۱۴۰۱ خرداد ۶, جمعه

بانوی مو‌قرمز



«بانوی مو قرمز»

اورهان پاموک و درگیری پسر با پدر در متن مدرنیته

بانوی موقرمز رمانی خواندنی از برنده‌ی نوبل ۲۰۰۶ است
که به مدد اطلاعات جامع از دو اسطوره‌ی بزرگ ایرانی و یونانی، پیشه‌ی مقنی‌گری
و دانش زمین‌شناسی و روایتی ساده و به دور از ابهام مخاطب را با خود به سال‌های پایانی هزاره‌ی دوم مئ برد

«بانوی مو قرمز»
نام رمانی تقریبا ۳۰۰ صفحه‌‌ای از اورهان پاموک، نویسنده ترکیه‌ای است
که نشر چشمه با ترجمه‌ی عین‌له غریب چاپ و منتشر کرده ‌است
( این اثر نخستین بار در مهر ۹۵ به ترجمه رویا پورمناف و با عنوان 
«زنی با موهای قرمز» در نشر هونار
منتشر شد و سپس در دی همان سال با همین عنوان 
به ترجمه مژده الفت در نشر نون به چاپ رسید.
ترجمه عین‌له قریب را نشر چشمه با عنوانی متفاوت از دو ترجمه دیگر در اسفند همان سال منتشر کرده است.)
در نگاه اول نثر ساده و روان اورهان پاموک چون آثار دیگرش، خواننده را 
جذب خودش می‌کند.
او در درس‌گفتارهای خود بر یک اصل همواره تاکید می‌کند 
و آن داشتن یک کانون اصلی در داستان است
که تمام حوادث پیرامون همان کانون اتفاق بیفتند.

دوگانه سنت و مدرنیته
جَم، یا به بیان بهتر جِم، تنها پسر آکینِ داروخانه‌چی، نوجوانی ۱۶-۱۷ساله‌است که به دلیل برخی حوادث سیاسی،
از حضور پدر در خانواده‌اش محروم می‌شود.
پس از کودتای ۱۹۸۰ ترکیه، عده‌یی از اعضای حزب‌های مختلف از جمله مارکسیست‌ها دستگیر و زندانی شدند.
پدر جم هم جزو همان‌ها بود که پس از دستگیری و آزادی مدت‌ها زیر نظر بود
و در سال ۸۶ دوباره دستگیر و راهی زندان شد.
جم نوجوان حالا که ناچار است بی‌پدری را تجربه کند، با مادر به گبزه، 
شهر کوچکی در نزدیکی استانبول می‌رود
تا در پناه پشتیبانی شوهر خاله قرار بگیرد.
او نگهبان جالیز است و بعد از آشنایی با یک مقنی به نام اوس محمود
 دعوت به کاری می‌شود
که دست‌مزدش چند برابر نگهبانی جالیز است.
مادر را راضی می‌کند تا بتواند هزینه‌ی کنکور و کلاس تقویتی را 
از این راه به دست بیاورد.
با اوس محمود راهی اون گورن در جنوب شرقیِ استانبول می‌شود.
آن‌ها قرار است برای آقای خِیری چاهی بکَنند تا آن چاه عمیق سرآغاز تاسیس
یک کارخانه‌ی ریسنده‌گی و بافنده‌گی و رنگرزی باشد.
چاه در زمین آقای خیری و در یک دشت بی‌بر و بایر کنده می‌شود.
جم و علی دو دست‌یار اوس محمود به او کمک می‌کنند تا چاه به سرعت در قعر زمین پیش برود.
اوس محمود مردِ کار کشته‌ی با ایمانی‌ست و هرشب برای جم 
در چادری که ماوای آن‌هاست،
داستان‌های قرآنی تعریف می‌کند.
اما کمی آن‌سوتر، در چادرِ نمایش اتفاق دیگری در جریان است.
یک گروه دوره‌گرد در حال اجرای نمایش برای سربازان و درجه‌دارانی هستند
که از پادگانی در همان نزدیکی برای تماشا آمده‌اند.
تماشاخانه چند چادر سیرک مانند است.
آن‌ها هجویه‌هایی بر آگهی‌های تلویزیونی اجرا می‌کنند که عموما سرشار از شوخی‌های سکسی و سخیف است.
بر همین اساس اوس محمود به جم تاکید می‌کند که هرگز برای دیدن این نمایش 
به چادر این گروهِ هرزه نزدیک نشود. 
جم اما در رفت‌ و آمدهایی که با اوستایش به روستا دارد، 
ناگهان زنی مو قرمز را می‌بیند که سرشار از زیبایی‌ست.
جم دل‌باخته‌ی زن می‌شود
و دشواری کندن چاه را تنها با خیال آن زن، دوام می‌آورد.
چاه به سنگ و صخره می‌رسد و آقای خیری ناامید،
باقی کار را به اوس محمود می‌سپارد و مسولیت و هزینه‌اش را هم.
زیرا اطمینان دارد چاه به آب نمی‌رسد.
علی دست‌یار دوم اوس محمود هم می‌رود و جم با اوستا تنها می‌ماند.
باز هم خیال خط‌وخال و موی و میان زن، به جم انگیزه می‌دهد 
تا دشواریِ دست تنها بودن در کار را تاب بیاورد. 
سرانجام جم از فرصتی استفاده می‌کند تا در آخرین شبِ اجرا 
به دیدنِ زن موقرمز برود.
در آن شب با داستانی شگفت روبه‌رو می‌شود: رستم و سهراب.
پیش‌تر در کتاب‌فروشیِ داداش دنیز که همیشه او را تشویق به نوشتن می‌کند،
با کتابی از فروید روبه‌رو شده که داستان اودیپ شهریارِ سوفوکل را تحلیل کرده.
او همین داستان را برای اوس محمود تعریف می‌کند 
و آن شب آخر نمایش درمی‌یابد
که اوس محمود برخلافِ تصور جم و تاکیدهایی که به او می‌کرده
به دیدن نمایش رفته است.
این‌ها را زن موقرمز به جم می‌گوید.
زن مو قرمز او را دعوت به یک پیاده‌روی نیم‌شبانه می‌کند.
از چادرِ نمایش تا خانه‌ی موقتِ زن.
زن می‌گوید که شوهرش به استانبول رفته،
 بنابراین جم می‌تواند برای نوشیدن راکی به خانه‌اش برود،
جم دعوت او را ناچار می‌پذیرد و سپیده‌دم به چادر مقنی باز می‌گردد.
روز بعد خسته و خواب‌آلود سرگرم کار می‌شود؛ سرخوش از خاطره‌ی دوشین.
اوس محمود به چاه می‌رود و هول تاریکی وادارش می‌کند از جم بخواهد 
او را بالا بکشد.
در آخرین لحظه، دلو پر از خاک و سنگ بر سر اوس محمود فرو می‌ریزد 
و به هیچ صدایی پاسخ نمی‌دهد.
جم هراسان چمدانش را برمی‌دارد و اوس محمود را رها می‌کند 
و به استانبول برمی‌گردد.
در تمام عمرش برای فراموشی این خطا و گناه، خودش را 
سرگرم یک زندگی معمولی می‌کند
در رشته‌ی زمین‌شناسی پذیرفته و شرکتی به نام سهراب تاسیس می‌کند.
با دختری به نام عایشه ازدواج می‌کند و ادامه‌ی عمرش را صرف سفر و پژوهش درباره‌ی
داستان رستم و سهراب و اودیپ شهریار می‌کنند.

در بیان مفهوم پسرکشی و پدرکشی


داستان رمان حول همین دو محور یعنی پسرکشی و پدرکشی چرخ می‌خورد:
داستان پدر و پسری‌ که با شاخ و برگ عاشقانه تزیین می‌شود.
بانوی موقرمز در لحظه لحظه‌ی رمان خواننده را 
یاد تهمینه و یوکاسته مادر اودیپ می‌اندازد.
رمان موقرمز تقابل دو تراژدی ، دو اسطوره و دو درام از یونان و ایران است.
انگار در سراسر رمان، مقدر است مخاطبی که خواب‌نما شده 
در داستان قتلی اتفاق بیفتد،به یک سو کشیده شود.
به سمت پدرکشی یا به سوی پسرکشی.
هم‌سرایان در اودیپ شهریار، تقدیر و اتفاق محتوم را بر فرق مخاطب می‌کوبند 
تا در سراسر تراژدی،
مخاطب به سرنوستِ رقم خورده، ایمان بیاورد.
در رمان مو قرمز اما مخاطب این اختیار را دارد که تا آخر فصل دوم رمان،
 یکی از دو اسطوره را برگزیند.
حرف آخر را اما زن مو قرمز می‌زند،
 زنی که در تمام داستان‌ها به‌حاشیه رانده شده تا بزاید و به‌بیند
و بر مرگ فرزند یا شوهر یا برادرش بگرید.
حالا نمی‌خواهد منفعل باشد، می‌خواهد تعیین کننده باشد
 تا فرزندش را از یک پایان دردناک نجات دهد.
از اشاره‌های سرسریِ اورهان پاموک در لایه‌ی زیرین رمان، این طور برمی‌آید 
که ترکیه‌ی امروز در میان دو اسطوره سرگردان است؛اسطوره‌یی که از شرق نزدیک در خاطره‌ی مردم رسوخ کرده و مردم او را پذیرفته‌اند
و با آن اشک می‌ریزند و پالایش می‌شوند 
و در برابرش، اسطوره‌یی که برای ترک‌ها غریب و غریبه و ناپذیرفتنی‌ست،
 چون از دید آنان اصلا پذیرفتنی نیست 
که پسر با مادر خود هم‌بستر و مجامعت کند.
فرهنگ ترکیه، مجموعه‌یی از این هر دو فرهنگ (ایرانی و یونانی) را در خود دارد،
مثل فرزندی که ذبح اراده‌ی خدایان شده،
یا برابر خدایان ایستاده و مادر را بارور و پدر را بی‌جان کرده است.
پس از پیروزی آتاتورک بر یونانیانی که ازمیر را اشغال کرده 
و در راه گرفتن آنکارا بودند،
 رهبرِ جسورشان،
مدرنیسم لاییک را برای ترک‌ها به ارمغان آورد.
او به سرعت خط رسمی را با خط لاتین هماهنگ کرد و دست به اصلاحات ارضی و فرهنگی و اقتصادی زد.
حالا بیش‌تر مردم ترکیه‌ی امروز،
 او را به عنوان یک انقلابیِ میهن پرستِ دلیر ستایش می‌کنند.
اما دگرگونیِ خط در ترکیه، عملا پیوند مردم یک قرن گذشته را 
با فرهنگ دیرپای این سرزمین گسسته است.
این پیوند بریده شد و حالا پس از یک قرن خط قدیم برای بیش‌تر مردم ناخواناست
و کسی نمی‌تواند متونِ سده‌‌های پیشین را که به قول خودشان 
به خط عثمانی نوشته شده، بخواند.
بر همین اساس پیوندشان با فرهنگ ایرانی گسسته شده 
و در این زمینه از آگاهیِ کمی برخوردارند.
اورهان پاموک شخصیتش را حتا به تهران می‌برد
 تا ردی از این فرهنگ را جست‌وجو و بازیابی کند
اما انگار تقدیر این است که فرهنگ نصف‌و‌نیمه‌ی غربی پذیرفته شود.
جم به دست پسرش کشته، 
اما پیش از آن کور می‌شود و چون کور شده به چاه سقوط می‌کند.
یعنی ارمغان غرب‌گرایی او را اول کور می‌کند
 و سپس در قعر چاهی سیاه فرو می‌برد؛
چاهی که خود در کندنِ آن دخیل بوده.
بخش اول داستان حول گناه نخستین و سپس قتلی ناخواسته می‌گردد،
 فصل دوم، فراموشی
و جست‌وجو برای یافتن پیوندهای گذشته و بخش سوم اعترافی صادقانه است 
از زن مو قرمز.
پاموک در بیش‌تر کتاب‌هایش شیفته‌ی فرهنگ شرقی، هنر و ادبیات آسیا 
به ویژه ایران است.
او در رمان «نام من سرخ» هم نشان می‌دهد که در زمینه‌ی مینیاتور و نگارگری خیلی خوب خوانده
و از سبک‌های نقاشی ایرانی به خوبی آگاه است.
در رمان «مو قرمز» او می‌کوشد یک بلاتکلیفی آلوده به شرم را 
در لایه‌ی زیرین داستانش بگنجاند.
در سرتاسر رمان نمادگرایی را می‌توان در اجزای بنیادین یافت.
از جمله در شخصیت‌ها.
اوس محمود نماد اعتقادات مذهبی‌ست که گاه به گناه دروغ آلوده می‌شود.
به اعتقاد پاموک جوان متفکر امروز به همان اندازه از آموزه‌های دینی و مذهبی 
دور است
که جم از اوس محمود مانده در قعر چاه.
جم ناخواسته سنگ و خاک فراموشی را بر فرق نماد 
واپس‌گرایی می‌ریزد و می‌گریزد
اما هم‌چنان ذهنش درگیر این خطای سهوی‌ست.
در این موضوع هم از سوفوکل مدد می‌گیرد تا پدر واپس‌گرای متعصب را 
در قعر چاه ناگاهان تنها بگذارد
و به سیر آفاق و انفس برود.
در جامعه‌ی امروز ایران برخلاف ترکیه‌یی که همواره تمایل داشته 
یک کشور غربی باشد،
هنوز جسارت گریز از حلقه‌ی باورها واعتقادات وجود ندارد.
برای همین است که همواره پسرکشی وجه غالب‌تری هم در اجتماع دارد 
و هم در ادبیات.
انگار اسطوره‌ی سهراب رستم که به قول فردوسی یکی داستان است 
پر آب چشم در اندیشه‌ی ایرانیان رجحان بیش‌تری دارد
پاموک اما قصد دارد چون آتاتورک با دیدی غربی حوادث را پیش ببرد 
حتا به قیمت از دست دادن برخی دستاوردها.
او فرهنگ و ادبیات گذشته را می‌ستاید و دوستش می‌دارد 
اما برخی رخدادهای سیاسی و اجتماعی
چاره‌یی جز پدرکشی برای او باقی نمی‌گذارد
و این‌بار زن مو قرمز است که با پسر در یک جبهه قرار می‌گیرد
 تا پدر را از حیات دور کند.
اتفاقی که از دوسو جم را آسیب دیده از تقدیر می‌کند.
اول نبود پدر که چون رستم خانواده‌اش را ترک 
 و سایه‌اش را از سر فرزند دریغ می‌کند
و دوم پسری نااهل و آسیب دیده از اجتماع 
که تیر بی‌مهری بر قلب پدر شلیک می‌کند.
زن موقرمز رمانی خواندنی از برنده‌ی نوبل ۲۰۰۶ است که به مدد اطلاعات جامع از دو اسطوره‌ی بزرگ ایرانی و یونانی، پیشه‌ی مقنی‌گری و دانش زمین‌شناسی و روایتی ساده و به دور از ابهام مخاطب را
با خود به سال‌های پایانی هزاره‌ی دوم می‌برد.


۱۴۰۱ اردیبهشت ۳۰, جمعه

لیلا فرجامی با مانا


مانا آقائی و لیلا فرجامی 

دوست من
تنها آن‌که در آب‌ها پایین می‌رود
به زبان مبهمی گوش می‌دهد که صامت‌های زیادی دارد
بالا را که نگاه می‌کند
هستیِ مختصرش در حباب‌های هوا و مایع شفاف‌تر است
اما نمی‌تواند لحظه‌ای دهان باز کند
مثل ماهیِ زمان
خاموش و نامرئی‌ست

دوست من
به سه‌راهی غریبی اگر رسیده‌ای
چهارمین راه را بگیر
در انتظار تو اینجا
کنار تخته‌سنگی ایستاده‌ام
که به‌آسمان نزدیک‌ترست
لیلا فرجامی، شاعر، مترجم، روان‌درمانگر و مشاور نوجوانان و بزرگسالان،
 زاده‌ی سال یک هزار و سیصد و پنجاه و یک خورشیدی در تهران 
و دانش آموخته‌ی زیست‌شناسی، روانشناسی و روانکاوی در آمریکاست. 
مجموعه اشعار منتشر شده از فرجامی عبارتند از: 
«هفت دریا، شبنمی» (۱۳۸۱، نشر روزگار، ایران)، 
«اعترافنامه‌ی دختران بد» (چاپ یکم: ۱۳۸۵، نشر باران، سوئد؛ 
چاپ دوم: ۱۳۸۶، انتشارات شرکت کتاب لس آنجلس، آمریکا)، 
«گِل» (۱۳۸۹، نشر آهنگ دیگر، ایران)، 
«رودخانه‌ای که از ماه می‌گذرد» (کتاب الکترونیکی، ۱۳۹۱، ناشر: شاعر)، 
«عبور از سیّاره‌ی سوخته» (۱۳۹۲، انتشارات بوتیمار، ایران)
 و «پیش از غرق شدن» (۱۳۹۳، نشر ناکجا، پاریس). 
لیلا فرجامی همچنین برگزیده‌ای از اشعار کبیر، شاعر هندی را با عنوان 
«پرنده‌ای که در من آواز می‌خواند»
 به زبان فارسی ترجمه و توسط انتشارات آهنگ دیگر منتشر کرده است. 
لیلا فرجامی در چهارده ساله‌گی از ایران مهاجرت کرده 
و در حال حاضر ساکن لس آنجلس آمریکاست.
«شاعر تنها یک نظاره‌گر است»
زبان فارسی شاید تنها پیوند باقیمانده‌ای باشد که به ایران داشته باشم.
گفتُ‌گوی مانا آقایی با لیلا فرجامی

مانا آقایی: 
دفترهای شعر شما از لحاظ مضمون از گسترده‌گی 
و تنوّع ویژه‌ای برخوردارند. 
برای مثال در «هفت دریا شبنمی» به مضامین معنوی - 
عرفانی توجه نشان داده‌اید و در «گِل» به تم‌های فلسفی روی آورده‌اید.
 در حالیکه درون‌مایه‌‌ی اصلی «اعترافنامه‌ی دختران بد» نقد 
اجتماعی- فرهنگی است. 
این مضامین چقدر محصول زندگی شخصی شما
 و برآمده از حس‌های تجربه شده‌تان هستند؟ 
کدام یک از آن‌ها جایگاه خاصّ‌تری در جهان فکری شما دارد 
و آن را رسالت شعرتان می‌دانید؟
لیلا فرجامی: 
هر یک از دفترها در برهه‌ی زمانیِ خاصی نوشته شده‌اند. 
هفت دریا شبنمی حاصل کلنجارهای من با آموخته‌هایی معنوی بود 
و در آن جا خامیِ من را هم در بیان و هم در نگاه می‌بینید. 
چرا که فکر می‌کردم که راز کائنات را یافته‌ام!!!! و 
از شگفتی‌های بسیاری پرده برداری کرده‌ام! 
خودم تنها دو شعر از آن دفتر را دوست دارم. 
و این‌که می‌گویم دوست دارم منظورم این است که برایم قابل قبول اند. 
باقی را حاصل انجماد یک فکر پرسش‌گر و حیران و سرگردان می‌دانم.
 گویا راضی شده بودم که آنچه دیده‌ام و یافته‌ام را کاملاً فهمیده‌ام 
و حالا با خیال راحت می‌توانم به یک زندگی بی‌دغدغه‌ی لاهوتی ادامه دهم! 
غافل از این‌که در همان دوران از ارتفاع ابرها به روی زمین سخت پرت شدم! 
کوچک بودم.
 خیلی کوچکتر. 
دفتر بعدی‌ام «اعترافنامه‌ی دختران بد» بود 
و مضامینش شدیداً زمینی و واقع‌نگارانه بودند. 
این دفتر حاصل تحولی بود که از یک نوع انفجار درونی 
و همین طور برخورد با واقعیت‌های بیرونی نشأت می‌گرفت. 
حالا دیگر نمی‌توانستم خودم را پشت آنچه دیگر حقیقت نداشت پنهان کنم. 
فکر می‌کنم یکی از برهنه‌ترین مجموعه‌هایم همین اعترافنامه است. 
نه تنها اعترافنامه‌ی من است بل‌که اعترافنامه‌ی خیلی‌هاست 
و این را مبنی بر بازخوردهای دیگران و خصوصاً زنان می‌گویم.
 پس از چند سال مجموعه‌ی «گِل» منتشر شد 
که رگه‌های همانطور که گفتید فلسفی داشت. 
البته می‌توانم بگویم برای من کتاب گِل جایگاه خاص‌تری دارد 
و هم اکنون هم جهان بینی من بسیار مشابه آن دوران است.
 فکر می‌کنم کتاب اخیرم، پیش از غرق شدن، بیش‌ترین شباهت را به گِل دارد. 
فاصله‌ی زمانی بین این دو مجموعه حدوداً شش سال است. 
راستش باور ندارم که شعرم دارای رسالتی باشد
 یا این‌که خودم رسالت خاصی را به دوش بکشم. 
خیلی کوچک‌تر و حقیرتر از آنم 
و از آدم‌هایی هم که توهّم رسالت دارند پرهیز می‌کنم. 
هر آن‌که فکر می‌کند رسالتی دارد 
باید باور داشته باشد که به حقیقتی لایزال دست یافته، 
اما عاقبت خواهد دانست که آن حقیقت توهمی بیش نبوده ست. 
این‌گونه توهمات را متأسفانه در میان برخی شاعران ایرانی 
به وضوح می‌بینیم و تنها تأسف می‌خوریم
 که چرا دنیای آن‌ها این‌گونه تنگ و بسته و ناچیز است 
که خود را پیامبری میان گم‌راهان و نابخردان می‌پندارند.
 شاعر مصلح اجتماعی و اخلاقی نیست. 
شاعر تنها نظاره‌گری ست که قدرت بیان بهتری دارد. 
همین.

مانا آقایی: 
از دفتر «گِل» به بعد اندیشه‌تان قوام بیش‌تری یافته،
 ساختار شعرتان منسجم‌تر و زبان‌تان ساده‌تر شده است. 
بنظر خودتان سراینده‌ی مجموعه‌ی «عبور از سیّاره‌ی سوخته» چه تفاوت‌هایی 
با سراینده‌ی دفترهای قبلی شما دارد؟
 و چه راهی را در سفر شاعرانه‌اش پیموده تا به اینجا رسیده است؟

لیلا فرجامی: 
فکر می‌کنم سخت‌ترین کار برای من اندیشیدن به گذشته ست. 
شاید به زعم برخی‌ها عجیب و غریب باشد 
اما رد شدن از حوادث و فرایند تحولات درونی هر شاعری
 به نظرم آنقدر لطیف و ناملموس است که مشکل می‌شود 
دست روی جهش‌های تکاملی و سیر و سلوک‌های شعری‌اش گذاشت.
 «عبور از سیاره‌ی سوخته»
، که دو سال پیش در ایران منتشر شد، 
حاوی اشعاری ست که راوی جابجاییِ دیدگاهی و دگرگونیِ بیانیِ من‌اند.
 کتاب «پیش از غرق شدن» که آخرین مجموعه‌ی شعر من است 
و اخیراً توسط نشر ناکجا منتشر شده 
معرف بهتر و دقیق‌تری از این نگاه و تحول روی‌کرد امروزی من 
به شعرست. 
حدس می‌زنم که بیش‌ترین تحولات را مدیون شاعرانی غیرایرانی هستم 
که شعرهای‌شان را دنبال کرده و می‌خوانم. 
ترجمه‌ی اشعار این دست از شعرا منجر به چشم انداز تازه‌ای 
در من شده ست که اگر تنها بر شعر فارسی تمرکز می‌داشتم، 
چنین تغییری حاصل‌ام نمی‌شد. 
حدس می‌زنم چنین روش و کششی نقطه‌ی عطف این مسیر بوده ست.

مانا آقایی: 
تعداد قابل توجهی از اشعار شما با الهام از نمادهای اسطوره‌ای، 
دنیای خواب‌ها و آرکی‌تایپ‌ها ‌(کهن الگوها) سروده شده‌اند.
 علّت کشش وعلاقه‌تان به این مباحث چیست ؟
و استفاده‌ی مستمر از آن‌ها چقدر با حرفه‌ی شما 
به‌عنوان روانشناس و مطالعات‌تان در این زمینه ارتباط دارد؟

لیلا فرجامی: 
همانطور که به خوبی اشاره کردید حرفه‌ی من روان‌درمانگری ست
 و به طبع برخی از مطالعات من حول و حوش همین محور چرخ می‌خورند.
 سال‌ها پیش‌تر به مطالعه‌ی روانشناسی «یونگی» یا 
Jungian Psychology 
مشغول شدم
 و این حتی قبل از مطالعات حرفه‌ای‌ام 
در رشته‌ی روان‌درمان‌گری بود و تنها از روی علائق فردی.
 پس از مدتی به دلیل تأکیدات مکرر یونگ بر اساطیر 
و دنیای خواب و کهن الگوها، کتب مربوط به کیمیاگری 
و مکاتب عرفانیِ شرق و خلاصه هر چه مرتبط به این 
دریچه‌ی خودشناسی و جهان‌بینی می‌شد را سعی کردم مطالعه کنم.
 فی‌المثال نوشته‌های کمپبل و الیاده و وان فرانتس و نیومن و دیگران. 
پس از آن هم به خاطر حرفه‌ام بیش‌تر در این مباحث غرق شدم. 
مسلماً دنیای ادبیات و روانشناسی ارتباط تنگاتنگ و انکارناپذیری دارند. 
اما استفاده از این گونه عناصر در شعرهایم ناخودآگاه است
 و فکر می‌کنم دلیلش این باشد که ضمیرم طی این سال‌ها 
آغشته به اینگونه مطالب و دیدگاه‌ها شده 
و به ناچار از آن‌ها برای خلق معانی و تصاویر یاری می‌جوید.

مانا آقایی: 
در مجموعه‌ی 
«عبور از سیّاره‌ی سوخته» 
با بسامد بالای واژه‌گانی 
مثل فضا، سیّاره، ستاره، سیاه‌چاله و کهکشان مواجه هستیم. 
در خوانش‌ اول اشعار اینطور بنظر می‌رسد 
که این کلمات برای به تصویر کشیدن درک شاعر از هستی
 و توصیف فناپذیری زندگی و مرگ – که یکی از 
مفاهیم کلان در شعر شماست - بکار گرفته شده‌اند. 
اما در تحلیلی ریزبینانه‌تر متوجه می‌شویم 
که کار این واژه‌گان به همان اندازه نشان دادن موقعیت 
معلّق و پادرهوای انسان مهاجری است 
که سرزمین‌اش را از دست داده و در نهایت به عدم وابسته‌گیِ
 شخص شما به یک فرهنگ و مکان جغرافیاییِ خاص اشاره دارند. 
تا چه حد با این دریافت موافق هستید؟
 و اگر نیستید، بنظرتان این کلمات نماد چه هستند؟

لیلا فرجامی: 
با تفسیر شما از واژه‌گان فوق موافقم. 
فکر می‌کنم بسیار دقیق و موشکافانه ست
و پیش‌تر به تکرار این‌گونه کلمات در شعرهای اخیرم فکر نکرده بودم.
 در اصل مرگ شخصی جوان موجب شد 
که خواب غریبی ببینم و این خواب عناصر «فرا- جهانی» داشت
 و مبتنی بر همین خواب، 
اولین شعری را که واژه‌گان فضا و سیاره و غیره را داشت نوشتم. 
پس از آن اشعار دیگری آمدند 
که در دایره‌ی همین معانی و واژه‌گان سیر می‌کردند.
 شاید یک شاعر خودش زمینی ست که به دور خورشید شعر می‌گردد. 
نمی‌دانم. 
اما من شیفته‌ی ماه هستم 
و در این قبیل شعرها از واژه‌ی ماه زیاد استفاده شده ست. 
از این سوال شما خوشحالم 
چون موجب شد به این فکر کنم که چرا این دست اشعار نوشته شدند. 
حال پادرهوایی و تعلیق انسان «مدرن» و یا 
حتی نه چندان مدرن و جابجایی‌ها و نابجایی‌هایش شاید
 هرگز تا به امروز این چنین ملموس نبوده ست. 
مکان و زمان تحول یافته بر ضمیر انسان تأثیر ژرفی داشته 
و طبیعتاً این دگرگونی در ادبیات هم بازتاب خودش را دارد. 
به گونه‌ی دیگری هم می‌شود این را دید. 
آیا هر انسانی سیاره و ستاره و سیاه‌چاله‌های زیادی در خود ندارد؟ 
آیا هر انسان کهکشانی نیست که در پیکری فناپذیر 
و مفرطاً محدود، محصور گشته ست؟
 شاید این انسان است که باید برای شناخت خود از جایگاه بومی‌اش فراتر رود 
و به خطه‌ی دیگری پرتاب شود تا زادگاه و بهتر بگویم 
خاستگاهش را دقیق‌تر و شفاف‌تر به‌بیند و بشناسد.

مانا آقایی: 
شما با این‌که در نوجوانی به آمریکا مهاجرت کرده‌اید 
و به زبان انگلیسی تسلط و بر ادبیات غرب احاطه دارید، 
هنوز به فارسی می‌نویسید 
و شعرتان ضمن توجه به نگاه فرابومی، بسیار «ایرانی» است.
 این سرسپرده‌گی به زبان فارسی از کجا ناشی می‌شود؟
 قلم زدن به این زبان بعد از نزدیک به سه دهه زندگی در خارج 
از ایران چه امکاناتی برای شما ایجاد کرده‌؟
 و چه موانع و محدودیت‌هایی بر سر راه‌تان قرار داده است؟

لیلا فرجامی: 
فکر می‌کنم زبان مادری جذابیتی دارد که معمولاً زبان دوم دارای‌اش نیست.
 با این‌که به درستی اشاره کردید 
که من تسلط کامل به زبان انگلیسی دارم و در طی روز 
چه به عنوان یک روان‌درمان‌گر 
و چه در ارتباطات عمومی‌ام با این زبان سر و کار دارم،
 اما وقتی به ادبیات رو می‌آورم، فارسی برایم فطری‌تر و آشناتر است. 
این انس و فطریت مثل این است 
که آدم یک دوست بسیار صمیمی و محرمی همیشه‌گی داشته باشد. 
خوب، از کودکی همه‌ی ما با اشعار 
حافظ و مولانا و سعدی و خیام و عطار آشنا شدیم. 
من از چهارده ساله‌گی در آمریکا به عنوان دانش آموز دبیرستانی،
 شروع به مطالعه‌ی شکسپیر و ادبیات مدرن آمریکایی و انگلیسی کردم. 
پس طی چهارده سال من زبان روزمره و بعدها ادبی‌ام فارسی بود 
و پس از آن زبان انگلیسی با ادبیات جهان آشنایم کرد.
 فکر می‌کنم که این انتقال ناگهانی به زبان دوم
 برای من درگیری و بحران روانی خاصی را ایجاد کرد.
 زبان فارسی شاید تنها پیوند باقیمانده‌ای باشد که به ایران داشته باشم.
 با این که آدم نستالژیکی نیستم 
اما فارسی در من صدای بلندتری از انگلیسی دارد. 
اشعار زیادی هم به انگلیسی نوشته‌ام 
و در نشریات ادبی آمریکایی هم منتشر کرده‌ام. 
متأسفانه علاقه و شاید به‌نوعی وفاداری به‌زبان فارسی
امکانات پیش‌روی در عرصه‌ی ادبیات انگلیسی را از من گرفته‌ست.
 اما در چندین ماه اخیر بیش‌تر مصمم شده‌ام 
که مجموعه‌ی اشعار انگلیسی‌ام را منتشر کنم. 
بیش‌تر از پیش متوجه شده‌ام 
که زبان تنها وسیله ست و پس از سال‌ها زندگی در آمریکا 
دیگر ترجیح می‌دهم عمدتاً به انگلیسی بنویسم.
زبان بهانه است و شعر اصل ماجرا.
 در حال حاضر مشغول نوشتن 
مجموعه داستان‌های کوتاهی به زبان انگلیسی هستم.

مانا آقایی: 
نشانه‌های عصر حاضر اگر چه 
در برخی از دفترهای‌تان کم‌رنگ‌ترند 
اما در کارنامه‌ی شعری‌تان به وفور یافت می‌شوند.
 اصولا رابطه‌ی شما با دورانی که در آن زندگی می‌کنید چیست؟
 آیا خودتان را معاصر 
هم‌نسلان‌تان – خصوصا شاعران دیگر 
–(چه ایرانی و چه غیرایرانی) می‌دانید؟
 و بین خودتان و آن‌ها وجوه تشابهی به صورت
 افکار، آرمان‌ها و رویاهای مشترک می‌بینید؟

لیلا فرجامی:
 رویکردهای اجتماعی در دو مجموعه‌ی آخرم
(عبور از سیاره‌ی سوخته و پیش از غرق شدن) 
بسیار کم‌رنگ‌تر از مجموعه‌های قبلی‌اند. 
با دیدگاه شما در این خصوص کاملاً موافقم. 
در حقیقت رابطه‌ی مهر و کین گونه‌ای با عصر حاضر دارم. 
از ناملایمات مثل هرکس دیگری رنجیده می‌شوم 
و در عین حال زیبایی‌ها و لطافت‌ها و مهربانی‌هایی را می‌بینم 
که من را به هستی امیدوار می‌کنند. 
اگر پرسش در مورد هم‌نسلان ایرانی معاصر است 
باید بگویم تنها با درصد کمی از آن‌ها ارتباط برقرار می‌کنم.
 بسیاری از هم‌نسلان من که درگیر فعالیت‌های ادبی هستند 
برداشت خاصی از شعر و منزله و هویت شخصی‌شان دارند
 که برایم جاذب و بالغانه نیست. 
نه تنها نگرش آن‌ها را به شعر 
به عنوان ابزاری موقت برای دیده‌شدن نمی‌پسندم 
که از بازاریابی‌ها و بی‌اخلاقی‌ها و خودستایی‌های‌شان هم بیزارم. 
تعداد اندکی از شاعران ایرانی را همیشه ستوده‌ام و خواهم ستود 
چه دوستان شاعرم در ایران و چه آنان‌که مهاجرند. 
اگر کسی در حال حاضر تحقیقی جامعه‌شناسانه 
بر شرایط کنونی ادبیات ایران انجام دهد 
بی‌شک به این نتیجه خواهد رسید
 که شاعران و نویسنده‌گان حاشیه‌نشین و منزوی
 و چه بسا از یادرفته‌مان جزو بهترین‌ها بوده‌اند. 
تعدادی از هم‌نسلان بسیار مستعد و خلاق 
و در عین حال پای‌بند به اصول انسانی و اخلاقی 
خوشبختانه به‌خود اجازه‌ی ورود
 به میدان جلوه‌گری‌ها و کاسب‌مآبی‌ها
 و انحصار سیاسی- اجتماعی ادبیات نداده‌اند.
 در این چند سال اخیر 
آن‌چنان سیاست‌ها و اعتقادات اصلاح طلبانه‌ی افرادِ به اصطلاح اهل قلم،
 رسانه‌های خارج‌نشین را تسخیر کرده 
که این انحصار تام یا مونوپولی گسترده را به وضوح می‌شود لمس کرد.
 از زدوبندهای این گروه معتقد و انکشافات و اکتشافات بدیهیاتی 
که من و شما سال‌های سال در غرب شناخته‌ایم
 چون حقوق همجنس‌گرایی و برابرخواهی و حقوق شهروندی 
و فمینیسم و دموکراسی و روامداری
 و دیگر موارد و نظریات حاضر، 
ارائه‌ی این گونه گفتمان‌هایی که پدیده‌ی تازه‌ای نیست را 
چون اختراعات اذهان نابغه و بکر به خواننده‌گان حقنه کرده 
و خود را مصلحین مردم گم‌کرده راه می‌دانند. 
پوپولیسمی از این واضح‌تر و وقیحانه‌تر 
در ادبیات فارسی نبوده و نیست.
 ابراز فضل و شعور درباره‌ی آنچه بسیار کم می‌دانیم 
و به تازگی کشف کرده‌ایم بسیار زننده و مضحک است.
 هیچ شاعری و باز تأکید می‌کنم هیچ شاعری 
به صرف شاعر بودنش جایگاهی
 برتر و بالاتر از مردم عادی وعامی کوچه و بازار ندارد. 
خودمان را گول نزنیم و به خاطر هرج و مرج موجود
 تاج روشن‌فکری و روشن‌گری بر سر خود و دیگران نگذاریم. 
این حداقلی ست که باید از غربی‌ها یاد بگیریم.
این طور به نظرم می‌رسد 
که رؤیاها و اهداف مشترک چندانی میان خود و هم‌نسلانم نمی‌بینم.
 شاید هم اشتباه می‌کنم.
 آرمانی هم ندارم چون آدم آرمان‌گرایی نیستم. 
از روابط مرید و مرادی موجود 
در ادبیات فارسی هم به شدت بدم می‌آید
 و متأسفانه این گونه روابط قرون وسطاییِ نان قرض دادن‌ها 
به «اساتید» و «پیش‌کسوتان» را زیاد شاهد بوده‌ام.
 برخی از شاعران ضعیف را می‌بینی 
که با گفتگو با «پیش‌کسوتان» یا هم‌نشینی با فلان استاد 
یا مدیحه سرایی‌ها، 
می‌خواهند به جایگاهی چنگ بزنند 
که در فرهنگی بسیار سالم‌تر کاملاً نامیسر بود. 
سلامت یک فرهنگ را می‌توان از نحوه‌ی کسب صلاحیت 
و مدارج افراد برجسته و نامی‌اش تشخیص داد.
 اخیراً در کتابی که از استفان زویگ در تحلیل و ستایش 
شخصیت نیچه خوانده‌ام، زویگ از قول او می‌گوید: 
«از افراد خوش‌نما پرهیز کن!»
. ساده‌تر بگویم، از افراد نمایشی پرهیز کن!
سوای برخی سلایق ادبی رایج، در باورهای سیاسی- اجتماعی 
خودم هم شکافی عمیق میان بسیاری از هم‌نسلان می‌بینم. 
شاید دلیلش این باشد 
که ریشه‌ی خیلی از مسائل و معضلات کنونی را روانی- اخلاقی می‌دانم
 و به بهبود ناگهانی اوضاع دل نبسته‌ام. 
فکر می‌کنم فرهنگ ایرانی نیاز به چندین نسل درمان و اصلاح روانی دارد
 و هیچ معجزه‌ای هم در راه نیست.

مانا آقایی: 
شعر شما به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار می‌کند
 و انتقال سریع معنا از جذابیت‌های آن به‌شمار می‌رود.
 هنگام نوشتن چقدر به خوشایندِ خواننده 
و این‌که شعر باید برایش قابل فهم باشد فکر می‌کنید؟
 و چقدر به درگیر کردن او با متن و مشارکتش در تولید معنا باور دارید؟

لیلا فرجامی: 
من به چند اصل در شاعری معتقدم. 
یکی از اصول این است که اگر آنچه می‌نویسم برای خودم مفهوم نیست 
بهتر است به دیگری هم انتقال ندهم.
 این جزو شرافت‌های فردی و اخلاقیات و شعورمندی‌های حرفه‌ای ست 
که باید حتماً در نظر گرفته شود. 
اگر من آنچه نوشته‌ام را نمی‌توانم به خودم منتقل کنم 
چگونه می‌توانم انتظار داشته باشم که فرد دیگری درک و جذبش کند؟ 
بنابراین هیچ جایی برای بازی با خواننده وجود ندارد.
 همانطور که از خواننده انتظار دارم با من هم وارد بازی نشود. 
من به خوشایند خواننده معتقد نیستم 
و سلیقه‌ی فردی و جهتم را در نظر می‌گیرم. 
اما مسئله این است که هر کار خوب هنری 
تعبیرپذیر و چندلایه ست و ارتباطات طبیعی و ارگانیک
 واژه‌گان و تنیده‌گی و انسجام متن همه و همه 
به انتقال معانی به خواننده کمک می‌کند. 
این ظرافت‌هایی‌ست که فکر می‌کنم با تمرین و استمرار به دست می‌آید. 
اگر کارهایم بتوانند دارای این ظرائف و نکات لطیف باشند، 
غمی نخواهم داشت.
 اما مسئله این است که شعر خوب کار می‌برد 
و کار هم پشتکار و دقت و امید و زمان می‌طلبد.
 هر خواننده‌ای می‌تواند تعبیری منحصر به فرد از متنی داشته باشد
 اما آنچه شاعر یا نویسنده تولید می‌کند 
باید معرف حقیقتی یا واقعیتی باشد که درگیرش بوده است.
 مثلاً چند واژه‌ی هم آوا سر هم کردن چه لزومی دارد؟ 
یا «آشنایی زدایی» بی‌موردی که خود شاعر هم نمی‌تواند 
ارزشی برایش قائل شود؟ 
فکر می‌کنم که با خواننده‌ی متن نباید شوخی داشت 
و هیچ دلیلی ندارد که مؤلف انتقال معنا را به تأخیر بیاندازد.

مانا آقایی: 
شما گزیده‌ای از اشعار شاعر و عارف هندیِ قرن پانزدهم «کبیر» را 
به فارسی برگردانده‌اید.
 لطفا کمی از تجربه‌ی ترجمه‌تان از این شاعر 
و ترجمه‌های دیگری که در دست انتشار دارید بگویید.
 در انتخاب شعر و شاعر برای ترجمه چه نکاتی را در نظر می‌گیرید؟ 
و بنظرتان ترجمه کردن چه تاثیری بر شعر خودتان داشته است؟

لیلا فرجامی: 
کتاب «پرنده‌ای که در من آواز می‌خواند» در سال ۱۳۸۹ توسط 
نشر آهنگ دیگر منتشر شد.
 این کتاب برگزیده‌ی اشعار شاعر هندی، کبیر بود. 
وقتی سال‌ها پیش با اشعار کبیر آشنایی پیدا کردم، 
چنان تأثیری بر من داشت که می‌دانستم
 حتماً زمانی آثارش را به فارسی برمی‌گردانم. 
و این کار را کردم و خوشبختانه نشر آهنگ دیگر این مجموعه را منتشر کرد. 
در انتخاب این شعرها بسیار وسواس به خرج دادم 
و ترجمه‌های بسیاری از مترجمین متعددی که بر اشعار کبیر 
کار کرده بودند را مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم 
که ترجمه‌های رابیندرانات تاگور بر وارسیون‌های دیگر برتری دارد. 
در طی سال‌های اخیر ترجمه‌های بسیاری 
از شعر شاعران جهان کرده‌ام و باید بگویم
 که بی‌تعارف وقتی به شعر خواندن می‌رسد 
ترجیحم شاعران معاصر غیرایرانی‌اند. 
از یک شاعر آمریکایی نامی تعداد زیادی شعر ترجمه شده دارم 
و همین طور اشعار شاعران جهان را سال‌هاست که ترجمه می‌کنم. 
شاید این دو پروژه را به صورت دو کتاب مجزا در آینده‌ی نزدیک منتشر کنم. 
ترجمه‌ی شعر موجب دقت و تأکید بر اجزا 
و انتخاب واژه‌گان و حتی صنعت شعری می‌شود. 
آنچه در خواندن سرسری یک شعر به دست می‌آید 
قابل قیاس با دریافت‌های دقیق و موشکافانه از طریق ترجمه‌ی آن نیست.
 فکر می‌کنم این گونه مطالعات و توجه‌ها بر فضای شعری‌ام 
و چه بسا انتخاب واژه‌گان و چیدمان‌شان تأثیر بسزایی داشته ست.

مانا آقایی: 
در کتاب اخیرتان «پیش از غرق شدن» شاهد اشعار معناگرا هستیم 
که از طرفی حاصل فلسفه ورزیدن شما با هستی
 و از طرفی دیگر نتیجه‌ی واکنش‌های‌تان نسبت به وقایع جهان پیرامون‌اند. 
شعرها گاهی روایت‌هایی ملموس، شفاف و عینی‌اند 
و گاه بیان و فضایی استعاری دارند. 
از این گذشته یک نگاه کل و جزء نگرِ توامان نیز در کل این دفتر دیده می‌شود. 
این ترکیب فضاها و لحن‌های متفاوت چه مبنایی دارند؟ 
آیا یک فرایند اتفاقی‌اند 
یا نتیجه‌ی روی‌کردی خاص از سوی شما نسبت به شعر یا اجتماع؟

لیلا فرجامی: 
فکر می‌کنم شاید ترکیب فضاها و الحان متفاوتی 
که در این مجموعه می‌بینید حاصل باری‌ست که 
از بیرون و درون تؤامان به دوش کشیده‌ام.
 زمانی بود که بیش‌تر به بیرون توجه داشتم 
و حاصلش«اعترافنامه‌ی دختران بد» بود. 
بعدها لحن و فضای کارهایم همانطور که اشاره کردید 
تدریجاً انتزاعی و استعاری شد. 
فکر می‌کنم ترکیب این دو فضا به ناچار لازمه‌ی خلق 
این مجموعه بوده ست. 
اصولاً زبان استعاری‌تر را بیش‌تر می‌پسندم
اما می‌دانم در جاهایی هم باید 
رک و مستقیم و پوست کنده سخن گفت یا نوشت. 
در این دو سال اخیر هم درگیر کارگاه‌های شعر 
شاعران غیرایرانی در یکی از دانشگاه‌ها بوده‌ام 
و این کارگاه‌ها موجب تغییر نگرشم به جزئیات شعری شده ست.
 می‌توانم بگویم که مجموعه‌ی «پیش از غرق شدن» حاصل تأمل 
و تعمق بیش‌تری در صنعت و چگونه‌گی شعر و ارائه‌ی معناهاست. 
 امیدوارم که بتوانم این روند را در خودم ادامه دهم.
خرداد ۱۳۹۴ / ژوئن ۲۰۱۵
ds9l6OWtK54puGgPG4uiYR_DxjIXyd3l5HHMBp2LBM
نشانه‌ی سامانه‌ی شاعر: 
http://iranianmuse.com/

روزی که از بهشت رانده‌شدم
پدرم گفت:
سجده بر من فرود آوَر!
شیطان نبوده‌ام
اما              
تمامیِ راه را دیوانه‌وار
تا زمین خندیدم و حوّا شدم
تنها برای تو:
آدمی که تا ابد
سزاوارِ معشوقه‌ای گناهکار است.
¤
شهر ما
فاحشه‌ی زیبایی دارد
با یک آینه‌ی دستی
وقتی بنفش می‌پوشد 
در دیوارهای غروب تحلیل می‌رود
با پاشنه‌های بلندش
زیر باران می‌دود و چترش را باز نمی‌کند
و هرگاه کنار مردی دراز می‌کشد
ستاره‌گان مصنوعی بالای سرش
چون شمع‌های کوچک نذری 
یک به یک 
خاموش می‌شوند.
 

۱۴۰۱ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

طعم لغزش


در لابلای حرف‌های بریده‌ 

نفس‌های تند من

باور باران از ناودان میان دو تن را

به‌یادت می‌آورد


رُستن و رسیدن غنچه 

بوسه گرفتن‌هایش از حلقه‌های ساقه

آزادی زنجیر ثانیه‌ها

در هزارتوی پیچاپیچ استوانه

بکارت، 

مُهر یگانه‌گی می‌گذارد 

میان من‌و‌تو


صدای نازک آب و بوسه

طعم لغزیدن

نرمیِ همیشه‌گی

چشم‌هایم بسته 

اوج پرواز را می‌بینم،

تو هم،

منِ درونم را می‌بینی،  

  عریان


رهگذر

میان دو دیدار

  میان دو دیدار من  عاشق لحظه‌‌هایِ میان دو دیدارم هنوز مست رویای آن دمم  که تمنای ساقه، از غنچه را شنیدم هنگامی که گونه‌ی غنچه با نقاشیِ قل...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته