،میان من و تو،
قلمی در لای لبانم
با نوشتن نگاهم
هر بار با واژهی نگفتهتازهای
بهشکوفتن ونوس،
لبخند میزند
زنبق پشت طلوع شبنم بیدار میشود
آنهنگام مرا
با طعم بکارت،
تکرار عطرتازه در بهار زنانهگی،
در آن لحظهی پیش از اوج،
با آبی که برای پیراهن تو آوردهام
نقاشی میکند
و
من
(زیر باران بازی میکنم)
ورای هرگونه کنترل و ارادهای
مهمان دل خویشتنایم
ترانه در هر لرزی سهم توست
زاویهی حاده در اندک فاصله،
بدل به استوانه میگردد
در انتظار آن اتفاق زیبا
تو در تندیِ نفسهای من آآآب میشوی
ميان من و تو،
دیگر هیچ فاصلهای نمیماند
رهگذر

