۱۴۰۰ آذر ۲۱, یکشنبه

عقلانیت و توسعه

 

عقلانیت جمعی و توسعه در ایران


داستان 

«خطای ترکیب» 

در زیر و بم زنده‌گی ما ایرانیان رسوخ کرده است. 

از جمله در عقلانیت ما. 

می‌دانیم که بر اساس برخی مطالعات، 

هوش ایرانیان (آی‌کیو) کمی زیر متوسط جهانی است. 

اما فرض کنیم ادعای نخوت‌آمیز تاریخی ما ایرانیان 

درست باشد که

 «ما خیلی هوشمندیم»

اما این که تک تک افراد یک ملت دارای هوش بالا باشند

به‌این معنی نیست که آن ملت در کل نیز دارای سطح هوشمندی بالایی است. 

همچنین عقلانیت جمعی چیزی کاملا متفاوت از عقلانیت فردی است. 

متاسفانه ما ایرانیان در این مورد هم گرفتار 

«خطای ترکیب»‌

هستیم.

در واقع گرفتار «جهل» آمیخته 

به «خطای ترکیب»‌ هستیم. 

یعنی هم به غلط فکر می کنیم 

افراد ایرانی اغلب ضریب هوشی بالایی دارند 

و هم فکر می‌کنیم 

وقتی یک جامعه افرادش باهوش باشند پس آن ملت

(به عنوان یک هویت کلی) 

هم باهوش است

عقل (Reason)

در سطح فردی سه لایه دارد

هوش (Intelligence)

عقلانیت (Rationality)

خردمندی (Wisdom)

۱

هوش

یعنی ما هم حافظه داریم 

و هم از اطلاعات حافظه می‌توانیم 

برای مقایسه، ایجاد ربط بین پدیده‌ها 

و انتخاب بین آن‌ها استفاده کنیم

در یک کلام، یعنی مغز ما دارای قدرت نطق یعنی 

توانایی فهم منطقی دارد

هوش یک «استعداد» طبیعی یا موهبت است 

که ظرفیت پایه‌ی آن ژنتیک است 

و بخشی از ظرفیت آن هم در دوران جنینی و نوزادی 

بر اساس نوع تغذیه و محیط زیست 

جنین و کودک تکامل می‌یابد

۲

اما عقلانیت

یک «مهارت»‌ است که باید کسب شود. 

بستر کسب عقلانیت برای فرد نیز جامعه و ارتباطات اجتماعی است. 

ِدر واقع عقلانیت محصول کاربرد هوش در بستر زندگی اجتماعی است. 

در واقع هوش، ظرفیت پایه برای عقلانیت را می سازد 

اما شکل‌گیری عقلانیت نیاز 

به تجربه، آموزش، تمرین و کسب مهارت دارد

۳

خردمندی (یا حکمت)

وقتی است که عقلانیت 

وارد سطح ناخودآگاه فرد شده باشد 

و فرد بدون نیاز به فکر کردن و تحلیل کردن،

به صورت طبیعی و خودکار،

تصمیمات و رفتارهای همراه 

با سطح بالایی از عقلانیت داشته باشد

به عنوان مثالی برای نزدیک شدن ذهن

داشتن هوش
مثل این است 
که فردی استعداد نواختن موسیقی را داشته باشد

عقلانیت
مثل این است 
که این فرد واقعا برای نواختن موسیقی 
تمرین کرده باشد و آموزش دیده باشد 
و اکنون بتواند واقعا یک یا چند ساز را در یک سطح حرفه‌ای
و قابل قبول بنوازد

خردمندی
مثل این است 
که فرد چنان موسیقی در درونش رسوخ کرده باشد 
و وجودش با آن هماهنگ شده باشد که بتواند 
بداهه نوازی کند، 
یعنی همین که آوایی را شنید یا در ذهن تخیل کرد 
بتواند آن را بدون نیاز 
به نوشتنِ نت یا تمرین یا آموزش، بنوازد

مثال دیگر
یک کامپیوتر را نظر بگیرید. 
فرض کنید که این کامپیوتر ترکیبی 
از پیشرفته‌ترین قطعات سخت‌افزاری باشد
اما تا زمانی که یک سیستم عامل مثل ویندوز 
روی آن نصب نشود این دستگاه نمی‌تواند 
برای ما کاری انجام بدهد.
اکنون سیستم‌عامل ویندوزی که نصب می‌کنیم
می‌تواند نسخه‌های ابتدایی یا پیشرفته‌تر باشد
(ویندوز ۹۵، ۹۸، ۲۰۰۰ تا اکنون ویندوز ۱۱)
 
مغز ما همان کامپیوتر است
وجود ظرفیت اندیشیدن یا قدرت نطق یا همان عقل 
در مغز ما نظیر نصب ویندوز روی کامپیوتر است
هوش (ضریب هوشی) مانند ورژن یا نسخه ویندوز است
ولی عقلانیت به این معنی است 
که چقدر نرم‌افزارهای عملیاتی و کاربردی 
بر روی این ویندوز نصب است و از آن استفاده می‌شود
شما ممکن است پیش‌رفته‌ترین لپتاپ 
با جدیدترین نسخه‌ی ویندوز را داشته باشید 
اما فقط با آن تایپ کنید، 
ورق بازی کنید و ایمیل‌تان را وارسی کنید
فرد دیگری هم ممکن است روی لپتاپی شبیه به همان، 
نرم افزارهای مربوط به محاسبات پرتاب ماهواره 
به سمت مریخ را نصب کرده باشد و به‌کار بگیرد
پس هوش،‌ ظرفیت پایه برای قدرت عقلی ما را تعیین می‌‌کند
اما این که سطح عقلانیت ما چقدر است 
بستگی به این دارد که از این هوش چقدر در جهت 
حل‌وفصل مسائل زندگی عملیِ خودمان 
و با چه روش‌هایی استفاده می‌کنیم
نرم افزارهای کاربردی برای تبدیل هوش به عقلانیت را 
خانواده و جامعه در ذهن ما نصب می‌کنند
نظام یادگیری اجتماعی کارکردش همین 
تبدیل هوش فردی به عقلانیت فردی است
دقت کنیم که آموزش رسمی فقط بخشی از نظام یادگیری است

بنابراین ممکن است فرد، بهره هوشی بالایی داشته باشد 
اما الگوهای ذهنی و رفتاری که از جامعه گرفته است 
موجب تقویت عقلانیت در او نشده باشد
مثلا
فردی که از خانواده یا جامعه‌اش 
افکاری خرافاتی گرفته باشد،
هرچند هم ضریب هوشی‌اش بالا باشد، 
آن الگوهای خرافاتی اجازه نمی‌دهد 
تا همه ظرفیت هوشی خود را در زندگی عملی خود به‌کار گیرد
و عقلانیت خود را بالفعل کند
شکفته‌گی ظرفیت عقلانیت افراد 
خیلی بسته‌گی به محیط آن‌ها دارد
به همین خاطر است که می‌گوییم عقلانیت 
یک پدیده‌ی اجتماعی-تاریخی است. 
چون نه تنها الگوهای فکری و رفتاری امروز جامعه 
بل‌که باورها و سنت‌هایی که نیاکان ما تولید کرده اند نیز
امروز بر نحوه تکامل عقلانیت ما اثرگذار است
بنابراین ممکن است فردی با هوش بسیار بالا، 
عقلانیت بسیار پایینی داشته باشد و برعکس

اما خردمندی یا حکمت درونی

در وجود ما مثل این است که فرد روی کامپیوترش 
هوش مصنوعی هم داشته باشد 
به گونه‌ای که کامپیوتر خودش خودکار فعالیت‌های 
مورد نظر فرد را انجام بدهد و فقط نتیجه‌ی
فعالیت‌هایش را
به او گزارش کند
مثلا
صبح‌به‌صبح ایمیل‌های فرد را چک کند و تشخیص بدهد 
که کدام ایمیل باید فوری پاسخ داده شود
و اول هر هفته برنامه سفر هواپیماها را بررسی کند 
و به فرد خبر بدهد که برای سفر آخر هفته کدام پرواز 
برای او مناسب‌تر است
بنابراین خردمندی وقتی است که عقلانیت در ما درونی 
و نهادینه می‌شود، 
یعنی در لایه‌ی ناخودآگاه ذهن ما عمل می‌کند 
و ما بدون آن که نیاز به محاسبه و تحلیل و بررسی زیادی 
داشته باشیم در موقعیت‌های مختلف می‌توانیم 
سریع و کم هزینه تصمیمات درست اتخاذ کنیم
این همان شناختی است که در شرایط پیچیده،
به آن شهود می‌گوییم

عقل جمعی
یک جامعه نیز دارای سه سطح 
هوش، 
عقلانیت 
و خردمندی است
هرچه در یک جامعه، 
افراد باهوش بیش‌تری وجود داشته باشند،
دانش‌آموخته‌گانِ عالی بیش‌تر باشند، 
اطلاعات بیش‌تری در جامعه بچرخد،
نهادها و فعالیت‌های علمی بیش‌تری 
وجود داشته‌باشند، 
ابزارهای ثبت و گردش اطلاعات بیش‌تری 
وجود داشته باشد و…
این جامعه سطح هوش بالاتری دارد
اما این به معنی این نیست 
که از این سطح هوش جمعی بالا، 
عقلانیت جمعی بالایی نیز شکل می‌گیرد

برای شکل گیری عقلانیت جمعی، 
سنیاز به نوعی از ساختارها، فرایندها و روابطی است 
که از دل آن‌ها تصمیم‌ها و اقدامات جمعی عقلانی بیرون بیاید
یعنی الزاما با آن همه فرد باهوش و تحصیل‌کرده، 
آن همه نهادهای علمی و آن همه اطلاعاتِ درگردش، 
عقلانیت جمعی شکل نمی‌گیرد
در نظر بگیرید که در یک خانواده، همه افراد دارای هوش 
و تحصیلات بالا باشند، 
اما دائما با هم درگیر و از یکدیگر متنفر و روابطشان مخدوش 
و گفت‌وگو بین آن‌ها متوقف باشد
طبیعی است 
که آن هوش و دانش 
منجر به شکل‌گیری یک زندگی 
عقلانی و رضایت‌مندانه در آن خانواده نمی‌شود.

آنچه می‌تواند هوش آن خانواده را به عقلانیت 
و بنابراین سعادت خانوادگی تبدیل کند، سه چیز است
نخست منافع مشترک خانوادگی
دوم اعتماد
سوم وجود روابط اخلاقی و عاطفی مناسب

در سطح اجتماعی نیز، 
هوش‌جمعی بالا یعنی 
وجود افراد باهوش، دانش فراوان، اطلاعات گسترده، 
نظام آموزش عالی، نهادهای پژوهشی 
و نظایر آن‌ها 
تنها در یک بستر اجتماعی سازمند 
با سه ویژگی منجر به عقلانیت جمعی می‌شوند
یعنی عقلانیت جمعی وقتی شکل می گیرد
که
منافع ملی
(منافع مشترک)
 سرمایه اجتماعی
(اعتماد)
 و
قانون 
(به عنوان بستر اخلاق و عاطفه‌ی ملی)‍ 
در سطح بالایی وجود داشته یا مورد توافق باشد

بحث خردمندی جمعی
اندکی پیچیده‌تر است و اکنون مجالش نیست 
که باز کنم و برای وقت دیگری می‌‌گذارم.
 اما خیلی خلاصه بگویم
که «توسعه» یعنی گذار یک ملت 
از سطح «هوش جمعی» به سطح 
«عقلانیت جمعی» 
و نهایتا به سطح «خردمندی جمعی». 
پس برای توسعه نیازی نیست که اکثریت افراد یک ملت
 هوش فردی بالایی داشته باشند
با افرادی دارای هوش فردی متوسط هم می‌شود 
یک جامعه دارای هوش جمعی بالا ایجاد کرد. 
اما از آن مهم‌تر این است که جامعه توانایی و مهارت 
تبدیل هوش‌جمعی به عقلانیت جمعی را نیز کسب کند. 
من در گذشته گمانم بر این بود 
که هوش افراد یک ملت (آی کیو) برای شکل‌گیری 
فرایند توسعه باید بالا باشد. 
اما با مطالعه بیش‌تر متوجه شدم که برای شکل گیری 
فرایند توسعه، هوش فردی بالا لازم نیست 
بل‌که باید هوش جمعی و مهم تر از آن توانایی 
تبدیل هوش جمعی به عقلانیت جمعی به تدریج افزایش یابد.
و
البته در فرایند توسعه‌ی یک جامعه، 
هوش فردی شهروندان نسل‌های بعدی هم 
به تدریج بالا می‌رود.
اصلی‌ترین سازوکار تبدیل هوش جمعی 
به عقلانیت جمعی 
نیز «مهارت گفت‌وگو» است
منظور از گفت‌وگو نیز گفتن و شنیدن نیست 
بل‌که
دیالوگ یا هم‌شنوی است
هم‌شنوی یعنی من نیامده‌ام که «بگویم» تا تو مرا بفهمی 
و خودت را با من منطبق کنی
بل‌که من آمده‌‌ام تا تو را «بشنوم» و تو هم مرا بشنوی 
تا از میانه‌ی این هم‌شنوی، حقیقتی آشکار شود

 ما چهل سال است برای ارتقای هوش جمعی می کوشیم. 
یعنی در سرمایه‌گذاری برای پرورش استعدادهای درخشان
و گسترش دانشگاه‌ها و تکثیر نهادهای علمی و پژوهشی 
سنگ تمام گذاشتیم 
اما روز به روز عقلانیت جمعی در ما رو به کاهش است
چون منافع ملی برای ما به یک موضوع هویتی جمعی
تبدیل نشده است
و سرمایه اجتماعی برای ما به یک سرمایه مشترک جمعی
تبدیل نشده است
و قانون برای ما به یک ناموس جمعی تبدیل نشده است؛
و هر سه‌ی این‌ها وقتی رخ می‌دهد که ما ها 
«گفت‌وگو»‌
را تمرین و در خود استوار کرده باشیم. 
«رواداری»
(یعنی حق دگراندیشی برای دیگران قائل شدن)
و 
«مُدارا» 
(یعنی حق دگرباشی برای دیگران قائل شدن)
پیش شرط ورود
به هر‌گونه گفت‌وگوی کامیاب است

بگذارید ناتوانی‌های جامعه و مردم عادی 
در زمینه گفت‌وگو را به رخ خودمان نکشیم
فقط نگاهی به رفتار سرآمدان و نخبه‌گان کافی است
آیا نظام سیاسی که هیچ حق دگراندیشی و دگر‌‌باش 
برای مخالفان و منتقدانش قائل نیست 
و به چیزی جز نابودی یا سکوت مطلق و بی عملی آنان 
تن نمی دهد می‌تواند بستر گفت‌وگو را بیافریند
تا از دل آن عقلانیت جمعی سربرآورد؟
و آیا مخالفان نظام سیاسی که چهل سال است 
هیچ توانایی گفت‌وگو در بین‌شان نبوده است 
و جز اهانت و تخریب و لجن‌مال کردن یکدیگر 
هیچ هنر دیگری ندارند 
و بین خودشان و نظام سیاسی نیز هیچ راه 
مذاکره‌ای را باز نکرده‌اند 
و به کم‌تر از براندازی رضایت نمی‌‌دهند،
می‌توانند بستر گفت‌وگو را برای شکل گیری 
عقلانیت جمعی خلق کنند؟

همه ما - اعم از حکومت و مخالفانش، 
جامعه و نخبگانش - در کشورداری، سیاست‌ورزی 
و توسعه‌‌آفرینی شکست خورده‌ایم، 
چون در تبدیل
«هوش جمعی»
به 
«عقلانیت جمعی»
شکست خورده ایم؛ 
چون در کسب مهارت گفت‌وگو شکست خورده‌ٔایم

بحران امروز آب، نمونه بسیار دقیقی از شکست 
عقلانیت جمعی در ایران است
از دهه ۴۰ شمسی کارشناسان خارجی در مورد کمبود آب 
برای جمعیت آینده ایران هشدار داده بودند؛
از سال ۱۳۶۰ آمارها نشان می‌داد که تراز آب در ایران 
منفی شده است؛
از ده‌ها سال پیش نهادهای بین المللی حوزه محیط زیست 
در مورد تغییرات اقلیمی هشدار داده بودند؛ 
تحولات رشد جمعیت از دهه‌ی شصت شمسی معلوم بود
و برنامه‌های توسعه صنعتی و کشاورزی ما نیز تدوین شده بود
و روند افزایش مصرف آب ناشی از آن برنامه‌ها قابل برآورد بود
نه نظام، تدبیر اقدامی برای جلوگیری از روندهای مخرب 
برهم زننده‌ی تعادل آبی کشور انجام
و نه نخبه‌گان ملی کوشش پایدار جمعی‌ای را برای 
آگاهی بخشی و زنهاردهی سامان دادند
همین الان نیز بحران کمبود آب 
و فرونشست‌ها و بحرانی بودن دشت‌ها 
و نزاع‌های آب دارد می‌گوید
که ما در چه وضعیت خطرناکی قرار داریم

یعنی تا این‌جا هوش جمعی به اندازه کافی بوده است؛
اما هنوز هم عقلانیت جمعی در این حوزه وجود ندارد

چرا که همچنان حکومت 
به جای گفت‌و‌گو و پذیرش خطا،
پوزش‌خواهی و مشارکت طلبی از جامعه 
برای حل بحران، 
بحران را لاپوشانی و اعتراضات را سرکوب می‌کند؛
مردم استان‌های مختلف بر علیه هم متن و کلیپ 
و تحلیل غلط منتشر می‌کنند و راه را برای 
گفت‌وگوی عقلانی کارشناسی می‌بندند؛
کارشناسان استان‌ها حاضر نیستند 
با هم همکاری و گفت‌وگو کنند؛
مقامات حوزه حکمرانی آب 
از وحشت مورد اتهام و تهاجم قرار گرفتن، سکوت کرده اند؛
مقامات ارشد، 
تنش‌های خارجی را برجسته می‌کنند 
تا بحران آب را کم اهمیت جلوه دهند؛
اهالی خانه، مثل سابق دوش حمام را باز می‌کنند 
و آب تصفیه شده شهری را روانه فاضلاب می‌کنند
تا آب داغ شود؛
کشاورز ما همچنان در شرق زاگرس 
برنج و گندم و هندوانه می‌کارد؛
حکومت از ترس اعتراضات عمومی همچنان 
جرات قیمت‌گذاری اقتصادی برای آب را ندارد
و حتی جرات ممنوع کردن 
کِشت اقلام آب‌بری مثل هندوانه را ندارد
این ها همه یعنی شکست عقلانیت جمعی 
در میان مردمی که همه‌شان مدعی باهوش بودن هستند

و نکته پایانی
یک شاخص خوب برای ارزیابی توسعه‌خواه بودن یا نبودن 
یک نظام سیاسی، همین است 
که
آیا آن نظام برای تبدیل هوش جمعی به عقلانیت جمعی 
چه تلاش‌هایی کرده است
و
چه راههایی را گشوده است
از این نظر، قطعاً جمهوری اسلامی 
یک نظام توسعه‌خواه تلقی نمی‌شود
بی‌گمان اگر جمهوری اسلامی به زودیِ زود، دست 
به افق‌گشایی نزند،
تداوم این مسیر به نابودی محتوم خودش 
و احتمالا فروپاشی تمدن ایران خواهد انجامید
ملت ایران، با نحوه مشارکتش در انتخابات ۱۴۰۰ پیام مسالمت‌آمیز نهایی خود را داد
و با اجازه دادن 
به یکدست شدن ساختار قدرت سیاسی،
آخرین فرصت‌های ممکن را به نظام سیاسی داد
تا بتواند بدون نگرانی از در‌هم‌ریزی، دست به اصلاحات اساسی در خود بزند
اکنون توپ در میدان نظام سیاسی است،
امید که نظام بتواند بهترین ضربه را برای عبور کشور 
از این تنگنای تاریخی بنوازد

محسن رنانی





۱۴۰۰ آذر ۱۳, شنبه

انسان چیست ؟


آگوست استریندبرگ
زیر آسمانِ سرگردانی
نیم ‌نگاهی به تصویر انسان در گوشه‌ای از ادبیات سوئد در سال‌های پایانیِ قرن نوزدهم
و سال‌های آغازین قرن بیستم
بهروز شیدا
آخرین تصویری كه از آگوست استریندبرگ، (1) در دست است، تصویر مردی خسته است كه پالتویی بلند بر تن دارد، كلاهی لبه‌دار بر سر گذاشته است، برف گذرِ روزگار بر ابرویش‌ نشسته است، دست‌ها در جیب فروبرده است، با چشمانی پُرپُرسش به دوردست‌ها می‌نگرد.
آخرین تصویر آگوست استریندبرگ شاید تمثیل همه‌ی ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم است؛ تمثیل تنهایی‌ی مردان و زنانی كه در جست‌و‌جوی معنای انسان در گذرگاه زمان سرگردان مانده‌اند.
1
سال‌ها پس‌ از آن روز سرد زمستانی كه آگوست استریندبرگ در مقابل دوربین ایستاد، میشل فوكو، فیلسوف فرانسوی، پُرسشی را مطرح کرد كه در چشمان آخرین تصویر 
اگوست استریندبرگ نیز خوانده می‌‌شود:
 انسان چیست؟
در راه گسترش‌ این پُرسش میشل فوكو (2) می‌نویسد كه پیدایش مدرنیته به هیچ عنوان برآمده از روندی تدریجی نیست؛ كه بر اثر گسست از نظام دانایی‌ی پیشین رخ داده است.
 میشل فوكو حضور سه نوع نظام دانایی را در سه دوران از زنده‌گیِ انسان تشخیص‌ می‌دهد
دوران رنسانس‌،
 دوران كلاسیك،
 دوران مدرنیته.
میشل فوکو این تقسیم‌بندی را پیش‌ از هر چیز به این خاطر انجام می‌دهد كه ثابت كند مفهوم انسان هنگامی متولد می‌شود كه انسان در سه حوزه‌ی
 زیست‌شناسی، 
اقتصادی 
و 
زبان در مركز قرار می‌گیرد
به روایت میشل فوكو انسان برای نخستین بار در دوران مدرنیته به مثابه سوژه‌ی استعلایی (3) تعریف می‌شود؛ به مثابه سوژه‌ای 
همه‌شمول، تاریخشمول، جهان‌شمول.
میشل فوكو مرگ سوژه‌ی استعلایی را بر مبنای نگاه به مفاهیمی چون 
نظام دانایی، دانش‌، قدرت، نظم، عقل، جنون، درمان اعلام می‌كند؛ (4) او اما نخستین كسی نیست كه پایان هستی‌ی سوژه‌ی استعلایی را آواز می‌کند؛ كه شاید دنبال كننده‌ی خطی است كه سال‌ها پیش‌ از این فریدریش‌ نیچه (5) ترسیم كرده است.
فریدریش‌ نیچه اخلاق زاهدانه‌ را به‌ سُخره می‌نشیند، به جست‌و‌جوی تبار اخلاق می‌رود، بر منظرگرایی پای می‌فشارد، در وجود حقیقتی یگانه تردید می‌كند
فریدریش‌ نیچه مرگ سوژه‌ی استعلایی را اعلام می‌كند؛ (6) مرگ سوژه‌ای را كه اندیشه‌ی اندیشمندان دوران روشنگری بر مبنای باور به‌ آن بنا شده است.
باور به سوژه‌ی استعلایی بنیان اندیشه‌ی اندیشمندان دوران روشنگری است.
 اندیشمندانی چون ژان ژاك روسو، (7) جان لاك (8) و ولتر (9) 
به حقانیت عقل در سامان‌دهیِ زنده‌گیِ اجتماعی باور داشتند،
 انسان را موجودی خودآگاه می‌دانستند،
 بر قوانین ثابت اخلاقی پای می‌فشردند،
 به غایتی تاریخی اعتقاد داشتند؛ غایتی كه بعد‌ها در اندیشه‌ی فریدریش هگل (10) 
قامتی فلسفی یافت و در اندیشه‌ی كارل ماركس‌ (11) به جهانی آرمانی تبدیل شد.
در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم پُرسش جاری در ادبیات سوئد همان بود كه میشل فوكو سال‌ها بعد پرسید:
 انسان چیست؟ 
به تصویرهایی از پاسخ این پُرسش‌ در ادبیات سوئد در آن سال‌ها بنگریم.
2
رمان معجزه‌های دَجال، نوشته‌ی سلما لاگرلوف، (12) با تصویر ماجرایی
خیالی كه در گذشته‌ای دور رخ داده است، آغاز می‌شود.
 در شبی كه رودها از جنبش‌ ایستاده‌اند، موج‌ها خود را به ساحل نمی‌كوبند و بویی از گُلی برنمی‌خیزد؛ 
در شبی كه هیچ چاقویی خون نمی‌ریزد، قیصر روم، آگوستوس‌، (13) به كوهی می‌رود تا قربانی‌ای به خدایان تقدیم كند. ‍
قیصر و هم‌راهان‌اش‌ بر بلندای كوه با یكی از الهه‌گان روبرو می‌شوند
الهه به قیصر زنی را نشان می‌دهد كه در اصطبلی كودكی زاییده است
این كودك عیسا مسیح است؛ الهه اما پیش‌بینی كرده است كه به‌زودی دَجال نیز
 به دنیا خواهد آمد.
سال‌ها بعد بر این كوه معبدی بنا شده است كه بر یكی از دیوارهای آن تصویری از عیسا مسیح آویخته شده است
روزی زنی انگلیسی به این معبد می‌آید و تلاش‌ می‌كند این تصویر را بخردراهبه‌هایی كه در معبد سكونت دارند به فروش‌ تصویر رضایت نمی‌دهند، اما زن كه دیوانه‌ی این تصویر است، تصمیم می‌گیرد آن را بدزدد
نخست از روی تصویر عیسا مسیح تصویری می‌كشد و بر تاج مسیح جعلی‌ی خویش‌ می‌نویسد: «تنها جهان خاك قلمرو من است. (14) آن‌گاه به معبد می‌رود، تصویر اصلی را برمی‌دارد و تصویر جعلی را به‌ جای آن آویزان می‌كند.
 روزهایی بعد درمی‌یابد كسی تصویر عیسا مسیح را برداشته و تصویر جعلی را به‌جای آن گذاشته استاز آن‌جا كه معتقد است راهبه‌ها تصویر عیسا مسیح را دزدیده‌اند، بار دیگر به صومعه می‌رودتصویری را كه بر دیوار آویزان است، با خشم بر می‌دارد و به‌ جای آن تصویر جعلی را آویزان می‌كند، اما چون به خانه‌می‌رسد با شگفتی درمی‌یابد كه تصویر جعلی را برداشته استعیسا مسیح و دَجال با یك‌دیگر آمیخته‌اند
ماجراهای اصلی‌ی معجزه‌‌های دَجال در شهری در ایتالیا رخ می‌دهند
در دل حوادثی پیچیده ما مردمی را می‌بینیم كه به عیسا مسیح پشت كرده‌اند و دَجال را برگزیده‌اند؛ زمین را به جای آسمان؛ سوسیالیسم را به‌ جای مسیحیت
در فصل آخر معجزه‌‌های دَجال گفت‌و‌گوی پاپ اعظم با یك كشیش‌ را می‌شنویمپاپ اعظم كشیش‌ را به خاطر مخالفت با‍ دَجال سرزنش‌ می‌كند.
 به گمان او جست‌و‌جوی تصویر گم‌شده‌ی عیسا مسیح اهمیتی ندارد.‍ تنها راه رستگاری، آشتی‌ی زمین و آسمان است: «شما نباید دنبال تصویر بگردید [...] ما از او نمی‌هراسیم [...] ما او را به سوی عیسا میسح خواهیم آوردما زمین و آسمان را آشتی خواهیم داد.» (15)
قلمرو دَجال جهانِ خاكی است؛ دست‌آوردش‌ عدالت اجتماعی
راه‌نمای اندیشه‌ی زمینی‌ی معجزه‌های دَجال اندیشه‌ی ماركسیستی است؛ اندیشه‌ای كه بر وجود سوژه‌ی استعلایی پای می‌فشارد، اما تحقق آن را تنها در جهانی میسر می‌داند كه در آن پیشاتاریخ نظم طبقاتی به پایان رسیده و تاریخ رهایی‌ی انسان آغاز شده باشد.
 اندیشه‌ی زمینی‌ی جاری در معجزه‌های دَجال تحقق سوژه‌ی استعلایی را به زمانی دیگر موكول می‌كند؛ اندیشه‌ی آسمانی‌ی جاری در این رمان اما سوژه‌ی استعلایی‌ی خویش‌ را از طریق باور به اندیشه‌ای عرفانی متبلور می‌خواهد؛ باور به اندیشه‌ای كه همین امروز از انسان می‌خواهد به جهان خاكی پشت كند و تن به صلیب ایثار بدوزد.
 معجزه‌های دَجال باور به بی‌نیازی‌ی عارفانه را با لزوم تحقق عدالت اجتماعی درهم می‌آمیزد تا سوژه‌ی استعلایی‌ی خویش‌ را بر بستر آشتی‌ی عیسا مسیح و كارل ماركس‌ بجوید.
3
مجموعه قصه‌ی به‌هم‌پیوسته‌ی کارولین‌ها، 
نوشته‌ی ورنر فون هیدنستام، (16) انسان حماسی را ستایش می‌كند
كارولین‌ها گرد موضوع جنگ روسیه و سوئد در زمان كارل دوازدهم می‌چرخد؛ تصویری از جنگ میهن سپید با بربریت سیاه: «غرش‌ شیپورها در فاصله‌ی خانه‌های مسكو، كه به نشانه‌ی سُرور تزئین شده بودند، منعكس‌ می‌شد و بازگشت تزار از پُلتوا را خوش‌آمد می‌گفت
جلوتر از او، اسیران جنگی‌ی سوئدی در اونیفورم‌هایی خاك گرفته، رنگ‌‌ پریده و خلع سلاح شده، روان بودند
آن‌ها بر دروازه‌های آجری‌ی افتخار، عقاب خشم شرقی را می‌دیدند كه شیر غرق‌ شده یا تیر خورده‌ی سوئدی را می‌درید.» (17)
سوژه‌ی استعلایی‌ی كارولین‌ها انسان میهن‌پرست سوئدی است؛ نماینده‌ی شیر مغرب زمین كه در گیر نبرد حماسی با دشمنان نور است
كارولین‌ها خود را با آن‌چه در میهن می‌گذرد درگیر نمی‌كند؛ كه میهن تمامیتی است مقدس‌ كه باید جان را ودیعه‌ی پایداری‌ی آن كرد ‍
كارولین‌ها ستایش‌ خاك میهن را معیاری می‌یابد كه سوژه‌ی استعلایی در دل آن تحقق پیدا می‌كند.
4
رمانِ جوانی‌ی مارتین بیرك، نوشته‌ی یالمار سودربرگ، (18) از حاكمیت
 عقل‌های سرد می‌نالد
جوانی‌ی مارتین بیرك روایت زندگی‌ی مرد جوانی است كه آرزو داشته است شاعری نام‌آور شود، اما جز زنده‌گی‌ی كسالت‌بار یك بوروكرات نصیبی نبرده است
روایتی که در آن كه هیچ حادثه‌ی شگفتی رخ نمی‌دهد؛ که تنها زنده‌گی‌ی بی‌حادثه‌ی مردی است كه اسیر چشمِ كتنرل كننده‌ی جهانی است كه سرپیچی از ارزش‌های حاكم را كفری می‌داند سزاوار تمسخرِ همه‌گانی: «هنگامی كه كسی از مردی جوان كه به‌تازه‌گی دبیرستان را به‌پایان رسانده است،
 سئوال كندمی‌خواهی چه‌كاره شوی؟ 
او نمی‌تواند پاسخ دهدشاعرچه آن هنگام همه سر برخواهند گرداند و دست روی دهان‌شان خواهند گذاشت.» (19)
جوانی‌ی مارتین بیرك می‌خواهد خواننده را قانع كند كه آن چیزی كه در نظم عقلانی خوش‌بختی خوانده می‌شود، جز تكرارِ سِترونی نیست؛ سروری‌ی عقل ابزاری تا انسان‌های رام سنگینی‌ی جهانِ تُهی بر دوش‌ ببرند.
ما نمی‌دانیم انسان آرمانی‌ی جوانی‌ی مارتین بیرك چه رنگ دارد
ابر انسان نیچه؟
 انسان طبیعی‌ی ژان ژاك روسو؟ 
انسان تراز نوین ماركس‌؟ 
ما نمی‌دانیم جوانی‌ی مارتین بیرك به تولد سوژه‌ی استعلایی دل بسته است یا نه
تنها می‌دانیم سوژه‌ی استعلایی‌ی جوانی‌ی مارتین بیرك اگر متولد شود انسان دیگری است؛ شاید آوازگرِ آرزوها.
5
در قصه‌های خانه‌سوران و برداشت‌های مغشوش، نوشته‌ی آگوست استریندبرگ، گریز از نظم عقلانی‌ی تنهایی‌ساز آرزو می‌شود؛ میل به جنون مقدس.
 خانه‌سوران تك‌گویی‌ی درونی‌ی مرد بیماری بر تخت بیمارستان را ثبت می‌کند؛ رویاهای مرد بیماری را كه واقعیت عقلانی را خوش‌ نمی‌داردمرد پاسخ رازی را می‌جوید كه در جهان خاكی پاسخی برایش‌ نیست.
خانه‌سوران تصویر رویاهایی است كه به یاری‌ی جنون پاكیزه شده‌اند
«تا شب خوابیدم، خواب‌های بد دیدم، گاه‌گاهی صدای مهیب یك اره‌ی برقی را شنیدم، و چون سیر از خواب بیدار شدم همه‌ی راز را می‌دانستم
شگفت‌زده بودم از این‌كه چرا ‍ راز را دیروز نیافته بودم.
 تنها دلیلی كه می‌توانستم بیابم این بود كه دیروز خود نخواسته بودم راز را بدانم.» (20) راز بیمار خانه‌سوران، رازی عارفانه استصدای این راز را 
در برداشت‌های مغشوش‌ نیز می‌شنویم؛ چه آن‌جا كه آسمان گریزگاه خسته‌گی‌های زمینی است، پاسخ راز را پیامبرانی می‌دانند كه مرهم تنهایی را در دست دارند.
برداشت‌های مغشوش‌ شرح سفر راوی به شهر پاریس‌ است؛ شرح كوچه‌ها و پارك‌ها؛ شرح رویاها و كابوس‌ها؛ بهانه‌ای تا راوی به‌ ما بگوید كه خاك جهان را تنها نمودی از رازی می‌داند كه پاسخ آن در دست قِدیسان است
«این‌جا یك شهر نیست؛ چرا كه خانه‌ای در آن نیست
چرا هست، اما تنها چون یكی یادواره؛ معبدها، كلیساها، برج‌ها، كمان‌های فتح؛ هلیوپلیسی (21) راستین برای خدایان، قهرمانان، امپراطورها، پیمبران، قدیسان و شهیدان.» (22)
در خانه‌سوران و برداشت‌های مغشوش ریشه‌ی سوژه‌‌ی استعلایی در آسمان است.
6
در تکه‌ای از شعر یك رویای صبح‌گاهی، (23) سروده‌ی گوستاو فرودینگ، (24) انسان چنین تصویر می‌‌شود:
«آزاد مردی جوان در جنگل می‌پلكد
هیچ‌كس‌ چون او آزاد نیست
خون او به دریاچه‌ای در هجوم توفان بهاری می‌ماند
ستیزخویی‌ی او ستیز می‌طلبد.» (25)
یك رویای صبح‌گاهی‌ 
ابرانسان فریدریش‌ نیچه را به‌یاد می‌آورد؛ انسانی كه باید بر زهد برده‌گونه چیره شود.
7
در تکه‌ای از شعر ول‌گرد، (26) سروده‌ی اریک اکسل کارلفلد، (27) انسانِ دل‌تنگ از پهن‌دشت پر ستیز زمین، دست نیاز به‌سوی آسمان بلند می‌كند؛ عارفی كه معشوق را می‌خواهد: ‍
«كه هستی و از کجا می‌آیی؟
می‌خواهم و نمی‌توانم بگویم
خانه‌ای ندارم
پسر هیچ‌كس‌ نیستم
نه خانه‌ای می‌خواهم نه پسری
غریبه‌ا‌ی‌ام كه از راه دور می‌آیم.» (28)
8
ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم آن به دنبال سوژه‌ی استعلایی صداهای گوناگون آواز می‌کندصداهای گوناگون را می‌شنویم و یك ‌‌بار دیگر به آخرین تصویر آگوست استریندبرگ چشم می‌دوزیممردمك‌های چشم‌های ما نیز به جست‌وجوی معنای انسان می‌چرخند؛ هرچند كه به زمین و آسمان دیگری می‌‌نگریم.
بازنویسینوامبر 2016
آذرماه 1395

*این جستار متن به‌تمامی بازنویسی‌شده‌ی جستاری است که پیش از این در کتاب تراژدی‌های ناتمام در قاب قدرت، نوشته‌ی بهروز شیدا، چاپ اول، سال 2004 (1382)، منتشر شده است.

پی‌نوشت‌ها:


August Strindberg
Michel Foucault
Transcendental subject
4- فوکو، میشل. (1389)، نظم اشیاءدیرینه‌شناسی علوم انسانی، مترجمیحیی امامی، تهران، صص 645 - 593
5 - Friedrich Nietzsche
6بووی، اندرو. (1385)، زیبایی‌شناسی و ذهنیتاز کانت تا نیچه، مترجمفریبرز مجیدی، تهران، صص 528 - 437
7- Jean-Jacques Rousseau
8- John Locke
9- Voltaire
10- Friedrich Hegel
11- Karl Marx
12- Selma Lagerlöf
13- Augustus
14- Lagerlöf, Selma. (1956), Antikrists Mirakler, Stockholm, Sid 15
15- Ibid; Sid 304
16- Verner von Heidenstam
17- Heidenstam, von verner. (1902), Karolinerna, vol 2, Stockholm, Sid 68
18- Hjalmar Söderberg
19- Söderberg, Hjalmar. (1958), Martin Bircks Ungdom, Stockholm, Sid 78
20- Strindberg, Agust. (1984), Taklagsöl, Syndabocken, Stockholm, Sid 33
21- Heliopolis
نام شهری در مصر باستان؛ مرکز خورشید پرستی
22- Strindberg, Agust. (1971), Prosa bitar från 1890 talet, Förvirrade Sinnesintryck, Stockholm, Sid 550
23- En morgondröm
24Gustaf Fröding
25- http://runeberg.org/stanflik/20.html
26- En löskerkarl
27- Erik Axel Karlfeldt
28- http://runeberg.org/fridvisa/2_4_04.htm

 منبع

میان دو دیدار

  میان دو دیدار من  عاشق لحظه‌‌هایِ میان دو دیدارم هنوز مست رویای آن دمم  که تمنای ساقه، از غنچه را شنیدم هنگامی که گونه‌ی غنچه با نقاشیِ قل...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته