مرز یا آغاز
زبانم لای لبانت
ریزآب داغ دهانت را
در نزدیکترین هملغزیِ احساس میکند
بازدمم با نفسریزیِ تو درهم میآمیزد.
بیهیچ سایهای
بی هیچ فاصلهای از کلام،
جای لبانت
دهانم را آب میاندازد.
انگشتانت نیاز نرمخواهشم را
زیر پوست گردنم به نوازش میکشد
مانند طلوع خورشید
در سحرگاهان دریا.
برآمدهگیِ فراز پستانهایم
همگرمائی در گسترهی سینهات را لمس میکنند.
قلم شبنمِ گلبرگهای غنچه را
بهارانه نقاشی میکند
و از لرزهنگاریِ محور خواهش، سرافراز است.
بیا نزدکتر و نزدیکتر
تا تپش لرزان حلقههایِ انگشترانهام
تنها نیازی در جهان باشد
که احساس کنی.
درنگ نکن، نزدیکتر بیا
تا من ندانم مرز تن من از کجاست
یا آغاز تن تو در کجا…..
رهگذر
https://rehgozer1.blogspot.com/2025/07/blog-post_24.html
==***==
سرآغاز سخن
قطعهی «مرز یا آغاز» در نگاه
لادن مردوخ
در نگاه من،
«مرز یا آغاز»
یک گفتگو یا احساس پراکنده نیست؛
بیان منسجمِ لحظههای یک آمیزش عاشقانه،
و زمزمهی تنانهها در بستر همآغوشی است
آنهنگام که هیاهوی جهان پشت پنجرهها جا میماند
دو تن در آرامشِ گرمایِ آغوشانهی شوق تن، هوسهای شبانه را میبوسند
خلوت را به نجوای گلگونهگی غنچه با قلم در بوم نقاشی، تزیین میبخشند
که در آن، معانیِ ابزارها
(قلم، لرزهنگار، حلقه، نقاشی و طلوع خورشید…)
بیشتر از اندامها،
درآمیختن حسهای عاشقانه و حالتهای احساس را باز میگویند.
این مهمترین ویژهگی شعر اروتیک است،
بهگمان من شایستهگیِ اروتیسم نیز در همان است
که بازنمائیِ احساس را بیشتر از نامگذاریِ اندام، نشان دهد
مرز یا آغاز
زبانم لای لبانت
ریزآب داغ دهانت را
در نزدیکترین هملغزیِ احساس میکند
بازدمم با نفسریزیِ تو درهم میآمیزد.
شعر با آغوشبهمیِ لبها و زبان آغاز میشود.
«هملغزی»
اشاره به نرمرقص زبان و گرمای نمآلودهگیِ لبهاست.
«ریزآب داغ»
استعارهای رقیق و ملموس از خیسآلودهگیِ دهان عاشق
و حرارت ناشی از اشتیاق اوست
که مرزهای بیرونی لبان معشوق را تر میکند.
عاشق از نخستین همنزدیکیِ حواس میگوید؛
که دمهایِ معشوق در قالب «نفسریزی» او یکی میشوند.
پیش از آنکه اندامها به هم برسند،
نفسها با زبان و لبها، گرمای هوس همدیگر را کشف میکنند.
بیهیچ سایهای
بی هیچ فاصلهای از کلام
جای لبانت
دهانم را آب میاندازد.
«سایه»
نماد فاصله و تردید است.
عبارت «بیهیچ فاصلهای از کلام» یعنی واژهها رنگ میبازند
بینیاز از کلام، زبان لای لبها در حال سخن گفتناست.
«آب افتادن دهان»
هوسناکترین واکنش غریزهی تنخواهی از معشوق است.
عاشق تمنای تشنهگیِ جانانهیِ خود را پنهان نمیکند.
حتی تصورِ جای لبهای معشوق،
شادی آغوشانه و اغواگریهایِ تناش را
آمادهی پذیرائیِ کامدهی و کامجوئیِ فزونتری میسازد.
انگشتانت نیاز نرمخواهشم را
زیر پوست گردنم به نوازش میکشد
مانند طلوع خورشید
در سحرگاهان دریا.
«نیازِ نرمخواهش»
نرملرز آرامِ تمنا، در اولین مرحلهی نوازش است.
«طلوع خورشید در سحرگاهان دریا»
تشبیهی بینظیر برای کشیده شدن انگشتان، بر گردن،
مانند سربرآوردن سحرگاهیِ خورشید از دلِ دریا
پهنهی خنکای اندام عاشق را پُراز گرمای تنسپاریِ عاشقانه میکند.
این نوازش، آغازِ بیدار شدنِ زادههای غریزیِ تن انسان است.
همچنان که خورشید پگاهی، آب دریا را ذرهذره گرم و درخشان میکند،
انگشتان معشوق نیز با نوازش،
اندام دلدادهی خود را برای نزدیکخواهی آماده میسازد.
برآمدهگیِ فراز پستانهایم
همگرمائی در گسترهی سینهات را لمس میکنند.
«فراز» و «برآمدگی»
برجستهگیهای طبیعی نوک پستانها را تصویر میکنند،
که در هیجانات تحریکآمیز سِفت و برجستهتر میشوند.
«همگرمائی»
نشان از تبادل حرارتِ مستقیم دارد؛
که هیچ تنپوشی میان نوک پستانها و سینهی معشوق نیست.
لحظهی فشرده شدنِ دو سینه به یکدیگر
قلبها پشت دیوارِ سینهها به هم نزدیکتر و نزدیکتر،
و گرمای تنِ زنانه با گسترهی سینهی مردانه در هم تنیده میشوند،
نوک پستانهای دلداده، که از طعم لبهای اولین بوسهی معشوق، سر بههوا شدهاند
گرمای سینهی دلدارش را مینوشند
و بیتابانه در انتظار لبنوازیِ معشوقاند
قلم، شبنمِ گلبرگهای غنچه را
بهارانه نقاشی میکند
و از لرزهنگاریِ محور خواهش سرافراز است
این بند، قلبِ تپندهی استعارههاست.
«قلم»
نمادِ اندامِ مردانهی معشوق و نوازشهای تحریکآمیز هنرمندانهی ان است.
«شبنمِ روی غنچه»:
خیسی و آبآلودهگیِ نازک و زلالی است
که بر روی غنچهیِ حساس (کلیتوریس) مینشیند.
«نقاشیِ بهارانه»
یعنی لغزاندن و نوازش دادنِ این شبنم بر آن نقطهی لطیف،
با حرکت آرام و آفرینندهی قلم،
تا طراوتِ بهارانه و شکوفائیِ آن غنچه،
لبخند شادی بزند.
«محور خواهش»:
نمادِ واژن و دایرهی اصلیِ تمنا و پذیرندهگیِ عاشق است.
«لرزهنگاری»:
قلم، لرز شادیِ زیرپوستی غنچه را در نقاشیِ خود احساس میکند
و منقبض شدنها و انبساطهای پیدرپیِ
حساسترین نقطهی زنانهگیِ عاشق را
در پاسخ به نقاشی و نوازشهایش درک میکند.
«سرافرازیِ لرزهنگاری»
اشاره به استواری قلم،
و موفقیتِ معشوق در به اوج رساندنِ این نرملرز لذت دارد.
عاشق دلخواهانه، به ظرافت نوازش قلم تن میسپارد
قلمی که با هنرنمائی، زنانهگی او را سرمست میکند.
بیقراریِ تب خواستنِ عاشق،
در همآمیزی قلم با غنچه،
به کامیابیِ آفرینش و گلگونهگیِ غنچه، بَدَل می شود
بیا نزدکتر و نزدیکتر
تا تپش لرزان حلقههایِ انگشترانهام
تنها صدایی در جهان باشد
کهمیشنوی
«حلقههای انگشترانه»
استعارهای بس شگفتانگیز
از نرمی و نمآلودهگیِ حلقههای لذت، لای رانهای عاشق است
که در لحظاتِ اوجِ لذت، مانند حلقههای موج آب،
انگشترانه،
قدبرافراشتهگیِ قلم را باتپش در آغوش میکشد
و احساس گرمای قلم درون استوانهی عاشق،
او را بهقلهی ارگاسمهایش میرساند.
«لرزِ تپشها»
تنها صدای گوشنواز جهان در بستر اوج است.
عاشق از معشوق میخواهد که خود را کاملاً تسلیم آغوشفشاریِ او کند
تا دلدادهاش فروبرد او را تا آنجا که میخواهد
به ژرفای تن خویش،
و غرق کند در طوفان درون خود،
که تنها ریتم تپشهای انگشترانهیِ حلقهی او در آغوششان بهپیچد.
درنگ نکن، نزدیکتر بیا
تا من ندانم مرز تن من از کجاست
یا آغاز تن تو در کجا…..
«مرز» و «آغاز»
واژهگانِ جغرافیاییاند
که در نزدیکیِ دلداده و دلدار، فرو میریزند.
(نزدیکتر بیا)
تا لرزموج در حلقهام را بر نقاشیِ قلم احساس کنی.
نزدیکی آغوشات را میستایم،
بیا
اوج شادیِ لحظهام در پیوند نزدیکی توست
تو را تکهای از تنم احساس میکنم.
دعوتِ نهایی، اوجِ عشقبازی و بیدرنگیِ رفتوگذار،
که مرزهای دوگانهگی را از بین میبرد.
عاشق، دیگر نمیداند تناش کجا تمام میشود
و تن معشوق از کجا شروع میشود؛
عاشقومعشوق در کشاکشِ این لرزها و قلمزدنها،
به یگانهگی میرسند، هیچ فاصلهای بینشان نیست.
کاملا فشرده بهم، در آغوش هماند.
شعر با نقطهچینها (…..) تمام میشود،
و طنین پایان را به خواننده وامیگذارد.
**=**
سرانجام سخن
«مرز یا آغاز»
روایتِ نزدیکشدنِ دو تن تا آستانهی یگانهگی است؛
سفری که از هملغزیِ زبان، در لبآغوشی و آمیختهگیِ نفسها آغاز میشود،
نوازش، بیداریِ خواهش را میستاید و در تپشهای تن، به اوج میرساند.
تن، با همهی حسها و لرزشهایش، زبانِ زندهی عشق میشود.
قلم، غنچه، شبنم و حلقههای انگشترانه،
شبکهای از نشانهها را میسازند
که در آن، حرکتهای تنانه به تصویر،
و تصویر به تجربهای از همآمیزی بدل میشود.
خواهش در این شعر تنها بیان نمیشود؛ نقش میبندد، تپش میگیرد
عاشق، در اوجِ همآغوشی، «مرز» و «آغاز» را دو سوی جدایی نمیبیند،
دو آستانه میبیند که معنای خود را به یکدیگر میسپارند.
و نقطهچینهای پایانی، این تجربه را در واژهها محصور نمیکنند؛
طنینِ آن را بازمیگذارند
آیا یگانهگی، پایانِ مرزهاست یا آغازِ درک تازه از عشقبازی؟
بدریافت آزاد خواننده سپرده میشود.

