۱۴۰۵ فروردین ۲۱, جمعه

در انتظار بوسه



در انتظار بوسه


شب در آرامش،

  تن‌خواسته‌های ماه را 

پس‌ُ‌پیش ابر‌ها 

تماشا می‌کرد. 


سکوت

 به‌نرمی پوستِ برهنه‌ی عاشقی می‌مانست 

که آماده‌ی هوس‌نوازی باشد. 


سارا 

پشت به پنجره ایستاده بود؛

 در انتظار قطار لحظه‌ها 

که محبوبش را به‌ایستگاه آغوشش برسانند   

نور نقره‌فام ماه 

بر شانه‌های عریانش می‌لغزید

 و پوستش را به رنگ بیداری شهوت

نزدیک‌تر می‌کرد

لرز مهتاب، پوشش نازکِ ابریشمی بود

 که تنش را می‌پوشاند

و پوست تن‌اش 

خاموشانه

 مهر‌نوازیِ کیا را صدا می‌زد

که با قدم‌های آرام نزدیک‌ می‌شد

 .بی‌آن‌که تار‌های سکوت را بلرزاند 


سارا 

اندکی سرش را چرخاند

گویی حضور او را پیش از تماس

 حس کرده بود

با نزدیکیِ این فاصله

 حس دل‌داده‌گی در قلبش بیدار می‌شد

و پرتو زنانه‌گی،

 این خواستن را پنهان نمی‌توانست

لذت یک بازی صمیمیِ شورانگیز، 

سراغ اندامش را می‌گرفت

که به‌‌شدتِ یک تشنه‌گیِ ناسیرابی،

 ماننده بود


دست کیا آرام روی شانه‌اش نشست؛

با هوس، در خنکای سرانگشتانش

نه، سنگین،

نه، سبک،

 برای نوازش، 

برای اطمینان یک دل‌دار،

 برای بی‌صدا گفتنِ 

این‌که

«این‌جا، کنار تو، همه‌چیز در آهسته‌گیِ زیبائی است »  


سارا

 با چشمان نیمه‌باز؛ 

ملایم‌گرمای دست کیا را 

مانند قطره-آبی بر تشنه‌گیِ لبانش احساس کرد

و از آن حس ساده‌ی لمس، چنان لذتی بُرد 

که هرگز واژه‌ی مناسب به‌آن، 

در اندوخته‌گاه واژه‌گانی‌اش وجود نداشت

 نرم‌لرزِ کوتاهی از دایره‌ی ناف‌اش گذشت

لرزشی که از شوق می‌آمد

و ژرفای وجودش را

 در فراز و نشیب اندامش فراگرفت


کیا نزدیک‌تر شد؛ 

صورتش به گردن او رسید

 نه برای بوسه

برای نوشیدن 

عطر پراکنده‌ای که از نرم‌پوست تن سارا برمی‌خاست

فاصله‌شان آن‌قدر کم بود

 که نفس‌های‌شان درهم می‌پیچید 

و هیچ نامی بجز 

«خواستن»

 برای این نزدیکی، شایسته‌ی نام‌گذاری نبود

 دست سارا بر سینه‌ی او نشست

 و انگشتانش را بر قلب او گذاشت؛ 

 تُندیِ تپش و شعله‌ی خواهش

اعترافی بود

 بی‌نیاز از زبان .


سارا

عطری در تپش قلب کیا می‌شنید

 که کاملا نوشناخت بود

زمان ایستاد؛

 تنها صدای جهان

نفس‌های آرامی بود 

که میان‌شان رفت‌وآمد داشت‌

اندوخته‌های خاطرشان به فراموشی سپرده شد

گرمائی آهسته

لب‌ریز از شادی

از شانه‌ها‌ی‌شان به عمق بدن‌شان می‌لغزید


چیزی میان‌شان شکل گرفت  

 به لطافت نخستین نرم‌نوازی

 و به شدت شوقی که هنوز نام نگرفته بود

جویباری درون‌شان بود

 که این نزدیکی،

  به‌جوشش در می‌آورد.


 زمان ابریشمین‌شال مانند

 از شانه‌های سارا سُر خورد و افتاد؛ 

لرز لذت‌بخشی، نوک پستان‌هایش را فرا گرفت 

نوشناخته‌حسی، 

که تا کنون به‌سراغش نیامده بود

جان‌ُتن‌اش در تمنّای آرامی بسوی کیا، 

گشوده شد


دیگر نه شب را می‌شنید،

 نه باد را؛ 

فقط کیا  

 با یک گرمای نامرئی

 پشتی‌بانش ایستاده بود 

و تپش‌های قلبش از میان هوائی عبور می‌کرد

که سارا در ژرفای تنفس خود،

 همه را می‌اندوخت. 


چشم‌های سارا در لغز نگاه، 

نیمه‌باز بود

 نه برای پنهان شدن

 برای بخشش تن‌سپاری،

 به اشتیاق دل‌تنگی‌ِ کیا

هر جایی از تن‌اش که نزدیک نفس‌های او می‌شد

مثل گلبرگی که قطره‌ی باران را لمس کند

می‌لرزید و نرم‌تر می‌شد

در دلش اعترافی خاموش جریان داشت

انسان درون کیا را می‌دید

که در همیشه‌های گذشت زمان

مشتاق عشق مشترک با او بود


بیم از دست‌‌رفتن لحظه، 

فردا را طرح‌ می‌ریخت

که نه عشق فردای‌شان

 بل‌که عاشقانه‌زیستِ همیشه‌های‌ در راه‌شان بود


کیا برای نخستین بار 

 سارا را

 نه همچون تصویری زیبا

فراسوی مرزهای زیبائی اندام او 

مانند یک تندیس عشق نگاه می‌کرد

که دوست‌داشتن را

دوست داشتن باشنده‌گان دیگر را

 به او می‌آموخت

زنی با خواسته‌های شنیدنی

 در سکوتی که  پُر از نگفته‌های شورعاشقانه‌اند


وقتی انگشتان کیا آرام‌تر

 بر شانه‌اش لغزید

سارا حس کرد چیزی در جانش باز می‌شود؛

پنجره‌ای که سال‌ها بسته بود 

ناگهان با نسیمی کوچک

 به نرمی گشوده می‌شود

و تن‌اش، در بهاری این نسیم،

 تمنّای عریان‌شدن گرفت

تابنده‌گیِ هیجان تازه‌ای، 

که تا این لحظه احساس نکرده‌بود


بی‌آن‌که برگردد، سرش را اندکی عقب داد؛ 

نشانه‌ای بی‌کلام از پذیرش،

 اعتمادی لطیف و دل‌سپاریِ بی‌نیاز از واژه


در آهسته‌گی این نزدیکی 

سارا تنها نبود

برای نخستین‌بار، در گذر سال‌ها

 خود را دیده‌شده و درک‌شده احساس کرد؛

 غنچه‌های اندامش بر نسیم سپیده‌دمان گشوده شد

گفتگوی خاموش تن کیا 

گرمیِ لغز نگاهش

پر پرواز می‌ساخت

برای اوج سارا


با همان تشنه‌گی،

 که در زبانش خاموش

 و در دلش شعله‌وار بود

بیش‌ترین عشق جهان را

 از چشمان سارا درمی‌یافت

دنیا را از پشت زلال بی‌کران نگاه او

 تازه‌تر و زیباتر می‌‌دید


لحظه،

 مانند سحرگاهی بود

 که همه‌چیز، از نو زاده می‌شد

کیا

اطمینان پیدا کرد 

که من و سارا عشق را خواهیم فهمید 

و زیبائی داشته‌های‌مان را 

در وجود‌مان، 

خواهیم شناخت

حس خواهیم کرد

با همان لرزش‌ها،

با همان نرمی پنهان

زیبائی‌های اندام همدیگر را کشف خواهیم‌کرد

به‌شگفت خواهیم آمد

 از در‌آمیختن آن زیبائی‌ها 

و با برانگیختن عاشقانه‌‌های همدیگر  


دست به گردن سارا 

از پشت سر، 

لبانش بی‌اختیار لاله‌ی گوشش را آرام در آغوش گرفت

بسیار نجواگونه‌ی شرم‌آلود،

 آغاز سخن کرد

سارا

زیباترینِ آرزوهایم

 بودنِ در مهتاب رویاهای توست

لبانت ترانه‌ی رقص عشق می‌خوانند

لب‌خندت سحرگاهان خورشید‌های جهان من‌اند

اگر دورترین نطقه‌ی جهان را برای گذران روزگارانت 

انتخاب کنی،

اعتراف می‌کنم که نزدیک‌ترینِ من خواهی بود

بین من و تو فاصله، 

نمی‌تواند سایه باشدح


 در همان لحظه کوتاه

سارا 

 شادی دیدار و لرز خواهشی را

 پشت پرده‌ی لبان کیا شنید

و احساس اطمینان کرد که

 اگر به‌سوی او بچرخد 


 از لطافتِ عاشق‌شدن

پیوستنِ تن‌گرمائی،

عشق‌ورزیدن

جهان از حرکت بازمی‌ایستد

و از مرز آن اتفاق زیبا

نمی‌تواند بگذرد

 که در آستانه‌ی افتادن است


کیا را در انتظار بازگشت لغزنگاه خود گذاشت

برای دیدارهای در راه.


رهگذر 



https://rehgozer1.blogspot.com/2026/03/blog-post_30.html 


https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید


در انتظار بوسه

در انتظار بوسه شب در آرامش،   تن‌خواسته‌های ماه را  پس‌ُ‌پیش ابر‌ها  تماشا می‌کرد.  سکوت  به‌نرمی پوستِ برهنه‌ی عاشقی می‌مانست  که آماده‌ی ه...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته