۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

بقای حکومت و دوستی میهن

تینا قاضی مراد

در شامگاه ۱۸ ژوئن ۱۹۴۰، صدایی از رادیوی BBC لندن پخش شد 

که مسیر تاریخ را تغییر داد. 

«شارل دوگل»، دولت فرانسه را در تبعید در لندن شکل داد 

تا در روز موعود، کشورش را از چنگ اشغالگران نازی رها سازد.

 دوگل در کنار جهان آزاد ایستاد و با صدایی رسا اعلام کرد که فرانسه تنها نیست. 


واقعیت این است که اشغال‌گران با اعتراضات مدنی 

و انتخابات از قدرت کنار نمی‌روند؛ 

برای درهم‌کوبیدن دشمنان آزادی، 

باید از تمامی ابزارهای جهان آزاد بهره گرفت. 

آیا دوگل، به‌خاطر درخواست کمک خارجی، وطن‌فروش بود؟

 قضاوت تاریخ روشن است. 

امروز او چهره‌ای ملی در فرانسه است، 

در حالی که «فیلیپ پتن» به‌دلیل شکست گرایی و واگذاری فرانسه به نازی‌ها، 

به‌حق منفور است. 

دوگل به تفاوت میان میهن‌دوستی و حکومت‌پرستی آگاه بود: 

میهن، ملک مشترک مردمانی آزاد است. 

همان‌گونه که «مائوریتزیو ویرولی» - اندیشمند سرشناس ایتالیایی 

 میهن‌دوستی را

 «عشق به نهادهای سیاسی و شیوه زندگی‌ای که آزادی مشترک یک ملت را حفظ می‌کنند»

 تعریف می‌کند.

در این‌جا تمایز میان میهن‌دوستی و آن‌چه می‌توان «حکومت‌پرستی» نامید، 

آشکار می‌شود. 

میهن‌دوستی یعنی دفاع از آزادی میهن؛ 

اما آن‌چه در فضای سیاسی این روزهای ایران شاهد هستیم

 و خود را در لباس ناسیونالیسمِ ظاهرا ضدجنگ عرضه می‌کند،

 در واقع «حکومت‌پرستی» است و از یک توّهم دفاع می‌کند: 

توّهمِ هم‌سرنوشتی ایران و جمهوری اسلامی.

 این دیدگاه می‌کوشد چنین القا کند که ایران می‌تواند در سایه استبداد دوام آورد، 

یا این‌که میان مردم و رژیم حاکم، منافع مشترکی وجود دارد

 که مداخله خارجی آن را تهدید می‌کند.

شارل دوگل بر این باور بود که باید از همه ابزارها 

برای شکست دشمن بهره برد. 

او در نخستین پیام رادیویی خود به مردم فرانسه گفت:

«آیا آخرین سخن گفته شده است؟

 آیا امید باید از میان برود؟ 

آیا شکست قطعی است؟ 

نه. به شما می‌گویم که هیچ‌چیز برای فرانسه از دست نرفته است. 

همان ابزارهایی که ما را مغلوب کردند، 

روزی می‌توانند پیروزی را برای ما به ارمغان آورند… 

فرانسه تنها نیست.

 او تنها نیست. او تنها نیست»

اما حکومت‌پرستان ایرانی، بقای ایران را در پرهیز از هرگونه درگیری می‌بینند. 

در حالی‌که میهن‌دوستی،

 آزادی تحت حاکمیت قانون را برای کشور اولویت می‌داند 

و برای تحقق آن، هر امکان موثری - از جمله حمایت خارجی - را 

به‌عنوان ابزار در نظر می‌گیرد. 

خود دوگل نیز در همان سخنرانی اولیه تاکید کرد 

که منافع فرانسه با قدرت‌های آزاد جهان گره خورده است.

 در وضعیت امروز ما نیز، منافع ایرانیان با جهان آزاد گره خورده است؛ 

هر دو می‌خواهند از کابوس ۴۷ ساله‌ای که از اساس با زندگی نرمال در ستیز است، 

رهایی یابند.

 اما دشمنان آزادی ایران، در حال فروش این توّهم هستند

 که ملت ایران با جمهوری اسلامی، با اشغال‌گران خود، منافع مشترک دارند، 

نه با جهان آزاد. 

حکومت‌پرستان تفاوت میان ایران،

 نهادهای سیاسی جامعه‌ی آزاد و مفهوم هم‌سرنوشت بودن مردمان آزاد را 

درک نمی‌کنند

 و برای آن‌ها، ایران، نه در ایده آزادی تحت حاکمیت قانون، 

بل‌که صرفا در «زیرساخت‌»هایی تعریف می‌شود

 که به بقای جمهوری اسلامی یاری می‌رساند.

شعار حکومت‌پرستان امروز این است: 

از میهن باید دفاع کرد، چه به نام، چه به ننگ. 

آنان حکومت را به نام میهن می‌فروشند. 

شعار راستین میهن‌پرستانه باید چنین باشد: 

از آزادی میهن باید دفاع کرد، چه به نام، چه به ننگ. 

حکومت‌پرستان تصویری رمانتیک و موهوم از میهن ارائه می‌دهند

 که با واقعیت سازگار نیست.

 حکومت را نمی‌توان با کشور یکی گرفت. 

تاریخ نشان داده است که نظام‌هایی که برای بقای خود به خشونت گسترده 

علیه مردم متوسل می‌شوند، از درون اصلاح نمی‌شوند. 

همان‌گونه که «وینستون چرچیل» هشدار می‌داد: 

«نمی‌توان با یک ببر استدلال کرد.»

 با فاشیسم نیز باید مقابله کرد، نه مذاکره.

اما آن‌چه دوگل در برابرش ایستاد، تنها نازی‌ها نبودند،

 بل‌که شکست‌گراییِ پتن نیز بود.

 این شکست‌گرایی، امروز نیز در اشکال مختلف بازتولید می‌شود:

 گاه در قالب دعوت به سازش، گاه در قالب انکار امکان تغییر،

 و گاه در این ادعا که

 «هیچ راهی جز وضع موجود نیست». 

ابزار اصلی این نگاه، ناامیدی است. 

لباس جدید این شکست‌گراییِ حکومت‌پرستان ایرانی، این ایده است

 که جمهوری اسلامی با جنگ نمی‌رود، 

یا این‌که جنگ تنها این حکومت را تقویت می‌کند.

حربه نامردمان، همواره القای ناامیدیِ بی‌پایه و اساس است؛ 

همچون این ادعا که جمهوری اسلامی

 «قوی‌تر شده است». 


اما پرسش این‌جاست: 

چگونه می‌توان حکومتی را که در همان آغاز بحران

 رهبر خود را از دست داده، 

زیرساخت‌های دستگاه سرکوب آن در حال فرسایش است،

 تا آن‌جا به زانو درآمده که به استفاده از کودکان برای دستگاه سرکوب روی آورده، 

از بیرون مرزها برای کشتن هم‌میهنان ما نیرو جذب می‌کند

 و تقریبا تمامی کشورهای منطقه را علیه خود برانگیخته است، 

در حال قدرت‌گیری دانست؟

و نه در مسیر فروپاشی؟ 


تنها با زبان سیّاسانه‌ای که خود را جای زبان سیاسی جا می‌زند، 

می‌توان این نوع دروغ های بی اساس را تئوریزه کرد. 


در اینجا، سخن «جورج اورول» روشنگر است: 

«زبان سیاسی طوری طراحی شده است که دروغ‌ها را راست جلوه دهد، 

قتل را محترم نشان دهد، و به چیزی که جز بادِ محض نیست، 

ظاهری از استحکام ببخشد». 


شکست‌گرایی و حکومت‌پرستی، واپسین سنگرهای یک نظم فرسوده‌اند؛ 

تلاشی برای القای این دروغ که منافع مردمان آزاد در تضاد با یکدیگر است. 

حال آن‌که مسئله، نزاع میان ملت‌ها نیست، 

بل‌که تقابل میان آزادی و استبداد است. 

امروز، میهن‌دوستی به معنای بهره‌گیری از همه ابزارهای ممکن 

برای دستیابی به آزادی است؛ 

نه دفاع از توّهمات رمانتیک،

 و نه یکی‌انگاشتن حکومت با میهن.

منبع

https://www.fereydoun.org/reflections/patriotism-vs-islamic-republic

 


۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۱, جمعه

نرم‌سو


نرم‌سو

در آغوش تو 

هیجان گم‌شده‌ی دگمه‌ای را پیدا می‌کنم  

که برای اولین‌بار،

 به‌مهربانیِ انگشتانت  

باز می‌شود

آهسته

 

هوس در زبانم 

طعم بوسه‌ی نچشیده‌ی لبانم را  

می‌لیسد.


دفتر حس‌هایم را با بوسه،

  ورق بزن

با سرانگشتانت، 

خط‌، به‌خط بخوان

که واژه‌ها، لای لرز و نسیم جا نمانند،

  زیبائی، 

در برگ‌-لرزِ این سبزینه‌گی‌ست. 


انگشتانت با هوسِ لمس 

کشاله‌هایم را  

مانند راز یک قصه‌ی شبانه 

با آرامشِ دل‌پذیری کِش می‌دهند.


نفس‌هایت می‌دانند 

چگونه،  

کجا به‌پیچند 

و 

کجا پنهان شوند.


بیا 

تاج ستبریِ ساقه‌ات را 

با نگینیِ غنچه‌ام بیارائیم، 

تو تاج را در آغوش لب‌های درونی‌ام بگذار، 

مروارید شفاف خیسم را به‌‌پیشانی‌‌اش، 

که تاج‌‌سر لبانم باشد. 

من 

در تماشای زیوربندیِ آن مروارید، بر تاج 

شعر را 

خودم را 

تمامم را 

فراموش کنم. 


بسنجم 

شکیبائی‌‌ام را  

زیر فواره‌‌‌ی ناشکیبای لذت عشق.


رهگذر

 https://rehgozer1.blogspot.com/2026/03/blog-post_363.html


https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید

***

خوانش الهه سراجی

از

«نرم‌سو»


قطعه‌ی «نرم‌سو»، نه یک توصیفِ ساده‌ی هم‌آغوشی، 

بلکه ترسیمِ یک «سفرِ کیمیاگونه» است؛ 

سفری از مرزهایِ

 «خود»

 به سویِ

 «خویشتن طبیعیِ دو هم‌سویِ این سفر»

 در این اثر، ما شاهدِ فروریزیِ تدریجیِ حصارهای ذهنی و زبانی هستیم. 

تا عاشقُ‌و‌معشوق، در زلالِ لذت، تولّد دیگرشان را داشته باشند.

مانند نوزادان بالغ چشمان‌شان را بگشایند 

تا جهان تازه‌ای کشف کنند،

که آسمان با زیوربندیِ رنگین‌کمان،

رنگ دیگری‌‌هم دارد.


—**—

«در آغوش تو 

هیجان گم‌شده‌ی دگمه‌ای را پیدا می‌کنم  

که برای اولین‌بار،

 به‌مهربانیِ انگشتانت  

باز می‌شود

آهسته»

 

شعر با «رازگشاییِ دکمه» آغاز می‌شود.

 دکمه هم یک مانعِ فیزیکی،

  و هم نمادی از قراردادهایِ بازدارنده‌ی نرم‌‌‌تماشای عاشقانه،

 است

 «مهربانیِ»

 انگشتانی که این دکمه را آهسته، می‌گشایند

 خواهش را در تپش می‌جُویَند

  همچنان تلطیفِ فضائی‌ست

 برای دو ستاره‌ی نرم در آسمان سینه‌ی دلداده‌ی خود،

که دید‌نوازی آن‌ها را آرزو می‌کنند.

 این مرحله را می‌توان

 «پیش‌نوازیِ اشتیاق هم‌آغوشی» نامید 

که عاشق، لذت‌سپاری را دل‌خواسته،

در اراده‌‌ی محبوب خود می‌گذارد.


«هوس در زبانم 

طعم بوسه‌ی نچشیده‌ی لبانم را  

می‌لیسد»


 زبان از (سخن گفتن) بازمی‌ماند

 تن‌خواسته‌ی طبیعیِ خود

 (چشیدن) 

را یاد می‌آورد.

 عاشق، 

در آینه‌ی

 «چینشِ واژه‌گان»

 طعمِ بوسه را در بوسه‌گاه معشوق،

 پیش از وقوع، با زبان می‌لیسد.

 این یک «پیش‌درآمدِ حسی» است؛

 لحظه‌ای‌ست که ذهن شروع به پاکسازیِ «انباره‌هایِ خود» می‌کند 

تا فضا برایِ ادراکِ محضِ «معشوق» مهیا شود.


«دفتر حس‌هایم را با بوسه،

  ورق بزن

با سرانگشتانت، 

خط‌، به‌خط بخوان

که واژه‌ها، لای لرز و نسیم جا نمانند،

  زیبائی، 

در برگ‌-لرزِ این سبزینه‌گی‌ست»


توصیفِ بدن به «سبزینه‌گی» و «برگ-لرز»

 به شعر، سَیَلان تنانه و طبیعی می‌بخشد.

واژه‌ی «برگ‌لرز» توصیفِ دقیقِ ارتعاشاتِ ریزپوستی،

در هنگام تن‌نوازی است.

 بدن مانندِ یک «گُل‌تنِ حساس» تصویر شده 

که زیر سرانگشتانِ معشوق، 

نرم‌تب خواستن را

رغبت شیرینی را به دادن و بخشش تنانه، 

تجربه می‌کند. 

سر بر زانوی او، رویای دل‌داده‌گی خود را 

می‌پروراند.

لرز اشاره‌ای‌ست

برهیجان و لرزش دلپذیری در تمام وجود عاشق،

که با سفت‌شدن نوک پستان‌ها و محور شکلاتیِ آن‌ها،

جریان سَیّال هوس و شهوت را، 

دور ناف‌اش 

و 

تپه‌ی شیب‌گاه شیارش، احساس می‌کند.

نسیم،

اشاره به 

نوازش لب‌های معشوق و گداخته‌گی نسیم نفس‌‌های اوست

که شادی و لذت را 

به‌شدتِ فَوَران ارگاسم‌ِ دل‌داده‌ی خود ذخیره می‌کند .


«انگشتانت با هوسِ لمس 

کشاله‌هایم را  

مانند راز یک قصه‌ی شبانه 

با آرامشِ دل‌پذیری کِش می‌دهند»


کش آمدنِ قصه‌گونه‌یِ لمسِ

«کشاله‌‌ی ران‌ها»

 نشان‌دهنده‌ی ژرفای لذت آرامش، در آغوش اعتماد است. 

مسیری که 

«حسّ‌نوشته‌ها»

در سبزه‌زارن تن عاشق،

 مانند ورق خوردنِ یک دفترِ عشق‌بازی، 

یکی پس از دیگری کشف و باز می‌شوند.


«نفس‌هایت می‌دانند 

چگونه،  

کجا به‌پیچند 

و 

کجا پنهان شوند»


این بند

یکی از کلیدی‌ترین بخش‌های «هوش‌تنی» در شعر است. 

نَفَسِ معشوق اولین نوازشگرنقطه‌دان و لذت‌شناسی‌ست

 که هم‌راز لمسِ انگشتان، بر تَن می‌نشیند.

واژه‌ی 

«چگونه بپیچند»

 به حالت دایره‌واریِ لذت اشاره دارد. 

نَفَس بر رویِ منحنی‌ها و فراز و نشیب بدن

 (گودیِ گردن، پشتِ گوش، گودیِ ناف و تپّه‌ی مخملیِ نرم‌راه اوج)

 نمی‌ماند،

 بل‌که می‌پیچد. 

این پیچش، ایجادِ گرداب‌هایِ کوچکی از هواست

 که پوست را به لرزه (همان برگ‌لرز) وامی‌دارد. 

یعنی معشوق با نَفَس‌اش، در حالِ 

«مداربندیِ هوس»

 روی سطحِ پوستِ عاشق است.

«کجا پنهان شوند»

 به نهایت نزدیکی اشاره دارد.

  یعنی نفوذ به 

«شکاف‌ِ ابریشمینِ تَن»

 جایی که هوا حبس می‌شود و گرما دوچندان می‌گردد.

 این پنهان‌شونده‌گی، استعاره‌ای از

 «نفوذِ بی‌صدا» 

است.

 نَفَس در تنگ‌دایره‌ی ستاره، در مخمل شب اندام،

 گم می‌شود

ستاره‌ی پنهانی که نه با نگاه، 

که با نوازشِ نسیم نفس و گرمای لب‌‌لیسی شعله‌ور می‌شود،

و هرچه بیش‌تر ستایشش کنی،

 درخشان‌تر در میان دو هلال چسبیده بهم می‌تپد.

 تا بیداریِ غنچه را لای گلبرگ‌ها،

 رقم زند

و پیش از رسیدنِ ساقه، مرزها را فتح کند. 

این لحظه، قدرت اغواگری و تحریک را به 

«نَفَس»

 می‌دهد

 تا نشان دهد که در «نرم‌سو»، لطیف‌ترین بخشِ بازی عشق،

لحظه‌ای‌ست که نَفَسِ معشوق در پناهِ تَنِ عاشق،

 پنهان می‌شود 

شهوت نسیم نفس در لغزش لب‌ها، 

می‌تواند ژرف‌ترین اثر را بر نرم‌آب تنگ‌چشمه، بگذارد.

و زمانِ تن، برای ثانیه‌ای ایستا،

 گردد

 

«بیا 

تاج ستبریِ ساقه‌ات را 

با نگینیِ غنچه‌ام بیارائیم، 

تو تاج را در آغوش لب‌های درونی‌ام بگذار، 

مروارید شفاف خیسم را به‌‌پیشانی‌‌اش، 

که تاج‌‌سر لبانم باشد»


 زیباترین تقابلِ شکوه و لطافت است. 

تاجِ ستبریِ ساقه

 نمادِ شاخه‌ی استوار اندام مردانه‌است

 که با شکوهِ «تاج»اش تصویر شده است،

و آرایش آن تاج با مروارید پنهان،

 در میان لب‌های حریری‌نازکِ لای ران‌های عاشق است. 

در نخستین لحظه‌ی دیدارِ تاج با مروارید

 یک «زیوربندیِ‌ اندامی» را می‌بینیم 

که با قرار دادن «مروارید شفاف» بر «پیشانی تاج»

 لحظه‌‌های رفت‌ًُو‌گذار آغاز می‌شود

و در نگاه عاشقًُ‌و‌معشوق،

 به یک آیینِ تاج‌گذاری و یک زیوربندیِ تن‌نواز،

 شبیه است،

 نوعی «اندام‌شکوهی» که در آن بدن‌ها یکدیگر را کامل می‌کنند.

به «تنی از جنسِ جواهر و نور» بدل می‌شوند.

«مرواریدِ شفافِ خیس» 

ستاره‌مانند بر پیشانیِ تاج می‌نشیند. 

و اوجِ اروتیسمِ آغوشانه را جاودانِ خاطره می‌سازد.


«بسنجم 

شکیبائی‌‌ام را  

زیر فواره‌‌‌ی ناشکیبای لذت عشق»


فرودِ فَوّاره‌گون:

 آزادی از اراده،

و سنجشی در

 «تن‌سپاری»

 است.

عاشق می‌خواهد بداند

پیش از آن‌که موسیقی خام اندامش، به تحریر جیغ‌های عاشقانه برسند..

 تا کجا می‌تواند

 این لذت را،

این گرمای لغزش رفتُ‌و‌گذار را 

در درنگ، نگه دارد.. 

زیبائی قطعه

 با

 «ناشکیبایی»

 تمام می‌شود

 تا 

 «آرامشِ پس از طوفان»

 را در ذهنِ خواننده تداعی کند.

و اندام‌واره‌گیِ 

«مرواریدِ شفافِ خیس»

با تاج،

 تجلیِ همان «هم‌سوییِ تپش‌ها» است...

  زیر

 «فواره‌یِ لذت»

 به معنایِ 

«رهاشده‌گی در بتنِ لحظه» 

در لذت آن آغوشانه‌فرودِ  پُر از آرامش،است.

لحظه‌ای که تبِ روشنِ تن، آهسته به نرمی آرامش می‌گراید.

و هجوم نرم نزدیک‌خواهی، 

و اوج سرعت در بی وزنی عشق،

در پناهِ تنیدن و درآمیختن با گرمایِ آغوش محبوب،

 به بوسه می‌نشیند.

چنان شیرین و چنان ژرفانه 

 که گویی شکُوه آن تُندر افشانی، 

در آسمان نم‌آلوده‌ی درون عاشق، 

برای رسیدن به نرم‌لرز این فرود،

 آفریده شده است. 

که عاشق‌ُ‌‌ومعشوق در عریان‌ترین شکل ممکن درهم تنیدند..

 پیراهن هیچ بهاری خیس‌تر از آن عاشقانه نبود،

که درک‌شدن هم‌سویان را در قلب همدیگر،

برآورد کرد.

بگمان من 

جذابیت رازگونه‌گی‌ِ این عشق‌بازی،.   

عاشق‌ُ‌و‌معشوق را

در تپش‌های شادیِ  فرود

 هم، 

مشتاق هم‌آغوشیِ دوباره‌های دل‌کش، 

خواهد کرد


*

جمع‌بندی

 «نرم‌سو»

  از آهسته‌‌گی باز شدن یک دکمه آغاز،

به‌عریانیِ فَوّاره‌گون ناشکیبایی پیوند می‌خورد.


انگشتانی

که نخستین دکمه را باز می‌کنند

کلید‌واژه‌‌‌های قصه‌ی پوشش‌زدائیِ تن،

 می‌شوند 

که مهتاب آینه را  

در شیب چشمه‌سارک خواهش، 

می‌لرزانند.


پیش‌نوش لیس را،

از طعم نچشیده شروع می‌کند

تا کام‌لیسیِ فرازُو‌نشیب تن،

ادامه می‌دهد

و نم‌آلوده‌گی را لای لبان شیار، خیس می‌کند

ونرم‌لیس را در دایره‌یِ پنهان.

 نگه‌‌ می‌دارد.


این قطعه، ستایشی است از 

«پژواک احساس» 

که هم‌آغوشی را به یک

 «نیایشِ اندام‌وار»

تبدیل می‌کند.


 از«نرم‌نایِ» انگشتان شروع شده

  به «سخت‌نایِ» ساقه می‌رسد

 و در نهایت در «شکوفه‌گونه‌گیِ» مروارید

 و ناشکیبائیِ فواره حل می‌شود

که عشق،

همیشه‌های چنین ناشکیبائی را

می‌ستاید.


اولویت در گذرگاه لحظه‌، شاد بودن است

برای ،رهگذر، شادزی آرزو می‌کنم.

الهه سراجی


شکوفه زیر شبنم

شکوفه زیر شبنم تصویر من  در چشمانت  نشان‌گر اعتراف‌ی‌ست ناگزیر راز قلبت را  آینه‌ی نگاهت فاش می‌کند پستان‌هایم را  زمزمه‌وار می‌نوشد ...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته