۱۴۰۵ مهر ۱۰, جمعه

طوفانِ نرم

طوفانِ نرم


روزی حسّی در من پدید آمد،

مانند عطری در دل غنچه؛

و 

من نمی‌دانستم

 چگونه دوستش داشته‌باشم

یا 

دیگران 

چگونه باید این دخترانه‌گی را دوست بدارند.


از میان همه‌ی آن‌چه خواستند از من بسازند،

بیرون آمدم.

تنم را از جنگ،

از چنگ گذشتگان،

و از نگاه دیگران پس گرفتم.


من زن بودم، 

پیش از تولد شرم،

حتی زودهنگام‌تر از آفرینش واژه.

اینک تنم و عریانیِ خویشتنم،

بایسته‌ی دیده‌شدن،

و شایسته‌ی نرم‌نگاهِ مهتاب است.


پنجره را می‌گشایم،

موهایم را باز می‌کنم

و به رقص باد می‌سپارم؛

در توافقی پنهان، 

تنها میان من و باد.


من زنم!

زیبائی‌ام چه لذتی دارد؛

می‌دانم...

آن‌گاه که طوفانی نرم، 

آغوشم را فرا می‌گیرد،

زیبائی‌ام را بر فراز آن بی‌ارادگیِ دل‌نشین،

می‌شناسم.


تو نیز با نرم‌نوازیِ ستایش‌گونه‌ات،

تشنه‌کامی آغوشم را

نگاه عاشقانه‌ام را

زن بودنم را

می‌خوانی.


در آغوشانه‌مِهرِ تو،

زیبائی‌ام را،

 در تشته‌گیِ شکفتنم می‌بینم

که در گذرِ لحظه‌، سیراب نمی‌شود.


تمشک‌های داغِ پستان‌هایم،

و

 غنچه‌یِ پنهان در مرز تنم

هوسِ بهارانه دارند.


بیا به سوی خواهشِ من،

دستت را می‌گیرم؛

که اگر شکفتنِ غنچه را نبینی، 

تنهائی…


رهگذر


https://rehgozer1.blogspot.com/2025/07/blog-post_22.html


***=***

از تانیا سرلک

آغاز سخن

در

طوفانِ نرم


خوشحال خواهم شد اگر این خوانش و نگاهِ لایه‌‌به‌لایه‌ی من،

 بتواند ژرفای استعاره‌ها و تصاویر قطعه را نمایان سازد.

بازنمائی از استعاره‌های لطیفِ زنانه و پیوند آن‌ها،

 با اندیشه‌های انسانی و فلسفی، یک تجربه‌ی کم‌نظیر برای من خواهد بود.

منتظرم “طوفان” در جریان ذهنم کمی نرما بگیرد  

 تا لحظه‌های من، 

به خانه‌ای برای تلاقیِ شعر، روانیِ تنانه‌ها و حکمتِ عاشقانه بَدَل شوند.


عاشق

سفره‌ی دلش را با آغازی باز می‌کند 

تا پیوندی باشد میان دل‌داده و دل‌داری که یکدیگر را درک می‌کنند.

خلوتی که هر دو آرزو دارند

آمیخته‌ای از جنسِ «کشف و هدیه» است.


در فراز و فرود شعر اتفاق می‌افتد

 که من احساس می‌کنم 

واژه، اروتیک تنانه‌ی چنین خلوتی را به سختی تحمل می‌کند

 

روزی حسّی در من پدید آمد،

مانند عطری در دل غنچه؛

و 

من نمی‌دانستم

 چگونه دوستش داشته‌باشم

یا 

دیگران 

چگونه باید این دخترانه‌گی را دوست بدارند.


عاشق دست‌اندردست محبوب، سفره‌ی دلش را باز می‌کند

که روزی در اندرون خود ‌آغاز پدیده‌ای لطیف و نازک خیالانه‌ای را احساس کردم

مانند عطری بود، نهفته در دلِ غنچه‌،

سرچشمه‌‌ای بود؛ که تبدیل به جویبار نازکی در اندامم می‌شد.


در حیرتِ خودآشنائیِ این حسّ ناآشنا، نارسائیِ زبان را دیدم

   نام‌گذاری این بلوغ دخترانه و چگونه‌گی همراهی با این همه لطافت را نمی‌دانستم

 و دیگران هم یاد نگرفته بودند که این تازه‌گی را بفهمند و دوستش داشته باشند.

 هنوز هم بسیارانی در جهان، 

رسمِ نوازشِ این «دخترانه‌گیِ» نوپا را نمی‌دانند.


از میان همه‌ی آن‌چه خواستند از من بسازند،

بیرون آمدم.

تنم را از جنگ،

از چنگ گذشته‌گان،

و از نگاه دیگران پس گرفتم.


عُرف جامعه و سالکان راه گذشته‌گان،

می‌خواستند مرا آن‌طور که می‌خواهند شکل دهند. 

اما من از میان تمامِ آن کشمکش‌ها و رنج‌ها آهسته بیرون آمدم. 

تنم را از چنگِ انتظارِ رهروان گذشته‌،

 و قضاوتِ نگاهِ دیگران به خودم بازگرداندم.

 خودم را از همه‌ی دنیا پس گرفتم،

 از غبارِ تاریخ و قضاوت‌های ناآگاه شستم 

و در آغوشِ اراده‌ی خویشتنِ خود، رام کردم،

تا هم‌چون شبی بتوانم تمامِ خودم را

 آزادانه در رهائیِ عاشقانه، هدیه‌ی لحظه‌های لذت‌سپاریِ دلداده‌گی‌ام کنم.

  تنم با خواستِ لبریزِ دلم، در زلال لذت‌ستانیِ بازوان دلدارم، آرام گیرد. 


من زن بودم، 

پیش از تولد شرم،

حتی زودهنگام‌تر از آفرینش واژه.

اینک تنم و عریانیِ خویشتنم،

بایسته‌ی دیده‌شدن،

و شایسته‌ی نرم‌نگاهِ مهتاب است.


دست بر شانه‌یِ معشوق می‌گذارد با پلک‌های نیمه‌باز، به چشمان او نگاه می‌کند 

انگار می‌خواهد بگوید

پیش از آن‌که انسان یاد بگیرد حسّی را به اسم "شرم" بسازد یا واژه‌ای برایش پیدا کند،

 من "زن" بودم. 

 لطافتِ، در اصالت زنانه‌گی،

 کهنِ‌ فطرتی‌ست هم‌چون باروَری‌های من…

تن من حکایتی‌ست که قدمتش از کلام و شرم فراتر می‌رود. 

عاشق با این کلام، تمامِ پرده‌ها و حجاب‌های ساخته‌گیِ سنّت را کنار می‌زند.

 به معشوقش اطمینان می‌دهد که در این خلوت، 

سایه‌ی هیچ شرم یا حجابی فاصله‌، بین من و تو نیست.

 شایسته نیست که این همه زیبایی و تشنه‌گی من به آغوش تو، ناپیدا بماند... 

این زیبائی سزاوار مهرنوازی توست..


  تعبیر 

«نرم‌نگاهِ مهتاب» 

  اشاره‌ای‌ست به مهر روشن در نگاه معشوق،

 که سرمستی و نوازش لحظه‌ها را برعریانیِ عاشق می‌تابد. 

و او را با نگاهی به نرمیِ نورِ ماه

 تماشا می‌کند

 کشف می‌کند 

و آرام‌آرام به آغوش می‌کشد.

فضای خلوت، گرم، معطر و آرام است

عریانی، نه تن‌پوشی می‌خواهد و نه هراسی دارد،

 با زیباترین آرزوهایش به سینه‌‌ی محبوب آرام می‌گیرد .

چشم‌ها نرم، آرام و پوست، بازتابی از نور مهتاب را بر خود می‌پذیرد.

 شایسته‌گی و زیباییِ تن، در ساده‌ترین و اصیل‌ترین حالتِ وجودی‌اش، عیان می‌شود.


پنجره را می‌گشایم،

موهایم را باز می‌کنم

و به رقص باد می‌سپارم؛

در توافقی پنهان، 

تنها میان من و باد.


واژه‌ی توافق، نشان‌دهنده‌ی بلوغِ عاطفی شعر است،

که حس‌وحالِ یک رهاییِ ملموس

 و طراوتی را به خلوت عاشقانه‌ی شب، اضافه می‌کند... 

این تعبیر، 

رهایی را 

 نتیجهٔ یک صمیمیت وهمدلیِ درونی با طبیعت نشان می‌دهد؛ 

طوری که انگار این رقص، 

رازی‌ست شاعرانه، میان گیسوانِ عاشق در آغوش باد.


عشوه‌گریِ زنانه با یک حرکتِ نمادین و دلربا اوج می‌گیرد. 

هر دو به نجوایِ پُٰر از خرامیدن و رقص، گوش می‌سپارند:

عاشق،

 حرف نمی‌زند، 

با «حرکت» و «ایماژ» معشوق را جادو می‌کند.

آهسته با حرکتِ نرم از بازوان دل‌دار، برمی‌خیزد،

در سایه‌روشن بستر، رو به پنجره، نیلگونی‌ِ مهتاب را تنفس می‌کند

با دستانش گیره‌ی موهایش را باز می‌کند

 و می‌گذارد آبشارِ گیسوانش روی شانه‌ها تا کمرش جاری شود.

 نسیمِ خنکِ شبانه، میان خرمنِ موهایش می‌پیچد و بنفشه از اندامش می‌چیند

عطرِ خرمن موها در باد پراکنده می‌شود، 

فضای کوچکِ اتاق و فاصله میانِ آن دو را پر می‌کند.

نیمه‌نگاهی به چشمان معشوق می‌دوزد 

تا او را یک گامِ دیگر به سمتِ شوق تن بکشاند.

  بازتاب زمزمه‌ای نازک در چشمانش جریان دارد

محبوبم... 

من و باد یک رازِ پنهانی با هم داریم؛ نیازی نیست کسی بداند، 

موهایم را رها کرده‌ام تا باد آزادانه با آن‌ها برقصد.

این خلوت یک توافقِ است…


 رقصِ موهایم در امواج نسیم،

  تشنه‌ی لغزش، لای انگشتانِ توست 

اگر باد بر تن و موی من می‌پیچد و طعم از باغ آغوشم می‌چیند،

انگشتانِ تو نیز رازدار خلوت من‌

 شایسته‌ترین‌ِِ نوازش و گم‌شدن در آغوشِ این تار موهاست.

   عطرِگیسوانم

 در انتظار بستر سینه‌ی توست.

 

من زنم!

زیبائی‌ام چه لذتی دارد؛

می‌دانم...

آن‌گاه که طوفانی نرم، 

آغوشم را فرا می‌گیرد،

زیبائی‌ام را بر فراز آن بی‌ارادگیِ دل‌نشین،

می‌شناسم.


از کنار پنجره بازمی‌گردد،

جریانِ نجوای عاشقانه، در رقصِ واژه‌ها تا رسیدن به آغوش، 

پیش‌ می‌رود.

 موهای عطرآگین‌اش هنوز بوی نسیم شبانه، با تسلیم و خواهش را درهم می‌آمیزد. 

فاصله را به آهسته‌‌گی می‌سپارد 

طوری که گرمای نفس‌هایش روی سینه‌ی معشوق حس شود. 

اوجِ طنازی، خرامیدن و لحظه‌ی گره خوردنِ دو تن،

 در دلِ آن 

«طوفانِ نرم» 

نزدیک‌تر می‌شود 

عاشق زیبایی‌اش را پنهان نمی‌کند،

 با فخر و لذتی کاملاً زنانه، نشان می‌دهد

 و معشوق را در بی‌ارادگیِ پر از اشتیاقش غرق می‌کند.


با شیرین زمزمه‌ای 

که بیا لحظه‌ی لبریز از گرمای آغوش من را

 در نجوایِ عشوه‌هایم بشنویم

من زنم! 

زیبائی‌ام چه لذتی دارد؛ می‌دانم…

بازتاب این لذت در چشمان تو،

شادی لرزی را بر آغوشم می‌نشاند

که شبنم از غنچه می‌داند.


    دست‌های مرد دورِ کمرِ زن حلقه می‌زنند

 و زن خود را آرام، مثل قطره‌‌شبنمی بر چهره‌ی برگی،

 در گرمای آغوش معشوق رها می‌کند.

 خواهش تن، در امنیت آغوش معشوق،

 خلوتی‌ست که در آرزوی همیشه‌های‌شان بوده

و حالا به زلال‌ترین شکلِ ممکن آغازی به 

 «طوفان نرم» 

می‌شود

طوفانی که با تشنه‌گی و نوازش، همه‌چیز را در بر می‌گیرد.

طنازانه زمزمه‌ای شنوائیِ معشوق را می‌نوازد

می‌فهمم اغواگری‌هایِ زنانه را شایسته‌یِ عاشقانه‌ستایش‌ها می‌دانی...

زیبائی‌شناسی تو

تنم را بر فرازِ این تسلیمِ شیرین،

در آرامشِ چنین بی‌ارادگیِ دل‌نشین، 

می‌ستاید و معنا می‌کند.

   

تو نیز با نرم‌نوازیِ ستایش‌گونه‌ات،

تشنه‌کامی آغوشم را

نگاه عاشقانه‌ام را

زن بودنم را

می‌خوانی.


عشوه‌گریِ زنانه به زیباترین لحظه‌های خود می‌رسد: 

آغوش‌نوازی خواهش با نرم‌نگاه اشتیاق گره می‌خورد

عاشق در نگاهِ معشوق، انعکاسِ تمامِ زنانه‌گی و رغبت شیرین تن‌اش را می‌بیند.

شنیدن این زمزمه‌ی بی‌کلام

 طنینِ مهری است که قلبش نیازمند آن است

دست‌های معشوق با نوازشی آرام و ستایش‌گونه بر پیکرش می‌لغزند 

 نفس‌هایش در لب‌نوازی، زنانه‌گی‌اش را جواب می‌دهید. 

 تشنه‌کامیِ آغوشش را، 

تمامِ رازِ پنهان در نگاهِ عاشقانه‌اش را، 

و تمامِ احساس‌های زن بودنش را می‌خواند و معنا می‌کند…


 تن عاشق با تمنّای شکفتن،

 لب باز می‌کند

تشنه‌کامی آغوشم را مانند آینه نشان می‌دهی

چهره‌‌ام در انعکاسِ نگاهِ تو، امنیتی بی‌کران می‌یابد

نگاهِ ستایش‌گرت نه یک چشمِ ناظر،

 غزلی است که تشنه‌کامیِ آغوشم را ترانه می‌خواند.


در آغوشانه‌مِهرِ تو،

زیبائی‌ام را،

 در تشته‌گیِ شکفتنم می‌بینم

که در گذرِ لحظه‌، سیراب نمی‌شود.


کلام در آرامش آغوش از استعاره، عریانِ می‌شود

زبانِ تن را صریح‌تر ترجمان می‌کند

 عشوه‌گری و طنازیِ عاشق،

 به یک «جوششِ درونی و بهارانه» تبدیل می‌شود

 که تمامیتِ زنانه‌گی‌اش برای شکفتن در بهار بازوان معشوق آماده است.

گونه‌هایش در گودیِ گردنِ معشوق، گرمای نفس‌هایش را روی سینه‌ی او می‌ریزد

 و آهسته زمزمه می‌کند: 

محبوبم... زیباییِ من در همین آغوشانه‌مِهرِ توست که جلوه می‌کند.

 من این زیبایی را در ژرفای آرزوی شکفتنم می‌بینم،

 خواهشی که با گذشتِ یک لحظه، یک شب، یا یک هم‌آغوشی سیراب نمی‌شود. 

اشتیاق گرایش من به تو، خودِ زندگی است...


تمشک‌های داغِ پستان‌هایم،

و

 غنچه‌یِ پنهان در مرز تنم

هوسِ بهارانه دارند.


بی‌پروائیِ زبان،

حسِ گرما و نبضِ تن‌ را با تصویرِ طبیعت و بهار پیوند می‌زند.

 لالاییِ عاشقانه‌ای‌ست به رویای معشوق،

توصیفی‌ست از شادابی، گرما و احساس.

 تمشک‌های داغ نوک پستان‌ها وغنچه‌ی پنهانِ مرزِ تن،

 هوسِ بهارانه دارند. 

یعنی برآمده‌گیِ تمشک‌های وحشی

رنگ، گرما و خواستن را درهم آمیخته‌اند

تن عاشق زمستانش را در آغوشانه بهار معشوق می‌گذراند.

غنچه، اکنونِ شکفتنش فرا می‌رسد.

در چشمه‌سار خواهش، لب می‌گشاید

تا زیرِ بارانِ آغوش، بوی بهار بشنود و گل‌گونه شود...

  تمشک‌های داغ و لبریز از شیر حیات،

لای لبان معشوق با نَفَس‌های گرمِ بهارانه،

 رویایِ اوج برآمده‌گی می‌بینند.

 

بیا به سوی خواهشِ من،

دستت را می‌گیرم؛

که اگر شکفتنِ غنچه را نبینی، 

تنهائی…


رهگذر


عاشق که روزی از یک تازه‌گی در اندامش دچار شادیِ حیرت بود

و نمی‌دانست چگونه باید آن را دوست داشته باشد

دست معشوق را می‌گیرد

که اگر نتواند محبوبش را در لحظه‌ی شکوفائیِ تازه‌گیِ آن روزش ببیند

 خودش نیز در برابر دل‌داده‌اش ناشناخته می‌ماند.

  اگر دیداری با شکفتنِ غنچه نداشته باشد

تنهاست

انگشتانش را نرم اما محکم بر انگشتان معشوق گره می‌زند

ناآرامی و شتابش را اهلی می‌کند.

نگاهش مستقیم در تلاقیِ چشمان معشوق،

با لحنی لبریز از اطمینان و طنازی زمزمه می‌کند:

نگرانِ زود هنگامی خودت نباش

شتاب نکن...  

«تو را تنها نمی‌گذارم و خودم نیز جا نمی‌مانم.»

شگرف‌ترین آرزویم این‌که شایسته‌گی‌ات را به تو بفهمانم

تو آینه‌ی تمام‌نمای من هستی،

گام‌های تو را با نبضِ شکفتنِ خودم آشنا می‌کنم.

دیگر فاصله‌ای نمانده...    

بیا این نجوا که مرزِ میانِ «خواهش» و « تنهایی‌ست» را

با هم بشنویم 

بیا به سوی خواهشِ من،   

بگذار این نوازش را به آرامی پا-به‌پای خودم 

بر فراز قله‌ی یگانه‌گی پرواز دهم…

 تو را به عطر درونی‌ترین لایه‌‌ی تنم راهنمایی می‌کنم...

تا زیبائی‌ام را در نگاهت تماشا می‌کنم


=*=

سرانجام سخن


طوفانِ نرم:

 روایتِ خلوتی شبانه میان عاشق و معشوق است؛ 

خلوتی که هدیه دادنِ یک خویشتنِ فتح‌شده را از حصار چنگ و نگاه به تصویر می‌کشد.

 زن، تنِ خود را ازچنگال انتظارات سنت‌ و نگاه‌های قضاوت‌گر بیرون می‌آورد

 تا با استقلال و آگاهی به بسترِ معصومانه‌گیِ عاشقانه هدیه کند

اصالتِ خود را کهن‌تر از تولدِ شرم و واژه می‌داند

و در پایانه‌ی شعر از جایگاهِ جلوه‌گری زنانه به جایگاهِ راهنمای عاشقانه می‌رسد.


برای من جمله‌ی پایانیِ قطعه، درون‌مایه‌ی خلوتِ این عشّاق است

«که اگر شکفتنِ غنچه را نبینی، 

تنهائی…»

در فلسفه‌ی امانوئل لویناس، 

انسان از طریقِ

 «مواجهه با چهره‌ی دیگری»

 خود را کشف می‌کند.

و الّا در خودفرومانده‌گی و در خویشتنِ خود، تنهای تنها می‌ماند.

 «دیگری» 

دست یافتنی و قابل سلطه نیست

کسی است که به قلمروِ سوژه‌گیِ ما وارد می‌شود،

 و ما را از تنهاییِ سرد، رها می‌سازد.

زن با نشان دادنِ شکفتنِ غنچه‌ی وجودش

 (عریانیِ تن، و ارگاسمِ هم‌زمان و تدریجی)

 در واقع چهره‌ی اصیلِ خود را بدون هیچ حجاب و نقابی بر مرد آشکار می‌کند. 

و می‌گوید: 

اگر چشم بر این شکفتن ببندی،

 اگر این "دیگری" را در تمامیت، لطافت و شکوفائی‌اش نبینی 

و در لذتِ یک‌طرفه و شتاب‌زده‌ی خودت بمانی، 

در انزوای خویشتنِ خودت تنهایی…

هنوز خودت را نشناخته‌ای 

عدم رعایت اوج پارتنر یا نگاهِ تک‌بعدیِ مردانه، در ادبیات لویناسی

 نوعی «هضم‌کردن» یا فروکاستنِ پارتنر به خواستِ خود است. 

وقتی زن می‌گوید 

هویتِ تو در مواجهه با لطافتِ من می‌تواند تعریف شود

تعریفِ تو از «خودت»، بدون آینه‌گیِ وجودِ من کامل نیست

اگر شکفتنِ مرا نبینی و با من به آن یگانه‌گی نرسی، 

در تمامیتِ هستی‌ات یک "منِ تنها و ناتمام" باقی خواهی‌ماند.


 «دستت را می‌گیرم»

 معشوق را به تماشای شکفتن دعوت می‌کند، 

مرد را از یک موجودِ خودمختارِ منزوی، 

به یک «وجودِ مسئول در برابر دیگری» تبدیل می‌کند. 

مرد تنها زمانی به معنا و هویتِ واقعیِ مردانه‌ی خود پی می‌برد

که نگاهش بیاموزد 

 حقیقتِ این شکفتن و حالت‌های تنانه‌ی عاشق را ببیند،

 و هم‌سوی آغوش خود را در شکفتن، در لذت و در تمامیِ اصالتش 

«به رسمیت بشناسد»

تا وجودش در آینه‌ی شناختی که از او یافته، معنا بگیرد. 

معشوق

 بیش‌تر از یک هم‌پیمان و پارتنر آغوشانه، 

 آینه‌ای شفافی‌ست که عاشقانه‌ها در او معنا و اعتبار کسب می‌کنند.


روزگارتان را ستایش‌گونه آرزو می‌کنم

تانیا سرلک


=***=


طوفانِ نرم

طوفانِ نرم روزی حسّی در من پدید آمد، مانند عطری در دل غنچه؛ و  من نمی‌دانستم  چگونه دوستش داشته‌باشم یا  دیگران  چگونه باید این دخترانه‌گی ر...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته