۱۴۰۲ شهریور ۹, پنجشنبه

لویناس وچهره ۳



لویناس


تفکر باید به روى “دیگرى” گشوده باشد

“دیگرى” حضور دارد و قابل فروکاستن به “من” نیست.

متافیزیک این کاهش‌ناپذیرى را نادیده مى‌گیرد.

من نمى‌توانم “دیگرى” را در قالب نوعى کلیت هضم و جذب کنم.

“دیگرى” از من فراتر است.

من “باید” دیگربوده‌گى او را به رسمیت بشناسم.

واقعیت حضور “دیگرى” مبین “باید” بنیادین اخلاق است؛

او مسئولیتى را در من بیدار مى‌کند که نه مى‌توانم از آن بپرهیزم

و نه هرگز حتى انتخابش کنم.


“از نظر من، مسئولیت یعنى مسئولیت در قبال دیگرى،

و درنتیجه یعنى مسئولیت در قبال آنچه انجام نداده‌ام

یا حتى در قبال آنچه برایم مهم نیست؛

یا آنچه دقیقا برایم مهم است و در هیئت چهره با من برخورد مى‌کند.”

( گفت‌وگو با فیلیپ نمو )


مفهوم “چهره” به کرات در آثار متاخر لویناس مطرح مى‌شود.

چهره همان تجلى “دیگرى” بر من است.

“دیگرى” چهره است.

چهره سخن مى‌گوید و مرا به پاسخگویى وا مى‌دارد.

چهره از من فراتر و بلندتر است.

چهره بر من تجلى مى‌کند و من حتى فرصت ندارم

( و نباید داشته باشم )

که رنگ چشمان و خطوط صورت را تشخیص دهم.

من حتى پیش از آن‌که “باشم” مسئول او مى‌شوم.

حتى پیش از آن‌که در قبال او مسئولیتى را بر عهده گرفته باشم.

در واقع تجلى چهره از قبل مسئولیتى را بر گردن من انداخته است.


مى‌بینیم که اخلاق لویناس بر هیچ نوع اصل یا قاعده یا قانون یا دستور مطلق

به معناى کانتى آن استوار نیست.

نیز هیچ نوع شریعتى را وام نمى‌گیرد.

به واقع لویناس این نکته را به خوبى دریافته است که دو هزار سال تفکر عقلانى

نتوانسته است نشان دهد که چرا نباید قتل کرد.

لویناس معتقد است “رابطه‌ی آدمى با چهره به‌طور بى‌واسطه اخلاقى است”.

ولى به خوبى آگاه است که این حکم ظریف را خیلى ساده مى‌توان نقض و رد کرد.

“چهره آن چیزى است که آدمى قادر به کشتن‌ش نیست، یا دست‌کم آن چیزى است

که معنایش در این گفته خلاصه مى‌شود :

“قتل مکن”

(از فرامین کتاب مقدس).

البته درست است که قتل نفس واقعیتى پیش پا افتاده است :

آدمى مى‌تواند “دیگرى” را به قتل رساند؛

الزام اخلاقى مبین نوعى ضرورت هستى‌شناسانه نیست.

فرمان منع قتل نفس، آدم‌کشى را ناممکن نمى‌کند.”

شاید باید گفت : مى‌توان کشت ولى “بهتر” است نکشیم،

آن هم درست به همان معنا که “اخلاق بهتر از هستى‌شناسى” است.

همین “بهتر” و نه چیز دیگر، و نه هیچ نوع “باید” کانتى یا “ضرورتا چنین است.”

این “بهتر” را نمى‌توان مضمون‌پردازى، بازنمایى، آرمانى، اینهمانى و غیره کرد.

این “بهتر” همواره از چنگ مى‌گریزد.

بشر این “بهتر” را عقلا نمى فهمد مگر به میانجى گشودگى

و پاسخگویى به تجلى چهره “دیگرى”.

مجموعه فیلم‌هاى “ده فرمان” اثر کیشلوفسکى،


لویناس اخلاق را تا حد و مرز‌هاى نهایى‌اش اندیشید،

آن هم در عصرى که همه چیزش در حد نهایى خود بود.

او اخلاق و انسان‌دوستى را بر ظریف‌ترین چیز ممکن یعنى چهره

و امید به این‌که “من” به تجلى چهره “دیگرى” پاسخگویم، استوار ساخت.

فلسفه او در حکم نوعى “عهد و پیمان واپسین” بود.

پیمانى که ماهیتاً به سادگى شکسته تواند شد.

دریدا حق داشت بگوید

“اندیشه‌هاى او ما را به لرزه انداخت.”

پس از لویناس، سخن از “دیگرى” نزد فیلسوفان بعدى دیگر

هرگز تا بدان پایه اخلاقى نبوده است. امید لویناس از فلسفه او “بهتر” بود.

¤

《اخلاق و نامتناهی》

شامل 10 گفت‌وگو به ترتیب با این سرفصل‌هاست

کتاب مقدس و فلسفه

«هایدگر»

«وجود دارد»

«انزوای وجود»

«مهر پدر ـ فرزندی و عشق»

«آزادی و اختفا»

«چهره»

«مسئولیت در قبال دیگری»

«شکوه شهادت»

و

«سختی فلسفه و تسلاهای دین»

. همه این گفت‌وگوها در سال 1981 از رادیو فرهنگ فرانسه پخش شدند

و این کتاب متن پیاده شده آن‌هاست

عموم علاقه‌مندان به فلسفه و فلسفه‌ی اخلاق و همچنین اگزیستانسیالیسم

اندیشه‌های مارتین هایدگر و البته دین و سنت الهیات یهودی مخاطبان این کتاب هستند

این کتاب با وجود اهمیت‌ش بازچاپ نشده و اکنون در بازار کتاب نایاب است


برای آشنایی هرچه بیش‌تر مخاطبان با محتوای این اثر گفت‌وگوی نمو با لویناس در موضوع

«چهره»

را انتخاب کرده‌ایم که در ادامه آن را مطالعه خواهید کرد

لویناس در این گفت‌وگو از پدیدارشناسیِ چهره و نقش آن در گفت‌وگو صحبت کرده است

نگاه مستقیم به چهره شرمی را به وجود می‌آورد

و بنابراین نمی‌توان کسی را که مستقیما به چهره شما نگاه می‌کند، کشت


سئوال

نمو

در «کلیت و عدم تناهی» شما به طور مفصل از چهره سخن می‌گویید

این یکی از مضامین مکرر کتاب شماست

حال این پدیدارشناسیِ چهره، یعنی تحلیل آن چیزی که به هنگام نگریستن

رو در روی من به دیگری رخ می‌دهد، عبارت از چیست؟

و چه هدفی را دنبال می‌کند؟


جواب

لویناس

فکر نمی‌کنم بتوان از «پدیدارشناسیِ» چهره سخن گفت

زیرا پدیدارشناسی آنچه را که نمایان می‌شود، توصیف می‌کند

به همین ترتیب، گمان نمی‌کنم بتوان از نگاه معطوف به چهره سخن گفت

. زیرا نگاه یعنی معرفت و ادراک

من بیش‌تر براین باورم که دسترسی به چهره به نحوی آنی و بی‌واسطه امری اخلاقی است

وقتی آنچه می‌بینید دماغ، چشم‌ها، پیشانی و چانه‌ای است که می‌توانید آن‌ها را توصیف کنید

چرخش و نگاه شما به سوی دیگری همانند چرخش به سوی یک شی است

بهترین راه برخورد یا ملاقات با دیگری آن است که حتی متوجه رنگ چشمان او نشوید

وقتی آدمی رنگ چشم‌ها را مشاهده می‌کند، جدا و بیرون از رابطه‌ای اجتماعی با دیگری است

البته تردیدی نیست که ادراک و [خواست معرفت] می‌تواند بر رابطه‌ی آدمی با چهره‌ی دیگری مسلط شود

لیکن خود چهره به طور خاص همان چیزی است که نمی‌توان آن را به موضوع ادراک تقلیل داد


مساله نخست، صاف و قائم بودن چهره است

چهره بدون دفاع و پوشش، صاف در معرض حمله ایستاده است

پوست چهره عمدتا عریان و مستمند است

چهره بیش از همه عریان است، اما با برهنگی‌ای عفیف و باوقار

چهره در عین حال بیش از همه مستمند و بینواست

نوعی فقر ذاتی در چهره وجود دارد

تلاش آدمی برای مخفی کردن این فقر با قیافه گرفتن، با ادا درآوردن، مؤید همین نکته است

چهره بی‌حفاظ و در معرض تهدید است، تو گویی ما را به انجام عملی خشونت‌بار دعوت می‌کند

ولی در عین حال، چهره همان چیزی است که ما را از کشتن منع می‌کند


سئوال

نمو

در حکایات مربوط به جنگ نیز آمده است که فی الواقع کشتن کسی

که مستقیما به شما نگاه می‌کند دشوار است


جواب

لویناس

چهره یعنی معنا و دلالت، دلالت بدون زمینه

منظورم آن است که دیگری، با توجه به راستی و صداقت چهره‌اش،

شخصیتی متکی بر زمینه یا متنی خاص نیست

آدمی به طور عادی یک «شخصیت» است

استادی در دانشگاه سوربن، قاضی دیوان عالی، پسر فلان کس، هر آنچه که درگذرنامه انسان آمده است

شیوه لباس پوشیدن و نحوه به تماشا گذاردن خویشتن

هرگونه معنا و دلالتی به مفهوم عادی کلمه در ارتباط با چنین زمینه‌ای تحقق می‌یابد

معنای هر چیز در رابطه‌‌ش با چیزی دیگر نهفته است

در اینجا، درست برعکس، چهره تماما به خودی خود واجد معناست شما

شمائید

در این مفهوم می‌توان گفت که چهره «دیده» نمی‌شود

چهره آن چیزی است که نمی‌تواند به محتوا بدل شود

محتوایی که اندیشه شما آن را در برمی‌گیرد

اما چهره امری دربرگرفتنی نیست و شما را به فراسوی [آنچه هست] می‌برد

از این طریق است که معنا و دلالت چهره موجب می‌شود تا چهره

(vision)

که مصداق یا همبسته نوعی شناخت تلقی می‌شود

از قلمرو وجود بگریزد

[برخلاف رویارویی چهره‌ها]

بینش

،درست برعکس، جست‌وجویی برای کفایت و رسا بودن [تصویردر بازنمایی واقعیت] است

بینش نمونه اعلای آن چیزی است که وجود را جذب می‌کند

اما رابطه‌ی آدمی با چهره به طور بی‌واسطه اخلاقی است


چهره آن چیزی است که آدمی قادر به کشتن‌ش نیست

یا دست کم آن چیزی است که معنایش در این گفته خلاصه می‌شود

«قتل مکن»

البته درست است که قتل نفس واقعیتی پیش پا افتاده است: آدمی می‌تواند دیگری را به قتل رساند؛

الزام اخلاقی مبین نوعی ضرورت هستی شناسانه نیست

فرمان منع قتل نفس آدم کشی را ناممکن نمی‌کند

حتی اگر مرجع فرمان منع در وجدان معذب آدمی در قبال شری که تحقق یافته است حفظ شود

امری که خود نشانگر مزمن بودن شر است

این فرمان در کتاب مقدس نیز آمده است

کتابی که انسانیت آدمی از آن تا بدان حد که او درگیر امور جهان است تاثیر می‌پذیرد

ولی حقیقت آن است که ظهور این «ویژه‌گی‌ها و غرایب اخلاقی» - انسانیت آدمی - در قلمرو وجود

نوعی گسست و انفصال وجود است

این ظهور مهم و بامعناست، حتی اگر وجود پس از این گسیخته‌گی مجددا خود را بازیابد

و تداوم خویش را از سر گیرد


سئوال

نمو

دیگری چهره است؛ ولی دیگری، در عین حال، با من سخن می‌گوید و من با او سخن می‌گویم

آیا کلام یا گفتار بشری شکل دیگری از در هم شکستن آنچه شما «کلیت» می‌نامید نیست؟


جواب

لویناس

یقینا. چهره و گفتار به هم متصل‌اند.

چهره سخن می‌گوید. چهره حرف می‌زند

و از همین طریق است که وجود هر

نوع گفتاری را ممکن ساخته و آن را آغاز می‌کند.

همین چند لحظه پیش، از به‌کارگیری مقوله بینش برای توصیف رابطه اصیل و راستین با دیگری سر باز زدم،

این رابطه اصیل همان گفتار است یا به بیان دقیق‌تر، همان سؤال و پاسخ یا مشمولیت و پاسخگویی


سئوال

نمو

ولی از آنجا که رابطه اخلاقی فراسوی معرفت است و از سوی دیگر،

این رابطه از طریق گفتار به صورتی اصیل و راستین برقرار می‌شود،

پس می‌توان نتیجه گرفت که خود گفتار جزیی از نظام معرفت نیست؟


جواب

لویناس

فی‌الواقع من همواره در خود گفتار میان گفتن و آنچه گفته می‌شود فرق نهاده‌ام

این واقعیت که گفتن باید حامل یک ،گفته، باشد

ضرورتی است به لحاظ منطقی هم‌رتبه با آن ضرورت دیگر که داشتن قوانین،

نهادها و روابط اجتماعی را بر هر جامعه‌ای تحمیل می‌کند

لیکن گفتن نشان‌گر این واقعیت است که من صرفا در برابر چهره دیگری نمی‌ایستم

و در حال تعمق بدان خیره نمی‌شوم،

بل‌که پاسخ یا واکنشی بدان نشان می‌دهم

گفتن راه یا شیوه‌ای از خوشامدگویی به دیگری است

لیکن خوشامدگویی به دیگری بدان معناست که من از قبل پاسخگوی او هستم

خاموش ماندن در حضور کسی دیگر دشوار است

بنیاد غایی این دشواری در معنا و دلالتی نهفته است

که صرف نظر از آنچه گفته می‌شود، متناسب و مختص به گفتن است

در حضور دیگران سخن گفتن ضروری است

درباره هوا، باران، یا هر موضوعی، مهم حرف زدن است

یعنی پاسخ دادن به او و از قبل پاسخگو بودن برای او


سئوال

نمو

به گفته شما در چهره‌ی دیگری نوعی «رفعت» نوعی «بلندی» حضور دارد

دیگری رفیع‌تر از من است. منظور شما از این سخن چیست؟


جواب

لویناس

نخستین کلام چهره «قتل مکن» است

این کلام یک فرمان است. در عیان شدن چهره نوعی حکم یا فرمان نهفته است

تو گویی یک ارباب با من سخن گفته است

ولی در عین حال چهره‌ی دیگری مستمند است

این چهره همان فقیری است که می‌توانم برایش همه کار بکنم

و همه چیز رابه او مدیونم و من هر کس که باشم

صرفا در مقام «اول شخص» همان کسی هستم

که امکانات لازم برای پاسخگویی به ندای دیگری را به دست می‌آورد


سئوال

نمو

آدمی وسوسه می‌شود که در برخی موارد به شما بگوید

آری، اما در موارد دیگر برعکس، برخورد با دیگری در فضا یا حالت خشونت

نفرت و تحقیر تحقق می‌یابد


جواب

لویناس

مطمئنا. با این حال فکر می‌کنم به رغم هر انگیزه‌ای که ممکن است علت این واژگونی باشد،

آن نوع تحلیل از چهره نظیر آنچه من هم اینک ارائه دادم، همراه با سروری و فقر دیگری،

همراه با اطاعت و ثروت من، اصلی اساسی و بنیادین است

که در همه روابط و مناسبات بشری پیش‌فرض گرفته می‌شود

اگر چنین نبود، هیچ یک از ما در برابر دری باز نمی‌گفت

«پس از شما،قربان»

این یک «پس از شمای» نخستین و بنیادین است که من برای توصیف‌اش تلاش کرده‌ام

شما از شهوت یا احساس نفرت سخن گفتید

من نگران طرح ایراد و اعتراضی بس عمیق‌تر و جدی‌تر بودم

چگونه است که آدمی می‌تواند دیگری را تنبیه و سرکوب کند؟

وجود عدالت ازچه روست؟

در پاسخ می‌گویم واقعیت وجود شما و کثیری از آدمیان و حضور کسی دیگر در کنار دیگری

همان چیزی است که حدود قوانین را مشخص ساخته و عدالت را برقرار می‌سازد

اگر من با دیگری تنها باشم، از هر لحاظ به او مدیونم، اما غیر از ما کسی دیگر نیز وجود دارد

آیا من می‌دانم همسایه‌ام در رابطه‌اش با کسی دیگر چه نقشی ایفا می‌کند؟

آیا می‌دانم آن کس دیگر با او تفاهم دارد یا آنکه قربانی اوست؟

همسایه من کیست؟

از این رو ضروری است که در مقایسه کردن آنچه مقایسه ناپذیر است

به سنجش، تفکر و داوری بپردازیم

آن رابطه میان شخصی یا بین‌الاثنی که من با دیگری برقرار می‌کنم،

باید میان من و آدمیان دیگر برقرار شود

به همین دلیل، تعدیل این امتیاز دیگری امر ضروری است؛

و عدالت نیز از همین امر ناشی می‌شود

اما عدالت، که به واسطه نهادهایی اعمال می‌شود که وجودشان اجتناب ناپذیر است

باید همواره توسط آن رابطه میان‌شخصی آغازین مهار شود


سئوال

نمو

پس در این‌جا تجربه‌ی اصلی و حیاتی در متافیزیک شما ریشه دارد

همان چیزی که رهایی و گریز از هستی‌شناسیِ هایدگر را ممکن می‌سازد

یعنی گریز از نوعی هستی‌شناسی امر خنثی، نوعی هستی‌شناسی بدون اخلاقیات

آیا با شروع از این تجربه اخلاقی است که شما نوعی «علم الاخلاق» را تاسیس می‌کنید؟

زیرا این تعبیر نتایجی دربر دارد، علم اخلاق متشکل از قواعدی است

آیا مشخص ساختن این قواعد ضروری نیست؟


جواب

لویناس

هدف یا رسالت من تاسیس علم اخلاق نیست

من فقط می‌کوشم معنای آن را دریابم

در واقع اعتقاد ندارم که فلسفه باید در همه حال برنامه‌ای جامع را دنبال کند

نقش هوسرل در مطرح ساختن ایده‌ی یک برنامه فلسفی از همه مهمتر بود

بدون تردید می‌توان بر اساس کارکردی که هم اینک بدان اشاره کردم

نوعی علم اخلاق را بنا نهاد، اما مضمون من این نیست.


سئوال

نمو

آیا می‌توانید مشخص کنید کشف این علم اخلاق مبتنی بر چهره

چگونه و در چه مواردی از نظام‌های فلسفی متکی بر کلیت جدا می‌شود؟


جواب

لویناس

آن نوع معرفت یا شناخت مطلق که از سوی فلسفه جست‌وجو شده است،

وعده داده شده یا توصیه و تحسین شده است،

معرفت اندیشه‌، امر برابر یا یکسان است

در این‌جا حقیقت، وجود را در برمی‌گیرد

حتی اگر حقیقت به مثابه امری تلقی شود که هرگز قطعیت نمی‌یابد

باز هم وعده دستیابی به حقیقتی کامل‌تر و رساتر وجود دارد

بی‌شک ما موجودات متناهی در بررسی نهایی هرگز

نمی‌توانیم وظیفه یا رسالت کسب معرفت را کامل سازیم

اما این رسالت، در آن حد و مرزی که تحقق می‌یابد

چیزی نیست جز محو تفاوت و همسان کردن دیگری

از سوی دیگر، ایده‌ی امر نامتناهی متضمن اندیشه‌ی امر نابرابر است

من کار را با ایده دکارتی امر نامتناهی آغاز می‌کنم

جایی که مرجع و مصداق این ایده، یعنی چیزی که این ایده معطوف بدان است

به صورتی نامتناهی بزرگ‌تر از همان کنش ذهنی یا تصوری است که این ایده به واسطه‌اش اندیشیده می‌شود

در این‌جا میان کنش و آنچه از طریق کنش در دسترس قرار می‌گیرد، نوعی عدم تناسب وجود دارد

از نظر دکارت، این یکی از طرق اثبات وجود خداست

اندیشه نمی‌تواند چیزی فراتر از اندیشه ایجاد کند

پس این چیز از قبل در ما به ودیعه نهاده شده است

بدین سان باید وجود خدایی نامتناهی را پذیرفت

که ایده‌ی امرنامتناهی را در ما به ودیعه نهاده است

البته نکته مورد علاقه‌ی من آن اثباتی نیست که دکارت جست‌وجویش می‌کرد

مساله‌ای که من در این‌جا بدان می‌اندیشم شگفتی و تعجب در قبال این عدم تناسب است

عدم تناسبی میان دو امری که دکارت آن‌ها را «واقعیت عینی» و «واقعیت صوری» مفهوم خدا می‌نامد

به این پارادکس سراپا ضد یونانی می‌اندیشم که گویا ایده‌ای در من

«به ودیعه نهاده شده است»

هرچند که بر اساس تعالیم سقراط هرگز نمی‌توان ایده‌ای را در اندیشه یا فکری

به ودیعه نهاد، بی آن‌که از قبل در آن یافت شده باشد.

باری، در چهره نیز آنگونه که من رهیافت‌ش را وصف می‌کنم

شاهد ایجاد همین فزونی هستیم

یعنی فزونی مقصد کنش بر کنشی که بدان مقصد منجر می‌شود

حصول به چهره یقینا حصول به ایده‌ی خداوند را نیز دربردارد

در فلسفه دکارت ایده‌ی امر نامتناهی ایده‌ای نظری باقی می‌ماند

که صرفا بیان‌گر تعمق و معرفت است

من به نوبه‌ی خود فکر می‌کنم رابطه آدمی با امر نامتناهی نوعی میل یا آرزو است

نه نوعی معرفت یا شناخت

سعی کرده‌ام تفاوت میان میل و نیاز را با رجوع به این واقعیت توضیح دهم

که میل ارضانشدنی است؛ که میل به نحوی از گرسنگی خویش تغذیه می‌کند

و به واسطه ارضای خویش تشدید می‌شود

که میل همانند فکری است که تفکرش از آنچه فکر می‌کند

یا از آن‌چه بدان فکر می‌کند، فزونتر است

میل بی‌تردید ساختاری متناقض است

لیکن تناقض آن شدیدتر از تناقضی نیست

که از حضور امر نامتناهی در کنشی متناهی ناشی می‌شود


منبع

https://www.ibna.ir/

Recent Posts

See All



۱۴۰۲ شهریور ۳, جمعه

زنده‌‌‌یاد ابراهیم گلستان


 باد، ما را خواهد بُرد

گلستان؛ مرجعی به‌نام ۵۷

به‌راستی که غم‌انگیز است؛ نه در سطح و پیکره‌ی احساسات آدمی

 که در قد و قواره‌های معرفت جمعی

 این‌که حیات و قضاوت‌های اجتماعیِ یک مملکت درگیر نسبت‌سنجی با تنها یک تاریخِ مرجع شود

تاریخی به شکل انقلاب، مرجعی به نام ۵۷

ما در این نسبت‌سنجیِ چهره‌ها با تاریخ، بی‌حق نیستیم

حتا پرت و پلا هم نمی‌گوییم

ما حق داریم چرا که در انتهای ضیافتی نشسته‌ایم که شام آن‌را همین چهره‌ها تدارک‌ها دیده بودند

 اما این شرایط ناگزیر، این عدم‌امکانِ برون‌جستن از امرتاریخی که دربست به ناف سیاست گره خورده است

عجز غم‌انگیزی‌ست

در چنین شرایطی «تاریخ» می‌میرد

تاریخ‌نویسی بدل به اثبات ایدیولوژی‌های خودی می‌گردد

 و تفسیر ما از دوران به بیانیه‌های حزبی پهلو می‌زند


این شرایط را با مفهوم «نسبت‌های جعلی» شرح می‌دهم؛ معرفت‌های جمعی

شان و اعتبار خود را پیش از آن‌که در نسبت‌شان با همان میدان بگیرند، از میدان سیاست اخذ می‌کنند

 تو چه نقشی در انقلاب ۵۷ داشته‌ای؟ 

آیا آش انقلاب را هم‌زده و نخود‌بیار معرکه‌ بوده‌ای؟ 

کارنامه‌ی چهره‌ای که پاسخ مثبت به این پرسش‌ها باشد، درجا بسته خواهد شد

 اگر شاعر باشد، شعر او بی‌اعتبار است

 اگر نویسنده بود، قلم او ناچیز و اگر هنرمند باشد، هنرش ‌از پشیزی اعتبار برخوردار نخواهد بود

ابراهیم گلستان هم در همین الگوهای تاریخی از قضاوت اجتماعی جای می‌گیرد

 ما دچار یک فرمولِ به‌حق اما ناقص شده‌ایم

 که آدم‌ها را فرموله می‌کند تا بسنجد

 بررسی کارنامه‌ی هنریِ کسی چون ابراهیم گلستان،

به ناچار ارتباط مستقیمی با ۵۷چِک دارد

 پاسخ تِست او مثبت است

 شکم تاریخ معاصر ما از هم‌خوابه‌گیِ امثال او با اندیشه‌های رفیق استالین

 و بهشت مارکسیسم انقلابی باردار بود و به زایمان رسید


 اما برای گلستان چنین فرمولی چندان مناسب نیست

ابراهیم یک سر و گردن از احمد، جلال، سیمین و علی بالاتر بود

گلستان منتقدی بود که هیچ‌گاه یادش نرفت نقد تنها معطوف به بیرون نیست

 جهت نقد می‌تواند به سمت خود باشد و به سوی همفکرانی که او می‌دانست «دهاتی»‌اند

 و مخالفت‌شان با شاه، محصول نبرد اخلاق روستایی با اخلاق شهری‌ست

برای بسط یادداشت خود از نامه‌ی ابراهیم گلستان

به سیمین دانشور سود خواهم برد

نامه‌ای صدوسه صفحه‌ای که چیزی حدود بیست صفحه از آن در شلوغی‌های اوراق او گم شده است

گلستان این نامه را در هفتادساله‌گی خود به سیمین نوشت

و هیچ‌گاه پاسخی دریافت نکرد

 یک جریان سیال تاریخی در ذهن گلستان شکل می‌گیرد

و از هر دری با سیمین سخن می‌گوید

 از کودکی و ماجرای احضار روح تا نقد تند و تیزش درباره‌ی جلال آل احمد و روشنفکران زمانه

 روشنفکرانی که گلستان از خود و از آن‌ها به نام هوچی‌گران نام می‌برد

او در جایی از این نامه می‌نویسد


دستگاه سیاسی از هم بپاشد، به جهنم که بپاشد»

 اما قوام فکری که داشت نیم‌بند می‌شد،

با هوچی‌بازی‌های نسل خودِ من و نسل بعد از من 

به کلی ترک برداشت و می‌دیدی که دارد می‌رود

می‌گویی که من دپرسیون داشتم، البته که داشتم

 اما نه دپرسیون قزمیت گوزگوز که بشینم اباطیل سر هم بند کنم و دلقکی کنم

 تا دائم‌الخمرهایی مثل هزارخانی یا چاخان‌های باج‌بگیری مثل اسلام چاخان 

با موش‌مرده‌های وافوری هرویینی مثل آزاد با دست‌کج‌هایی که همه‌جور دزدی ادبی و غیرادبی کرده‌اند

 بگویند به‌به، از خودمان است

اینها روشنفکر بودند؟

 خودشان را به چنین کرسی‌ای نشانده بودند

 بی‌آن‌که چیزی از فکر و دستاوردهای فکری گوناگون بهره‌ای برده باشند

فقط چون مجله پرتِ پستِ پنج‌ریالی می‌نوشتند»د


گلستان از تئورسین‌های چپ ایرانی شرحی دقیق دارد؛

 احسان طبری را آدمی «سطحی و بی‌سوادی مصمم» می‌خواند 

که در کنار کیانوری جای دارد

«کیانوری، آدمی به دردبخور برای به چپ‌بردن ایران.»


در این نامه هرچه به سمت پایان می‌رویم

شرح گلستان از حیات فکری و معرفتی روشنفکر ایرانی و در قلب آن

جلال آل‌احمد به اوج می‌رسد

 او خاطره‌ای از شب مهمانی در خانه‌ی سیمین را یادآور می‌شود که چگونه اخوان‌ثالث 

از طعنه‌های جلال به هق‌هق می‌افتد

 او را مسخره می‌کرد که حقوق‌بگیر گلستان شده است

 و می‌دانست که اندام نحیف اخوان اجازه‌ی دفاع را به او نمی‌دهد

گلستان در مخالفت با چیزی که آل‌حمد و رفقایش به نام «مسئولیت» از آن دم می‌زدند

 و در رکابش شمشیرها را درآوردند، می‌نویسد


چگونه از میان این گروه نق‌نقو»

 یک سطر شعر پاک، یک خط رمان و نقد و نمایش، نقاشی، فیلم، معماری-

این چیزها 

که عامل‌هایش را روشنفکر می‌شود حساب کرد، بیرون نیامد؟

 بیل برداشتن و گِل‌و‌لای را به روی ترازو گذاشتن

البته سنگینی برای این گروه می‌سازد

 اما غرض گِل بود؟

« مسئولیت!… آخر این استدلال‌ها چه بود برای یک ناله‌ی درد از تغییرات؟


نامه به سیمین اثری روشنگر از هنرمندی‌ست که به‌راستی

زندگانی را عجیب و دراماتیک به پایان برد

هنگامه‌ی تبعید رضا شاه نوزده‌ساله باشی

 سی‌و‌یک ساله باشی در ۲۸ مرداد سی‌و‌دو

 پنجاه‌وشش ساله باشی که انقلاب شود

 و در صدو‌یک‌ سالگی جهان را بدرود بگویی

در تمام این دوران نیز سایه‌ی عشقی یک‌طرفه بر زندگی تو سنگینی کند؛

 سایه‌ی عشق فروغِ عزیز

 شاید بگوئید برای تمام این حرف‌ها دیر شده بود و کار از کار گذشته

اما ابراهیم گلستان هر چه که بود، چرک نبود

 او منتقدی شیک در دوران پهلوی دوم بود

که انتقادهایش ربطی به کین‌توزی‌های طبقاتی 

و اخلاق روستایی رفقایش نداشت

 در نقد شاهنامه و شاهزاده‌ی جوان نیز آن‌چه که می‌گفت برگرفته از ایده‌ای بود

 که اساسا وطن را به رسمیت نمی‌شناخت

انکار وطن و تقلیل آن به مشتی خاک و در و دیوار،

گلستان را از چشم کسانی انداخت 

که امروز فهمیدند در غیاب ایده‌های مبتنی بر منافع ملی،

چه جهنمی می‌توان برپا کرد


یادداشت را با سخنی از گلستان به پایان می‌برم؛ 

در یک چنین تقلب و تقلیب واقعیت‌ها»

هم دستگاه شاه که بند بر زبان‌ها بست

 هم دید تنگ و حاجت غیرموجه اندیشه‌ی دهاتی افسارداران امروزه 

هر دو مسوول‌اند

 اما از آن دو نابسامان‌تر، اما فرارونده‌تر و مستقیم‌تر این پرتی

 مسوول جهل منگ گله‌ای، گروه

 دیگری هم بود

این همین خواب‌آلوده‌گان خرده‌پای ریز خراب خزنده‌ای 

که توی تنگنای خویش جهل و نفهمی و برداشت‌های چرت کهنه‌ی از هم گسسته را 

از خود به خود و به مانندهای خود دادند

 در یکدیگر تزریق می‌کردند

 «تا جایی که جا برای فهم محتمل و بازبینی خودشان هم نماند در آخر


augusti 24

2023 av

 داروین صبوری


۱۴۰۲ مرداد ۲۵, چهارشنبه

آخرین تارِ مو


یک سال از

 آخرین تار موی

دوستان هی می‌پرسند چرا در این زمانه بیم و امید ساکتی؟

راستش دو مطلب تحلیلی نوشته‌ام و کنار نهاده‌ام. آخر دیگر چه سخنی مانده است

با حکومتی که نه گوشی برای شنیدن دارد و نه مهارتی برای دیالوگ؟

دیالوگ را رها کنید،

با چهل سال حکمرانی هنوز مهارت سخن گفتنِ درست با جامعه را هم ندارد.

آری چند دهه است که گفتنی‌ها توسط نخبگان فکری و مدنی گفته شده است،

اگر می‌توانست، می‌شنید و اگر می‌خواست، گامی‌ برمی‌داشت.

و آخر چه می‌توان گفت با نسلی که چهل سال است

از حکومت و از روشنفکران فقط حرف شنیده است و امروز تصمیم گرفته است خودش عمل کند.

نسلی که قدرتمندانه با یک حرکت، کل صحنه بازی را تغییر داد

و همه مرزها و محدودیت‌ها را جابه‌جا کرد و نشان داد که جامعه، همچنان زنده و پویا است

و به وقت خودش برگه‌های آسِ خود را رو می‌کند.

و مفتخریم به جامعه‌ای و نسلی که با رونمایی از ظرفیت‌های نهفته‌اش

و آشکارسازی امیدهای وجودی‌اش، توانست یک‌شبه دریایی از امید روانشناختی‌ را نیز برای خودش خلق کند.

همیشه به ما گفته‌ بودند خون مظلوم خون خداست

که برکت خواهد کرد و در دعاها خدا را به خون مظلوم سوگند دهید.

اکنون چه برکتی عظیم‌تر از این که خون مهسای زیبای ایران،

این همه انرژی و نشاط به جامعه تزریق کرد؟

بنگرید، نه تنها ملتی بل‌که جهانی به‌پا خاسته است برای پاسداشت

حرمت خون دختری که نماد تبعیض‌ بود،

چون زن بود و کُرد بود و سُنی بود؛

و همه چیز مهیا بود که مرگ او درگمنامی فراموش شود.

کاک امجد و باجی مژگان، می‌بینید چگونه جوانان از همه اقوام، زبان‌ها و مذاهب ایرانی، قیام کرده‌اند

تا خون دختر مظلوم شما زنده بماند؟

برکت بر شما و برکت بر این نسل باد.

این روزها ایران، خدایی‌ترین، عرفانی‌ترین و رویایی‌ترین روزهای سه دهه اخیر خود را تجربه می‌کند.

شرم باد بر آنان که افسانه بی‌دینی را به این نسل می‌بندند

و حجاب را که طبق آموزه‌هایی که خودشان به ما آموخته‌اند،

نه جزء اصول دین است و نه جزء فروع دین، ابزار سرکوب این نسل کرده‌اند.

آری نسلی که قدرتمندانه برای خودش رهبر خلق می‌کند،

اندیشه خلق می‌کند و راهکار خلق می‌کند،

نیازی به رهنمودِ روشنفکران فرسوده و دانشگاهیان بی‌عملی چون من ندارد.

او آنقدر قدرتمند است که همه خلاء‌ها را خودش جبران می‌کند.

با حکومت نیز همه گفتنی‌ها گفته شده است،

شاید تنها سخنی که باقی‌مانده است و می‌توان امروز بدون لکنت گفت این است

که این نظام دارد شکست می‌خورد چون هیچگاه تئوری شکست نداشته است،

فقط تئوری پیروزی دارد.

آقایان، برای ماندن، باید تئوری شکست هم داشته باشید.

با شیوه‌ها و اندیشه‌های گذشته، نمی‌توانید این نسل را مهار و با آن تعامل کنید.

بنابراین برای حفاظت از خودتان و از کشور، تنها یک راه باقی مانده است

و آن این که بپذیرید این قانون اساسی و این سامان سیاسی پاسخگوی این نسل و این جامعه نیست

و لازم است بر اساس اقتضائات دنیای جدید و نسل جدید از نو بازنویسی و بازسازی شود.

در این صورت، نخست باید نخبگان مستقل ملی و نمایندگان واقعی جامعه مدنی

بویژه چهرگانی که جامعه به آنها اعتماد کرده است (سلبریتی‌ها) را به رسمیت بشناسید

و با آنان گفت‌وگو کنید تا درباره سازوکاری اعتمادآمیز به توافق برسید.

سازوکاری که در آن، شیوه تشکیل «شورای ملی بازنویسی قانون اساسی» به دقت تعیین شده باشد.

بازنویسی‌ای که البته در چارچوب همین قانون اساسی کنونی به همه‌پرسی گذاشته خواهد شد.

با پذیرش چنین فرایندی است که نخبگان و چهرگان می‌توانند برای اقناع جامعه

وارد گفت‌وگو با آن شوند.

شاید و تنها شاید با این راهکار بتوانید اعتماد جامعه را جلب کنید

و آنان را آرام کنید تا تحولات ضروری، در امنیت و آرامش چهره بندد.

و البته تعلل نکنید، فرصت اندک است.

اگر خون بیش‌تری ریخته شود و خشونت همه جا را فراگیرد،

دیگر نخبگان و چهرگان نیز از جامعه جرأت نخواهند کرد با حکومت گفت‌وگو کنند

و راه مصالحه ملی بسته می‌شود.

زنهار و زنهار که گمان نکنید که سرکوب می‌کنید و تمام می‌شود.

گیرم که در این لحظه، این شور اجتماعی سرکوب شود،

پایان که نمی‌یابد، بل‌که به سانِ آتشِ زیرخاکستر خواهد ماند

و انباشته‌تر خواهد شد.

آنگاه با بزنگاه‌های ناگزیر آینده که پی‌در‌پی می‌رسند چه می‌کنید؟

آنگاه با لحظه جانشینی چه می‌کنید؟

لحظه‌ای که دیگر اقتدار کاریزما حضور ندارد که به دستگاه سرکوب انسجام دهد

و وجدان اخلاقی نیروهای سرکوب‌ را اقناع کند.

متوجه هستید که در آن لحظه که اقتدار کاریزما پایان می‌یابد جامعه بسانِ فنری که آزاد می‌شود

همه انرژی‌های انباشته خویش را بیرون می‌ریزد؟

پس به خودتان و به ایران رحم کنید

و تا اقتدار کاریزما هست، تحول را آغاز کنید.

صمیمانه به جامعه بگویید که پیامش را شنیده‌اید.

این آخرین تار مویی است که می‌توان به آن چنگ زد. والسلام.

محسن رنانی / ۱۱ مهر ۱۴۰۱

نقاشیِ لرز

  نقاشیِ لرز رویا نفس‌مانند است  در گذرِ روزهای من،  در انتظار سپیده‌دم هر شب، نیاز خیالم،  رویایی‌ست آرمیده در آغوش تو.  زیبائی داشته‌‌هایم...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته