۱۴۰۵ خرداد ۲۲, جمعه

نه! به اعدام

  


«چوبه دار را سرنگون کنید»

ویکتور هوگو 

در سپتامبر ۱۸۴۸، در مجلس مؤسسان فرانسه فریاد زد:

  مجازات اعدام «نشانه ابدی بربریت» است

«نه به اعدام»؛

و تأکید کرد حق زندگی و مرگ تنها از آن خداست.

 بدون قید و شرط به لغو حکم اعدام رأی داد.


ویکتور هوگو در تمام طول زندگی‌اش، مخالف سرسخت و قاطع مجازات اعدام بود.

 در دو رمان «آخرین روز یک محکوم به اعدام»

 (۱۸۲۹)

 و 

«کلود گُو»

 (۱۸۳۴)

او بی‌رحمی و وحشت اعدام‌هایی را که در کودکی شاهدشان بوده،

 به تصویر می‌کشد.

 در مقدمه 

«آخرین روز یک محکوم به اعدام» 

(سال ۱۸۳۲) 

می‌نویسد

 «شستن دست‌ها کار خوبی است، اما جلوگیری از ریختن خون بهتر است»

مشهورترین سخنرانی او برای لغو مجازات اعدام،

 در جلسه مجلس مؤسسان در تاریخ ۱۵ سپتامبر ۱۸۴۸ ایراد شد. 


Destutt de Tracy

پیش از آن، در سال ۱۸۳۰ در مجلس ملی، 

این موضوع به بحث عمومی کشیده شده بود. 

پیشنهاد قانون  که در ۱۷ اوت ۱۸۳۰ ارائه شد


 با رأی‌گیری مجلس نمایندگان همراه گردید

 که «پیامی به شاه» برای درخواست لغو مجازات اعدام ارسال کرد.

 سپس قانون ۲۸ آوریل ۱۸۳۲ نُه مورد از جرایم مشمول مجازات اعدام را حذف کرد. 

در سال ۱۸۳۸، بحث‌های جدیدی انجام شد که لامارتین نیز در آن‌ها شرکت داشت. 

در سال ۱۸۴۸، دو روز پس از اعلام جمهوری دوم،   

مجازات اعدام را در جرایم سیاسی لغو کرد. 

ویکتور هوگو در نامه‌ای به لامارتین در ۲۷ فوریه ۱۸۴۸، این لغو را تأیید کرد.

 او که در انتخابات تکمیلی ۴ ژوئن ۱۸۴۸ نامزد مجلس مؤسسان شده بود،

 در بیانیه انتخاباتی خود در ۲۶ مه ۱۸۴۸ توضیح داد

 که از جمهوری چه انتظاری دارد. متن سخنان او را می‌خوانید.

(منبع ترجمه)

شهروند ویکتور هوگو:

آقایان، همانند گزارش‌دهنده محترم کمیسیون شما، 

من انتظار نداشتم درباره این موضوع جدی و مهم سخن بگویم.

 متأسفم که این پرسش، که شاید مهم‌ترین پرسش از همه باشد،

 در میانه بحث‌های شما تقریباً ناگهانی مطرح شده

 و سخنوران را بدون آمادگی قبلی غافلگیر کرده است.

 اما من، به نوبه خود، سخنان کمی خواهم گفت؛

 ولی این سخنان از عمق یک اعتقاد ریشه‌دار و دیرینه برمی‌خیزد.

شما مصونیت خانه و کاشانه را به رسمیت شناختید؛

 اکنون از شما می‌خواهیم که مصونیت بالاتر و مقدس‌تری را به رسمیت بشناسید:

 مصونیت زندگی انسان.

آقایان، یک قانون اساسی، و به‌ویژه قانونی اساسی که توسط فرانسه

 و برای فرانسه تدوین شده باشد، 

لزوماً باید گامی به سوی تمدن باشد؛

 اگر گامی به سوی تمدن نباشد، هیچ است.

 (بسیار خوب! بسیار خوب!)


خوب، به این بیندیشید!

مجازات اعدام چیست؟

مجازات اعدام، نشانه ویژه و ابدی بربریت است.

 (تکان و حرکت در مجلس)

نه به اعدام، 

دوسیه نشریه ادبی بانگ

هرجا که مجازات اعدام فراوان و رایج باشد،

 بربریت حاکم است؛ هرجا که مجازات اعدام نادر باشد،

 تمدن فرمانرواست. 

(تکان و حرکت)

این‌ها واقعیت‌هایی غیرقابل انکارند.

تلطیف و انسانی کردن مجازات‌ها، پیشرفتی بزرگ و جدی است. 

قرن هجدهم – که این یکی از افتخاراتش است – شکنجه را لغو کرد؛ 

قرن نوزدهم قطعاً مجازات اعدام را لغو خواهد کرد. 

(تأیید و همدلی از سمت چپ)

چندین صدا: آری! آری!

شهروند ویکتور هوگو:

شاید امروز آن را لغو نکنید؛ اما تردید نکنید، 

یا خودتان آن را لغو خواهید کرد یا جانشینانتان فردا آن را لغو خواهند کرد!

صداهای مشابه: ما آن را لغو خواهیم کرد!

 (هیجان در مجلس)

شهروند ویکتور هوگو:

شما در مقدمه قانون اساسی‌تان نوشته‌اید: 

«در حضور خدا»

و سپس می‌خواهید از همان خدا، حقی را بدزدید که تنها به او تعلق دارد: 

حق زندگی و مرگ.

 (بسیار خوب! بسیار خوب!)

آقایان، سه چیز وجود دارد که از آنِ خداست و به انسان تعلق ندارد:

غیرقابل بازگشت، غیرقابل جبران، و غیرقابل انحلال.

وای بر انسانی که این سه را وارد قوانین خود کند! 

(تکان در مجلس)

این‌ها دیر یا زود جامعه را زیر وزن سنگین خود خم می‌کنند،

 تعادل ضروری قوانین و اخلاق را برهم می‌زنند، 

عدالت انسانی را از تناسب خارج می‌سازند؛

 و در نتیجه – به این بیندیشید آقایان 

 (سکوت عمیق) 

قانون، وجدان را به وحشت می‌اندازد! 

(احساسات شدید)

آقایان، من به این تریبون آمده‌ام تا فقط یک کلمه به شما بگویم، 

کلمه‌ای که به نظر من سرنوشت‌ساز است. 

این کلمه چنین است:

 (گوش کنید! گوش کنید!)

پس از فوریه، مردم اندیشه‌ای بزرگ داشتند:

 روز بعد از آنکه تخت سلطنت را سوزاندند، خواستند چوبه دار را نیز بسوزانند.

 (بسیار خوب! – احساسات شدید)

کسانی که در آن زمان بر ذهن مردم تأثیر می‌گذاشتند،

 متأسفانه به اندازه قلب بزرگ مردم، بلندمرتبه نبودند.

سمت چپ: بسیار خوب!

شهروند ویکتور هوگو:

جلو اجرای این اندیشه والا را گرفتند.

خوب، شما در نخستین ماده قانون اساسی که به آن رأی می‌دهید،

 نخستین اندیشه مردم را تحقق بخشیدید:

 تخت را سرنگون کردید.

 اکنون دومین اندیشه را نیز تحقق بخشید: چوبه دار را سرنگون کنید.

 (تأیید و همدلی شدید در چندین نیمکت)

من به لغو بدون قیدوشرط، ساده و قطعی مجازات اعدام رأی می‌دهم.


منبع

https://baangnews.net/


۱۴۰۵ خرداد ۱۵, جمعه

اکنون خیس


اکنون خیس


هنگامی‌که

 در آغوش تو-ام

شفق 

بر غنچه‌های تنم، 

پرده از مهتاب می‌گستراند.


من

 لحظه‌ی اکنونم را حس می‌کنم

برفراز بی‌اراده‌گی،

 در گسست دوگانه‌گی.

 

 جاری می‌شوم

 مثل شبنم در رنگین‌کمان،


تو اوج می‌گیری

 مثل فواره در دل بِرکه.


 اوج لرزش‌های من اما

موج‌وارند 

هرموج، سوار بر دوش موج دیگر،


لرز هر موج

 با نسیمانه‌‌ دیدار فانوس دریا 

بساحل می‌رسد

و دوباره‌ها برمی‌گردد.


پستان‌هایم، روی سینه‌ات،

گونه‌های زیرینم، در بند دستانت.

آرام‌اند.


در آغوشم بکش

تا ژرفای نرم‌راه حلقه‌ی انگشترم،

قطره‌های جویبارم

ناسیرابیِ شاخه را می‌دانند


نجوای خواهش را در لب‌گشائیِ غنچه، 

گوش کن


افتادن و لغزیدنِ

 دانه‌شبنم‌های سنگین‌ات را بر اوج فواره،

عاشقانه به‌بینم

تا در عریانیِ لحظه‌ی اکنون‌مان

یکی شویم

بیا


رهگذر


https://rehgozer1.blogspot.com/2026/04/blog-post_3.html


https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید


—-***—

نگاه شاعرانه‌یِ

تینا دربندی

به قطعه


« اکنون خیس»

لحظه‌ای از عشق‌بازی را به تصویر می‌کشد

 که در آن، مرزهای دوگانه‌گی و زمان فرو می‌ریزند.

 پنجره‌ی گشوده بر شفق، نماد گشوده‌گیِ آغوش معشوق

 و عبور از دوگانه‌گی است؛ 

جایی که «اکنون» یک تجربه‌ی جاری و بی‌پایان می‌شود.

 عاشق، خویشتن را همچون شبنمی در رنگین‌کمان می‌بیند؛

 شفاف، لغزنده، و در حال امتزاج با معشوق.


هنگامی‌که

 در آغوش تو-ام

شفق بر غنچه‌های تنم

پرده از مهتاب می‌گستراند

من

 لحظه‌ی اکنونم، را حس می‌کنم

برفراز بی‌اراده‌گی،

 در گسست دوگانه‌گی.

 

 جاری می‌شوم

 مثل شبنم در رنگین‌کمان،


هنگامی که آغوشت بر آغوش من گشوده می‌شود، 

افق، تن‌پوشی از شفق برتن دارد

 و من، تشویشِ دوگانه‌گی و قضاوت‌ دیگران را

در پشتِ درهای لحظه‌ی هم‌شانه‌گی تو،

 جا می‌گذارم. 

برمی‌گردم به آن‌چه که هستم و به آن‌چه که می‌خواهم

دقیقا به لحظه‌ی اکنون که من را وصل می‌کند به زندگی در آغوش تو.

سبکبار، سوار بر بال لذت، در زلالِ بی‌اراده‌گی، 

اوج می‌گیرم،

در تو جاری می‌شوم؛ 

همچون قطره‌شبنمی که در آوندِ یک رنگین‌کمان،

 سُر می‌خورد.

 

تو اوج می‌گیری

 مثل فواره در دل بِرکه .


 اوج لرزش‌های من اما

موج‌وارند 

هرموج، سوار بر دوش موج دیگر،


لرز هر موج

 با نسیمانه‌‌ دیدار فانوس دریا

بساحل می‌رسد

و دوباره‌ها برمی‌گردد.


فواره‌ی سرکش تو در نوازش لبه‌های نازک‌ِ جویبار من

قد می‌کشد

سرکش، برافراشته و استوار،

  به سوی آسمان نافم اوج می‌گیرد.

و من؟ 

من در موج‌هایی روشن زنجیره‌ی‌ام که بر دوشِ یکدیگر سوارند

اشاره به (ارگاسم‌های پی‌در‌پی) است

تماماً در ارتعاش، تماماً در لرزش و در تکرار بی‌تابیِ رفتُ‌و‌برگشتم.

اطمینانم به فانوس دریاست

که در همیشه‌های ساحل 

هم‌راه من، هم‌راز من و در انتظار من است


پستان‌هایم، روی سینه‌ات،

گونه‌های زیرینم ، در بند دستانت،

آرام‌اند


در آغوشم بکش

تا ژرفای نرم‌راه حلقه‌ی انگشترم

قطره‌های جویبارم

ناسیرابیِ شاخه را می‌دانند


نجوای خواهش را در لب‌گشائیِ غنچه، 

گوش کن


در این خلوتِ عریان، 

فراز‌های تنم، دل به تسلیمِ خودخواسته می‌دهند. 

پستان‌هایم را تسلیم سینه‌ی تو می‌کنم

کف دستانت

 شهوت آلوده‌‌گیِ گونه‌های پُشت‌ام را چنگ می‌زنند.

تنگ‌ترین آغوشانه را

 به ژرفای تنگه‌ی باریک نورم، هدیه کن

غنچه، لای خیس‌آلوده‌گی لبانش

تشنه‌گی دیرینه‌ی شاخه‌ را زمزمه می‌کند.

 

 افتادن و لغزیدنِ

 دانه‌شبنم‌های سنگین‌ات را بر اوج فواره،

عاشقانه به‌بینم

تا در عریانیِ لحظه‌ی اکنون‌مان

یکی شویم

بیا


 سنگینی دانه‌باران‌ها را می‌بینم

 از اوجِ آن فواره‌ی بلند سرمست، فرو می‌ریزند، می‌لغزند. 

در این برهنه‌گیِ بی‌پرده‌یِ 

«اکنون»

  نه تو مانی و نه من. 

مانند دو رودخانه‌، که یگانه‌گی‌شان در جاری شدن‌شان می‌شود،

در همدیگر و بر همدیگر 

بیا…

 که در این لحظه‌ی عریان اکنون‌مان،

گم شویم تا پیدا شویم.


-*-

جمع‌بند


آنچه برای من جالب بود این بود

 که در خوانش نخست، بعضی تصاویر را صرفاً زیباشناختی می‌دیدم،

 اما در بازخوانی‌های بعدی، برایم روشن شد

 که بسیاری از آن‌ها حامل معنایی دقیق و تجربه‌ای مشخص هستند. 

این تفاوت میان

 «آنچه شاعر می‌داند» و «آنچه خواننده درمی‌یابد»

 یکی از جذاب‌ترین بخش‌های شعر است.

از قطعه‌ی «اکنون خیس»

 بیش از هر چیز، این سطرها در ذهنم ماندگار شدند:

برهنگی به‌عنوان یکی‌شدن در

 «اکنون»


اوج لرزش‌های من موج‌وارند
هر موج بر دوش موج دیگر سوار.


سنگینیِ دانه‌باران و اوج فواره

 در مدار لب‌گشایی غنچه، 

تکرار خواهش و بازگشت به آغوش‌دیدار فانوس دریا.


شکوفائی غنچه به گل‌واره‌گی،

در لحظه‌ی اکنون غنچه نهفته‌است

نه در گذشته و نه در‌ آینده‌ی غنچه.


با مهر

تینا دربندی


مروارید پنهان

مروارید پنهان چنان‌که بر سینه‌ات به خواب رویا رفته‌باشم،  لبانم زودتر از من با تو می‌آمیزند. من لبانت را دیرتر از نفس‌‌هایت می‌بوسم.  نرم‌لر...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته