گفتگو با مهرانگیز رساپور
(م. پگاه)
در بارهی شعر، نقش زن در ادبیات
و
« پرنده ديگر، نه»
برگرفته از ماهنامهی «جُنگِ زمان» شماره 12- چاپ نروژ
به ديدار مهرانگيز رساپور (م. پگاه) میروم
تا با شاعری گفتگو کنم که شعر شناسان فرانسوی در فستيوال جهانی شعر
به او لقبِ «پگاهِ ادبيات» دادهاند
شاعری که کارشناسان برجستهی ايران،
مهارت و توانايیاش را در شعر کلاسيک ستودهاند
و در نقد و بررسیهای بسياری، نوآوریهای تصويری، مضمونی، ترکيبی
و به ويژه نوآوری زبانیاش در شعر نو،
در سومين کتاب او «پرنده ديگر، نه» که چاپ سوم آن
به تازگی منتشر شده است را،
باور نکردنی و شگفتانگيز خواندهاند.
بسياری از اشعارِ م. پگاه،
از جمله «شلاق»، «سنگسار»،
«چقدر زن بودن خوب است»، « زندانی»،
«دانه نمیخواهم، سئوال دارم»
«عروس ده ساله»
«خودش بود، مادرم»
«من از آينه عبور میکنم»
و به بيش از هفت زبان مطرح دنيا ترجمه و چاپ شدهاند
مهرانگيز رساپور (م. پگاه) نخستين زن شاعری است
که با نوشتن غزل «پگاه و بخشندگی حافظ» با هوشياری و مهارتِ کم نظيری
به ميدان جدال شاعران با حافظ بر سرِ بخشش
سمرقند و بخارا آمد
و با لوندی منحصر به فردی، چنان رندانه و ماهرانه با حافظ سخن گفت
که حافظ خود، سمرقند و بخارا را از ترکِ شيرازی پس گرفت
و به او، به پگاه، دختر جهانگشای لر داد
و بدينسان به جنگِ شاعران بر سرِ سمرقند و بخارا،
پايان داد
دو شعر چهارپارهی بلند «خانهی صورتی عشق» که
ه در نخستين کتاب او،«جرقه زود میميرد» آمده است،
باعثِ پرآوازه شدن نام او شد
دومين کتاباش « و سپس آفتاب» مجموعهای است
خواندنی و تأملبرانگيز
از رباعی و غزل
در سال 1998، نشستهای موفق
«ده شب نقد»
را پايهگذاری و سرپرستی کرد
و به دنبال آن فصلنامهی فرهنگی- ادبی «واژه» را بنيان نهاد
و سردبيری آن را برعهده گرفت.
فصلنامهای که در کوتاه مدت توانست
در گسترهی پهناور زبان پارسی،
همکاری متفکران، پژوهشگران، نويسندگان و شاعران برجسته
و جوانان با استعداد
و مشتاق ايران، افغانستان، تاجيکستان را جلب کند
و در اين راستا جايگاهِ ويژهای بيابد.
(م. پگاه)
شعر بسيار موفق «ايران» را در وقايع دلخراش پس از انتخابات
دهم رياست جمهوری برای ايران و همدلی با هم ميهنان خود سرود
که ويديوی آن در يوتيوب قابل دسترسی است
سئوال
خانم پگاه از زادگاه خود بگوييد و اين که چرا شعر؟
جواب
من در خرم آباد لرستان به دنيا آمدهام در خانوادهای با پشتوانه و پيشينهای ديرينه
بايد بگويم که من با شعر زاده شدهام
کودک که بودم پدر و مادر و دوستان خانوادگیمان میگفتند
که مهرانگيز شاعر است
و من نمیدانستم منظورشان از شاعر كيست و يا شعر چيست؟
شايد از شيوهی حرف زدنم و حالتها و دقتها و حرکاتم
چيزهايی که برای خودم کاملأ طبيعی بود
و البته خيلی هم حاضرجواب و شيطان بودم
يک روز از پدرم پرسيدم چرا مرا «شاعر» صدا میکنند؟
گفت برای اين که بيشتر حرفهايت را با وزن و قافيه میزنی
و کمی هم بيشتر از سنات
از 9 سالگی ديگر شعر مینوشتم. 13ساله بودم که نخستين غزلم چاپ شد
که آن هم داستانی دارد.
بايد اضافه کنم که من با ادبيات کلاسيک
با کمک و همت پدرم که مردی فاضل و اديب بود، آشنا شدم
او چون استعداد و اشتياقِ مرا میشناخت از همان کودکی به من توجه ويژهای داشت
يادم میآيد که از هفت-هشت سالگی
تا ديروقت و گاهی تا نزديکی صبح پای حرفهايش مینشستم و سرشار میشدم
چنانکه در نوجوانی، ادبيات کلاسيک ايران
از جمله فردوسی، نظامی، خيام، مولوی، سعدی، حافظ و... را خوب خوانده بودم
و در اين ميان به حافظ عشق عجيبی داشتم،
غزلياتِ ديوان حافظ را همه از حفظ میخواندم.
ضمن اين که از شعر نو هم غافل نبودم و ناخودآگاه به آن سوی هم گرايشی درونی داشتم، میخواندم، مینوشتم و کنکاش میکردم
سئوال
سه دفتر شعری که منتشر کردهاید
و اشعاری که از شما در نشرياتِ گوناگون درج شدهاند،
نشان میدهند که شما همهی قواعد و اصول شعر کلاسيک را
به خوبی آموخته و آزمودهايد اما با کتاب « پرنده ديگر، نه» شما
به گونهای شفاف از شعر کلاسيک به شعر نو يا آزاد روی آوردهايد
و بسيار گفته و نوشتهاند که «پگاه» با انتشار دفتر سوم شعراش
«پرنده دیگر، نه»
به زبانی نو دست یافته است
آیا این تعبیر یا تأویل را میپذیرید؟
اگر "آری"، سیر و سلوک دستیابی به این زبان را چگونه طی کردید
و چگونه متفاوت شديد؟
جواب
چنانکه اشاره کردم،
از کودکی ذهنيت من با وزن و قافيه آميختگی روان و زلالی داشته است
جريان شعر در من از ويژگیهای طبيعی من بود
نخستين کتابم «جرقه زود ميميرد» بود، مجموعهای از شعر کلاسيک و نو- کوتاه و بلند
اما پر از حرفهای تازهتری بودم.
نگاه من بر چیزها و دريافتهای من از آنچه که در زمان من میگذشت،
حالتهايی را در من برمیانگيخت که در جستوجوی زبان تازهای
برای بیانشان بیتاب بودم.
حس میکردم که زبان شاعران و هنرمندان نوپردازی
چون فروغ ، شاملو، سهراب و ديگران، با همهی احترامی که برايشان قائل بودم
و لذتی که از کارشان میبردم، پاسخگوی تجربهها و دريافتهای من نیست
از ميان آنچه میخواندم، حسِ من هرچه را که تکراری بود يا کهنه
به شدت پس میزد و از آن گريزان بود
دريافتم که اين کشفها و برداشتها از حوادثی که در بيرون میگذرند
و با نگاهِ من درونی میشوند، بنا به طبیعت پيامهای خود
زبان و بيان خودشان را میطلبند، زبانی که با ويژگیهاشان سازگار باشد
از اين رو التهاب و انقلابی در درونم شکل گرفت همراه با اشتياق و تکاپويی هدفمند
نمیتوانستم کاری ساختگی انجام دهم.
بايد میگذاشتم تا خود رشد کند و پوسته را بشکند و بيرون زند.
در اين ميان غزليات و رباعياتی را که در اين مدت آمده بودند
و با اين تأمل و تکاپوی درونی آمیخته شده بودند با نام
« و سپس آفتاب»
به چاپ رساندم
با توجه به آنچه که در من میگذشت، به روشنی میدانستم
بعد از اين، راهم از اين نوع شعر جدا خواهد شد
اما هرگاه که دلم برایشان تنگ شود
آزادانه و به راحتی میتوانم باز در اين قالبها شعر بگويم
دريافتم که نياز دارم به خلوتِ خود بازگردم
دو- سه سال را به مطالعهی ادبيات و شعر شاعران اروپايی و آمريکايی گذراندم
همچنان مینوشتم، پاره میکردم و دور میريختم تا اين که رفته رفته مقصد را
که قارههای درونیِ خودم باشد، کشف کردم
بايد آن را پرورش میدادم تا خوب رشد کند
آفريدگار، پس از آفرينش، بايد به هستی آفريدهی خود نظم بدهد
اما من هيچ تلاشی برای متفاوت بودن نکردهام
و اين تفاوت بسيار طبیعی شکل گرفته است
زيرا تلاش من برای خود بودن و خود ماندن بوده است
ذهنيتِ من همه چيز را به شکلی که میبيند
و هستی را براساس نگاه و انديشهی خود منعکس میکند
به عبارتِ ديگر،
هر شعر من، پرتوی از انديشه، حسيات، باورها، تجربهها و ديدگاهها
و کشفياتِ خودِ من است آنگونه که هستم. پس طبيعی است که متفاوت است
سئوال
بنابر این سیر و سفر، اجازه بدهید بپرسم؛ چرا « پرنده ديگر، نه»؟
جواب
مدتها بود که فکر میکردم چرا هنوز انسان از هر گونهاش،
هنرمند و غيرهنرمند، شرقی و غربی
در اشعار و شعارها و آرزوهايش برای آزادی و رهایی
بال پرنده را سمبُل قرار میدهد و داشتن بال پرنده آرزو
و نهايت بلند پروازی انسان شده است چه مادی، چه معنوی
چنانکه اوج بلند پروازی معنوی انسان هنوز در داستان سيمرغ جلوه میکند
آيا به راستی پرنده آزاد است؟
آيا آزادی از نوع آزادی پرنده برای انسان نيز همان قدر کارايی دارد که برای پرنده؟
آيا خواستههای انسان و پرنده يکي است؟
از خود پرسیدم که پرنده با اين دوبال تا کجا میتواند پرواز کند؟
ديدم که با اين دو بال ناتوان دستِ بالا از اين بام به آن بام.
تازه عقاب هم که باشد، از اين قله به آن قله برای يافتن سرپناهی
و چيزی برای خوردن و زنده ماندن!
اما به انسان که نگاه میکردم میديدم که میتواند با انديشهاش در آنِ واحد
از تمام کهکشانها عبور کند و خدايش را هم با خود ببرد
جاهايی که پرنده، خيالش را هم نمیتواند بکند.
انسان امروز از نظر فيزيکی هم با نيروی علم و تکنولوژی مدرنِ خود
به کرههای ديگر سفر کرده است و حتا با يک هواپيمای معمولی،
اآنقدر بالا میرود که پرنده خوابش را هم نمیتواند ببيند
بارها در سفرهايم با هواپيما در هوای بارانی و برفی حتا
وقتی که از لايههای غليظ و تيرهی ابر عبور میکرديم
و به آسمان آفتابی پشت ابر میرسيدم
و اقيانوس پشمکی ابرها را با فاصلهای زياد زير پای خود و بالهای هواپيما نگاه میکردم
از پرنده هيچ خبری نبود
دلم به حال پرنده میسوخت که در زير آسمان ابری زمين جايی
در لانهای، زير سرپوشی پنهان است و نمیداند که آسمان پشتِ ابر آفتابی است
اين بود که گفتم: «پرنده ديگر، نه»! برای همين کتابم،
نام اين شعر را برای خود برگزيد و به دنبال آن شعر کوتاهِ
« دانه نمیخواهم، سؤال دارم»
و اين ديگر گونگی همچنين در ديگر اشعار اين کتاب پديدار شد
سئوال
آيا نهراسيديد که با گفتن "پرنده ديگر، نه" يکتنه در برابر
همهی اين روياها و شعرها و تصورهای انسان از بال پرنده ايستادهايد؟
جواب
نه. به هيچ روی. البته پس از خواندن شعر« پرنده ديگر، نه» برای بعضی دوستان،
با گلايهی دوستان شاعر روبرو شدم
يکی -دو تاشان هم کتابی درآورده بودند در هوای بال و آرزوی پرواز
سعی کردند مرا راضی کنند که اين نام را عوض کنم
يکیشان گفت: پگاه! بخاطر پيشکوتان و دوستان شاعری که ممکن است دلخور شوند
و حرمت به شعر فروغ هم که شده اين نام را استفاده نکن
گفتم که من آمدهام که حرفهایم را
بنابر ديدگاه و برداشتها و تجربههای خود و زمانهام بزنم.
من فروغ را بيش از هر شاعر ديگری، شاعر میدانم
و شعرش را دوست دارم اما ما، دو شخصيت متفاوت هستيم از دو زمان،
با تجربهها و سليقه و نگاه و زبان متفاوت
من اهل تعارف نيستم. از ديدگاهِ من، هنر هم مانند علم، تعارف بردار نيست
من بیباکانه راهی را که به نظرم درست است و به خطرش میارزد، میروم
سئوال
منظوراش اين شعر فروغ بود؟
« پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است»
جواب
البته فروغ بهانه بود. نگرانِ خودشان بودند
سئوال
گفتهاند که شعر« دريافتم» نشانهی اين کشف بزرگ شماست
و اعترافیست صادقانه و پيروزمندانه. درست است؟
جواب
بله. درست است
سئوال
نشريه لوتان فرانسوی نوشته است مهرانگيز رساپور
با شعرهای« شلاق» و « سنگسار» نشان داده است
که میتوان شعرهای اعتراضی محض گفت بدون شعار و در اوج شاعرانگی
آيا اين خود نشانهای از آنطور که گفتهاند چند بُعدی بودن شعر شماست؟
جواب
من برای منطقه و مقطع زمانی خاصی نمینويسم
هر موضوعی که مرا تحت تأثير قرار میدهد،
ناخودآگاه همهی مشابهات آن در هستی و در همهی سرزمينهای جهان،
تا آنجا که به انديشه و حس و تخيل و آگاهیِ من دسترسی دارند خود را پديدار میکنند
و در شعر من میخزند و حل میشوند
و تا آنجايی که توانايی سفينهی انديشهام ميرود،
درهمه جا کنجکاوانه به همه جا، سرمیکشم
که مبادا چيزی، درد يا صحنهی مشابهی ناديده گرفته شده باشد،
چرا که اين بیعدالتی مرا سخت غمگين میکند
اما چگونگی ورودِ آنها به شعرِ من، خودجوش
و بنا بر ابتکارِ زبانِ شعری و دانش شعری من شکل میگيرد
من به بار واژهها و توانايیهای معناييشان آگاهی دارم
و آنها ارزان و نابجا به کار نمیگيرم.
همانطور که پيش از اين نيز گفتهام، شاعر مناسبت سرا و خاطره نويس نيستم
و فرق ميان شعر و شعار را میدانم
سئوال
با توجه به سه دفتر شعری که منتشر کردهاید؛
سفری از شعر کلاسیک به شعر نو داشتهاید
گذار از کهن به مدرن را به دلیل معطوف بودن شعر کلاسیک ایران
به مدلول و نگاه شعر امروز به سمت دال بوده
یا دلیل های دیگری شما را در جادهی شعر نو کشانده است؟
جواب
من به دنبال هيچ تعريف و دليل و قواعد دست ساز ديگران از شعر، کار نکردهام.
من صاحب نظر خودم هستم و نيازهای انديشه و ميزان شناختِ تجربی
و حسی خود را به خوبی میشناسم و دنبال میکنم
و با توجه به اين که در هر دو سبکِ شعر کلاسيک و شعر آزاد کار کردهام
و از کودکی با شعر کلاسيک آغاز کرده
و بعد راهِ و زبانِ خود را در شعر آزاد پيدا کردهام
و با اين که ذهنم تربيتی موزون دارد، به اين تجربه و حس حياتی رسيدم
که ديگر در اين قالبها نمیگنجيدم و حرفهايی برای گفتن داشتم
که اين قالبها ديگر برايش قفس تنگی بودند.
برای شعر من که جنين کاملأ رشد کردهای شده بود،
قالب شعر کلاسيک، مانند رحم مادر بود که بايد آن را ترک میکرد
و به جهان آزاد میآمد.
تجربهها و ديدگاههای من و باورهای زاييده از آنها زبان خود را
برای انعکاس يافته بودند
نياز شعر من، اين پوسته را ترکاند و بيرون پريد و سفينهای ساخت و فرياد زد
«پرنده ديگر، نه»
و رفت به دنبال خواستهها و کشفياتِ خود و انعکاسشان
جايی که ديگر بال پرنده قادر به رفتن نبوده و نيست
سئوال
چگونه میشود که فهميد کاری نوآوریست و يا نه، شارلاتانيسم است؟
جواب
نوآوری معمولأ غريب و ناآشناست،
اما سرانجام بايد قابل درک و پذيرش و درخشش باشد
و خلايي را ماهرانه پر کند.
نوآوری اگر اساس و پشتوانه داشته باشد
و واژهها در آن مفت و ارزان به کار نرفته
و بار معناییشان را درست بر دوش گرفته و به مقصد رسانده باشند،
با هر مراجعهی دوبارهای ارتباط خواننده با شعر و شاعر
محکمتر و آن نوآوری، شفافتر و روشنتر میشود
چنانکه سرانجام خواننده از نگاه شاعر به دريافتهای او مینگرد
و کشفهای تازه به او لذت میبخشد
اما آنجا که خواننده به درک درست قابل پذيرشی نمیرسد
و دريچهای تازهای به روی او گشوده نمیشود که هيچ
سردرگم هم میشود،
علت آن، سردرگمیِ خودِ شاعر است
و این که نفهميده است چه خواسته است بکند.
دورانی هم که اين جور ندانمکاریهای شاعر يا نويسنده را
به حساب ضعفِ درکِ خواننده میگذاشتند، ديگر گذشته است.
میدانيم که اين شارلاتانيسم ساده لوحانهای بيش نيست
يادمان نرود که سرزمين و زبان ما بزرگترين شاعران جهان را در خود پرورده است
که نيرومند و روشن و ژرف، حرفهايشان را زدهاند
و همچنان مانند خورشيد میدرخشند.
من در نخستين کتابم گفتهام
« جرقه زود میميرد»
نوشتههای ظاهری و لعاب زده و سست، پيدا و به سرعت ناپديد میشوند
سئوال
در يکی از نقدها آمده است که دفتر سوم شعر شما مثلث
«زن بودن»
«جهانی بودن»
و
«امروزی بودن»
از ارکان اصلی آن است.
پرسشم این است که ضلع اول در معنای زنانگیاش را قبول دارید؟
و آيا شعر زنانه و يا مردانه دارد؟
جواب
زنانهگی و مردانهگی قاب يا قالب هستند
هنر، ورای قاب و قالب حرکت میکند
اگر تنها قاب باشد که تو خالی است
من باور دارم که هنر وقتی به اوج برسد قاب را در خود حل میکند
طبيعت را نگاه کنيد. با همهی گوناگونی باشندگان، هرکدام حرف خود را میزنند
زنده و در اوج کمال
نبود هرکدام خلاء چشمگير و نقص بزرگی است.
اما قابِ آنها در تکامل هنر حل شده است
اگر در شعر من صدای زن شفاف است طبيعی است
برای اين است که حقيقتِ اين حضور، در اساسِ طبيعت وجود دارد
در اصل یک اثر هنری است که باز در قالبِ هنر جای میگیرد
آفتاب نمیتواند جای آب را پر کند و هيچ کدام به جای "هوا" نمیتوانند عمل کنند
هرکدام کار مهم هنری و حياتی خود را میکنند
سئوال
شما در شعر "سنگسار" میگوييد« زنم من، بزن سنگ» و زن بودن خود را تأکيد میکنيد
جواب
درست است
زيرا من در آن شعر، جای آن زن قرار گرفتهام که دارد سنگسار میشود
حکومت دينی را باید نقد دينی کرد
وقتی آنها انسان را نمیشناسند و هنر را نمیشناسند و هستی را
محدود و فشرده کردهاند در دو قاب و فقط قاب را میبينند
با تبعيض بسيار ميان اين دو قاب، بايد به زبان گزندهای که میفهمند
به نقد کشيده شوند
اين يکی از زوايای آن شعر است. حرفهای اين زن در گودال سنگسار نشان میدهد
که اين جماعتِ مذهبیِ سنگ به دستِ نادان، با خدا درافتادهاند،
نه با آن زن
از لابلای حرفهای هوشيارانه آن زن است
که مشکل جنسيت و حضور آنچه که اينها با آن مخالفاند، در طبيعت نمودار میشود:
رنگ خونم بود پيراهنم، بزن سنگ
جلف است رنگِ خون! بزن سنگ
در شعر « شلاق» هم همينطور.
جنسيت مطرح نيست،
چرا که زن و هم مرد هر دو، افزون بر سنگ و شلاق ظلم و استبداد،
زير انواع شلاقها میتوانند باشند، درونی و بيرونی، جسمانی، روحی،
شخصی، خانوادگی، اجتماعی.
آن که از شدت افسردگی خودکشی میکند، زير شلاق و يا سنگسارِ روانی نيست؟
سئوال
شعر "چقدر زن بودن خوب است"، نهايت بالندگی به زن بودن است.
چگونه به اين درجه از بالندگی رسيديد؟
جواب
خودشناسی و حضور مفيد و حياتیِ «زن» را در همهی ارکان و ابعاد هستی،
کشف و لمس کردن
سئوال
در مجموعه شعر «پرنده دیگر، نه» بارها از زن و حقوق و کمالاتِ او گفتهايد
نقش زن را در جامعه چگونه میبينيد و با زن ستيزی، چگونه برخورد میکنيد؟
جواب
برای رشد و توسعهی جامعهی بشری بايد همهی نيروهای انسانی به کار گرفته شوند
استعداد، عقلانيت، شايستگی، وجدان کار و احساس مسئوليت زن و مرد ندارد
زن تا امکان و فرصت نداشته باشد
چگونه میتواند نيروهای خود را به کار بگيرد و شایستگی خود را نشان دهد؟
تقسيم عادلانهی قدرت در همه زمينهها حق همهی شهروندان جهانی است
چه زن و چه مرد
هرکس بنا براستعداد و شايستگی خود، بايد در انتخاب آزاد باشد
جهان مردسالاری ثابت کرده است که در نهايتِ خودکامهگی،
در ايجاد عدالت و سعادت ناموفق بوده و به بيراهه رفته است.
زن، همچنان که در خانوادهی خود نقش کليدی و محوری دارد،
نقش او در خانوادهی بزرگ سرزمينش و در خانوادهی بزرگتر جهانی نیز
کلیدی و محوری است
اين دنيای خشن و نابرابر و پرتبعيض دنيای مردسالارانه است
سئوال
میگویند شعرِ امروز ایران در بحران است، چنین تعبیری را میپذیرید؟
جواب
اين بحران را میپذيرم اما نه در موردِ شعر، بلکه در موردِ شاعران
چون شعر ويژگیهای خودش را دارد و سر جای خودش هست
مثل خورشيد که با ويژگیهای خود، بر سرِ جای خود هست و کارش را میکند
اگر هوا خراب باشد، شرايطِ جوی است و تقصير خورشيد نيست
فضای ادبی امروز ايران و شرايطِ زيست محيطی شاعران داخل و خارج
و شعری که در اين شرايط صادر میشود، دچار نوعی کابوس و هذيان است
به ويژه که با وفور نشرياتِ اينترنتی و کاغذی و نداشتن کارشناس بخش ادبی،
وبلاگهای شخصی و وفور کتابهايی که همينطورچاپ میشوند
و... آن کسی که شعر بد میگويد و چاپ هم میشود
خودش و آن نشريه را خراب میکند نه شعر را
اگر کسی شنا بلد نيست و با مقداری دست و پا زدن غرق میشود،
آبروی دريا که نمیرود
پيش از اين هم گفتهام که شعر مانند اقيانوسی است که در اين گرما و تبوتابِ زندگی،
همه دلشان میخواهد خود را به لبِ آب اين اقيانوس برسانند
و در آن دست و پايی بزنند و تنی خنک کنند
خوب اين چه اشکال دارد؟
اين که از مقدار آب و يا شأن اقيانوس نمیکاهد
در عوض، تب خيلیها مینشيند و حالشان بهتر میشود
اما در طول تاريخِ شعر میبينيم که تنها انگشت شمار شناگرانِ ورزيده و ماهر
تا ميانهی اقيانوس میروند و در آن ميان سر بلند میکنند
سئوال
از ديدگاهِ شما چه چيزی زشت و چه چيزی زيباست؟
جواب
از ديدگاهِ من، همه کس و همه چيز اگر در جای خود باشد، زيباست
زشت آن چيزی است که در سرِ جای خود نيست
اين را در يکی از « درنگ»هايم نيز گفتهام
سئوال
شما با شعر کلاسیک ایران به خوبی آشنا هستید و فرم را هم میشناسید
در تعریف سنتی فرم، میگویند
فرم ترکیبی است از وجوه ساختاری و بافتاری اثر هنری
که ماهیت و کیفیت ساختمان بیرون و درون اثر را تعیین میکند
در شعر امروز هم آیا جایگاه «فرم» همین است که در تعریف پیشینیان آمده است؟
جواب
اين تعريف از فرم به نظر من درست نيست
اگر مقصود از «پیشینیان» مردم گذشتهی ایران هستند
باید گفت که واژهی «فرم» در همین صد سال اخیر از زبان فرانسه
وارد زبان فارسی شده است
پیشینیان ما با این واژه و نیز مفهوم آن آشنایی نداشتند
اين تعریف از فرم هم نمیتواند مال ایشان باشد
زیرا «ساختار» و «بافتار» که در آن آمده، از واژههای نوساخته در زبان فارسیست
و ربطی به قدما ندارد
گذشته از این که این گونه تعریف کردن هم در میان ایشان رسم نبوده
اين تقلید یا ترجمهای از تعریف در واژهنامههای اروپایی و امریکاییست
و برای من هم تعریف روشنی نیست
فرم یعنی شکل یا ریختِ یک چیز یا قالببندی یک اثر هنری
خواه تندیس باشد یا تابلوی نقاشی یا شعر و نمایشنامه و داستان
در اشیاء طبیعی یا آثار هنری بینهایت فرم وجود دارد
آنچه اثر هنری را از آثار غیرهنری جدا میکند وجود فرم است
که هرچه تازهتر و اصیلتر باشد، اثر، ارزش هنری بالاتری پیدا میکند
سئوال
ابزار کار زبان، «کلمه» است
بار معنایی کلمه در آفرینش شعر شما چیست؟
جواب
در آفرینش شاعرانه، شاعر البته در قلمرو زبان و معنا آزادانهتر از دیگران عمل میکند
اين بيشتر بستگی به ميزان تسلط شاعر و احاطهی او به واژهها
و شناختِ بار معنايی و به کارگيری درست و ماهرانه آنها دارد
شاعر چه بسا به کلمه در بستر جمله، معنای تازهای بدهد
و یا با معناهای گوناگون کلمه بازی کند
نمونهی عالی این گونه رفتار با کلمه حافظ است
من هم در شعر خود از این امکان رفتار شاعرانه با کلمه استفاده میکنم
سئوال
در زبانبازی شعر، تصویر « نقش اجتناب ناپذیری دارد». این برداشت را می پذیرید
نقش آن را در شعر خودتان توضیح دهید
جواب
البته در شعر من تصویر، به قول شما
«نقش اجتنابناپذیری دارد»
شعر بیتصویر و استعاره میشود زبانِ خطابه
سئوال
در پرداخت شعر یکی دیگر از ابزار، استعاره است، استعاره چیست؟
چرا و کجا و چگونه باید از این ابزار استفاده کرد
تا هم در فهم شعر ایجاد مشکل نکند و هم شعر را زیبا کند؟
جواب
بخش بزرگی از کار آفرینش شاعرانه خودجوش است
و از ناخودآگاهی شاعر میتراود
زبانِ شاعرانه اساسأ زبان استعاره است
یعنی در پس معناهای ظاهری کلمات و جملهها، معناهای دیگری نهفته است
و واژهها به چیزهای دیگری اشاره دارند
که چه بسا شاعر به آنها خودآگاه نیست و دیگران آنها را کشف میکنند
استعاره ابزار نیست، ذات شعر است و هیچ دستوری برای کاربرد آن وجود ندارد
بلکه خود از درون زبان سرریز میکند
س- یکی دیگر از مصالح ساختمان شعر، ايهام است که تن می زند به استعاره. به ايهام در شعر باور دارید، چرا؟
پ: ایهام یا دو معنایی یا چند معنایی بودن هم از ویژگیهای زبانِ شاعرانه است که با کاربرد استعاره پدید میآید. ایهام اگر خیلی پیچیده و تو در تو نباشد و ماهرانه به گرفته شود، به شعر عمق معنایی میبخشد
سئوال
شعر ناب چگونه شعری است؟
جواب
از ديدگاهِ من، هستی در کل، يک پديدهی علمی- هنری است در حدِ شگفت انگيز
جهان يک شعر ناب است و نام شاعرش «خدا» ست
انسان خود پديدهی هنری- علمی شگفتانگيزی است
هر جزيی از بدن انسان، يک شاهکار است
چشم را ببینید که نمای بیرونی آن چه کار هنری شگفتانگیزی ست
اما در پشت اين ظاهر، علم سرشاری ايستاده است
همانطور که هر جزيی از هستی قابل تأمل و بررسی و تفسير است
شعر هم اگر شعر باشد، بايد از اين ويژگیها برخوردار باشد
شعر ناب يک آفرينش هنری تکامل يافته است
که دارای ورزيدگی، گستردگی، و ابعاد گوناگون است
به ظاهر آن همه میتوانند نزديک شوند، آن را حس کنند و لذت هم ببرند
اما شناخت ابعادِ درونمايه و هدفمندی آن
به پژوهش کارشناسانه و مکاشفه نيازمند است و اصلأ قابل مقايسه نيست
با آن نوشتههای سطحی و احساساتی زير نام شعر
همانطور که مهندسی و ابعاد وجود انسان قابل مقايسه با مثلأ "ژله ماهی" نيست
نمونهی روشن شعر ناب در ابعاد گوناگون، شايد شعر حافظ است
که گرچه همه ظاهر آن را حس میکنند و خود را به آن نزديک میدانند
اما خودِ او میگويد
من این حروف نوشتم چنانکه غير ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
و غير، کسی نيست جز آنکه
به درون مايه و ظرافتها و تردستیهای و ابعاد شعر او، راه نيافته
و از آن درک کارشناسانهای ندارد
سئوال
شما برای چه نوع مخاطبانی شعر میگوييد؟
جواب
من بنا بر نوع نگاه، انديشه، تجربهها، دريافتها و باورهای خود
و با زبان ويژهی طبيعتِ پيامهای آنها شعر میگويم
آنها که شعر مرا دريافت میکنند و به گونهای با شعر من ارتباط پيدا میکنند
مخاطبان مناند
سئوال
در پايان به اين پرسش هم پاسخ بدهيد
که غزل معروف شما با نام «نگفتم؟» که مورد استقبال بسيارانی قرار گرفته
و به دفعات هم به چاپ رسيده است را از چه الهام گرفتهايد
و کی آن را سرودهايد؟
جواب
من اين غزل را در نوجوانی در ايران سرودم.
مربوط است به پيش از مهاجرت ما به خارج از ايران
(انگلستان)
همان موقع هم در ايران چاپ شد، گويا در مجلهی
«دنيای سخن»
دوست زنده ياد ما
نويسندهی سرشناس اسماعيل فصيح که به ما خيلی لطف داشت
و در سفرهايش به لندن، چند روزی را با ما میگذراند
در آخرين سفرش به لندن، به من گفت
که داستان يکی از کتابهايش که در وزارت ارشاد گير کرده است
با اين غزل « نگفتم» تمام میشود
دکتر عباس شکری
نسیم کوهستانی مپگاه
https://rehgozer1.blogspot.com/2025/07/blog-post_67.html
https://didarto.blogspot.com/2022/03/blog-post_25.html