۱۴۰۵ فروردین ۱۴, جمعه

جلال آل‌احمد پیام‌آور جنگ‌وُدروغ

 


جلال آل‌احمد پیام‌آور جنگ‌ودروغ 
بازگشت نسبی او(جلال آل‌احمد) به دین و امام زمان 
راهی بود بسوی آزادی از شر امپریالیزم و احراز هویت ملی
سیمین دانشور، غروب جلال صص۲۱-۲۲
چگونه از «دروغ»، کَره‌ی سیاسی بگیریم؟
 آل‌احمد در خدمت و خیانت روشنفکران چند صفحه‌ای را سیاه می‌کند 
در شکایت از این‌که چرا روشنفکر و روزنامه‌نویس ما در بدبینی نسبت
 به‌کارکرد سیاسی مذهب، کورکورانه از روشنفکران متجدد غربی تقلید می‌کند.
 مگر خودش فکر ندارد و نمی‌تواند اسلام را مذهبی متفاوت از مسیحیت ببیند
 و تحلیل کند!؟ 
بعد هیجان‌زده گرامشی و مارکوزه و یکی دو نفر از روشنفکران چپ منتقد اروپا را معرفی می‌کند
 که یعنی به‌بینید! 
تازه از روی دست روشنفکر غربی امروزی هم بخواهید بزنید، 
باید به‌ کارکردهای مثبت مذهب از جمله در مبارزه علیه استعمار، استبداد و امپریالیسم اقرار کنید
 و این‌جا رواج دهید!
 چرا که سال‌هاست که ما «معمول» و آن دولت‌های غربی «عامل» بوده‌اند
 و اکنون وقت استقلال فکری و استقلال سیاسی‌ست:
 … اگر روشنفكر را «وجدان بیمار» یک جامعه فرض کنیم - چنان‌که سارتر و راسل
 و دیگران در مورد فرنگ کرده‌اند 
 وقتی این «وجدان بیمار» در جوامع اروپایی و آمریکایی از غارت استعمار فریاد می‌زدند، 
«وجدان بیمار» اما بیدار ممالک غارت‌شده باید از غارت‌شدن به‌دست استعمار بنالد. 
اولی به‌دلیل شرکت غیرمستقیم در «عامل بودن» 
و دومی به‌علت شرکت غیرمستقیم در «معمول بودن.»
 پس اگر اولی ممانعت می‌کند از غارت کردن، دومی باید ممانعت کند از غارت شدن. (۱)
 آل‌احمد مُرد و هرگز ندید که آن بدبینی نسبت به کارکرد سیاسی مذهب
 که محصول انقلاب مترقی مشروطه بود و در بطن گفتمان سیاسی روز وجود داشت، 
کاملا بجا بود.
 همچنین این توفیق را نداشت که عصر زوال آن «عاملیت»ی را ببیند
 که گمان می‌کرد رژیم پهلوی، مجرای اعمال آن است. 
آیا می‌توان او را به‌عنوان کسی به‌خاطر آورد که صادقانه می‌خواست 
که «معمول» و «معمولی» نباشد!؟
 آیا آل‌احمد را می‌توان چنان‌که هوادارانش «متفکر» می‌نامند، اصولا متفکر دانست؟
 داوود مهدوی‌زادگان، عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 
در مقاله‌ای با نام از جان آل‌احمد چه می‌خواهند؟
 با مروری گذرا به عقاید کسانی که آل‌احمد را مسبب وضع فعلی می‌دانند، 
نهایتا نوشته خود را با این پرسش به اتمام می‌رساند:
 … لیکن پرسش اولیه در انجام چنین پژوهشی‌هایی آن است
 که میراث آل‌احمد را حول چه مفهوم کلیدی می‌توان تحقیق کرد؟. 
از آن‌چه گفته شد می‌توان فهمید که کانون توجه به سیدجلال آل‌احمد همان مفهوم غرب‌زده‌گی است.
 آنچه جلال را از یک نویسنده برجسته ادبی فراتر برد و در متن توجهات عام قرار داد،
 پرداختن به مساله عام سیاسی و اجتماعی است. 
مسلما پرداختن به مساله ادبی مهم نمی‌تواند تا این اندازه فردی را عام‌البلوا سازد. 
حالا بعد از فرض کانونی بودن غرب‌زده‌گی، پرسش‌های بسیاری را می‌توان پیرامون آن طرح کرد. 
چرا غرب‌زده‌گی آل‌احمد مهم است؟ 
و چرا باید آن را خواند؟ 
چه تفاوتی میان غرب‌زده‌گی آل‌احمد با غرب‌زده‌گی دیگران وجود دارد؟ 
چرا آل‌احمد از نظر برخی خطرناک است؟
 و چرا باید او را زوال‌یافته فرض کرد؟ 
آیا غرب‌زده‌گی آل‌احمد ایدئولوژیک است؟
 آیا او در کار گفتمان‌سازی بوده است؟
 اساسا موضوع غرب‌زده‌گی آل‌احمد چیست؟ 
چه تفاوتی میان غرب و غرب‌زده‌گی وجود دارد؟ (۲)   
 پرسنده پرسش‌های بالا، خود حوزوی‌ست و نسبتش با شرایط جاری کشور، 
نسبت یک برنده است نه بازنده؛ 
چنان‌که همدلی خود را از میراث گفتمانی و سیاسی آل‌احمد هم پنهان نمی‌کند. 
اما پرسش‌های او بجاست و نگارنده تلاش می‌کند با ارجاع به کتاب
 در خدمت و خیانت روشنفکران که کم‌تر از «غرب‌زده‌گی» آل‌احمد
 مورد استناد قرار گرفته، به‌این پرسش‌ها پاسخ دهد.
 اما پیش از آن‌که نقطه کانونی دیدگاه آل‌احمد و همفکرانش، از راه توجه 
دوباره به آن‌چه از خود بجا گذاشته‌اند، مرئی شود، واضح است که دیدگاه آن‌ها
 در قالب یک نظم سیاسی، تحقق پیدا کرده و در بوته‌ی آزمون تاریخی قرار گرفته است. 
تجربه چهار دهه اخیر بر کارکرد ویران‌گر تمامی آن‌چه رئوس مواضع
 فکری- سیاسی آل‌احمد و همفکرانش بوده، دلالت می‌کند 
و اگر مبنای صحت و سقم ایده‌های سیاسی و اجتماعی، ماحصل آن ایده‌ها برای جامعه است،
 غلط بودن‌شان از بیخ و بنیان به اثبات رسیده است - از جمله همین خوش‌بینی
 به کارکرد سیاسی مذهب و متولیان آن.
 شاید به این فکر کنید که اگر آل‌احمد زنده بود و می‌توانست آزادانه بیاندیشد و بنویسد،
 امروز چه مواضعی ابراز می‌کرد!؟
 علی شریعتی چطور!؟
 احسان طبری چطور؟
 شاید کسانی فکر کنند که ما هرگز نمی‌توانیم به این سوالات پاسخ دهیم.
 اما همان‌ها احیانا می‌پذیرند که می‌توانیم انتظار داشته باشیم که آن قافله فکری
 که از تقلید روشنفکر خودی می‌نالید و دعوت به استقلال فکری و سیاسی می‌کرد،
 لابد باید قابلیت‌های تحقق چنین آرزوی بزرگی را دست‌کم خود داشته باشد.
 یعنی باید قدرت تعقل و شجاعت برخورد با واقعیات را داشته باشد.
 نسبت «ایده» و «فکت» را بفهمد و تشخیص دهد حوادث واقعه، 
له صحت و اعتبار کدام ایده و علیه کدام است.
 خود را به-روز کند و سودای جوانی را با محک گذر زمان، تعدیل کند. 
بنابراین منطقی‌ست که انتظار داشته باشیم اگر همفکران آل‌احمد،
 یعنی نماینده‌گان شاخص جریان روشنفکری ضدپهلوی، زنده می‌ماندند
 و این اوضاع و احوال را می‌دیدند، در مجموع مردمی شرمنده، سربه‌زیر و فروتن باشند
 و یا حداقل، به آن جسارت و دلیری که بودند دیگر نباشند!
 کم کم، آن‌چه دیده می‌شود، حکایت از این می‌کند که برای حرمت قائل شدن برای چنین کسان، 
باید به غایت، «مهربان» و همدل» باشیم و «شرایط آن دوران» را به خاطر آوریم
 یا تصور کنیم. 
این‌ها هم باید مخزن بصیرت‌هایی باشند با ترجیع‌بند
 «... ما کردیم شما نکنید... ما گفتیم شما نگویید...».
 بی‌ادبان سابقی که از روی بی‌ادبی‌ دیروزشان، باید امروز ادب سیاست آموخت. 
نه «حق- به- جانب‌»هایی که همان ترجیع‌بند ویران‌گر سابق را تکرار می‌کنند
 و به آنچه کردند می‌نازند و به قبرهای خالی فحاشی می‌کنند.
 اما با کمال تعجب می‌بینیم که صاحبان این نوع ذهنیت که آل‌احمد فقط یکی از نمایندگان آن است،
 همچون عروسک‌های کوکی که برای ادای چند کلمه مشخص، کوک شده‌اند،
 همان مواضع سابق را تکرار می‌کنند! 
تو گویی نوشتن و فکر کردن و ادبیات برای آنها، زمین مبارزه‌ایست 
که دشمنانش از پیش مشخص است و حتی اگر دشمن کشته و خاک شود،
 به قبر آن هم باید حمله کرد!
 شاید بتوان رضا براهنی را «آل‌احمد»ی تصور کرد، که توفیق داشته است
 که محصول مواضع خود را به عینه ببیند! 
با افتخار ادعا می‌کند که مطالبش (در ضدیت با رژیم سابق) را نشریات غربی منتشر کرده‌اند 
و مایه‌ی الهام نوام چامسکی هم شده است! 
می‌گوید خوب کردم که علیه نظامی که دست‌کم روی کاغذ «مشروط بودن قدرت» را پذیرفته بود
 شوریدم و خوشحال است که مورد مرحمت نظامی‌ست که قدرت خود را «مطلقه» می‌نامد
 و قداست را صفت تفکیک‌ناپذیر خود و دولت‌های خود وامی‌نمایاند. 
هیچ اثری از تاسف و شرمندگی در وجودش به جهت این کارنامه سیاسی نداشته است! (۳) 
نه فقط او نداشته، بلکه چنین وضعی در جمع کثیری از نمایندگان بجا مانده
 از این قافله فکری هم دیده می‌شود!
 درجا زدن در همان مواضع قبل، و حتی - این اواخر - فرار به جلو،
 و ادعای اینکه نظم سیاسی فعلی، دستاوردهایی هم داشته، و «عدالت اجتماعی» را 
تا حدودی محقق هم کرده، از این سرسلسله‌های کراوات‌زده به کرات دیده شده است!
 در عین‌حال قابل ملاحظه است که شمس، برادر جلال، در جایی از مستند
 «نویسنده بودن» اثر مصطفی آل‌احمد، به افتضاح تمام‌عیاری که پس از ۵۷ گریبان‌گیر همه شد،
 اقرار می‌کند. 
در این مستند، از شمس آل‌احمد پرسیده می‌شود که بعد از قتل نویسندگان کانون نویسندگان، 
چه شرایطی حاکم شد!؟ 
پیرمرد می‌گوید: «ما همه غلاف کردیم... 
[با لبخند محو و بعد چند ثانیه مکث] از کون‌مون ترسیدیم!...» 
می‌پرسند قبل و بعد از انقلاب را چطور قضاوت می‌کنید؟ 
به صراحت می‌گوید وضع خیلی بدتر شد!... 
شمس، کوتاه‌مدتی پس از این مصاحبه، به علت کهولت سن درگذشت. (۴)
 در همین مستند، سه نفر از دوستان و همفکران آل‌احمد، 
علی‌اصغر خبره‌زاده، لیلی گلستان و علی دهباشی می‌گویند
 که او دروغ‌پردازی علیه دستگاه پهلوی را به عنوان استراتژی مبارزه تبلیغ می‌کرد
 و از جمله مبلغ افسانه قتل صمد بهرنگی توسط دستگاه بود.
 به‌عنوان یک نویسنده، خوب می‌دانست که خالق افسانه‌ها خود مردمند
 اما آن نوع «روشنفکری» که او مدنظر داشت، 
وظیفه جهت‌دادن به افسانه‌های مردمی را باید به عهده می‌گرفت تا مردم را علیه دستگاه بشوراند! (۵)
 وقتی دوستانش از مرگ او متاثر شدند، بنا به روایت علی دهباشی کسانی پیشنهاد کردند
 موافق با همین استراتژی مبارزاتی، مرگ او را قتل حکومتی جابزنند؛
 اما همسرش، سیمین دانشور با گفتن اینکه
 «جلال از بس عرق خورد و سیگار کشید مُرد» آن‌ها را منصرف کرده است! (۶)
 شمس آل‌احمد که با صراحت لهجه مخصوص به خودش اعتراف می‌کند
 که پیش از انقلاب وضع نویسندگان بهتر بود، از استثنائات این نسل است 
و نباید معیاری برای فهم ماهیت این جریان فکری قرار بگیرند. 
شاید واقعیت این است که این جریان «فکری» را کمتر باید 
به عنوان یک جریان «فکری» بازشناخت و تحلیل کرد. 
درد آل‌احمد و همنسلی‌هایش، برخلاف آنچه ابراز می‌کردند، original بودن
 و عاملیت فکری و سیاسی داشتن نبوده است. 
این‌ها امروز به «معمولیت» سیاسی خود می‌نازند و از دیدن «عاملیت» ارتجاع و عناصرش،
 به ارضاء روحی می‌رسند. 
دهه‌هاست که به‌ترجمه کردن از امثال همان گرامشی و مارکوزه و نسخه‌های جدیدترشان مشغول‌اند
 و درست مثل یک عروسک کوکی، فقط همان را می‌گویند که ۶۰ سال پیش می‌گفتند! 
دردآورتر از همه آن‌که نسخه‌های جوان‌تر اینها هم یا به کپی‌پیست کردن از اساتید خود مشغول‌اند
 یا سراغ مصاحبه گرفتن از این‌ها می‌روند! تا کی کسی پیدا شود 
و از «خدمت و خیانت» این قسم روشنفکری بنویسد.
 پس آیا کمترین نتیجه‌ای که می‌توان گرفت این نیست
 که با نوعی مذهب و هوادارانش روبه‌رو هستیم!؟
 ذهنیتی که بر نوعی ایمان خلل‌ناپذیر استوار شده و بنابراین تن به آزمون واقعیت نمی‌دهد!؟
 و چون آن‌چه موضوع ایمان است، هرگز نمی‌تواند غلط باشد
 یا غلط از آب دربیاید، 
پس با دروغ هم که شده باید آن را اثبات کرد؟ 
شاید تا این‌جا بتوان همه را به پای نوعی شورمندی گذاشت
 که طبیعتا به زیاده‌روی هم می‌انجامد! 
اما می‌توان پرسید که این شورمندی خود برای چه بود!؟ 
موضوع آن ایمان چه بود؟ 
اگر موضوع همان ایمان هم دروغ بوده باشد چه!؟ 
در پایین تلاش می‌کنم نشان دهم که تا چه میزان می‌توان این نوع دروغ‌پردازی 
برای کره گرفتن در سیاست را محصول «حسن نیت» یا «اصالت» دانست
 و معطوف به چیزی غیر از تحقق یک سبک زندگی جعلی، غیرمعمولی
 و واکنشی تلقی کرد یا نکرد.
در جستجوی مذهب جنگ
همسرش، سیمین دانشور که به لحاظ فکری دقیقا در همین اردوگاه قرار دارد،
 در غروب جلال می‌نویسد:
 «… چرتکه نمی‌انداخت و اصالت داشت و اگر به دین روی‌آورد،
 از روی دانش و بینش بود، چرا که مارکسیزم و سوسیالیزم و تا حدی اگزیستانسیالیزم را
 قبلا آزموده بود و بازگشت نسبی او به دین و امام زمان راهی بود بسوی آزادی
 از شر امپریالیزم و احراز هویت ملی، راهی به شرافت انسانیت
 و رحمت و عدالت و منطق و تقوا؛ جلال درد چنین دینی را داشت…» 

ادامه را جمعه‌ی آینده می‌خوانیم

۱۴۰۵ فروردین ۶, پنجشنبه

تنانه‌گی خواهش

 

تنانه‌گی خواهش


رویا،

 نفس‌مانند است

 از امروز من

بفردا

که هر شب

 در انتظار سحرگاهان می‌گذرد،


فانتزی‌هایم نیاز خیال را

بسوی تو می‌‌خوانند،


کام‌جوئی را 

در ستایش لذت‌دهیِ اندام تو 

فرا‌می‌گیرم

چنان‌که تو

بازشناختِ لذت را

  در کناره‌های چشمه‌سار کوچک‌ من،

می‌سنجی،


لابه‌لای لبه‌هایم

 غنچه‌ای‌ست 

که با نسیمِ بوسه‌‌هایت

می‌لرزد،


چشم‌براه تو

با نفس‌هایت

 شکوفه می‌‌زند،


 زبان تو هم

 می‌داند 

که نرم‌لیسیِ خواهش من،

 چه رازورمزی دارد


انگشتانت

 به‌‌نقاشیِ لرزش، آگاهند

می‌دانند

کجای تنم با رویای نخستینِ مهرنوازی،

 بیدار می‌شود،


لرزش صدایت

وقتی لاله‌ی گوشم را 

لای دندان‌هایت می‌گیری 

و اسمم را نمی‌گویی،


در آن مکثِ کوتاه،

در مرز نگاهِ انتظاری

  که لبم را گاز بگیرم،

 

به مهربانی نگاهم می‌کنی 

پستان‌هایت را می‌بوسم 

بی‌آن‌که لب‌هایم بجنبند،

 

تن‌ات را زمزمه کنم 

تا عشق را بشنوی،

با زبانی که هیچ واژه‌ای ندارد،


لذت تماشای شاخه،

اما

 در حال قد کشیدن،

به‌شوق ناسیرابیِ ستاره‌ی پنهان،

 لای دو هلال‌ام،

عطر نخستین دیدارمان را دارد،


رهگذر

 https://www.facebook.com/didar.didareto 

فیسبوک را با گوگل باز کنید


 https://rehgozer1.blogspot.com/

—*—

«تنانه‌گی خواهش»

در آینه‌ی واژه‌گانیِ

رعنا گندمی


«تنانه‌گی خواهش»

 از نظر لحن و تصویرسازی

 در مرز میان تغزل و اروتیسم نرم،

 حرکت می‌کند؛ 

جایی که بدن، نه به‌صورت صریح، 

بل‌که از خلال استعاره‌ها، لرزشِ خواستن را فرامی‌خواند

  و یک تن‌کامیِ عاشقانه را در واژه می‌چیند،

و کشش تن را به‌عشق‌بازی،

 از سطحِ «فعل» در آینه‌ی «هویت» می‌تاباند

تمنّای بی‌صدائی که فقط تجربه نیست،

 بل‌که یک آغوشانه‌زیستی انسانی است.


اروتیسم در «تنانه‌گی خواهش» نمایش نه،

یک تعامل است

که در آن، تن‌خواهی، آگاهی و انتخاب‌ درهم می‌آمیزند 

هم‌سویان، همدیگر را درک می‌کنند و می‌شناسند

و از این شناخت، ممکن‌ترین و زیباترینِ لذت‌هارا می‌سازند.


«رویا،نفس‌مانند است 

از امروز من

بفردا

که هر شب در انتظار سحرگاهان می‌گذرد»


بند، ریتمی آهسته و تنفسی دارد 

 «رویا»

 به «نَفَس» تشبیه شده؛ 

یعنی امری حیاتی، تکرارشونده و ناگزیر،

این تشبیه، خواهش تنانه را از سطح یک میل لحظه‌ای،

 به سطح زیستن انسان می‌برد.

 فاصله‌ی «امروز» تا «فردا» که با فانتزی‌ها و خیال‌پردازی‌های عاشقانه پُر می‌شود

 تنفس مانند

 «ضرورت»

 است

دیگر «اتفاق» نیست.


«فانتزی‌هایم نیاز خیال را

بسوی تو می‌‌خوانند»


«نیاز خیال» 

ترکیب جالبی‌ست؛ 

میل در جایگاه بدن، وارد قلمرو خیال می‌گردد

و

خیال هم در عین زاینده‌گی

نیازمند است

این بند نشان می‌دهد که میل خواستن، پیش از بدن، یا همزمان با بدن،

 در ذهن شکل می‌گیرد

«خواندن» 

به سوی معشوق

حالتی دعوت‌گر و در عین حال وابسته دارد

گویی معشوق، پاسخِ کم‌بود حیاتی میل عاشق است

اروتیسمِ این بند در «فراخواندن» است

و چنین انتخابی، متن را از اروتیسمِ مصرفی دور می‌کند.


«کام‌جوئی را

در ستایش لذت‌دهیِ اندام تو

فرا‌می‌گیرم»


 «کام‌جویی» 

به‌عنوان امری آموختنی مطرح می‌شود

عاشق، کام‌جوئی را 

 تجربه نمی‌کند

می‌آموزد

یعنی لذت‌ستانی و لذت‌دهی یک هنر آموختنی است 

نه غریزی،

این نگاه، رابطه را به نوعی درک مشترک و اکتسابی تبدیل می‌کند

«ستایش اندام» 

نیز لحن را به ابریشم پرستش نرم و زیباشناسانه می‌‌پوشاند.


«چنان‌که تو

بازشناختِ لذت 

در کناره‌های چشمه‌سار کوچک‌ من،

می‌سنجی»


«چشمه‌سار کوچک»

 یکی از استعاره‌های مرکزی و اروتیک متن است؛ 

که اشاره به نرم‌آغوشِ لای ران‌ها دارد

که هم لطیف است و هم نمناک و انگیزنده،

و به‌نوازش معشوق نیز لب‌خند می‌زند

لب‌خندی در برابر لمس یک دیدار تازه.

«بازشناخت لذت»

 یعنی عاشقُ‌معشوق نه فقط لذت می‌برند،

 بل‌که زیبائی‌های اندام همدیگر را کشف و تعریف می‌کنند

هیچ‌کدام مالک لذت و یا مجبور به‌دادن یا گرفتن لذت نیستند

 لذت‌ستانی و لذت‌‌سپاری را خودشان، برمی‌گزینند

چنین است هم‌آغوشی عاشقانه.

هر دو تن آگاه و رازدار هم‌اند

و

رابطه‌ی متقابل، در تجربه‌ی شیرینِ تن‌کامی دارند.


«لابه‌لای لبه‌هایم

غنچه‌ای‌ست

که با نسیمِ بوسه‌‌هایت

می‌لرزد،»


تصویر به‌اوج ظرافت می‌رسد

 «غنچه» 

استعاره‌ای کلاسیک به ستاره‌ی لای لب‌های برآمده‌یِ درونی است،

ستاره‌ای میان دو هلال، در یک آب‌گیر وِلَرم.

غنچه‌ای در گستره‌ی بهاریِ یک چمن تازه دمیده،

که حالت برآمده‌گی و نمناکی‌اش 

  ژرف‌ترین خواستنِ یک عشق‌بازیِ جانانه است 

«نسیم بوسه» 

شدت را کاهش می‌دهد و به‌جایش لرزش و انتظار را برجسته می‌کند

اروتیسمی‌ست مبتنی بر تحریک تدریجی،

 نه ناگهانیِ تصرف.


«چشم‌براه تو،

با نفس‌هایت

شکوفه می‌‌زند،»


ادامه‌ی همان غنچه است

از لرزش به شکوفایی

که عاشق باغچه‌ی غنچه‌های آغوشش را در نرم‌نگاه معشوق 

به‌دیده می‌گذراند

«نَفَس»

 دوباره برمی‌گردد و حلقه‌ی آغازین را کامل می‌کند

و میل، در طوفان بوسه غرق، و لحظه‌ی آغوش‌نوازی دیدار،

با رگ‌کرده‌گیِ خواهش معشوق آغاز می‌شود.


«زبان تو هم

می‌داند

که نرم‌لیسیِ خواهش،

چه رازورمزی دارد»


«نرم‌لیسی خواهش» 

ترکیبی بسیار حسی و در عین حال غیرمستقیم است

زبان، هم ابزار گفتار است و هم انگیزاننده‌ترین هنر بوسه‌لیسی

 این دوگانه‌گی، 

اروتیسم را عمیق‌تر می‌کند

که غنچه‌ی لای ران‌های عاشق

 در گرمای لیزبوسی زبان معشوق به گُل می‌نشیند

 «رازورمز»

 هم نشان می‌دهد 

که این تجربه، کاملاً قابل بیان نیست—بخش بزرگی از آن

 در ناپیدایی‌ِ کلام است

که واژه، توان شکل‌گیری از چنین لذتی را ندارد.

 

«انگشتانت

به‌‌نقاشیِ لرزش، آگاهند،

می‌دانند

کجای تنم

با رویای نخستین مهرنوازی  

 بیدار می‌شود»


لذت، به نقاشی

بدن عاشق به بوم نقاشی 

و لرزش، به رنگ

و

  «آغوش‌نوازی» 

به یک اثر هنری

تبدیل می‌شوند

و شعر را به

بیان‌گریِ زیبایی‌شناختی می‌برند

و آگاهی تنانه‌ی معشوق را برجسته می‌کنند

شناختی که نه ذهنی، بل‌که لمسی و تجربی‌ست

چنان‌که

 «بیدار شدن»

 استعاره‌ای از برافراشته‌گیِ الفِ آرزوی معشوق است، 

 در زبانی نرم و شاعرانه.


«لرزش صدایت 

وقتی گوشم را

لا‌ی دندان‌هایت می‌گیری

و اسمم را نمی‌گویی»


بی‌صدائی، نوازش و سکوت را در هم می‌آمیزند

 «نگفتن اسم»

 از گفتن آن اروتیک‌تر می‌شود؛ 

نگاه ایمن از صدا، خودش بدل به تحریک می‌شود

اروتیسم را در

 «نگفتن» 

در تعلیق، 

در نیمه‌تمامی

 و چشم‌انتظار سپیده‌دم

دعوت‌گرانه‌ی لب‌گزیدن‌ها

می‌بیند نه در گفتن.

«لاله‌ی گوش»

 هم تصویری ظریف و حسی‌ست 

که به‌شکل غیرمستقیم، هیجان شهوت‌انگیزی را نشان می‌دهد.


«در آن مکثِ کوتاه،

در مرز نگاهِ انتظاری

که لبم را گاز بگیرم»


مکث، به‌عنوان لحظه‌ی دل‌تنگی به اغواگری و اوج تعلیق است

«مرز نگاه» 

نشان می‌دهد که میل در آستانه رضایتِ محض،

نه کاملاً رها شده

و

نه مهار شده است

گاز گرفتن لب، نشانه‌ی مهارِ میل، در اوج هیجان است

که عاشق تن‌سپاری و دل‌داده‌گی‌اش را تسلیم محبوب ،می‌خواهد.


«به مهربانی نگاهم می‌کنی

پستان‌هایت را می‌بوسم

بی‌آن‌که لب‌هایم بجنبند»


اینجا یک پارادوکس زیباست

 «بوسیدن بدون جنبش لب»

این بیش‌تر به لبانه‌نوازش اشاره دارد

احساس بوسه در آرامش شگفت‌انگیز، با کم‌ترین نم‌آلوده‌گی لب‌هاست

 «مهربانی»

 هم فضای پُراز هوس را به صمیمیت عاشقانه می‌آمیزد.


«تن‌ات را زمزمه کنم

تا عشق را بشنوی،

با زبانی که هیچ واژه‌ای ندارد»


بدن جای زبان را می‌گیرد

 «زمزمه‌ی تن»

 یعنی ارتباطی پیشازبانی، 

جایی که لمس و حضور، جای کلمات را پُر می‌کنند

غنچه‌ی پنهان میان‌ گل‌برگ‌هایش، خواستارتر، برجسته‌تر و گرم‌تر

 آشکاره می‌شود

 این یکی از قوی‌ترین ایده‌های متن است

اروتیسم در بی‌واژه‌گی

و

 عشق در شنیدن است

نه! در گفتن.


« اما لذت تماشای شاخه

در حال قد کشیدن،

به‌شوق ناسیرابیِ ستاره‌ی پنهان،

 لای دو هلال‌ام،

عطر نخستین دیدارمان را دارد»


پایان‌بندی، به تصویری از تشنه‌گیِ لطیف تن، در آستانه‌ی عشق‌بازی می‌رسد.

«شاخه در حال قد کشیدن»

 استعاره‌ای از رگ میل معشوق است

 آماده به دیدار ستاره‌ی لای لب‌‌ها،

که زنبق را در آغوش آن جویبار تنگ، تنها نگذارد.

  آغوش نوازی عاشقانه در حال شکل‌گیریِ پروازی‌ست 

به بالا‌بلند آسمان‌های لذت، 

به‌دیدار شکفتن آذرخش معشوق، در سایه‌،‌روشن نرم‌راه دل‌تنگ عاشق،

آغاز رفتُ‌گذار

لحظه را به حافظه پیوند می‌زند

که آسمان زیر نافم

باران معشوقم را می‌ستاید

مثل

«نخستین دیدار»  

اما 

با شور امروز،

 با حرارت تازه‌یِ نوشناخت 

و پیش‌بینی‌نشده  

(هنوز باده‌ی ناخورده در رگ تاک است)


جمع‌بندی

قطعه، در آرامش درخشانی قرار دارد.

 چون به‌جای صراحت، بر «تعلیق، لمس، و نیمه‌گفتن» تکیه می‌کند

اروتیسم‌اش از جنس نجواست، نه پُرفریاد

اگر بخواهم نقدی بدهم،

 شاید در برخی جاها مثل «ستایش اندام» یا «کام‌جویی» زبان کمی مفهومی‌تر می‌شود

 و از بافت استعاره، فاصله می‌گیرد

به‌دریافت من

شعر شما

هرچه بیش‌تر در سطح تصویر و استعاره بماند

  یکدست‌تر، نافذتر و انگیزاننده‌تر خواهد شد.


رعنا گندمی


پژواک خیال

پژواک خیال دستم به‌گردن احساس تصویر تو را می‌نوازد در رنگین‌کمان آرام مهتاب،  در خلوت نفس‌هایم، با خیال تو تنهائیم پژواک بوی تن‌ات را...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته