۱۴۰۵ خرداد ۲۲, جمعه

مروارید پنهان


مروارید پنهان

چنان‌که بر سینه‌ات به خواب رویا رفته‌باشم،

 لبانم زودتر از من با تو می‌آمیزند.

من لبانت را دیرتر از نفس‌‌هایت می‌بوسم. 


نرم‌لرزشی، زیر پوستم می‌رُوید

گردنم در لغزش لبانت، آرام،آرام

  خالی از خود می‌شود.


نفس‌هایم طعم تو را می‌گیرند

ضرب‌آهنگ دلم 

زمزمه‌ای‌ست

در ترنّم خیس نگاهت،


تمنّای  بی‌قراری

 در خطوط جاریِ اندامم 

  ناگفتنی‌هایم را نجوا می‌کنند


در نگاه تو،

 زیبائی دوچشمه‌ی شیرینِ سینه‌ام

 با تمشک‌های داغ تابستانی 

 سرمستم می‌کند


 دل‌سپرده‌ی

 شعله‌ای از لبانت

و لغزشی از سرانگشتان توام


صدف در گِرداب نافم

از بوسه‌نوازی لبانت،

  موج نفس‌هایت را می‌خواهد.


خنکای سرانگشتانت، 

 راه شیار نم‌آلودم را،

در شیب‌گاه مخمل‌ینم می‌شناسد.

 موج روشن لرزش را در جویبارم می‌جویَد.


نسیم لبانت چشمه‌سارک خواهش را،

به لرزه وامی‌دارد. 

مرز ابریشمین ران‌هایم،

مروارید پنهان در آتشین داغیِ لای لبانم،   

آرام نمی‌گیرند.

قطره، لای گلبرگ‌ها جا نمی‌گیرد.

سرریز می‌شود.


نگاه ساقه،

زیباترین اتفاق مشترک‌مان را، 

 شکفتن ناگهانِ غنچه‌ی آتش را،

و

نرم‌لرز خیس

موج‌های پی‌در‌پی‌ام را

در آغوشت، 

بی‌‌هیچ درنگی به جان می‌سپارد.


رهگذر 


https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید 


https://rehgozer1.blogspot.com/search?


—-***—-

نگاه

سلیمه علائی

به

قطعه‌


«مروارید پنهان»

عنوان هوشمندانه‌ای‌ست

 چون هم با تصاویر صدف، موج و ژرفا در متن پیوند دارد

 و هم کیفیتی لطیف و رازآلود زنانه‌گی به قطعه، می‌بخشد، 

بی‌آن‌که چیزی را صریح توضیح دهد.

خواننده‌ را

پنهانی می‌کشاند به خلوت‌کده‌ی تماشای تصویر‌ها

که سرشار از نرم‌لرزش‌ها و لایه‌های حسّی‌اند

به جای نام بردن از تجربه،

 اثر آن بر تن و حس

 را نشان می‌دهد. 

به همین دلیل اروتیک در تصویر‌ها، ماندگارتر می‌شوند. 

 من خوش‌حالم که میل درونم می‌خواهد

 با اندوخته‌واژه‌گانِ محدودم بند،بند شعر را

 در بستر تنانه و شاعرانه باز کنم

 بل‌که زبانِ اروتیکِ لطیف و استعاری‌ شعر، 

بیش‌تر آشکار شود:


چنان‌که بر سینه‌ات به خواب رویا رفته‌باشم

 لبانم زودتر از من با تو می‌آمیزند.

من لبانت را دیرتر از نفس‌‌هایت می‌بوسم 


آرمیدنِ عشوه‌گرانه، بر سینه معشوق 

 عاشق را در آغوش نرم رویا می‌نشاند. 

 فراسوی هر اراده‌ای، تسلیم گداخته‌گیِ لبان معشوق می‌شود

 گویی تمنّای بوسه، زودتر از هر تصمیمی به بوسه می‌رسد

و لب‌های معشوق دیرتر از نفس‌هایش، لبان عاشق را خیس می‌کنند

تأکید بر فاصله‌ی ظریف میان احساس خواهش و تنانه‌گی لب‌هاست.

دل‌داده گرمای نفس‌های دل‌دارش را پیش از لبانش می‌بوسد


نرم‌لرزشی، زیر پوستم می‌رُوید

گردنم در لغزش لبانت، آرام،آرام

 خالی از خود می‌شود


زیبایی این تکه در تعلیق است: 

هیچ تصویر صریحی داده نمی‌شود، 

بل‌که با لرزش، آرامی و آهسته‌گی،

 تن عاشق به یک تجربه‌ی رویائی نزدیک‌تر می‌شود.

سرگرم در قصه‌ی لبان معشوق،

 زبان، نرم و لب‌ها لغزان،

 گردن، نوازش‌پذیر و حساس، 

در این لغزش،

به نرمی و روانیِ لذت تنانه

«گردن آرام آرام خالی از خود می‌شود»

و تنها نوازش را در عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودش حس می‌کند .

این نوعی رهاشده‌گی و تسلیم خود‌خواسته‌ی تن،

به دل‌خواه معشوق است.


 نفس‌هایم طعم تو را می‌گیرند

ضرب‌آهنگ دلم 

زمزمه‌ای‌ست

در ترنّم خیس نگاهت،


تمنّای  بی‌قراری

 در خطوط جاریِ اندامم 

  ناگفتنی‌هایم را نجوا می‌کنند


 حال‌و‌هوای بسیار نزدیک به همان لحن پیشین دارد: 

نفس، ضرب‌آهنگ قلب، نگاه، اندام… 

همه در مدار ژرفای تمنّا می‌چرخند. 

 حرکت از بیرون به درون:

لایه‌های چندگانه‌ی حسّی،

 که نگاه خیس، ضرب‌آهنگ دل و زمزمه را

 در یک موسیقی تنانه می‌آمیزد.

تمنّا در جریانِ بی‌قراریِ تن عاشق 

ناگفتنی‌ها را زمزمه می‌کند. 

خواسته‌‌های تب‌آلود معشوق را از ضربان قلبش می‌شنود.

این مسیر

 از «طعم نفس» به «ضرب‌آهنگ دل»، سپس به «خطوط جاری اندام»

  شعر را به سمت یک آغوش‌بهمیِ کامل می‌برد؛

 تن را به‌عنوان اندام‌واره‌گیِ زبان، به نجوا پیوند می‌زند.

 

در نگاه تو،

 زیبائی دو چشمه‌ی شیرینِ سینه‌ام

 با تمشک‌های داغ تابستانی 

 سرمستم می‌کند


عاشق، زیبائیِ پستان‌های خود را

در نرم‌نگاه محبوب خود،

 به چشمه‌‌های شیرین

 و برجسته‌گیِ نوک آن‌ها را 

به تمشک‌های تابستان داغ، تشبیه می‌کند

و سرمست از تماشای خود،

 از پشت چشمان معشوق می‌شود

 ترکیبِ خنکی و گرمی،

 شیرینی و داغی،

 سرمستیِ عاشق را می‌سازد.

که برآمده‌گی‌ها و فرورفته‌گی‌های اندامش

 پُراز شکوه نرما و گرما می‌شوند 


دل‌سپرده‌ی

 شعله‌ای از لبانت

و لغزشی از سرانگشتان توام


لب‌ها شعله‌اند، انگشتان لغزش؛ 

 تن عاشق، به آتش و نسیم دل‌دار، سپرده می‌شود،

مرز میان دوگانه‌گیِ سوز و نوازش محو می‌شود

تنها همآهنگی با تن‌خواهیِ سوزان معشوق،

لحظه را پُر می کند


صدف در گِرداب نافم

از بوسه‌نوازی لبانت،

  موج نفس‌هایت را می‌خواهد


این تصویر، شهوت را به سطح زیبایی‌شناختی می‌برد، 

و میل را به یک تجربه‌ی هنری و شاعرانه بَدَل  می‌کند.

ناف، نماد اولین گشایش رازِ مروارید پنهان 

و مرکز کشش است.

 صدفی‌ست که گردابِ خواهش دور آن می‌چرخد. 

و عاشق، از بوسه‌نوازی لب‌های معشوق،

 موجِ نفس‌هایش را در دایره‌ی این گرداب می‌طلبد؛

نوازشِ نرم و آرام،

  بوسه‌‌نوازیِ ادامه‌دار با ژرف‌ترین لطافت،

  سرآغاز ترانه‌ی عشق‌بازی می‌شوند. 

بوسه‌ها موسیقی‌، لب‌ها نوازنده‌ و بدن شنونده‌یِ دل‌داده‌گی،

در این سامفونی‌اند.


 خنکای سرانگشتانت 

 راه شیار نم‌آلودم را 

در شیب‌گاه مخملینم می‌شناسد

 موج روشن لرزش را در جویبارم می‌جویَند


شیب‌گاه مخملین، چون شفقِ‌ خمیده‌ی غروب،

به جویبار پنهان می‌رسد

شیار نم‌آلود، و موج روشن لرزش؛

  استعاره‌های نرم و لغزنده‌ای اند 

در گذرگاهی که آماده‌ی رفتُ‌و‌گذار است 

چشمه‌‌ی لذت می‌جوشد

 نمناکی، همچو شبنم، نرم‌راه اوج را میان لب‌ها می‌گشاید

تا، پای آن تپه‌ی ونوس را از تشنه‌گیِ لب‌های معشوق،

 سیراب کند


نسیم لبانت چشمه‌سارک خواهش را 

به لرزه وامی‌دارد 

مرز ابرشمین ران‌هایم

مروارید پنهان در آتشین داغیِ لای لبانم   

آرام نمی‌گیرند

قطره، لای گلبرگ‌ها جا نمی‌گیرد

سرریز می‌شود


نفس‌های گرم از لب‌های معشوق، نسیم‌اند، 

نسیم نماد لطافت، و جریان تن‌آسای هواست 

که چشمه‌سار نازک عاشق را می‌نوازد

 آرام،آرام کشیده‌تر، گرم‌تر و گیرانده‌تر از همیشه‌ها می‌کند

که لحظه‌ی شکفتن‌اش فرامی‌رسد

و معشوق، همیشه چیزی را از این ریزگاه می‌خواهد

بو، طعم و لرز خواهش. 


مروارید پنهان،

 مانند ستاره‌ای

 احساس و خواستن‌های معشوق را با خود می‌برد

و راه می‌نماید.

مرز ابریشمین،

شکاف نازک پنهان، میان ستون‌ ران‌های خوش‌تراش،

 آتش داغیِ لای ران‌ها،

 اوجِ تنانه‌گی‌ را نشان می‌دهند 

که اغواگری در ریزآب و برآمده‌گیِ آن جاری‌ست 

خواهش سرریز می‌شود.

قطره

 نماد رهایی، سرریزی و پیش‌لحظه‌ی اوج است. 

 که پذیرائی را به شکل شبنم‌آلوده‌گی نشان می‌دهد 

شبنمی که نمی‌تواند در چهره‌ی گلبرگ آرام بگیرد

 لبریز می‌شود

  و موج‌ها را  

در امنیتِ شهوت می‌پذیرد.

و بی‌هیچ درنگی، طعم لحظه را به یاد خاطره می‌سپارد: 


نگاه ساقه،

زیباترین اتفاق مشترک‌مان را 

 شکفتن ناگهانِ غنچه‌ی آتش را،

و

نرم‌لرز خیسِ

موج‌های پی‌در‌پی‌ام را

در آغوشت، 

بی‌‌هیچ درنگی به جان می‌سپارد


گلبرگ

 استعاره‌ای از لبه‌های خیس درز پنهان است؛

هم‌کناریِ زنبق،

 زیبا و پذیرنده،  

که هم نگاه را جذب می‌کند و هم نرم‌نوازی را. 

 دو گلبرگ نرم، حساس و شهوانی که با نوازش، 

خیس می‌شوند

و اغواگری،

 از لطافت، رنگ و بوی طبیعی آن‌ها می‌رُویَد 

 خواهش را برمی‌انگیزانند و میل را سرریز می‌کنند.


ساقه 

همیشه بیان‌گر برافراشته‌گی و پیوند میان درونُ‌‌وبیرون است. 

غنچه

 نماد میل پنهان و نقطه‌ی تحریک زنانه‌گی‌ست

  آتش 

نماد شهوت و فوران است

 شعر، نگاه ساقه را به‌عنوان 

عامل تحریک، میل و نیرویی‌ می‌بیند

 که با نزدیک‌ترین نرم‌تماس،

غنچه‌ی آتش را به شکفتن وامی‌دارد

شکفتن ناگهانِ غنچه‌ی آتش:

  یعنی لحظه‌ی اوج انفجار،

لحظه‌ای که پنهانی به آشکاره‌گی می‌پیوندد.

نگاه ساقه، غنچه‌ی آتش را می‌شکوفاند.  

تا موج‌های پی‌درپی در آغوش جاری شوند؛

موج‌های پی‌درپی نیز

استعاره‌ای از تکرار و شدت‌اند؛ 

تن عاشق به دریا بدل می‌گردد،

 و آغوش معشوق به ساحل پذیرنده.

شفاف‌ترین هدیه‌ی لحظه، به دل‌داده و دل‌دار است

که تمام‌شدن را

 نه! 

ادامه را می‌خواهد

لحظه‌ی اوج عشق و شهوت

  زیباترین اتفاق مشترکی،

که میان دو تن رخ می‌دهد

 و زیباییِ آن اکثرا در اشتراک و همزمانی‌ست،

 نه در فردیت،

البته بسته‌‌گی به‌خواست مشترک هم‌سویان هم‌آغوشی دارد.


—-*—-


فرجام سخن 

مروارید، نماد چیزی ارزشمند، شکل‌گرفته در ژرفا 

و دور از نگاه است؛ 

همان کیفیتی که از لبان واژه‌چینیِ شعر می‌ریزد: 

آشکاره‌گیِ تدریجیِ احساسی 

که در لایه‌های تنانه‌ی عاشق پنهان بود.


در لحظاتی که با شعر هم‌آوا بودم

 گاهی احساس می‌کردم که من شعر را نمی‌خوانم

چشمانم را نیمه می‌بستم

 تا  در تخیّل نهفته در استعاره‌های شعر شناور باشم

 مرز میان احساس و اندامم تقریباً محو می‌‌شد.

 زبان شعر تنم را دربرمی‌گرفت

 واکنش نشان می‌دادم

تنم می‌لرزید، احساس جاری‌شدن می‌کردم. 

مخصوصا در بند پایانی، 

که عاشق، برانگیخته از نوازش‌های شهوت‌آمیز،

 لحظه‌ی اوج را به‌صورت سلسله‌ای

 از موج‌های پیاپی تصویر می‌کرد.


 «شکفتن ناگهانیِ غنچه‌ی آتش» 

آغاز ترکیدن ابر در تنگیِ آسمان تن 

و 

«نرم‌لرز خیسِ موج‌های پی‌درپی‌» 

استمراری را نشان می‌دادند

که گویی تن عاشق پس از رسیدن به اوج،

 همچنان در حلقه‌هایی از لرزش و سرریزیِ احساس،

 باقی می‌ماند.

لحظه‌‌ای‌ در اوج اغواگری و رهایی

و تسلیم دل‌خواسته‌یِ کامل، به تن‌سپاری بود

تن‌‌کامه‌گیِ معشوق بارها و بارها

در آغوش ستاره‌ی لذت جاری می‌شد. 

و آن تنها لحظه‌ای‌ بود که قلب عاشق خسته‌گی نمی‌شناخت

میل دیگر مقاومت نمی‌کرد.

عاشق طغیان پنهان درونش را نمی‌توانست نگه‌‌دارد

با تمام شتاب‌و‌قدرت بیرون می‌پاشد

اوج در این ارگاسم‌های زنجیره‌ای بارها تجربه می‌شد

و من

ناگزیریِ این آتشین‌ترین لحظه،

این اتفاق زیبا،

 چون ناگهانی شکفتنِ غنچه‌ی عاشق

 همزمان،

 با قدرت اوج‌گیریِ فواره‌‌ی معشوق را

یکی از آشتیانه هدیه‌های طبیعت می‌دانم.

 

با مهر

سلیمه علائی


نه! به اعدام

  


«چوبه دار را سرنگون کنید»

ویکتور هوگو 

در سپتامبر ۱۸۴۸، در مجلس مؤسسان فرانسه فریاد زد:

  مجازات اعدام «نشانه ابدی بربریت» است

«نه به اعدام»؛

و تأکید کرد حق زندگی و مرگ تنها از آن خداست.

 بدون قید و شرط به لغو حکم اعدام رأی داد.


ویکتور هوگو در تمام طول زندگی‌اش، مخالف سرسخت و قاطع مجازات اعدام بود.

 در دو رمان «آخرین روز یک محکوم به اعدام»

 (۱۸۲۹)

 و 

«کلود گُو»

 (۱۸۳۴)

او بی‌رحمی و وحشت اعدام‌هایی را که در کودکی شاهدشان بوده،

 به تصویر می‌کشد.

 در مقدمه 

«آخرین روز یک محکوم به اعدام» 

(سال ۱۸۳۲) 

می‌نویسد

 «شستن دست‌ها کار خوبی است، اما جلوگیری از ریختن خون بهتر است»

مشهورترین سخنرانی او برای لغو مجازات اعدام،

 در جلسه مجلس مؤسسان در تاریخ ۱۵ سپتامبر ۱۸۴۸ ایراد شد. 


Destutt de Tracy

پیش از آن، در سال ۱۸۳۰ در مجلس ملی، 

این موضوع به بحث عمومی کشیده شده بود. 

پیشنهاد قانون  که در ۱۷ اوت ۱۸۳۰ ارائه شد


 با رأی‌گیری مجلس نمایندگان همراه گردید

 که «پیامی به شاه» برای درخواست لغو مجازات اعدام ارسال کرد.

 سپس قانون ۲۸ آوریل ۱۸۳۲ نُه مورد از جرایم مشمول مجازات اعدام را حذف کرد. 

در سال ۱۸۳۸، بحث‌های جدیدی انجام شد که لامارتین نیز در آن‌ها شرکت داشت. 

در سال ۱۸۴۸، دو روز پس از اعلام جمهوری دوم،   

مجازات اعدام را در جرایم سیاسی لغو کرد. 

ویکتور هوگو در نامه‌ای به لامارتین در ۲۷ فوریه ۱۸۴۸، این لغو را تأیید کرد.

 او که در انتخابات تکمیلی ۴ ژوئن ۱۸۴۸ نامزد مجلس مؤسسان شده بود،

 در بیانیه انتخاباتی خود در ۲۶ مه ۱۸۴۸ توضیح داد

 که از جمهوری چه انتظاری دارد. متن سخنان او را می‌خوانید.

(منبع ترجمه)

شهروند ویکتور هوگو:

آقایان، همانند گزارش‌دهنده محترم کمیسیون شما، 

من انتظار نداشتم درباره این موضوع جدی و مهم سخن بگویم.

 متأسفم که این پرسش، که شاید مهم‌ترین پرسش از همه باشد،

 در میانه بحث‌های شما تقریباً ناگهانی مطرح شده

 و سخنوران را بدون آمادگی قبلی غافلگیر کرده است.

 اما من، به نوبه خود، سخنان کمی خواهم گفت؛

 ولی این سخنان از عمق یک اعتقاد ریشه‌دار و دیرینه برمی‌خیزد.

شما مصونیت خانه و کاشانه را به رسمیت شناختید؛

 اکنون از شما می‌خواهیم که مصونیت بالاتر و مقدس‌تری را به رسمیت بشناسید:

 مصونیت زندگی انسان.

آقایان، یک قانون اساسی، و به‌ویژه قانونی اساسی که توسط فرانسه

 و برای فرانسه تدوین شده باشد، 

لزوماً باید گامی به سوی تمدن باشد؛

 اگر گامی به سوی تمدن نباشد، هیچ است.

 (بسیار خوب! بسیار خوب!)


خوب، به این بیندیشید!

مجازات اعدام چیست؟

مجازات اعدام، نشانه ویژه و ابدی بربریت است.

 (تکان و حرکت در مجلس)

نه به اعدام، 

دوسیه نشریه ادبی بانگ

هرجا که مجازات اعدام فراوان و رایج باشد،

 بربریت حاکم است؛ هرجا که مجازات اعدام نادر باشد،

 تمدن فرمانرواست. 

(تکان و حرکت)

این‌ها واقعیت‌هایی غیرقابل انکارند.

تلطیف و انسانی کردن مجازات‌ها، پیشرفتی بزرگ و جدی است. 

قرن هجدهم – که این یکی از افتخاراتش است – شکنجه را لغو کرد؛ 

قرن نوزدهم قطعاً مجازات اعدام را لغو خواهد کرد. 

(تأیید و همدلی از سمت چپ)

چندین صدا: آری! آری!

شهروند ویکتور هوگو:

شاید امروز آن را لغو نکنید؛ اما تردید نکنید، 

یا خودتان آن را لغو خواهید کرد یا جانشینانتان فردا آن را لغو خواهند کرد!

صداهای مشابه: ما آن را لغو خواهیم کرد!

 (هیجان در مجلس)

شهروند ویکتور هوگو:

شما در مقدمه قانون اساسی‌تان نوشته‌اید: 

«در حضور خدا»

و سپس می‌خواهید از همان خدا، حقی را بدزدید که تنها به او تعلق دارد: 

حق زندگی و مرگ.

 (بسیار خوب! بسیار خوب!)

آقایان، سه چیز وجود دارد که از آنِ خداست و به انسان تعلق ندارد:

غیرقابل بازگشت، غیرقابل جبران، و غیرقابل انحلال.

وای بر انسانی که این سه را وارد قوانین خود کند! 

(تکان در مجلس)

این‌ها دیر یا زود جامعه را زیر وزن سنگین خود خم می‌کنند،

 تعادل ضروری قوانین و اخلاق را برهم می‌زنند، 

عدالت انسانی را از تناسب خارج می‌سازند؛

 و در نتیجه – به این بیندیشید آقایان 

 (سکوت عمیق) 

قانون، وجدان را به وحشت می‌اندازد! 

(احساسات شدید)

آقایان، من به این تریبون آمده‌ام تا فقط یک کلمه به شما بگویم، 

کلمه‌ای که به نظر من سرنوشت‌ساز است. 

این کلمه چنین است:

 (گوش کنید! گوش کنید!)

پس از فوریه، مردم اندیشه‌ای بزرگ داشتند:

 روز بعد از آنکه تخت سلطنت را سوزاندند، خواستند چوبه دار را نیز بسوزانند.

 (بسیار خوب! – احساسات شدید)

کسانی که در آن زمان بر ذهن مردم تأثیر می‌گذاشتند،

 متأسفانه به اندازه قلب بزرگ مردم، بلندمرتبه نبودند.

سمت چپ: بسیار خوب!

شهروند ویکتور هوگو:

جلو اجرای این اندیشه والا را گرفتند.

خوب، شما در نخستین ماده قانون اساسی که به آن رأی می‌دهید،

 نخستین اندیشه مردم را تحقق بخشیدید:

 تخت را سرنگون کردید.

 اکنون دومین اندیشه را نیز تحقق بخشید: چوبه دار را سرنگون کنید.

 (تأیید و همدلی شدید در چندین نیمکت)

من به لغو بدون قیدوشرط، ساده و قطعی مجازات اعدام رأی می‌دهم.


منبع

https://baangnews.net/


نقاشیِ لرز

  نقاشیِ لرز رویا نفس‌مانند است  در گذرِ روزهای من،  در انتظار سپیده‌دم هر شب، نیاز خیالم،  رویایی‌ست آرمیده در آغوش تو.  زیبائی داشته‌‌هایم...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته