باغ شبنم
شفق بر غنچههای تنم،
پرده از مهتاب میگستراند
اسم کوچکات رمزیست
برای بافتن بر گیسوان شفق،
دوربودنهای نزدیکمان را
دوست میدارم،
آرامشِ آغوشانهشبهایمان را
بیاندک درنگی
میپرستم
خوشبختی نجواگونهی اسم تو
غنچههای تنم را
بیدار میکند
فرازهای زیبائ سینهام
با تاجی برسر از تمشکهای رسیدهی تابستان،
در انتظار کشف یگانهی بوسهلیسیِِ تو-اند
راه باغ پنهان شبنم
در سراشیب مخملی پایین نافم،
بروی تو گشوده است
غنچهی شوق
در دلِ مشکین مهتاب،
با لبخند تو
کاسبرگهایش را باز میکند
با نسیم نازک لبانت، چون سپیدهدم،
شکوفه میزند
با رقص پروانهوار سرانگشتانت،
گُل میشود
ابرِ انباشه در تنگیِ آسمان چشمهگاهم
میترکد،
سرریزِ بارانِ نقرهای،
همهی مرزهای نوازش تو را
خیس میکند
لرزش،
چون نور مهتاب در تاریکی،
شکاف پرنیانم را میلرزاند
اوجِ بیوزنی،
چون شهابِ رهاشده در شب،
گذرگاه اوجم را میشکافد،
مستی طوفانی،
آغوشم را دربر میگیرد
و جهان با جیغهای بیتابیام
چون موجی از لای رانهایم میگذرد.
رهگذر
https://rehgozer1.blogspot.com/search
https://www.facebook.com/didar.didareto
فیسبوک را با گوگل باز کنید
-* * *-
نگاه هاله افشار
«باغ شبنم»
بدون نیاز به واسطههای ماورایی یا پناهبردن به استعارههای فرامادّی،
شکوه شیفتهگی را در خطوط بدن و اوج لذتهای تنانه،
بازآفرینی میکند.
قطعه، انتظارِ همآغوشی در بستر خیال است
که
«اسم کوچک»
معشوق نقش کلیدواژهی آنرا دارد؛
گویی نام معشوق
رمز جادویی برای گشودن جهان فانتزیِ آستانهی رویاست.
عاشق از سایهی فاصله در این رویا میگذرد
و بهارانههایِ اندامش را در حال بیداری و شکفتن میبیند.
در سطرهای آخر، دانههای باران از گلبرگهایش سرازیر میشوند
شهاب در تنگی آسمانش جرقّه میزند
طوفانش فرامیگیرد
و سرانجام «جهان» از لای رانهایش میگذرد.
این پویائیِ تدریجیِ گرمایش تن،
از ویژهگیهای موفق قطعه است
شفق بر غنچههای تنم،
پرده از مهتاب میگستراند
اسم کوچکات رمزیست
برای بافتن بر گیسوان شفق،
نور، پوست را نمیساید؛
ستودنیهایِ تن را آشکار میکند.
اندام در نور، به سطحِ درخشندگی میرسد
و بهزیبائی، خوانده میشود.
اسم کوچک معشوق رمزیست
که در قفلِ اندام باغ شبنم میچرخد.
مانند نخستین پرندهای
سرمست از پرواز،
در سپیدهدم تن دلدادهی خود آواز میخواند
و به گلها، مژدهی نزدیکیِ بیداری میدهد.
گرمای نرمنوازی معشوق، دیده نمیشود
در تندیسوارهگی تن عاشق اما، احساس میشود.
دوربودنهای نزدیکمان را
دوست میدارم،
آرامشِ آغوشانهشبهایمان را
بیاندک درنگی
میپرستم
دفتر خاطرهی آغوشانه-شبها
شیرینی خاطرههای گذشته
با ردّ پای لیسنوازی با شرابوارهگی خیسی لبان معشوق
در لایههای بیرونیِ تن عاشق
با وسوسهانگیزیِ کامل،
نجواگونه، با مکث و لبخندی آهسته گشوده میشود.
این گشودهگی نه از جنسِ آشکارهگی،
که از جنسِ بیدارشدنِ تدریجیِ تنانهگیهاست؛
که تن عاشق، در نور میلرزد،
در باران جاری میشود،
و در بیوزنیِ لحظه،
به اوجِ لطیفترین ارگاسم کامجویانهی خود میرسد.
این انتخاب،
زیباترین چیزیست که
معشوق را در سایه، درعینحال در آغوش عاشق نگه میدارد؛
نوعی آغوشبهمی از راهِ خیال است.
دلداده نه با تن معشوق،
بلکه با اطمینانِ بهدلداریِ او بستر لحظه را پُر میکند؛
مثل دریانوردی که فانوس دریا را در نزدیکتترینِ فاصله میبیند
و در آرامش خیال، سکّان به نورش میسپارد.
خوشبختی نجواگونهی اسم تو
غنچههای تنم را
بیدار میکند
تازهگی خواستههای عاشق، امشب تصادفیاند
نه به گذشته و نه به آینده شباهت دارد
یک اروتیسمِ درونی، ذهنی و آرامیست.
در شگفت آوری، کامخواهی
و تمنّای لذتهای تنانه.
تن هنوز نوازش نشده،
اما از درون شروع به جوانهزدن میکند.
اسم معشوق دیگر واژه نیست؛
قطرهعسلیست که در بهاران رگها میچکد.
انگار غنچهها صدای باران، از رسیدن ابرها را میشنوند.
فرازهای زیبائ سینهام
با تاجی برسر از تمشکهای رسیدهی تابستان،
در انتظار کشف یگانهی بوسهلیسیِِ تو-اند
برآمدهگی رویائیِ پستانها
برای من شبیه دو انار رسیده در گرمایِ تابستاناند
که تنها منتظر دستیاند که تیرکشیدهگیِ آنها را بهبیند.
و تبآلودهگی دلنشین آنها را
با خنکنوازش سرانگشتانش دریابد
و آمادهگیِ لیسنوازی و مکیدهشدنشان را تجربه کند.
تمشک بر فراز آنها نیز
حس چشایی و بویایی را به غریزهی عاشقانه، گره میزند.
که چیدن و چشیدن آن، نیازمند تسلیم دلخواستهی عاشق است.
«کشف یگانه»
استعارهی ستایش معشوق از برآمدهگی روشن پستانهاست
که در ستودن زیبائی آنها
فزونیِ شیرینی میکند
و جنون ستایش، در بزرگنمائیِ زیباشناختیِ آنها،
واژه میپذیرد.
راه باغ پنهان شبنم
در سراشیب مخملی پایین نافم،
بروی تو گشوده است
حریم پایینی ناف با واژهی
«مخمل»
نرمی، گرما و دعوت پنهانی را بازمیگوید.
و نرمیِ پُرز(موهای نرم) مهتابیِ تپّه را نشان میدهد
که پذیرای سایهلغزش لبانهی معشوق است
که هر نرمنوازی، اشتیاق و تمنّای معشوق را همراه دارد
و عاشق، حسرت آبگیر تنگ خود را در نگاه محبوب میخواند
و دایرهی پوشیده از نرمچمن خود را
به روی معشوق باز میکند.
و باریکشیار مخفیِ پائین تپّه را به رازداریِ نِی میسپارد.
غنچهی شوق
در دلِ مشکین مهتاب،
با لبخند تو
کاسبرگهایش را باز میکند
با نسیم نازک لبانت، چون سپیدهدم،
شکوفه میزند
با رقص پروانهوار سرانگشتانت،
گُل میشود
فرآیند گلگونهگی غنچه را در طیف گامبهگام
و نرم ترسیم میکند:
زیباترین لبگشائیِ تدریجی زنبق پنهان،
در سایهروشن لای رانها را دارد.
حرکت از امتداد نفس تا بیوزنیِ پروانهوار انگشتان،
پیشنوازشیست
که لیسبوسیهای معشوق موجهای بِرکهی عاشق را میاندوزد
بر نرمطوفان ارگاسمی که در راه است.
لبخند در نگاه معشوق
نسیم گرم در نفسهایش
رقص بیوزن سرانگشتانش
بستهبودنها را میگشایند.
این لایهبندیِ حسی، کشش اروتیک قطعه را
به یک همآغوشیِ مینیاتوری و ملموس ارتقا میدهد.
که گلشدن هم تکمیل پذیرندهگیِ اوج بیارادهگی،
در آغوش معشوق است.
ابرِ انباشه در تنگیِ آسمان چشمهگاهم
میترکد،
سرریزِ بارانِ نقرهای،
همهی مرزهای نوازش تو را
خیس میکند
بارانِ نقرهای، ابرِ انباشته و چشمهگاه،
استعارههاییاند
که کامجوئی عاشق را به فشار، انباشتن و رهاشدن پیوند میزنند
باران، جایگزینِ دانهشبنمها در چهرهی گلبرگها و نوک نیمهباز غنچه است
شاعر بدون اشارهی مستقیم به میان رانها،
اوجِ احساس را در سطحِ طبیعتیشده نگه میدارد.
تصویر،
تنگنای دریاچهی آرامیست
که ناگهان راهی برای جاریشدن پیدا میکند.
نه یک قطره، نه یک چشمه، بلکه سرریز میشود
تا تشنهگیاش را با فَوَران از فوارهی معشوق فرو بنشاند
لرزش،
چون نور مهتاب در تاریکی،
شکاف پرنیانم را میلرزاند
اوجِ بیوزنی،
چون شهابِ رهاشده در شب،
گذرگاه اوجم را میشکافد،
مستی طوفانی،
آغوشم را دربر میگیرد
و جهان با جیغهای بیتابیام
چون موجی از لای رانهایم میگذرد.
لحظهای که مرز میان درون و بیرون از میان میرود.
پرده، میان تن و طبیعت، حس و تصویر،
چنان نازک میشود که من
نه بدن را میبینم، نه طبیعت را
بلکه حسّی از گرمای آرام،
لرزشی نرم و بیداریِ آهستهای، حس میکنم
که
چشمهگاه تنگ عاشق، آکنده از طوفان،
موجهای زنجیرهای و پیاپی را بارها از سر میگیرد
و معشوق او را از اوجی به اوج لذت دیگر همراهی میکند
زیباترین آرزوی عاشق غیر از تسلط عاشقانهی معشوق نیست
در انتظار شکوُه رفتُوگذار دلدار خود میلرزد
تا در کوتاهترین لحظه،
دیرپایی زمان نزدیک به ایستائی میرسد
چمنزار عاشق آغشته به شبنم
غنچهاش با نهایت شادی،
بارِش ناگهانیِ دانهشبنمهای معشوق را میستاید.
و راز عشقبازی در جیغهای بیتابیاش فاش میشود
«جهان از لای رانهایش میگذرد»
و شادی این همآغوشی راهام مینماید
که بفهمم:
ژرفای این تجربه در واژهی تن، نمیگنجد
آغوش لذت، دایرهی گذرگاهی میشود
برای یک نیروی کهکشانی،
که فراسوی زمان است.
—-*—-
فرجام سخن
«باغ شبنم»
ستایش کامل از عشقبازی است.
با زیبایی واژهچینی، از لغزیدن به ورطهی ابتذال کلامی،
یا پناهبردن به کنایههای مبهم عشق آسمانی،
میپرهیزد.
نشان میدهد که چگونه میتوان از
«بوسهلیسی»، «گودیِ ناف»، «لای رانها» و «تکانهای لذت» گفت،
و زبان را در ترازوی زیباییشناسی،
پرانرژی، روشن و سَبُک نگه داشت.
گلوارهگی زنانهاندامی را تصویر میکند
که با نام معشوق و لبخند نگاه او،
در مهتاب و باران شکفته میشود
وقتی
«جهان چون موجی از لای رانها میگذرد»
لرزشی نرم، چون رقص نور مهتاب بر حریر آب،
هستی را در لحظهی اوج بازآفرینی میکند.
آسمانِ کوچکِ چشمهگاه،
ابرِ بارانزایش را به نوازشِ رگ نور معشوق میپوشاند
جیغ بیتابی،
آوای پیروزی، بر سکوت ناخواستهی تن میشود.
آنچه بیشترین ماندگاری از شعر را برای من دارد
پیوستهگی دستگاه تصویری آن
از شفق، نجواگونهگیِ اسم معشوق و مهتاب،
تا غنچه، باغ، شبنم، باران، طوفان و سرانجام بیوزنی،
همه
در آغوش زنانهگیِ عاشق رخ میدهد
و این آغوش شبیه باغی است
که شبهنگام،
تنها با زمزمهی نام باغبانش شکوفه میدهد؛
از شفق آغاز میکند و از خیسیِ مهتاب میگذرد
و در اوج،
نرمترین نسیم طوفان را
در جذرُمدّ جویبار، در آغوش میگیرد.
کلام تو بوی پیراهن بهار میدهد
مهم نیست پاییز باشد یا زمستان.
با مهر
هاله افشار