۱۴۰۴ مرداد ۳۱, جمعه

فلسفه‌ی جعلی و دروغ

 فلسفه جعل و دروغ
تضادی که بین تبیین آشنای چپ
 از سیاست جهانی با احساس سرراست مردم ایران از شرایط وجود دارد
 شاید فقط در میان مردم اسرائیل سابقه و نمونه داشته است
اگر سلطه‌ی چپ را در رسانه‌ها مدنظر بگیریم
 واقع امر این است که دست و پای ما را بسته، 
و حرف باب‌میل خود را در دهانمان گذاشته بودند؛ 
دست‌کم تا همین اواخر
در حالی که مافیای چپ جهانی
 فرقه تبهکار حاکم بر تهران را درست مانند سازمان‌های تروریستی لبنانی و فلسطینی
 بخشی از خود محسوب می‌کند
 مردمی که پنجاه سال است در ایران تلاش می‌کنند سیاسی نباشند
آرزو دارند سر به‌تن این رژیم نباشد
 آن هم نه فقط سر به‌تن سرکردگان سیاسی و نظامی‌شان نباشد
 بل‌که حتی آن‌ها که در تلویزیون و رسانه‌‌هاشان با برچسب خبرنگار و گزارشگر کار می‌کنند 
برای مردم اسرائیل هم
 «بازجو-خبرنگار»
 یا 
«خبرنگار- تروریست»
 یا حتی
 «پزشک- تروریست» 
هم پدیده‌ای آشنا و قدیمی‌ست و شوربختانه قدیمی بودنش
احساس اشمئزاز و خشم آن‌ها را تعدیل نکرده است
فقط مردم ایران می‌دانند که چپ ایدئولوژیک
 با باژگونه کردن مفاهیم و ارزش‌ها، دقیقا جامعه را هم باژگونه می‌کند 
پست‌ترین لایه‌های اجتماعی را که محرک آن‌ها احساسات منفی نسبت به دیگران است در سر
و بهترین مردم را در پست‌ترین جای جامعه قرار می‌دهند
 در جامعه‌ای مثل این، هیچ‌کس نه تنها واقعا بر سر جای خود نیست
 بل‌که اگر فرض بگیرید که این‌جا کور همان
 «عین‌العلی»
 و کچل همان
«زلفعلی»
است
 به طرز جالبی درست از آب درمی‌آید
دار جامعه‌ای که
،ایدئولوژیِ 
 «آرمان فلسطین»
 درست می‌کند
پلیس، دزد است
 و مامور امنیت، دقیقا مخل امنیت است
بانک، محل پولشویی‌ست
 و بیمارستان، اسلحه‌خانه است
 و کارخانه‌ها محل پرتاب موشک
تلویزیون، دروغ چاپ می‌کند
 و رسانه‌هایش مسئول رساندن بی‌خبری و پراکندن جهل‌اند
فرد پولاک در کتاب مشهورش «تصویر آینده»، جایی می‌پرسد 
که آیا این اتفاقی بود که کارل مارکس علاقه‌مند به باژگونه کردن هر چیز 
از جمله (مثلا) نام کتاب پرودون «فلسفه فقر» بود؟ 
(مارکس کتابی به نام 
 Miserie de la Philosophie نوشت) 
«فقر فلسفه»
او توضیح می‌دهد که اندیشه چپ، در ادبیات آرمانشهری ریشه دارد
این نوع ادبیات، از راه خلق یک تصویر خیالی از یک جامعه ایده‌آل
تلاش می‌کند احساس مخاطب را از وضع جاری تغییر دهد
ادبیات آرمانشهری کلاسیک، غالبا به کنش انقلابی دعوت می‌کند 
و از این حیث، یعنی انقلابی‌گری، شکل روایت کارل مارکس، از مسائل جامعه انسانی
به نحو نمونه‌واری همان ادبیات آرمانشهری‌ست
 اگرچه خود او یوتوپیایی بودن را به منزله اتهامی رد می‌کرد
 و به سوسیالیست‌های قبل از خودش نسبت می‌داد
همین مشخصه نوشته‌های مارکس است که موجب - به تعبیر پولاک - باژگونی ارزشی می‌شود
AReversalxiomatic 
او علاقه دارد که بگوید کتاب پرودون، فلسفه فقر، در حقیقت فقر فلسفه است
 چون پرودون در این کتاب به امکان تعادل میان سرمایه‌دار و کارگر
 در نظام سرمایه‌داری اندیشیده بود و مارکس معتقد بود که این نوع نظام‌ها ناپایدار است
 و تضاد میان منافع سرمایه‌دار و کارگر، قابل ترمیم نیست
او می‌خواست که چنین نظامی به نفع طبقه کارگر، واژگون شود
جالب این‌جاست که پولاک، فرهنگ دینی اسرائیل باستان را از این حیث متمایز می‌داند 
که کتاب دینی‌شان، در همین ژانر آرمانشهری خلق شده است
او ادعا می‌کند که از بین ملت‌های باستانی، فقط همین ملت بودند که با خدایشان عهدی می‌بندند
 و این عهد متوجه ساختن یک جامعه در آینده است؛
 این سرزمین را خدا به آن‌ها وعده داده است (سرزمین موعود) اما
 فقط با کنش سیاسی- اجتماعی و اخلاقی‌ست
 که این جامعه قابل دستیابی‌ست؛
 به عبارت دیگر، فرهنگ دینی اسرائیل باستان، مبتنی بر تقدیر و تقدیرگرایی نیست
 بل‌که درست برعکس، با کار و کوشش و تعهد به دست می‌آید
 بنابراین سنت ناوی‌ها (انبیاء یهود) هم بر باژگونی ارزشی مبتنی‌ست
آن‌ها مردم و حاکمان وقت را سرزنش می‌کردند و خواهان تاسیس چیز کاملا متفاوتی بودند
من بعید می‌دانم که اسرائیل تنها تمدن کهن خاورمیانه باشد که واجد این ویژگی‌ست
 اما وضع تمدن‌های باستانی هر چه باشد
ملت ایران و اسرائیل در تاریخ معاصر، در موقعیت کاملا یکسانی قرار گرفته‌اند
 آن‌ها جنبه شوم این باژگونی ارزشی را به چشم دیده‌اند و تلاش می‌کنند
 که «نظم نوین خاورمیانه» را رقم بزنند
در این نظم نوین، قرار است همه‌چیز بر سر جای خود قرار بگیرد
این بار هیچ وعده توخالی در کار نیست
 صحبت بر سر چیزهای ارزشمند و واقعی‌ست
 چپ ایرانی برای این‌که بتواند تصویر موهوم و خیالی خودش را جدی و واقعی جابزند
واقعی‌ترین چیزها برای یک ایرانی، از جمله خود ایران را انکار می‌کرد
 اما اهل ادبیات در اروپا سال‌ها جمله‌ای را به تامس مور خالق اثر مشهور
«یوتوپیا» 
(آرمانشهر) نسبت دادند:
«یک جریب زمین در میدل‌سکس بهتر از یک پادشاهی در ناکجاآباد است»ت
 (U-topia تحت‌الفظی یعنی نا-کجا)
 حسب حال مردم ایران شاید با این صورتبندی بهتر بیان شود
یک پادشاه ایرانی همین امروز در میهن، بهتر از هزار افسوس و دریغ در تاریخ است
درسی که همه ما در این مدت از جاویدنامان خود گرفتیم این است
 که وطن با چنگ و دندان به دست می‌آید و با چنگ و دندان حفظ می‌شود
 درسی فلسفی که خود من از این همه می‌گیرم این است
نمی‌توان تا ابد، علیرغم احساس مردم حرف زد
نیما قاسمی.

۱۴۰۴ مرداد ۲۳, پنجشنبه

ردّپای عشق

 ردّ پای عشق

می‌سایم تن‌ام را آهسته به‌خیالت، 
که مهتاب‌گونه بر بسترم می‌نشیند

می‌چرخم
می‌پیچم 
دست می‌کشم 
بر جاهایی از خویش
که دیشب
زبانت در فرودها
و لبانت در فراز‌هایش 
نام‌ات را جاگذاشته‌اند

نفس‌هایت چنان آهسته می‌وَزَند در من
که گویی سال‌هاست
جایگاه هر نبض را
به بوسه شناخته‌ای

 انگار انگشتانت از پیش، 
خواب لرزهای تنم را دیده‌اند

توعشق را نه با واژه‌‌‌
که با سمفونیِ تپش‌های قلبت می‌سُرائی

لبانت 
 هم‌چو باران بر ماده‌گیِ غنچه‌ام 
شهد می‌چکانند 

خواستنِ آغوشانه‌‌ام
لای ران‌هایم 
 شرمِ‌ دخترانه‌ام خیس از تمنا،،،
تشنه‌گی زمین، به‌باران را دارند
  
شیار‌هایم
چشم‌براه شبنم بارانی‌‌ست
که بوی تو را زمزمه کند
غنچه را به‌شکفتن وادارد
آن‌جا بَرَد مرا 
که فواره به‌شبنم دامن می‌کشد

رهگذر

در

 «ردّ پای عشق»

با کمال اشتیاق هر نشانه، نَفَس و تصویر را به‌آرامی لمس می‌کنم 

تا رازِ هر بخش در وسعت زیباشناختی و اندوخته‌‌ی واژه‌‌پردازی‌ من

پرده از روی تندیس‌واره‌گیِ خود بردارد.

ثریا


بخشِ آغاز 

«می‌سایم / تنم را آهسته به خیالت…»

این بازشدن، مثل نسیم بهاری‌ست که از سبزینه‌گی بامدادان می‌گذرد؛ 

و طراوت برگ‌های فانتزی عاشقانه‌ای را می‌نوازد.


«می‌سایم» 

فعلِ جسورانه‌ای نیست؛ 

لطیف است‌وآرام، 

مثل‌آن‌که خودِ تن بی‌صدا سخن ساز می‌کند

و ترانه‌ی دیدار، در سکوت می‌خواند.


«آهسته» و «مهتاب‌گونه»

 دو قیدِ نرم و لطیف چون روشنائیِ لرزان شمع،

 «خلوت» را از جنسِ خیال می‌سازند 

خیالی آغشته به مهتابی که تنها نور نیست، 

بل‌که نوازش و خنکائی‌ست 

که هم‌زمان بر پوست تن و تارهای خاطره می‌لغزد و می‌نشیند 

یک تصویر درونیِ زنانه است که دعوت به تازه‌گی‌هایِ بازیِ عشق،

 در خلوتِ خواهش، می‌کند.


 «می‌چرخم، می‌پیچم، دست می‌کشم…»

  شوق پروازی‌ست غیرارادی و موزون،

 تپش‌های اندامی هم‌شانه، با رقصِ خیال.

 فعل‌ها کوتاه، ضربی و پالایش‌شده‌اند تا لرز ضربانِ تن را منتقل کنند. 

این سه فعل مثل قدم‌هایی‌ هستند که به‌تدریج به خویشتنِ عاشق، نزدیک می‌شوند؛ 

حس کنجکاوی، یادآوری و آغوش‌نوازی را با هم دارند

 و آن‌چه را که در جورچینیِ خاطره‌هاست، لمس می‌کنند

 و به واژه می‌ریزند

    حرکتی‌ست با تعبیرعاشقانه‌ی لحظه،

 از درون به بیرون.


 «لبانت …..نامت را جا گذاشته‌اند.»

این‌جا زبانِ شعر آرام می‌گیرد و به ستاره‌ی گذشته‌شب نگاه می‌کند

 واژهٔ «جا گذاشته‌اند» یک مالکیتِ لطیفی را نشان می‌دهد:

 که نرم‌لیسی و پیچاب لبان معشوق، همچون مُهرِ نرمی،

 نامی گذاشته‌اند بر

«فرودها» و «فرازهای» 

سایه‌زار آغوش.

 

 «تو عشق را… با سمفونیِ تپش‌های قلبت می‌سُرایی.»

این‌جا زبان از وصفِ بیرونی به ستایشِ درونیِ معشوق می‌لغزد. 

عشق این‌جا کلمه نیست،

 عشق، موسیقیِ بدنِ محبوبی‌ست

که ارکسترِ مخملیِ درون معشوق می‌نوازد

 و با رگ‌ آهسته‌ی خواهش، بر فضای برکه‌ی تن، نواخته می‌شود.  

 و عاشق با گوشِ دل می‌شنود،

که چیدن شبنم از غنچه، در زبان معشوق چه طعم مستی‌آوری دارد

و گرمای گلبرگ غنچه، چه شادیِ آلوده با هیجان، بر لبان معشوق می‌هد 


«انگار انگشتانت از پیش… خوابِ لرزهای تنم را دیده‌اند.»

این خوانشِ خیال‌انگیز،

از آتش تمنّای زن‌بودن، می‌گوید

که زیر خاکستر ابریشمین نرم‌آغوشیِ او پنهان است،

 

 «خوابِ لرزها»

 ترکیبی لطیف و شاعرانه است:

انگار چنین خاطره‌ای در شفق نوشته شده

که لرزهای اوج عاشق را، معشوق حتی در خواب هم به‌بیند

نه با صراحت، 

بل‌که با پیشینه‌ای از آشنایی

 و لمسِ موزون کام‌جویی،

  سرانگشتانِ محبوب پیشاپیش،

 فروغ پایان‌ناپذیر دلبری را در گوشه‌‌ی پنهان شبنم،

 با سوز شوق آشنا کرده‌است  

 

«نفس‌هایت چنان آهسته… جایگاهِ هر نبض را به بوسه شناخته‌اند»

نفسِ معشوق این‌جا مثل نسیمی‌ست

 که از رگ نمناک محبوب، بر جویبار آرام عاشق می‌وزد.

و حرکت غریزه را در تب‌و‌تاب میانیِ تن 

 به زلال لبان‌شان می‌ریزد.

 

«جایگاهِ هر نبض را به بوسه شناخته‌ای»

 به‌طرز دلربایی، دیدار بوسه را تبدیل به هنر می‌کند:

که بوسه، لغزش لب‌هاست که آغوش، به هم‌عطری را باز می‌کند.


 «لبانت همچو باران بر ماده‌گیِ غنچه‌ام شهد می‌چکانند.»

این‌جا عاشق مرزی با طبیعت ندارد

 «ماده‌گیِ غنچه» 

تصویرِ بسیار زنانه و مولّدِ شکوفایی‌ست

 باران که بخشش و باروری‌ست، با لبان معشوق پیوند می‌خورد

 و شهدی که می‌چکد نمادِ لذتِ شیرین و زاینده است

واژه‌ای لطیف و قدرت‌مند زنانه،

 که شدت پذیرنده‌‌گی را به‌نمایش می‌گذارد

ورود بیرون معشوق را بدرون خود، نهایت نزدیکی

و عبور را نیز نه دوری، رفت‌و‌آمدی می‌بیند

که برای دادن و گرفتن لذت، 

عاشقانه‌ترین دل‌درآمیزی‌ است.


«خواستنِ آغوشانه‌ام… تشنه‌گیِ زمینِ به‌باران‌رسیده را دارند.»

 خواستن را به‌مثابهٔ نیازِ زمینِ تشنه‌ی پگاه،

 به نسیم‌آب سحرگاهان بهار، توصیف می‌کند.

 این تشبیه، بازتاب زنانه‌گیِ هنگامی‌ست

 که در اوج لذت،

 ریزآب با موج‌آب درهم می‌آمیزند. 


  «شرمِ دخترانه‌ام خیس از تمنا»

 معصومیت و اشتیاق در کنار هم،

  فروتنی در لذت‌ستانی و غرور از لذت‌سپاری‌ را باز می‌تابانند.

  

 «شیارهایم چشم‌به‌راهِ شبنمِ بارانی‌ست… غنچه را به شکفتن وادارد»

این بخش مثل پایانِ یک ترانه‌است؛ 

شبنمِ بارانی که بوی معشوق را زمزمه می‌کند

موج‌اش شکوفایی و رهائی در اوج لذت را نوید می‌دهد. 

«غنچه را به شکفتن وا می‌دارد»

 آب‌تنی در جویبارعشق می‌کند،

این

یافتن رهاییِ دو صداست، 

در یک سکوت، 

پیوند دو موج است

 در دل یک دریا.


« آن‌جا بَرَد مرا که فواره به شبنم دامن می‌کشد»

برگشت به تصویرِ شبنم، اما حالا بلندتر و افشانی‌تر: 

فواره نمادِ اوجِ رهایی و فَوَرانِ احساس است

 «دامنِ شبنم» 

ترکیبی فوق‌العاده زنانه

 و تصویری‌‌ست از نقطهٔ اوجِ نرم،

اوج سرعت در بی‌وزنیِ عشق،

رسیدن به عطری که غنچه‌ی سوار بر شاخه،

 به‌لحظه می‌پاشد

 فاصله‌ای که نرم‌آب زنانه، با موج‌آب باران

در تن‌پوشی از آغوش، بهم می‌رسند

 تسکین دیوانه‌گی‌های بالازده‌است

 در روشنائی عاشقانه، 


به‌امید این‌که هر کس سهم خود را از شادیِ زندگی دریابد

ثریا شاهین

میان دو دیدار

  میان دو دیدار من  عاشق لحظه‌‌هایِ میان دو دیدارم هنوز مست رویای آن دمم  که تمنای ساقه، از غنچه را شنیدم هنگامی که گونه‌ی غنچه با نقاشیِ قل...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته