکا، در این منطقه به قدرت رسید
 و در سال ۱۹۴۸، جمهوری کره (کره جنوبی) تأسیس شد
به طور خلاصه، تقسیم کره در نتیجه تلاقی عوامل پیچیده‌ای 
از جمله پایان جنگ جهانی دوم، آغاز جنگ سرد، و رقابت قدرت‌های بزرگ
 (آمریکا و شوروی)
 برای گسترش نفوذ خود در منطقه اتفاق افتاد
 این تقسیم، با وجود ریشه‌های تاریخی و فرهنگی مشترک مردم کره، 
به دو کشور با سیستم‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کاملاً متفاوت انجامید

آمریکا
معروفترین دموکراسی جهان که اتفاقا آمریکاست دقیقا با جنگ‌ ساخته شده است
استقلال آمریکا از انگلیس قطعا به نتیجه نمی‌رسید اگر فرانسه به کمک‌ آمریکا نمی‌آمد
 و به نیرو‌های نظامی انگلیس حمله نمی‌کرد
مداخله و کمک فرانسه در جنگ استقلال آمریکا (۱۷۷۵-۱۷۸۳) یک عامل حیاتی
 و تعیین‌کننده در پیروزی مستعمرات سیزده‌گانه بر بریتانیا و کسب استقلال ایالات متحده بود
این کمک‌ها از جنبه‌های مختلفی تأثیرگذار بودند:

نیروهای نظامی و دریایی
فرانسه نیروهای نظامی و ناوگان دریایی خود را به آمریکا اعزام کرد. 
حضور ناوگان دریایی فرانسه در نبرد‌هایی مانند محاصره یورک‌تاون
 (۱۷۸۱) 
که به پیروزی قاطع آمریکایی‌ها و تسلیم ژنرال کورنوالیس 
(فرمانده نیروهای بریتانیایی) منجر شد،
نقش بسیار مهمی داشت. 
نیروی دریایی فرانسه توانست مانع رسیدن کمک‌های دریایی بریتانیا
 به یورک‌تاون شود و راه فرار کورنوالیس را قطع کند.
ژنرال‌ها و افسران:
 افسران برجسته فرانسوی مانند مارکی دو لافایت، با مهارت‌های نظامی خود
 به ارتش قاره‌ای آمریکا کمک‌های شایانی کردند.
 لافایت به عنوان یک ژنرال ارشد در ارتش جورج واشنگتن خدمت کرد 
و به نمادی از دوستی فرانسه و آمریکا تبدیل شد.
به رسمیت شناختن استقلال:
 فرانسه اولین کشور بزرگی بود که استقلال ایالات متحده را به رسمیت شناخت.
 این اقدام به مشروعیت بخشیدن به جنبش استقلال‌طلبانه آمریکا
 در صحنه بین‌المللی کمک کرد
 و کشورهای دیگر را نیز تشویق به حمایت از آمریکا نمود.
به طور کلی، می‌توان گفت که بدون کمک‌های حیاتی فرانسه، 
به خصوص در بخش نظامی و دریایی، بسیار بعید بود که مستعمرات آمریکا
 بتوانند به این سرعت و با این موفقیت به استقلال دست یابند. 
این کمک‌ها نقطه عطفی در تاریخ انقلاب آمریکا بود
 و مسیر آن را به سمت پیروزی نهایی هموار کرد.

 ایتالیا
سقوط موسیلینی با حمله مستقیم متفقین صورت گرفت
 وگرنه ایتالیا تا دهه‌ها بعد، زیر چکمه فاشیست‌ها بود. 
همان‌طور که فرانکوی فاشیست را کسی بهش حمله نکرد و تا آخرش هم در اسپانیا ماند

ضعف‌های داخلی رژیم فاشیستی:
رکود اقتصادی و نارضایتی مردمی:
 با وجود تبلیغات فشرده، رژیم فاشیستی موسولینی نتوانسته بود
 مشکلات اقتصادی ایتالیا را حل کند. 
فقر، بیکاری و کمبود مواد غذایی به نارضایتی گسترده‌ای
 در میان مردم منجر شده بود.
اپوزیسیون زیرزمینی: با وجود سرکوب شدید، گروه‌های مقاومت ضد فاشیستی (پارتیزان‌ها)
از جمله کمونیست‌ها، سوسیالیست‌ها و لیبرال‌ها، در سراسر ایتالیا فعالیت می‌کردند
 و برای سرنگونی رژیم تلاش می‌کردند.
ورود ایتالیا به جنگ
 (۱۹۴۰)
موسولینی با جاه‌طلبی‌های امپریالیستی و در خیال احیای امپراتوری روم، 
ایتالیا را وارد جنگ جهانی دوم کرد و در کنار آلمان نازی قرار گرفت.
شکست در جبهه‌های مختلف: ارتش ایتالیا در جبهه‌های مختلف، 
از جمله یونان، شمال آفریقا و جبهه شرقی، متحمل شکست‌های سنگینی شد. 
این شکست‌ها نه تنها به تضعیف روحیه ارتش و مردم منجر شد، 
بل‌که منابع اقتصادی و نظامی ایتالیا را نیز تحلیل برد.
اشغال سیسیل (۱۹۴۳): نقطه عطف مهم در سقوط موسولینی، 
حمله متفقین (آمریکا و بریتانیا) به جزیره سیسیل در ژوئیه ۱۹۴۳ بود. 
این حمله نشان داد که ایتالیا آسیب‌پذیر است و توانایی دفاع از خود را ندارد. 
سقوط سیسیل ضربه مهلکی به اعتبار و قدرت موسولینی وارد کرد.
تغییر مواضع شورای بزرگ فاشیست: پس از حمله متفقین به سیسیل، 
اعضای برجسته "شورای بزرگ فاشیست
(عالی‌ترین نهاد حزب فاشیست)
 که از وضعیت جنگی ناامید شده بودند، علیه موسولینی شورش کردند.
در جلسه‌ای تاریخی در شب ۲۴ و ۲۵ ژوئیه ۱۹۴۳، این شورا
 به طرحی رأی داد که قدرت موسولینی را محدود می‌کرد 
و فرماندهی عالی نیروهای مسلح را به پادشاه واگذار می‌کرد.
 فردای همان روز، پادشاه ویکتور امانوئل سوم 
که از شکست‌های پی‌درپی موسولینی و خطر سقوط سلطنت می‌ترسید،
 موسولینی را احضار کرد و او را از مقام نخست‌وزیری عزل
 و دستور دستگیری او را صادر کرد.
 این اقدام، پایانی بر ۲۱ سال حکومت فاشیستی موسولینی در ایتالیا بود.

 کامبوج
اگر ویتنام به کامبوج‌ حمله نکرده بود و‌ پل پوت را نیانداخته بود، 
خِمِرهای سرخ‌ همچنان مشغول نسل‌کشی در کامبوج بودند. 
البته کامبوج‌ الان کشور کاملا آزاد و‌ دموکراتیکی نیست، 
ولی قطعا وضعیتش هزار برابر بهتر از چیزی‌ست که بدون‌ حملهٔ ویتنام میتوانست باشد
نسل‌کشی کامبوج (۱۹۷۵-۱۹۷۹): پس از به قدرت رسیدن خمرهای سرخ
 به رهبری پل پوت در آوریل ۱۹۷۵،
 آن‌ها یک رژیم فوق‌العاده افراطی و وحشیانه را در کامبوج به راه انداختند
هدف آن‌ها ایجاد یک جامعه کشاورزی آرمان‌گرایانه و خودکفا بود 
که منجر به تخلیه اجباری شهرها، اعدام گسترده روشنفکران، مخالفان
 و اقلیت‌های قومی، کار اجباری و قحطی شد. 
تخمین زده می‌شود که بین ۱.۵ تا ۲ میلیون نفر
 (حدود یک چهارم جمعیت کامبوج)
 در این دوره جان خود را از دست دادند.
با وجود اینکه خمرهای سرخ در ابتدا توسط ویتنام شمالی آموزش دیده بودند،
 اما پس از به قدرت رسیدن، به شدت ضد ویتنامی شدند.
 آن‌ها ادعاهای ارضی بر مناطقی از ویتنام را مطرح کردند 
و به طور مکرر حملات مرزی وحشیانه‌ای را علیه روستاهای ویتنامی
 انجام دادند و هزاران غیرنظامی ویتنامی را قتل‌عام کردند 
(مانند کشتار با چوک در آوریل ۱۹۷۸)
 این حملات برای ویتنام، که تازه از جنگ طولانی خود با آمریکا رها شده بود
 و به دنبال ثبات برای بازسازی کشورش بود، غیرقابل تحمل بود.
پایان دادن به نسل‌کشی در کامبوج پیامد اصلی و مثبت حمله ویتنام بود،
 اما انگیزه‌های اصلی ویتنام عمدتاً استراتژیک و امنیتی بودند:
حملات مداوم خمرهای سرخ به مرزهای ویتنام،
 امنیت و ثبات ویتنام را به شدت به خطر انداخته بود. 
ویتنام این رژیم را یک تهدید مستقیم به امنیت خود می‌دانست.

ژاپن
 آزادی و دموکراسیِ ژاپن با اشغال مستقیم آمریکا ساخته شد. 
حتی قانون‌ اساسیش را هم آمریکایی‌ها نوشتنند 
تا قبل از آن، امپراتور هیروهیتو حاکم‌ بود و حزب اللهی‌های شینتوی ژاپنی 
جدی جدی امپراتور را خدا میدونستند.  
تأثیر ایالات متحده آمریکا در آزادی و دموکراسی در ژاپن پس از جنگ جهانی دوم
 عمیق، ساختاری و بسیار تعیین‌کننده بود.
 پس از تسلیم بی‌قید و شرط ژاپن در سال ۱۹۴۵، ژاپن به مدت هفت سال
 (۱۹۴۵-۱۹۵۲) 
تحت اشغال نیروهای متفقین به رهبری ایالات متحده
 و تحت فرماندهی ژنرال داگلاس مک‌آرتور قرار گرفت.
 هدف اصلی این اشغال،
 "غیرنظامی کردن" 
(Demilitarization)
 و
 "دموکراتیزه کردن" 
(Democratization) 
ژاپن بود تا این کشور دیگر تهدیدی برای صلح جهانی نباشد.
در ادامه به مهم‌ترین تأثیرات و اصلاحات آمریکا در ژاپن اشاره می‌شود:
تدوین قانون اساسی جدید (۱۹۴۷):
حاکمیت مردم: شاید مهم‌ترین و پایدارترین میراث اشغال،
 تدوین قانون اساسی جدید ژاپن بود. 
این قانون اساسی، بر خلاف قانون اساسی میجی (قبلی) که 
قدرت را در دست امپراتور متمرکز می‌کرد، 
حاکمیت را از امپراتور به مردم منتقل کرد.
نقش امپراتور (هیروهیتو) از یک حاکم الهی و مطلق به یک
 "نماد دولت و وحدت مردم" تغییر یافت.
 این تغییر، شوک بزرگی برای جامعه ژاپن بود، اما به تدریج پذیرفته شد
 و به تثبیت دموکراسی کمک کرد.
قانون اساسی جدید شامل "ماده ۹" مشهور بود
 که ژاپن را از داشتن ارتش و نیروی نظامی با قابلیت جنگیدن
 و همچنین از حق جنگیدن به عنوان ابزار حل اختلافات بین‌المللی، منع می‌کرد.
 این ماده با هدف جلوگیری از بازگشت نظامی‌گری ژاپن تدوین شد
و تا به امروز یکی از بحث‌برانگیزترین مواد قانون اساسی ژاپن است.
قانون اساسی جدید، حقوق و آزادی‌های فردی گسترده‌ای را
برای شهروندان ژاپن تضمین کرد، 
از جمله آزادی بیان، مطبوعات، مذهب و اجتماعات. همچنین حقوق برابر
 برای زنان به رسمیت شناخته شد.
یک سیستم دولتی کاملاً پارلمانی با مجلس دوگانه‌ای که مستقیماً 
توسط مردم انتخاب می‌شوند، جایگزین ساختار قبلی شد. 
نخست‌وزیر به عنوان رئیس اجرایی از میان اعضای پارلمان انتخاب می‌شود.

آلمان 
تشکیل "آلمان دموکرات"
 که به جمهوری وایمار معروف است،
 پس از سقوط قیصر ویلهلم دوم در پایان جنگ جهانی اول
 و از طریق یک انقلاب داخلی در آلمان اتفاق افتاد.
 این رویدادها در سال ۱۹۱۸ و ۱۹۱۹ رخ دادند.
شکست آلمان در جنگ جهانی اول و فروپاشی نظام سلطنتی:
خسته‌گی از جنگ و نارضایتی عمومی: 
چهار سال جنگ جهانی اول
 (۱۹۱۴-۱۹۱۸) 
خسارات
 جانی و مالی بی‌سابقه‌ای به آلمان وارد کرده بود.
 کمبود مواد غذایی، تورم شدید، تلفات انسانی بالا 
و سرخوردگی از وضعیت جنگ، نارضایتی عمیقی را در میان مردم آلمان 
به وجود آورده بود.
در اواخر سال ۱۹۱۸، شکست آلمان در جبهه‌های جنگ کاملاً آشکار شد. 
نیروهای متفقین به پیش‌روی خود ادامه می‌دادند و فرماندهی عالی ارتش آلمان
 نیز به این نتیجه رسیده بود که پیروزی نظامی غیرممکن است.
در اواخر اکتبر و اوایل نوامبر ۱۹۱۸، شورش‌هایی در نیروی دریایی آلما
 در کیل و ویلهمسهافن آغاز شد. 
ملوانان از دستورات فرماندهان برای انجام 
یک حمله نهایی و بی‌فایده سرپیچی کردند. 
این شورش‌ها به سرعت به سراسر کشور سرایت کرد 
و به اعتراضات گسترده کارگران و سربازان در شهرهای مختلف تبدیل شد.
با گسترش شورش‌ها و اعتراضات، خواسته‌های مردم و احزاب سیاسی
 برای کناره‌گیری قیصر ویلهلم دوم و ایجاد یک حکومت دموکراتیک افزایش یافت.
جمهوری اول آلمان که از بهترین و آزادترین دموکراسی‌های تاریخ است
 بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی اول و‌ سقوط قیصر ساخته شد.
مردم آلمان به‌نوعی شانس آوردند
 که هیتلر دچار جاه‌طلبی نسل آریائیِ خودساخته‌اش شد و به بقیه کشورها 
دست درازی کرد. 
اگر جنگ جهانی نشده بود قطعا هنوز نسل پنجم نیروهای جوان حزب اللهی نازی،
 که تازه‌گی‌ها از دانشگاه امام صادق رایش سوم فارغ التحصیل شده بودند
 الان داشتن برای آیندهٔ آلمان و‌ صدور افکار مترقی نازیسم به بقیه کشورها 
برنامه‌ریزی میکردند.

۱۴۰۴ خرداد ۳۰, جمعه

تنانه‌گیِ خواهش


رویا،
 نفس‌مانند است
 در امروز به‌فردای من،
که هر شب در انتظار سحرگاهان می‌گذرد

نیاز خیالم، 
فانتزی‌هایم با توست
کام‌جوئی را در ستایش لذت‌دهیِ اندام تو 
فرا‌می‌گیرم
چنان‌که بازشناخت لذت را
دوست‌داشتن را
 تو در کناره‌های چشمه‌سار کوچک‌ من می‌بینی،

لابه‌لای لبه‌هایم غنچه‌ای‌ست 
با عشقِ بوسه‌‌هایت 
می‌لرزد،
با نفس‌هایت
 چشم‌براه نگاه تو
شکوفه می‌‌زند،

 زبانت،
 می‌داند 
خواهش را چگونه باید ارام لیس بزند، 
انگشتانت به‌‌نقاشیِ لرز، آگاهند،
می‌دانند
کجای تنم پیش از لمس، بیدار می‌شود
و
تماشای شاخه در حال قد کشیدن
چه لذتی دارد

لرزش صدایت
وقتی نفس می‌کشی کنار گوشم، 

از آن مکثِ کوتاه 
وقتی اسمم را نمی‌گویی 
فقط نگاهم می‌کنی 
که لبم را گاز بگیرم 

به مهربانی نگاهم می‌کنی 
پستان‌هایت را به‌بوسم 
بی‌آن‌که لب‌هایم بجنبند 

تن‌ات را زمزمه کنم 
که عشق را بشنوی،
با زبانی که هیچ واژه‌ای ندارد
اما
عطر نخستین دیدارمان را می‌دهد

رهگذر

https://www.facebook.com/didar.didareto

میان دو دیدار

  میان دو دیدار من  عاشق لحظه‌‌هایِ میان دو دیدارم هنوز مست رویای آن دمم  که تمنای ساقه، از غنچه را شنیدم هنگامی که گونه‌ی غنچه با نقاشیِ قل...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته