چرا مردم، بعد از انقلاب۵۷،
و قریب به 47 سال از این شورش، حالا پسر شاه را «فریادرس» صدا میزنند؟
این فریاد نه از سر عشق به سلطنت
از سر خستهگی تاریخی است.
،نوعی درماندهگی ذهنی و جسمی
مردم از ناجیان پوشالی و دروغین به تنگ آمدهاند
از گذشته وامانده و از آینده درمانده اند
و آن قدر مصیبت و بلا را در این چهل و هفت سال تجربه کردهاند
که به تنگ و تنگنا در آمدهاند
حاضرند بمیرند ولی به این زندگی ادامه ندهند.
وقتی یک جامعه دههها تحقیر میشود،
حافظهاش کوتاه میشود و دردش طولانی میگردد
گذشته، هرچقدر هم پرخطا، در مقایسه با حالِ خفهکننده،
بوی نجات میگیرد.
رضا پهلوی برای خیلیها
نه
«پادشاه آینده»
که نمادِ نهگفتن به جمهوری اسلامی است.
آینهای که مردم در آن چیزی میبینند که الان ندارند:
دولت سکولار، رابطه عادی با جهان، زندگی بینظارت دائمی.
این فریاد، فریادِ ایدئولوژی نیست. فریادِ درماندهگی است.
اما چرا در این ۴۷ سال، هم مذهبیون شکست خوردند و هم چپها؟
چون هر دو، وقتی به قدرت نزدیک شدند، یک خطای مشترک کردند:
مردم را ابزار دیدند، نه صاحب کشور.
مذهبیون، انقلاب را با وعده عدالت و کرامت بُردند،
اما با ترس و سرکوب نگه داشتند.
دین شد ابزار قدرت، نه معنویت.
در نتیجه جامعه یا ریاکار شد یا بیاعتقاد،
اما عمیقاً خشمگین و زخم خورده باقی ماند.
روحالله خمینی
وعدهی «آب و برق مجانی» داد،
اما "اطاعت مجانی" شد
و "آقازاده ها" به نان و نوایی رسیدند.
"ملت"
"اُمت"
خوانده شد.
و وقاحت تا به آنجا رسید که مقام معظم رهبریشان خامنهای
با صراحت بی پردهای ندا سرداد که نسل ایرانی باید از زمین برچیده شود.
چپها، پر از تحلیل، پر از بیانیه،
پر از حرف بی عمل
و پر از شعارهای تو خالی
و در مواردی حتی جنسیتی، عاری از پشتیبانی مردم شدند
چپ ها
شیفته آرمان، کور نسبت به فرهنگ و روان جامعه بودند و هستند
در نتیجه یا سرکوب شدند، یا خودشان توجیهگر سرکوب
عدالت بدون آزادی را فروختند
و نفهمیدند انسانِ بیصدا، عادل نمیماند
پس مردم چه میخواهند؟
مردم زندگی معمولی و عادی میخواهند:
امنیت، کرامت انسانی، انتخاب، نفس کشیدن
و عاقبت، حقوق مدنیشان را طلب می کنند
وقتی هیچ نیروی فکری نتواند این سادهگی را نمایندهگی کند
جامعه به نماد پناه میبرد.
حتی نمادی که خودش هم شاید پاسخ نهایی نباشد
این روایت ساده، ستایش کسی نیست
اعتراف به یک شکست جمعی است
و شاید، اگر شجاعتش را داشته باشیم، آغازِ بلوغ
حقیقت تلخ است، اما شفاف است.
باز سوال این است:
چرا چپ در ایران شکست خورد؟
چون چپِ ایران، پیش از آنکه شکست بخورد، خودش را نفهمید.
نه یک دلیل دارد، نه یک مقصر.
یک زنجیره از خطاهای انسانی، فکری، و روانی است
که آرامآرام طناب شد
چپ، خلق را دوست داشت؛
اما مردم را نمیشناخت.
چپ ایران، عاشق «مردم شعاری» بود
نه انسان واقعی
کارگرِ آرمانی، دهقانِ اسطورهای و توده را همیشهانقلابی میخواست
اما مردم واقعی، مذهبی بودند، متناقض بودند، ترس داشتند،
خانواده و ایمان برایشان مهم بود
چپ با زبان کتاب حرف زد، با جامعهای که با زبان تجربه زندگی میکرد
چپ، فرهنگ مذهبی را دستکم گرفت
چپ مذهب را یا
"افیون"
دید یا
"مرحلهای گذرا."
اما نفهمید که در ایران، دین فقط عقیده نیست؛
هویت است، شبکه است
در نتیجه روحانیت مردم را بسیج کرد، بر آن و افکارش احاطه یافت
چپ فقط بیانیه نوشت.
چپ، آزادی را فدای عدالتِ انتزاعی کرد.
بخش بزرگی از چپ، یا با استبداد کنار آمد،
یا آن را «موقتی و ضروری» توجیه کرد
گفت اول عدالت، بعد آزادی
غافل از اینکه بدون آزادی، عدالت تبدیل میشود به فرمان
وقتی سرکوب شروع شد،
چپ یا ساکت ماند، یا دیر فهمید که نوبت خودش هم خواهد رسید
چپ، گرفتار وابستهگی فکری بود
بسیاری از جریانها، نسخه وارداتی اجرا میکردند.
مسکو، پکن، هاوانا.
کمتر کسی پرسید: ایرانِ چه میخواهد؟
حزب توده ایران نمونهی روشن این وابستهگی بود.
اعتبارش را نه از مردم، که از «تحلیل خط مشی جهانی» میگرفت.
و این، در لحظه بحران، یعنی بیپشتوانهگی
رمانتیسم خشونت
اسلحه زودتر از جامعه انتخاب شد
قهرمانی و قهرمان پروری، جای تعقل و بازی سیاست را گرفت
چپ ها شجاع بودند
اما شجاعت بدون پایگاه اجتماعی، فقط تراژدی میسازد. منجر به شکست میشود
در نتیجه مردم تماشاگر شدند، نه همراه
و شاید مهمتر از همه: فقدان خودانتقادی دلیل بعدی باشد
چپ کمتر گفت؛ اشتباه کردیم
بیشتر گفت ؛شرایط اجازه نداد
انقلاب تحریف شد.
اما جنبشی که نتواند خودش را نقد کند، دیر یا زود به موزه میرود
و حالا جمعبندیِ بیرحمانه
چپ ایران بهخاطر ایدهی عدالت اجتماعی شکست نخورد
بلکه چون انسان را کامل ندید شکست را متحمل خود کرد
چپ
نه ترس مردم را دید،
نه ایمانش را،
نه نیازش به آزادی را
اما عدالت بدون آزادی
دانش بدون شعور
وٍ آرمان بدون ریشه هیچکدام دوام نمیآورند
این شکست، فقط شکست تاریخ یک ایده نیست
هشداری است برای هر فکری که دوباره وسوسه میشود بهجای مردم، فکر کند
و حالا چرا پس از شکست هم چپ و هم نظام مذهبی مردم
پسر شاه را فریاد می زنند؟
زیرا وقتی همه صداها سوختهاند، مردم به صدایی پناه میبرند که قبلا پدرش را امتحان کردهاند.
این واقعیت است.
اما نه باشکوه است و نه رمانتیک.
اسمِ رضا پهلوی امروز از دلِ فقدان بیرون میآید،
نه از سر وفاداری. یا شناخت تاریخی
به عبارتی
مردم «شاه» را صدا نمیزنند، نقیضِ جمهوری اسلامی را فریاد میزنند
وقتی یک نظام، زندگی را تنگ میکند، بدن را کنترل میکند، آینده را میدزدد،
ذهن جمعی دنبال «برعکسِ مطلق» میگردد.
شاه، در حافظهی جمعی، شده نقطهی مقابل:
نه حجاب اجباری بود
نه ولایت فقیه داشتند
نه دشمنی دائمی با جهان طرح می خورد
مهم نیست این تصویر ایران قبل از انقلاب 57 چقدر دقیق و درست بود یا هست
مهم این است که قابل نفس کشیدن به نظر میرسد. قابل نفس کشیدن بود
پسر شاه «بار گناه حکومت» را ندارد
او نه دستور اعدام داده
نه امضا پای سرکوب زده
نه در قدرت بود
برای جامعهی زخمخورده، این یعنی امکان فرافکنی امید
نه بهخاطر شایستهگی اثباتشده،
بلکه بهخاطر نبودِ سابقهی جنایت
در سیاست ایران، همین «عدم ارتکاب» خودش امتیاز است
تلخ است، اما منطقی است
اپوزیسیون عملا از هر فرقهاش بیاعتبار است
چهرههای سیاسی و حتی تحلیل گرانش نیز فاقد اعتبارند
چپ، فرسوده و پراکنده است
اصلاحطلب، بیدندان است
جمهوریخواه، پر از اختلاف نظری و بیبدنهی اجتماعی است
کمونیست پایگاه اجتماعی ندارد
مذهبیون فاقد اعتبار حتی الوهیت هستند
در نتیجه رضا پهلوی یک مزیت ساده برای مردم دارد
اسمِ شناختهشده + پیام ساده + دعوای درونگروهی کمتر
جامعهای که زیر فشار است، پیچیدهگی نمیخواهد
راه خروج میخواهد.
و راه خروج در شرایط فعلی ایران و مردم آن فقط
"رضا پهلوی است”
صدا زدن نام
"پهلوی"
«انتخاب»
نیست؛ واکنش است.
انتخاب پس از رفرندام آتی خواهد بود.
بسیاری از کسانی که اسم او را فریاد میزنند،
اگر فردا آلترناتیو سکولار، دموکرات، ریشهدار و قابل لمس ببینند،
بیتردید مسیرشان عوض میشود
این یک عشق سیاسی نیست
پناه گرفتن در تاریکی است
اکنون جمعبندی، بدون تعارف
مردم ایران شاهدوست نشدهاند
به بنبست رسیدهاند
و در بنبست
آدمها دنبال «درِ خروج» میگردند،نه بهترین معماری ممکن
این فریاد، نه بازگشت به گذشته است
نه تضمین آینده
نشانهی یک چیز است
وقتی هیچ رؤیای جمعیِ قابل لمس وجود ندارد
نامها جای برنامهها را میگیرند
این دردناک است
اما صادقانه است
حالا چند نکته در مورد خمینی و انقلاب 57
خمینی مرد سیاست نبود
اما مکّار بود مکر سیاسی داشت
خمینی چه در نجف و چه در قلب فرانسه دولت یا دستورالعمل دولتی نداشت
تو دهایها دستورالعمل کار را برایش تهیه کردند.
خمینی لشکر در خارج نداشت
اعتبار مذهبی بین بازاریان و قشر مذهبی زمانه خود داشت
خمینی با شعار فردای بهتر برای هر ایرانی پا به میدان آورد
و با اعلام قطعیت کشتار ایرانی به حکومت رسید
و کلام آخر این که
تاریخ را باید با ذهن سرد خواند
اما سیاست و بازیهای سیاسی را باید با ذهنی روشن دنبال کرد
نویسنده
کتایون آذرلی