۱۴۰۳ اسفند ۱۶, پنجشنبه

تن زن میدان نَبَرد حکومت، در ایران



آزاده دواچی


فقیه شهر به رفعِ حجاب مایل نیست

چرا که هرچه کند حیله، در حجاب کند 

ایرج میرزا


هشت مارس

بدن زن میدان نبرد حکومت

 مقاومت زنان ایرانی در برابر کنترل بدن و هویت‌شان،

 نه‌تنها یک کنش فردی، بل‌که بخشی از مبارزه‌ای جمعی

 علیه سلطه ایدئولوژیک و اقتدارگرایی است.

در چند سال گذشته، زنان ایرانی به نحو روزافزونی

 به مقابله با قوانین محدودکننده‌ای که از سوی ایدئولوژی اسلامی

 تحمیل شده است، پرداخته و برای حقوق و آزادی‌های بنیادین خود

 تلاش کرده‌اند. 

اما این مبارزه‌‌ها پس از جنبش ژینا، شکلی متفاوت به خود گرفت

 و به بخشی از عاملیت سیاسی زنان درزندگی روزمره‌شان تبدیل شد. 


مقاومت دیگر،

 محدود به خیزش علیه گفتمان‌های سیاسی یا ایدئولوژیک غالب نبود، 

بل‌که شکلی عمیقاً فردی ـ اجتماعی به خود گرفت.

زنان ایرانی با استفاده از بدن‌های خود

 به‌عنوان نمادهای قدرتمندِ شورش، 

تلاش‌های رژیم برای کنترل هویت و سرکوب استقلال‌شان را 

به چالش کشیدند. 

این تحول ‌تنها به معنای رد مسأله‌ی حجاب اجباری

 در بطن مبارزه‌های مدنی زنان نبود، 

بل‌که اعلامیه‌ای گسترده‌تر از استقلال، کرامت و اختیار بر بدن‌شان

 محسوب می‌شد. 

بدن زنان، که زمانی ابزاری برای کنترل و محدودیت

 از سوی دولت و جامعه تلقی می‌شد،

 اکنون به آرمانی مترقی برای مقاومت و رهایی تبدیل شده است. 

در واکنش به این مقاومت، 

حاکمیت به خشونت‌های فیزیکی علیه زنان و اِعمال محدودیت‌های جدید 

روی آورد.

 از جمله این اقدام‌ها می‌توان به تدوین قانون

 حجاب و عفاف، افزایش دستگیری زنان،

 و تلاش برای زدن انگ‌هایی چون نداشتن سلامت روانی

 به‌دلیل سرپیچی از قانون حجاب اشاره کرد.

 این سرکوب‌ها، اگرچه نشان از فشار مضاعف بر زنان داشته است،

 اما در عین حال بیان‌گر هراس حکومت از تغییرات اجتماعی بنیادینی است

 که زنان ایرانی در حال حاضر پیشگام آن هستند.

بدن زنان عرصه نبرد با دولت

استفاده از بدن زن به‌‌عنوان ابزاری سیاسی، 

سابقه‌ای طولانی در جنبش‌های زنان خاورمیانه دارد.

 این بدن‌ها همواره توسط نظام‌های پدرسالار

 به‌عنوان ابزاری برای

 تحت سلطه درآوردن، تحقیر و تضعیف عاملیت زنان 

به‌کار گرفته شده‌اند. 

نمونه‌ای بارز از این رویکرد را می‌توان 

در اعتراضات میدان تحریر مصر در سال ۲۰۱۱ مشاهده کرد، 

جایی که دولت با انجام «تست بکارت» تلاش کرد 

معترضان زن را تحقیر کرده و مبارزه‌های آن‌ها برای 

آزادی و برابری را سرکوب کند.

طبق گزارش دیده‌بان حقوق بشر،

 زنان حاضر در قیام ۲۵ ژانویه با خشونت

 و سرکوب گسترده‌ای روبه ‌رو شدند. 

با این حال، خشونتی جنسیت‌ محور به‌ طور خاص

 علیه حداقل ۱۸ معترض زن، از جمله «سمیرا ابراهیم» ۲۵ ساله، 

(۱)

اعمال شد.

 این زنان مجبور به انجام «تست بکارت» (کشوفات العذریه) شدند،

 عملی که ارتش مصر آن را «اقدامی احتیاطی» برای جلوگیری

 از اتهام‌های تعرض جنسی توجیه کرد. 

یکی از ژنرال‌های شورای عالی نیروهای مسلح (SCAF)

 در توضیح این اقدام، قربانیان را غیرانسانی جلوه داد

 و ادعا کرد:

 «این زنان مانند دختران من و شما نیستند» 

(فلیشمن، ۲۰۱۲)

برای سمیرا ابراهیم، این تجربه تحقیرآمیز

 بدن او را به میدان نبردی برای شرمساری و کنترل تبدیل کرد.

 او بعدها اظهار داشت که مرگ را به تجربه چنین خشونتی

 ترجیح می‌داده است. 

این تست‌ها نه ‌تنها آسیب‌های جسمی و روانی در پی داشت، 

بل‌که پیامی آشکار از ترس و سرکوب را منتقل می‌کرد

 و تلاشی آشکار برای خاموش کردن صدای زنان در جنبش بود.

این نمونه نشان می‌دهد که چگونه رژیم‌های سرکوبگر خاورمیانه

 همواره بدن زنان را به‌عنوان عرصه‌ای برای

 اعمال کنترل سیاسی و اجتماعی به‌کار گرفته‌اند. 

چنین اقداماتی، 

که با هدف سرکوب استفامت مدنی طراحی می‌شوند،

 بر پیوند تنگاتنگ سیاست و جنسیت در این کشورها تأکید دارند.

در ایران، مقاومت زنان علیه کنترل دولتی بر بدن‌شان،

 به ‌ویژه از طریق اعتراض به حجاب اجباری، 

معنای سیاسی جدیدی یافته است. 

فاطمه صادقی درباره نقش بدن زنان در مبارزه علیه حجاب اجباری 

می‌گوید:

(بدن زن در ایران همواره میدان نبردی میان دولت و زنان بوده است. 

حجاب اجباری صرفاً یک کد پوشش نیست؛ 

بل‌که ابزاری سیاسی برای کنترل است. 

سرپیچی زنان ـ از طریق برداشتن حجاب

 و بازپس‌گیری فضاهای عمومی ـ به کنشی مقاومتی و چالشی

 مستقیم علیه استبداد تبدیل می‌شود)

زنان با استفاده از استراتژی‌های متنوع و خلاقانه، 

عرصه‌ای دگرگونه از مقاومت ایجاد کرده‌اند، 

که تاکنون دولت نتوانسته آن را سرکوب کند.

 نمونه‌هایی از این مقاومت بدنی را می‌توان در اقدام‌های

 آهو دریایی و رویا ذاکری، رقص نمادین دختران در خیابان، 

و پیاده‌روی زنان بدون حجاب اجباری مشاهده کرد. 

با کنار گذاشتن حجاب، پوشیدن لباس‌هایی

 که با هنجارهای تحمیلی رژیم مطابقت ندارد،

 یا حضور به شیوه‌هایی که غیرهمگون تلقی می‌شود، 

زنان بدن خود را به ابزاری قدرتمند برای اعتراض تبدیل کرده‌اند.

 لیلا ابولغد در این زمینه می‌نویسد:

(وقتی بدن زنان به نماد هویت فرهنگی و سیاسی تبدیل می‌شود،

 مقاومت آن‌ها ـ خواه از طریق برداشتن حجاب، 

امتناع از پذیرش کنترل، یا ادعای استقلال ـ به کنشی

 عمیقاً سیاسی بدل می‌شود

این تجسم مقاومت مدنی ـ سیاسی، نه تنها کنترل رژیم را 

مختل می‌کند، بل‌که فضاهای عمومی را به عرصه‌هایی 

برای آزادی و ابراز وجود بازمی‌گرداند 

و از سوی دیگر روش‌های جدیدی را از بازنمایی تن زنان 

در جامعه‌ای که سرکوب شده‌اند را به نمایش می‌گذارد.)

هم‌بسته‌گی تنانه‌ی زنان 

 از ویژه‌گی مبارزه‌ی تن زنان و حکومت در انسجام تنانه

 و همبسته‌گی میان تن زنان است. 

منظور از همبسته‌گی تنانه، انسجام در قدرت به کار گیری تن

 برای رسیدن به یک هدف مشترک است.

زنان به‌طور پیوسته نیروهای خود را متحد کرده‌اند 

و قدرت اقدام جمعی را تشخیص داده‌اند.

 زنانی که یکدیگر را نمی‌شناسند، اما با هدف مشترک‌،

 که همان مبارزه با حکومت ایدئولوژیک است،

 با به کاری گیری روش‌های متحد، علیه حکومت همبسته‌گی دارند

 و این همبسته‌گی از طریق کنش

 تن مشترکی است که حکومت قصد سرکوبش را داشته است.

 به عبارت بهتر، تن زنان به مثابه‌ی

 سلاحی جمعی‌ علیه حکومت وارد عمل شود،

 این همبسته‌گی تنانه با موارد زیر توانست در جامعه و در نهایت

 در نهاد قدرت تاثیر دوچندان بگذارد 

که نام آن‌ها را می‌توان استراتژی‌های تن گذاشت: 

برداشتن حجاب در فضاهای عمومی

یکی از آشکارترین اشکال مقاومت، برداشتن حجاب اجباری 

در فضاهای عمومی بوده است. 

زنان این اقدام را به‌صورت فردی یا گروهی انجام داده‌اند 

و لحظه‌های قدرتمندی از نافرمانی خلق کرده‌اند. 

این عمل به‌‌طور مستقیم قوانین دولتی را به چالش می‌کشد

 و بر استقلال زنان تأکید می‌کند. 

برداشتن حجاب در فضاهای عمومی تنها یک نافرمانی مدنی نیست،

 بل‌که اعتراضی است به کنترل بدن از سوی حکومت. 

زنان بدون آن‌که به گروه‌های سیاسی خاصی متصل باشند، 

به‌طور فردی و با به‌کارگیری بدن خود به‌عنوان نماد اعتراض،

 بی‌حجابی را به تمرینی روزمره برای مقابله 

با قوانین سخت‌گیرانه پوشش تبدیل کرده‌اند. 

همچنین استفاده‌های خلاقانه زنان در پوشش، 

مانند رنگ‌ها، طرح‌های جدید و مدهای روز،

 که از چهارچوب‌های تحمیلی و برنامه‌های تبلیغی دولت 

در خصوص بدن زنان خارج است، به‌عنوان حربه‌ای تنانه 

برای مقابله با حکومت قرار گرفته است. 

در اینجا تنوع در پوشش به یکی از ابزارهای مقاومت زنان 

تبدیل شده و به‌طور روزانه با نمایاندن بدن خود و نافرمانی مدنی،

 زنان فضاهای عمومی را بازپس گرفته‌اند.

فعالیت در رسانه‌های اجتماعی

رسانه‌های اجتماعی 

به ابزاری حیاتی برای تقویت مقاومت تبدیل شده‌اند. 

زنان با به اشتراک گذاشتن ویدئوها و عکس‌های خود 

هنگام برداشتن حجاب یا اعتراض، اقدام‌های فردی را 

به یک حرکت جمعی تبدیل کرده‌اند. 

این پلتفرم‌ها همچنین به افزایش آگاهی در سطح جهانی 

و جلب همبسته‌گی بین‌المللی کمک می‌کنند. 

درحقیقت، برای زنان ایرانی، 

رسانه‌های اجتماعی به میدان نبردی تبدیل شده است

 که در آن مالکیت بدن خود را بازپس می‌گیرند.

 با به اشتراک گذاشتن تصاویر، داستان‌ها و اِعمال مقاومت، 

خواندن آواز و رقص در مکان‌های عمومی و ضبط و پخش آن‌ها 

در فضای رسانه‌ای، این عرصه را علی رغم تهدیدهای موجود 

به تجلی بازتاب فعالیت‌های‌شان تبدیل کرد‌ه‌اند 

و کنترل دولت بر هویت و انتخاب‌های‌شان را به چالش کشیده‌اند. 

استفاده از اقدام‌های روزمره به عنوان اعتراض

تن زنان و مقاومت روزمره‌شان

 به ویژه در بطن جامعه اهمیت زیادی دارد‌، 

چرا که نه تنها نشان دهنده هژمونی تلاش تن زنانه 

برای خارج شدن از کنترل سیاسی ـ اجتماعی است،

 بل‌که به الگوهای تاثیر گذاری 

برای رد مالکیت در کل ساختار جامعه تبدیل می‌شود. 

همان طور که آصف بیات در این خصوص می‌گوید:

(نفوذ آرام زنان ایرانی ـ از طریق نافرمانی‌های روزمره

 مانند 

برداشتن حجاب در ماشین، نادیده گرفتن قوانین پوشش اجباری، 

یا مقاومت در برابر تفکیک جنسیتی ـ به یک چالش آهسته

 اما پایدار علیه قدرت استبدادی تبدیل شده است.)

می‌توان گفت که اِعمال نافرمانی روزمره از طریق حضور

 در فضاهای عمومی به‌نوعی مقاومت در برابر قوانین

 پوشش اجباری تا تصاحب این عرصه‌ها،

 بنیان‌های کنترل ایدئولوژیک حکومت را به چالش می‌کشد. 

این الگوها از آن جهت قدرتمندند که اولا استمرار دارند

 و دوما به‌صورت روزمره تکرار می‌شوند

 و در دراز مدت هم بر اقشار جامعه و هم در آگاهی‌سازی 

نسبت به عدم وابسته‌گی تن زنان 

به قیمومیت سیاسی ـ ایدئولوژیکی تاثیردوچندان دارد.

نتیجه‌گیری

مقاومت زنان ایرانی در برابر کنترل بدن و هویت‌شان، 

نه‌تنها یک کنش فردی، بل‌که بخشی از مبارزه‌ای جمعی 

علیه سلطه ایدئولوژیک و اقتدارگرایی است. 

همان طور که بحث شد جنبش تن زنان ایرانی متفاوت‌تر از سایر

 کشورهای خاورمیانه است. 

به این ترتیب که برخلاف سایر کشورها

 با ویژه‌گی‌های متفاوتی ظاهر شده است؛

 از برداشتن حجاب در خیابان‌ها

 تا بازنمایی بدن در رسانه‌های اجتماعی، 

این مقاومت شکل‌های متنوعی به خود گرفته و در عین روزمره‌گی،

 به تهدیدی پایدار علیه ساختار قدرت بدل شده است.

تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که چنین اشکال مقاومت، 

نه‌تنها در ایران، بل‌که در سراسر خاورمیانه، راه را

 برای تغییرهای عمیق اجتماعی و سیاسی، 

هر چند به طرق مختلف هموار کرده است. 

همان‌گونه که در مصر، تونس و دیگر کشورهای منطقه دیده شد،

 سرکوب و کنترل بدن زنان اغلب به نتیجه‌ای معکوس منجر شده

 و به هم‌بسته‌گی بیش‌تر جنبش‌های اعتراضی انجامیده است.

 در ایران نیز، مقاومت زنان علیه کنترل تن 

و به‌دلیل بازنمایی و سرکشی این تن، به بخش مهمی

 از مبارزه‌ی جامعه‌ی مدنی زنان علیه ساختار سرکوبگر 

حاکم تبدیل شده و این سویه مترقی همچنان ادامه دارد. 

منبع

https://www.radiozamaneh.com/849239/

توضیح از من است

(۱)

در جریان اعتراضات سال ۲۰۱۱ در میدان تحریر، دولت مصر به ریاست حسنی مبارک 

ابتدا با سرکوب، قطع اینترنت و اِعمال محدودیت‌های رسانه‌ای تلاش کرد 

اعتراضات را کنترل کند. 

نیروهای امنیتی و پلیس ضدشورش با گاز اشک‌آور، گلوله‌های پلاستیکی 

و در برخی موارد گلوله جنگی 

به معترضان حمله کردند که منجر به کشته و زخمی شدن صدها نفر شد.

با افزایش فشار داخلی و بین‌المللی، به‌ویژه پس از درگیری‌های خونین و مداخله ارتش، 

حسنی مبارک سرانجام در ۱۱ فوریه ۲۰۱۱ از قدرت کناره‌گیری کرد 

و شورای عالی نیروهای مسلح مصر کنترل کشور را به دست گرفت.

در جریان اعتراضات سال ۲۰۱۱ در مصر، گزارش‌هایی منتشر شد 

که نشان می‌داد نیروهای نظامی تعدادی از زنان معترض را بازداشت کرده 

و آن‌ها را تحت آزمایش‌های اجباری بکارت قرار داده‌اند. 

این اقدام به عنوان نوعی از شکنجه و تحقیر سیستماتیک برای ارعاب زنان معترض انجام شد.

یکی از مشهورترین موارد مربوط به سمیرة ابراهیم بود،

زنی که پس از بازداشت در مارس ۲۰۱۱، همراه با چند زن دیگر تحت این آزمایش‌های اجباری قرار گرفت. 

او بعدها علیه این اقدام شکایت کرد و پرونده او توجه بین‌المللی را جلب کرد. 

در آن زمان، یک مقام نظامی مصری (که نامش فاش نشد) در مصاحبه‌ای اظهار داشت 

که این آزمایش‌ها برای جلوگیری از ادعاهای تجاوز در بازداشتگاه‌ها انجام شده است، 

اما این توجیه از سوی فعالان حقوق بشر کاملاً رد شد.

این اقدام با محکومیت گسترده داخلی و بین‌المللی مواجه شد، 

و در دسامبر ۲۰۱۱، یک دادگاه نظامی مصر این آزمایش‌ها را غیرقانونی اعلام کرد. 

با این حال، عاملان این اقدامات عمدتاً مجازات نشدند و این موضوع همچنان 

به عنوان یکی از جنایات حقوق بشری آن دوره باقی مانده است.

۱۴۰۳ اسفند ۱۰, جمعه

زبانِ مادری و آزادیِ بیان

زبان مادری
 آیا به راستی چیزی به‌نامِ زبانِ مادری وجود دارد؟

بیست و یکم فوریه

 توسط یونسکو روز جهانی زبان مادری نامیده شده‌است

۱

 آیا انسانْ زبان را از طریق زبانی که مادرش با او در موسمِ کودکی حرف می‌زند، می‌آموزد؟

 اگر کودکی به هنگام زاده ‌شدن، مادرش را از دست بدهد و زن دیگری و چه‌بسا پدرش با او 

سخن‌ گفتن را بیاغازد، آن‌گاه چه اتفاقی می‌افتد؟ 

کدام زبانْ ، زبانِ مادری او خواهد بود؟

: زبانی که مادرِ درگذشته با کودک‌اش در زهدان با او سخن می‌گفته

 یا آن زنِ دیگر یا پدری که او را پس از مرگِ مادر پرورش داده و با او گفت‌و‌گو کرده است؟

گاهی یک کودک در بیمارستان با یک کودکِ دیگر جابه‌جا می‌شود و بی‌آن که مادران خبر داشته باشند

 با کودکی بی‌گانه (و چه‌بسا دشمن) به خانه بازمی‌‌آیند و هر یک به زبانِ خود با کودک سخن می‌گویند

 در چنین وضعیتی زبانِ مادری کدام خواهد بود؟

یک تجربه‌یِ شخصی: مادرم با منِ کودکْ ، ترکی حرف می‌زد 

اما

 من هیچ‌گاه این زبان را (جز در حدی ابتدایی) یاد نگرفتم و استفاده نکردم 

و بنابراین، زبان نخست‌ام شد

 زبانِ فارسی که به‌آن می‌اندیشم و سخن می‌گویم و احساس در خانه‌بودن می‌کنم

 اینک پرسش من‌ این است: زبانِ مادری‌ام ترکی است یا فارسی؟

،

بنابر این‌نگر که می‌گوید

زبانِ مادری زبانی‌ست که انسان با آن می‌اندیشد، خواب می‌بیند و آن را بهتر از زبان‌هایِ دیگر

 برایِ بیانِ عواطفِ درونیِ خود به کار می‌برد 

و نیز بنابر این‌نگر که می‌گوید

 زبانِ مادری زبانی‌ست که فرد با آن هویت می‌یابد، زبانِ مادریِ من فارسی است

 (در حالی که مادر من با این زبان با من سخن نگفته) 

اما این نگرشِ دیگر که می‌گوید

 زبانِ مادری زبانی است که انسان پس از تولدْ نخستْ آن را می‌آموزد، 

زبانِ مادری من ترکی است

 (به رغم آن که من ترکی نمی‌توانم حرف بزنم)

 زیرا مادر من پیش از هر زبان دیگری با منِ کودکْ ، ترکی حرف زده است

۲

بر پایه‌ی تأملات و مطالعات و تجربیاتِ من به کار بردنِ اصطلاحِ

«زبانِ مادری» 

به جایِ

«زبانِ نخستْ» 

چندان 

.سنجیده نیست چرا که زمینه‌یِ گونه‌ای بدشناسی و سردرگمی را فراهم می‌آورد

تازه باید این را هم اضافه کنم که مقصود از زبان نخست، 

نه نخستینْ زبانی است که انسان آن را آموخته

 بل زبانی است که در مسیرِ رشد زبانی‌اش به زبانِ نخست‌ِ او بدل شده است 

و هم با آن است

 که می‌تواند خودِ فکری و عاطفی‌اش را به برترین طریق ممکن ابراز کند. 

چنان که برای من

 و آن کودکان جابه‌جا شده در بیمارستان مسئله‌یِ زبان به همین‌گونه پیش‌رفت 

یعنی آن‌ها

 نیز (چون من) زبان نخست خود را از محیطِ خانواده‌گی و اجتماعیِ دیگری آموختند

 (و نه از مادرانِ واقعیِ خود)

 بنابر این هویت‌شان دگر شد     

با همه‌ی این، قابل درک است که چرا زبان نخست به زبان مادری تعبیر می‌شود: 

از آن‌جا که در گذشته

 در میانِ زبانی که مادر با کودک سخن می‌گفته و زبان نخستینی که آن را می‌آموخته 

فاصله‌ای وجود نداشته

 این زبانِ نخستْ به زبانِ مادری تعبیر شده است

 اما 

در جهان امروز که مهاجرت و جابه‌جایی و ازدواج‌های برون‌زبانی 

به بخش بزرگی از زندگیِ انسان‌ها تبدیل شده‌‌اند

 دیگر نمی‌توان زبان و چه‌بسا زبان‌هایِ نخست یک کودک را به زبان مادری تعبیر کرد 

اگرچه هنوز هم بخش بزرگی

. از افراد انسانی زبان را به گونه‌ای مستقیم از طریقِ مادران خود دریافت می‌کنند

. با این حال با به کاربردنِ زبانِ نخستْ در ازایِ زبانِ مادری احتمالِ نادرستی ، 

بسیار کاهش می‌یابد

 در بنیادْ وقتی که از زبان نخستْ سخن می‌گوئیم 

مقصودمان زبانِ مادری و زبان‌های دیگری است که

 اگر چه از طریق مادر به افراد نرسیده‌اند 

اما زبانِ نخست یا اصلیِ آنان محسوب می‌شوند

و

. توان ابرازِ احساسات و اندیشیدن‌شان در آن زبان نهفته است 

۳

من تا پیش از این که مدرسه بروم و تا سال‌های نخستِ مدرسه می‌توانستم ترکی حرف بزنم 

اما

 به‌تدریج از به‌کار بردن این زبان به‌گونه‌ای ناخودآگاه سر باز زدم 

زیرا در محیط اجتماعی‌ای که 

من به مدرسه می‌رفتم ترک ‌بودن و به‌زبانِ ترکی سخن گفتن 

نشانه‌ی گونه‌ای عقب‌مانده‌گی و بیگانه‌گی بود

 و من برای آن که از این وضعیت آزارنده خودم را خلاص کنم 

به کلی زبان ترکی را در خودم نفی کردم 

و به پس راندم. 

در آن زمان نمی‌توانستم تحلیل کنم که چرا زبان ترکیِ من 

به یک‌باره در نوجوانی از مدارِ ذهن من خارج شد 

اما حال می‌دانم که فشارِ محیطِ اجتماعی و سپس محیط مدرسه و ساختارِ آموزشی، 

من را واداشته بود تا جلوی پیش‌رفت زبان ترکی را در خودم بگیرم 

و هرچه‌بیش‌تر به‌زبان فارسی درآویزم

 و اینکْ این را گونه‌ای خودکُشی زبانی و چه‌بسا مادر‌کُشی تعبیر می‌کنم

اجازه دهید خلاصه کنم: تهاجمات و توهین‌هایِ کلامی و کوچک و حقیر نشان دادن زبان ترکی 

من را از زبان مادری‌ام یا دقیق‌تر: از ساحت ترکیِ خودم گریزاند 

چندان که من تا سال‌ها بعد نه تنها از زبان ترکی که هر پدیده‌ی ترکی متنفر بودم. 

البته تنفر من از آن جایی بود که به محض روبه‌رویی با زبان یا موسیقی ترکی

 گونه‌ای کشش به آن و احساسِ خویشاوندی با آن در من فعال می‌شد. 

به‌ هر حال سال‌ها باید می‌گذشت تا من 

نه تنها با پاره‌یِ مادری-‌ترکی خود آشتی می‌کردم 

که درمی‌یافتم زبانِ ترکی یکی از دل‌انگیزترین زبان‌های جهان است 

و همز‌یستی و تعاملِ زبان فارسی با آن به غنای هر دوِ این زبان‌ها بسیار افزوده است

: و زبانِ سَرِه چونانْ خون و ژن و نژاد سَرِه و ناب و نیالوده 

افسانه‌یِ خطرناکی بیش نمی‌تواند باشد

 افسانه‌ای که تلاش برای واقعیت‌بخشی به آن تنها به کشتارِ زبان‌ها و زندگی‌هایِ متفاوتی می‌انجامد

. که جهان انسانی را نه تنها شورانگیزتر‌‌ و موسیقیایی‌تر‌‌ که توانا‌تر و ماناتر می‌کنند      

من بعدها که بر این واکنش‌هایِ ناخودآگاه برآمده از فشار‌هایِ محیطی آگاهی یافتم 

درِ ذهن‌ام را به رویِ

 همه‌ی زبان‌ها و بیش از همه، زبانِ مادری‌ام یعنی زبان ترکی گشودم 

چرا ‌که دریافتم زبانْ بنیادی‌ترینْ سرمایه‌یِ انسانی است. 

بدونِ زبانْ هستیِ انسانْ تحقق‌ناپذیر است یا دقیق‌تر: 

انسان تنها در ساحتِ زبان است

 که می‌تواند همانی بشود که هست 

و از این رو، در دامِ متافیزیک یا کلیشه‌یِ چامسکاییِ «دستور زبان ناب» نیفتادم:

نظریه‌ای که ادعا می‌کند ساختارِ دستوریْ ذاتی است 

یعنی از پیش به مثابه یک ایده یا قاعده‌یِ کلی در ذهن حاضر است 

و بر اساسِ آن می‌توان بی‌شمار ساختِ زبانی تولید کرد

بر پایه‌یِ چنین دیدگاهی که یک امرِ وحدت‌بخشِ ابدی را به دستورِ جهانیِ زبان تعبیر می‌کند، 

باید همه‌یِ آن سیاستِ مرکز‌گرایی توجیه شود 

که تکثر و تفاوت را نفی می‌کند و از این‌رو‌ یک زبان را در مرکزِ اعتبار می‌نشاند

و زبان‌هایِ دیگر را تابع و روگرفتی ناشیانه از ساخت دستوری‌ آن زبان درمی‌یابد

. و البته این را دانش زبان‌شناسی نام می‌نهد

در چنین لحظه‌ای شایسته آن است که این گزاره‌ی غروب بت‌ها 

(Nietzsche, GD, S. 78.)

: را فراخوانیم تا دریابیم که این دیدگاه چه ‌اندازه متافیزیکی و مسیحی و افلاطونی است

(۱)

 «می‌ترسم از دست خدا خلاص نشويم زیرا هنوز به دستورِ زبان باور داريم»

۴

زبان فارسی چونان هسته‌یِ آغازین! 

این خطایِ بنیادین از آن‌جایی سر برمی‌آورد 

که برخی زاد‌بومِ خود را با خاستگاه یکی گرفته‌اند.

بر پایه‌یِ این خودخاستگاه‌‌پنداریْ یک تُرک یا کرد یا عرب هم می‌تواند همین ادعا را بکند 

یعنی زبان خود را چونان هسته‌یِ آغازین بشناسد و بشناساند

اما راست این است که هیچ زبانی نمی‌تواند هسته‌یِ آغازین باشد. 

پذیرفتنِ ایده‌یِ هسته‌یِ آغازینْ افتادن در همان تله‌یِ نگره‌یِ چامسکیایی 

و

 آن نگرشی است که نمی‌خواهد دریابد هر زبانی قائم به ساختارِ دستوریِ تکینِ خویش است 

و تابع هیچ دستور یا قاعده‌یِ مرکزی‌‌ای ــ برون از ساختارِ درونیِ خود ــ نیست 

و بنا بر همین سازوکار با زبان‌هایِ دیگر می‌آمیزد 

و از زبان‌هایِ دیگر می‌آموزد اما همواره ماهیت مستقل خود را حفظ می‌کند

زبان و یادگیریِ زبان یک تواناییِ زیستی، یا: یک خِرَدِ موروثیِ زیستی است 

که در فرایندِ یک زندگیِ اجتماعیِ طولانی تولید می‌شود؛ 

چندان هم پیچیده نیست: هر گروهِ اجتماعی

 بنا بر امکان‌ها و ضرورت‌هایِ خودْ قاموس و دستور زبان‌اش را می‌سازد 

تا خود را چونان یک میل، یک فهم، یک اراده به زبان آورد

 تا بشود،

تا خود را نقد و دگر کند، تا توسعه‌ یابد، تا سرنوشت دیگرگونه‌ای برای خود بسازد  

بنابر اینْ نه یک دستور زبانِ واحد

(که باقیِ دستورها چونان رونوشتی نادقیق از آن برمی‌آیند) 

بل

. دستور‌هایِ زبان،‌ و نه یک زبانْ بل زبان‌ها درکارند

زبان به مثابه یک تولیدِ اجتماعی عرصه‌یِ کثرت‌هاست 

و آن‌چه یک زبان را قدرت و غنا می‌بخشد نه سیطره‌یِ علائم و آدابِ دستوری، 

که گشوده‌گیِ آن در برابرِ نوشتارها و گفتارهایِ متفاوت و آفرینش‌گر است 

و از این مهم‌تر

 پذیرفتن این حقِ انسانی است که زبان (برای نمونه: فارسی) را نه تنها با لهجه،‌ 

که با هر خطای دستوری هم می‌توان به کار برد 

زیرا آن‌چه هرگز نباید مخدوش شود حق آزادی بیان است 

و نه اصول و قواعد دستوری زبان‌

این‌که یک زبان به زبانِ رسمی یا زبانِ کانونی بدل‌شده، 

بی‌تردید به معنای برتری آن زبان نیست

 بل‌ تنها نشانه‌یِ سیطره‌یِ تاریخی و اجتماعی یک طبقه یا گروهِ اجتماعی 

بر طبقات یا گروه‌هایِ اجتماعیِ دیگر است 

و بدیهی است که این زبانْ از پسِ قرونْ اینکْ وضعِ مناسب‌تری هم داشته باشد

و توسعه‌یافته‌تر از زبان‌هایِ دیگری باشد 

که در یک جامعه بدان‌ها سخن می‌گویند 

اما این زبانْ این وضعِ برتر و هژمونیک را چگونه به دست آورده است؟ 

نه مگر با ربودنِ امکان‌ها و فرصت‌هایِ برابر از ساخت‌هایِ زبانی دیگر؟

 قدرتِ سیاسی و اقتصادی و یک نظامِ آموزشیِ نیرومند 

و رسانه‌هایِ گروهی و فرهنگستان‌ها و بودجه‌ها و بودجه‌ها و بودجه‌ها،

بله همین‌ها زبانی را به زبانی زنده و زایا بدل می‌کنند 

نه این حرف‌هایِ بی‌مایه که فلان‌ زبان هسته و هستیا و هستک است

این پرسش را هم طرح‌ناشده نگذاریم: 

آیا این زبانِ رسمیْ بدونِ سرکوبِ زبان‌هایِ دیگر و پس‌زدنِ آن‌ها

 توانا‌تر و توانگرتر نمی‌شد؟

 آیا این قدغن‌کردنِ زبان‌هایِ دیگر نتیجه‌یِ یک کج‌فهمی

 و نتیجه‌اش تا کنون یک خودمحدود‌گری و چه‌بسا خود‌تخریب‌گری نبوده است؟

۵

زبان نخستْ یا زبانِ مادریِ هر کسْ گونه‌ای احساسِ در خانه ‌بودن 

و به‌ویژه احساسِ امنیت و قدرت به او می‌بخشد

. و همین امر ممکن است او را دچار این کج‌فهمی کند 

که زبان او ارزش‌مندترین و برترین زبانِ جهان است

. این احساس را حتا یک فرد در قبیله‌ای دورافتاده 

در جنگل‌های آمازون نیز نسبت به زبانِ خود دارد

 این احساسْ طبیعی است اما زمانی ترسناک و خطرناک می‌شود 

که این احساسِ فردی یا گروهیْ

 ابزارهایِ علمی و زبان‌شناسی را به کار ‌گیرد تا ثابت کند 

زبانِ او برترین و شیواترین و غنی‌ترین زبان در میانِ زبان‌هاست: 

چونان هسته‌یِ آغازین یا فرجامین است؛

اول‌وآخر همه‌ی زبان‌هاست

در همان حالی که این احساسِ تکین‌بوده‌گی امری است 

فراسوی برتری یا فروتری یک زبان

 یک زبان هر اندازه هم که کوچک و توسعه‌نیافته باشد

. برایِ افرادی که با آن خود را بیان می‌کنند و خود را بازمی‌شناسند، 

برترین و عالی‌ترین زبان جهان است

۶

می‌خواهم یک‌بار دیگر بحث زبانِ مادری را پیش‌ کشم؛ 

ما می‌دانیم که نابودی هر زبان یعنی خاموش‌شدن یک چراغِ فروزان در زندگی، 

و سرانجامْ مُردنِ گونه‌ای تن ‌ـ خردِ بی‌همتا! ــ پس 

چرا باید زبان‌های ترکی یا کردی یا بلوچی یا هر زبانِ زنده‌‌یِ دیگر

را ـــ که پاره‌ای از خرد و توانِ توسعه و دگرشونده‌گی در جامعه‌یِ ایرانی‌‌اند 

از مدارِ زیستِ اجتماعی و سیاسی و علمی بیرون راند 

چندان که در خود فرومانند یا نابود شوند

زبان-خرد‌-پیکرهایی که هرگز جایگزینی نخواهند داشت

اما آیا از حریم و حیاتِ زبان‌ها تنها در مقامِ زبانِ مادری باید دفاع کرد؟ 

: بی‌تردید نه

زبانْ زبان است

 عربی، فارسی، بلوچی، ترکمنی، ترکی یا انگلیسی و آلمانی …

زبان‌ به هر طریق که آموخته شده باشد 

یا به هر طریق که منتقل شده باشد، مستحقِ زیستِ اجتماعی‌ است 

و راه‌هایِ توسعه‌ی آن را هرگز نباید بست و این باید هدف بزرگ‌ترِ ما باشد

. تا هیچ زبانی از مدارِ زنده‌گی و زاینده‌گی برون نیفتد

زبان‌ها هرچه بیش‌تر با هم بیامیزند، غنی‌تر و استوارتر و ستبرتر خواهند شد

. از آمیزش آن‌ها نباید در هراس افتاد

 بگذارید هر انسانی به‌هر زبانی که می‌خواهد و می‌تواند سخن بگوید، بنویسد و بیاموزد و بیامیزد 

و این همه، در یک برآیندْ چنین حقیقتی را بهره‌یِ ما می‌کنند

تا زمانی که کودکان (در کنارِ زبان فارسی) امکان تحصیل و یادگیری

با زبان‌های دیگر را نداشته باشند

(فارغ از آن که زبان مادری آن‌هاست یا نه)، 

یعنی نتوانند هم‌زمان با زبان فارسیْ زبان‌هایِ دیگری را هم انتخاب کنند، 

زبانِ فارسیْ زبانی تحمیلی خواهد بود

! زیرا تحمیل‌کردنْ یعنی محدود کردنِ امکان‌هایِ انتخاب

 یعنی ربودنِ آزادهایِ زبانی و ربودنِ امکان‌هایِ شکوفاییِ مردمانی 

که با زبان‌هایِ دیگر خود را شناخته‌اند

. یا می‌خواهند خود را بشناسند یا بشناسانند

محمود صباحی

 جامعه‌شناس و پژوهشگر در دانشگاه لایپزیک

(۱)

 توضیح از من است 

( پساساختارگرائی دشواربودن «من »ی را خاطرنشان می‌سازد  

که ازطریق زبان دردسترس‌اش,خودرابیان می‌کند)

چرا که این «من»ی که شمامی‌خوانید تاحدی ماحصل گرامری است 

که حاکم بردسترس افراد به زبان است 

من از زبانی که مراساختاربندی می‌کند

بیرون نیستم .این بدین معناست که شما هرگز من را جدا از گرامری

 که مرا دردسترس شما قرار می‌دهد

.دریافت نمی‌کنید

۱۴۰۳ اسفند ۳, جمعه

زیباترانه


خورشید
 بوسه زد
 به‌‌خوشه‌ی ستاره‌گانِ 
تک،‌تکِ خواهش‌‌های پاک‌باخته‌ام
 فهمیدم لذت بوسه را
آن‌هنگام
که قطره‌هایِ باران
 تشنه‌گیِ خاک را بوسیدند

در آسمان بلوغ دوشیزه‌‌گی‌‌
به‌گستره‌ی رنگین‌کمانِ اندامم 
اولِ اسم ترا دیدم
ستاره‌‌‌‌ای زاده شد
عریان،

مرا 
به‌گرمای لغزنده‌ی دل‌باخته‌گیم بسپار
هیچ آفتابی 
دل‌گرمم نمی‌کند
مثل آغوش
 تو

من
 پنجره را به‌باران می‌بخشم،
تو 
شانه‌تر از زلال بازوانت را
بمن

تنهائی‌‌های‌‌مان 
سرگرم مراقبه 
 در خلوت‌‌سرای آغوش‌به‌هم‌‌‌اند 
 تا بوسه بر گونه‌ی سکوتِ آرامش بگذاریم
در سکوت بعداز طوفان 

آن‌جا که کم‌ترین عید 
شبنم‌پوشیِ غنچه است
و 
زیباترین ترانه
بوسه

رهگذر

https://www.facebook.com/didar.didareto/

جوانه‌ی شب

    جوانه‌ی شب زیرِ این تن‌پوشِ حریر، اندامی‌ست که برهنه‌گی را از یاد نمی‌برد. دستت، از کمرم که پایین می‌آید، تن‌پوشِ شرمم ترک برمی‌دارد؛ دا...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته