۱۴۰۰ مهر ۲۴, شنبه

اقلیت ستیزی و دیگری سازی در ایران


 ریشه‌ی دیگری‌سازی و اقلیت‌ستیزی در ایران

متن مصاحبه‌ای با

 محمود صباحی

استاد اخراجی فلسفه و جامعه‌شناسی دانشکده‌ی هنر و معماری دانشگاه 

و

 نویسنده‌ی

کتاب «جامعه‌ی تعزیه» و روزنامه‌نگار و کارگردان تئاتر ساکن آلمان


اقلیت‌ها در ایران به طور روزمره سرکوب و تحقیر می‌شوند

بهائی‌ها را از تحصیل محروم می‌کنند، مغازه‌های‌شان را می‌بندند،

به زندان می‌اندازند و گاه هدف گلوله و ضربات چاقو قرار می‌دهند.

افغانستانی‌هایی که از ظاهرشان قابل تشخیص‌ اند، هرگز خودی پنداشته نمی‌شوند

سنی‌ها حق داشتن مسجد در تهران را ندارند

یهودی‌ها و ارمنی‌ها مجبور به رعایت خیلی از محدودیت‌های مسلمانان اند

دراویش را می‌گیرند و می‌بندند

این تبعیض‌ها فقط از جانب حکومت نیست

جامعه هم یا در آن‌ها شریک است، یا در قبال‌شان سکوت می‌کند


امید رضایی

 سئوال

اقلیت‌ها در ایران – حتی آن‌ها که به نوعی از جانب قانون به رسمیت شناخته می‌شوند

همیشه قربانی انواع سرکوب‌ها و تحقیرها بوده‌اند.

در میان آن‌ها بهائیت که ضالّه نامیده می‌شود و هیچ جایگاهی در ساختار حقوقی ندارد،

به شکل مضاعف مورد سرکوب است.

ریشه‌ی این شکل از سرکوب که متوجه بهائیت است را در کجا می‌بینید؟


جواب

ما را در مدرسه به گونه‌ای بار آورده‌اند که انگار بهائیت قابلیت این را ندارد که جدی گرفته شود.

معلمان ما بیش‌تر در حالتی هجو‌آلود و استهزاآمیز راجع به باب و بهاء صحبت می‌کردند.

طبیعتاً در مدرسه، دانش‌آموز به شدت تحت تأثیر است

و می‌دانیم که اگر نظامی موفق شود در این برهه درست کارش را انجام دهد،

اهدافش به راحتی تأمین خواهد شد.


برای من هم که از خانواده‌ی شیعی و مذهبی سفت و سختی می‌آیم،‌

داستان همین‌طور بود و برای همین هم در فرایند مطالعاتم خیلی دیر به بهائیت رسیدم.

فقهای شیعه آن‌قدر روی این مسئله کار کرده‌اند

و بهائیت را پست و منفور و وابسته به بیگانه‌گان جلوه داده‌اند

که آدم خیلی دیر به سراغش می‌رود که به‌بیند چه بوده و ماجرا چیست.

وقتی کسی در مورد بهائیت می‌نویسد،

واکنش‌های زیادی هست و بیش‌تر هم با این مضمون که «آخر بهائیت هم شد دین؟» حتی

روشن‌فکران هم با تحقیر نسبت به‌ آن نگاه می‌کنند.

و وقتی هم که می‌پرسی اصلاً آیا آن را مطالعه کرده‌اید؟

می‌گویند «نه، این هم یک دین است و فرقی با بقیه ادیان ندارد» و

در واقع به قول آلمانی‌ها آن را با دیگر ادیان در یک قابلمه می‌اندازند.

بدون شناخت و پشتوانه‌ی فکری و مطالعاتیْ، بهائیت را نادیده می‌گیرند

و نمی‌خواهند در موردش حرف بزنند.

این به‌خاطر همان آموزه‌های مدرسه‌ای‌ست.


آموزه‌های مدرسه‌ای در ایران خیلی مخرب ‌اند.

زمانی که در ایران در دانشگاه تدریس می‌کردم، با این مسئله روبرو بودم

که وقتی دانشجو وارد دانشگاه می‌شد،

من باید یک پتک برمی‌داشتم تا ذهنش را از شکلی که در مدرسه پیدا کرده بود،

خارج کنم و زمینه را آماده کنم که بتوانم چیزی به‌ آن‌ها یاد بدهم، حالا چه فلسفه، چه جامعه‌شناسی.

ذهن کسانی که از مدرسه می‌آیند آن‌قدر بسته است که نمی‌شود به آن‌ها نزدیک شد.

خب ساده‌ترین راه این بود که مثل طریق آموزشی‌ای که الان در دانشگاه‌های ایران رایج است عمل می‌کردم،


یعنی فلسفه درس می‌دادم

بدون آن که فهم فلسفی تولید شود

و فکر کردن ممکن شود

یا گذراندن واحدهای جامعه‌شناختی

بدون آن که هرگز شعله‌ای از آگاهی‌ اجتماعی در ذهن دانشجو دربگیرد.


استادی که روش‌اش این نباشد،

نیم‌ترم‌ِ اول را باید صرف شکاف انداختن در ذهن کسی که از سیستم آموزش و پرورش می‌آید کند

تا دانشجویان حداقل بتوانند بشنوند،

یعنی از یک ذهن بسته‌ی از پیش آماده به یک ذهن تحلیل‌گر بدل شوند.


کار آموزش و پرورش در ایران این است که امکان فکر کردن را نابود کند.

هم باید یک قالب از پیش آماده را بپذیرد

و هم عده‌ای را به عنوان دشمن ترسیم کند.


بهائیت یکی از این بزرگ‌ترین دشمن‌ها در ذهن معلم‌هایی بود که به ما درس می‌دادند.

برخوردشان با بهائیت مثل برخودشان با آموزه‌های داروین بود.

در مبحث داروین در زیست‌شناسی،

گزارش مختصری از آموزه‌های او ارائه می‌دادند و بعد با این استدلال که داروین

می‌گوید «ما همه از نسل میمون هستیم» کل کلاس را به خنده و شوخی می‌کشیدند

و اعتبار این آموزه‌ها را از بین می‌بردند

و بعد هم اشاره می‌کردند که «در آموزه‌های شیعی انسان ارزش دارد و به خداوند وصل است.» در

مجموع یک انحراف روانی در دانش‌آموز ایجاد می‌کردند.

گویی این وظیفه‌ی معلم‌هاست

که بهائیت و یا هر آموزه‌ی دیگری را که با عقاید و جزم‌های شیعی ناسازگار است،

از بیخ و بن مسخره کنند و بدین طریق از اعتبار بیاندازندش.


بگذارید خلاصه بگویم که اساساً هدف آموزش و پرورش در ایران بازتولید و تشدید دیگری‌ستیزی است.

این کار را عمداً و با چشم باز انجام می‌دهند.

آموزش و پرورش برنامه‌اش این است که «دیگری» را برای کودکان تعریف کند.

آموزش و پرورش،

جای پرورش نیست،

جای همین دیگری‌سازی است.

این که فرم بدهند به ذهن

که «دوست ما کیست و دشمن ما کیست.» تاریخ را

به گونه‌ای روایت می‌کنند که این دسته‌‌بندی‌ها در ذهن دانش‌آموز شکل بگیرد.

برای همین است که در کتاب‌های درسی از قیام باب هم می‌نویسند، اما روایت‌ خودشان را می‌سازند.

باب را می‌کنند نوکر اجنبی

و از شیخ فضل‌الله نوری که یک مرتجع تمام عیار است قهرمان می‌سازند.


در مدرسه عکسی به ما نشان می‌دادند و می‌گفتند به‌بینید: عبد‌البهاء پسر بهاء‌الله عامل انگلیس است،

چرا که آن عکس مراسمی را نشان می‌داد که انگلیسی‌ها به عبدالبهاء لقب سر (Sir) می‌دهند.

خب منِ دانش‌آموز از کجا باید می‌دانستم که چرا و به چه دلیل این لقب سر را به او می‌دهند؟

به همین خاطر هم آن‌ها با سوءنیت بهائیت را به عنوان یک پدیده‌ی اسرائیلی-انگلیسی

به خورد ما می‌دادند

و کل وقایع تاریخی‌ی بهائیت

در مقام یک جنبش اجتماعی مترقی را به دسیسه خارجی تقلیل می‌دادند.

ناانصافی و چه بسا جهل‌شان حد و مرز نداشت.


متأسفانه آموزش و پرورش کارش همین است

که به شما نشان بدهد آن غریبه‌ی‌ خطرناکی که شما

باید با او بستیزید

و دست‌اش بیاندازید

و اگر ضروری شد بکشید‌ش چه کسی است.

فراتر از این نمی‌رود.

در همین مدارس با ساختن داستان‌های عامدانه و کاذب اخلاقی

در ذهن کودکان از «دیگری» و از اقلیت‌ها هیولا می‌سازند

و آن‌ها را آدم‌خوار، هرزه و هرجایی و جاسوس و بچه‌دزد و خائن به کشور معرفی می‌کنند

و

طبیعی است که ذهن کودک همه‌ی این‌ها را به ساده‌گی می‌پذیرد.


سئوال 

این شکل از انکار و تمسخر بهائیت از کجا می‌آید؟

چیز ویژه‌ای در بهائیت هست که این برخورد را می‌طلبد ؟ 

یا این برخورد سابقه هم داشته است؟


جواب 

تشیع همیشه در تاریخش این کار را کرده است.

شکل تهاجم تشیع به افکار و ایده‌هایی که با او همراه نیستند،

همیشه از طریق آلوده کردن است.


من در کتابم، جامعه‌ی تعزیه، آن را «تفکر تعزیتی» نامیده‌ام.

البته تفکر اصطلاح چندان درستی نیست.

بهتر است بگویم منش و خلق و خوی تعزیتی.

این منش یعنی منش تعزیتی، دو چهره دارد،

اولین تلاش

و مواجهه‌اش این است که سعی می‌کند با تضحکه و دست انداختن

مخالف و رقیب را منکوب کند،

با بدنام کردنش، با به شوخی گرفتنش.

با بهائیت این‌طور رفتار شده است.


و در مرحله‌ی بعد،

اگر دستش از این طریق به رقیبش نرسید و دشمنش از او قدرت‌مندتر بود،

به تمهید تعزیتی بعدی متوسل می‌شود

و خود را گریان و سوگوار و قربانی نمایش می‌دهد.

درست همان طور که نمایش تعزیه در دو شکل اجرا می‌شود:

تعزیه و مضحکه.


در زمانی که بهائیت شکل گرفت، تشیع در اوج شکوفایی و تجربه‌ی‌ تاریخی‌اش بود.

یکی از دلایلی که جنبش باب و حتی جنبش مشروطه به عنوان یک جنبش اجتماعی

در ایران شکست خوردند، همین بود

که تشیع در آن زمان به لحاظ تاریخی کارکشته شده بود

و در واقع می‌دانست که چگونه باید مخالفان‌اش را سرکوب کند.

با بدنام‌کردن و به مضحکه گرفتن‌شان و متهم کردن‌شان

به انواع فساد‌هایی‌که هیچ وقت حقیقت نداشت

و اگر هم حقیقت داشت اصلاً فساد نبود بل‌که روش دیگری از زندگی اجتماعی بود.

البته این بعد شد همین منش و رفتار سیاسی جمهوری اسلامی

که خب همه می‌شناسیم‌اش حالا دیگر!


سئوال 

اما حتی ادیان و مذاهبی که در قانون اساسی جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته شده‌اند

و در مدارس کتاب دینی خودشان را دارند

و هم مذهب شیعه و هم قانون برای آن‌ها رسمیت قائل است،

هم با سرکوب و تحقیر مواجه ‌اند.

جامعه در اقلیت‌ستیزی و دیگری‌ستیزی گاه از حکومت جلو می‌زند.

مثلاً روایتی داریم که رهبر جمهوری اسلامی

در منزل یکی از کشته‌شده‌گان ارمنی جنگ ایران و عراق

به عمد و در مقابل دوربین به اطرافیانش کیک تعارف می‌کند

تا این تفکر را که نباید چیزی را که به‌دست ارمنی‌ها تهیه شده است خورد، از اعتبار بیاندازد.

اما نزدیکان ایشان همچنان می‌گویند «ارمنی‌ها نجس اند.» گویا

ریشه‌ی دیگری‌ستیزی فراتر از جمهوری اسلامی است.


جواب 

جمهوری اسلامی انعکاس دیگری‌ستیزی‌ای است

که در جامعه‌ی ایرانی به یک روش زیست ‌اجتماعی بدل شده.

نظام جمهوری اسلامی

زیست سیاسیِ همین زیست اجتماعی است.


به زعم من حمله به جمهوری اسلامی به جای تحلیل ساختار اجتماعی و نشان دادن معضلاتش،

سطحی‌انگاری و ندیدن اصل موضوع است.

یادم هست که پدر من در مورد خانه‌ی همسایه‌ی ارمنی‌مان به من کودک می‌گفت

《 پسرم در این خانه نمی‌شود زندگی کرد، چون ارمنی‌ها آن‌جا زندگی می‌کنند.

اگر ما بخواهیم آن را بخریم، باید سقف‌اش را برداریم،

آفتاب (در یک مدت معینی) بر آن بتابد تا نجاستش برطرف شود.》

پدر من

اصلاً حکومتی یا سیاسی نیست. یک شیعه متعارف و معمولی است.


دیگری‌سازی و دیگری‌بوده‌گی در جامعه‌ی ما ریشه‌ی دور و درازی دارد.

مسئله این است که جامعه‌ی ایران هرگز از درون به یک ساختار اجتماعی یا سیاسی دست پیدا نکرد.

همیشه گروه‌هایی از بیرون آمده‌اند نظام و ساختارش را تعیین کردند

و مهارش را در دست گرفتند

و این باعث شده همیشه شکاف عمیقی وجود داشته باشد در میان مردم و دولت؛

به این معنی که مردم همیشه در این جامعه‌

خود یک دیگری بوده‌اند نسبت به گروه یا خانواده‌ای که بر آن حکومت می‌کرده‌اند.


به سرآغازهای تاریخ سیاسی ایران برگردیم.

به زمانی که آریاها به فلات ایران آمدند.

آن‌ها بومی‌های زیادی را کشتند، در همه‌جای فلات ایران و حتی در هند.

اما موفق نشدند همه را بکشند.

در جامعه‌ی هند، آن‌ها را که ماندند به عنوان دیگری تعریف کردند

و هنوز که هنوز است نجس قلمدادشان می‌کنند.

در ایران هم کسانی که حکومت تشکیل دادند،

مردمان بومی فلات را، مثلاً بلوچ‌ها و مردمان دیگر بومی را «دیگری» ساختند

و این دیگری‌بوده‌گیِ آن‌ها همچنان هم باقی است.


هخامنشیان یک حکومت کاسْتی طراحی کردند

و ساختار طبقاتی‌‌ای به‌وجود آوردند که عملاً بخش عظیمی از جامعه را به دیگری تبدیل می‌کرد

و سپس این رویه در عهد ساسانیان به یک نظام حقوقی و سیاسی آمیخته با دین بدل شد.


می‌گویند که در تاریخ اجتماعی ایران برده‌داری وجود نداشته و این را نشانه‌ی برتری به شمار می‌آورند.

اما این جامعه به گونه‌ای طراحی شده بود که تمام ملت برده‌ی یک نفر بودند.

یک خودکامه، یعنی کسی که به گونه‌ای یله همه‌ی قدرت را در اختیار داشت

و پاسخ‌گوی هیچ‌کس و هیچ‌چیز هم نبود.

ولی فقیه هم یک انعکاس امروزی از همین خودکامه‌گی ایرانی است.

امروزه هم همان‌قدر که مردم برای ولی فقیهْ «دیگری» اند،

ایشان هم برای مردم «دیگری» است.

صرف‌نظر از تحولاتی که امروزه شکل گرفته

و شکاف‌هایی که ایجاد شده،

در تاریخ ایران معمولاً این دیگری‌سازی

بخشی از زندگی اجتماعی جامعه بوده

و البته نه فقط نسبت به اقلیت‌های دینی.


مردم برای نظام حاکم مثل یک اقلیت و دیگری بوده‌اند

و خود این مردم هم برای جبران این ، در کانون نابوده‌گی در برابر اقلیت‌های دیگر،

از جمله اقلیت‌های دینی و نژادی،

همان رفتاری را در پیش می‌گرفتند

که نظام حاکم در برابر آن‌ها در پیش گرفته بود:

یک ضعیف‌کشی اجتماعی سلسله مراتبی که در رأس آن پادشاه قرار داشت

و هر گروه اجتماعی تلاش می‌کرد همچنان که در برابر قوی‌تر از خود مجیزگو و اطاعت‌گر است،

به همان میزان در برابر ضعیف‌تر از خود، از منظر اجتماعی، زورگو و بی‌رحم و ستمگر باشد

و این همه، در حقیقت ریشه در همان سازوکار جبران داشت.

به همین خاطر هم هست که در ادبیات فارسی مدام این پدرها هستند که بر فرزندان چیره می‌شوند. 

چنان که سید علی محمد باب هم کسی نبود مگر فرزندِ از پدران فرا رفته‌ی فقه تشیع.


سئوال 

بهائیت پدیده‌ای مربوط به ۱۵۰ سال اخیر است.

قبل از آن این دیگری‌ستیزی کدام اقلیت را نشانه می‌گرفت؟


جواب 

در بررسی تاریخ یهودیت در ایران،

می‌بینیم که یهودیان باید در کوچه و بازار

به خودشان زنگوله می‌بستند

تا مردم متوجه نزدیک شدن آن‌ها بشوند.

اجازه نداشتند با مردم عادی حشرونشر داشته باشند،

چون آن‌ها را «نجس می‌کردند.» درباره‌ی ارمنی‌ها هم

همین است.

ارمنی‌ که اصلاً به معنی فحش و نجس به کار می‌رفت

و می‌رود.

جهود و گرجی هم همین طور طنین ناسزاگونه‌ای داشت.

بالادهی و پایین‌دهی وجود داشت.

شیعه و سنی.

عمامه سفید و عمامه سیاه.

سید و ناسید.

حیدری و نعمتی.


این‌ها همه برآیند ذهن دوگرای ایرانی است

که خود را در جبهه‌ی نور می‌دید

و دیگری را در جبهه‌ی تاریکی

و در نهایت هم چیزی جز امتیازخواهی و سرکوب دیگران نبود

که خود را در هیئت چنین جهان‌بینی دگری‌سازی

منعکس می‌کرد.

تنها در تصوف است که این مرزهای دوگرایی

تا حدی شکسته می‌شوند.

آن هم از سر گونه‌ای فهم عاطفی فردیِ عمیق که در برخی چهرگان شاخص تصوف پدید آمد

و بهائیت بخش بزرگی از تجربه‌ی اجتماعی‌اش را به مثابه یک آموزه‌ی دینی از همین تصوف می‌گیرد

و بر این دیگری‌ستیزی تاریخی و فقهی و سیاسی

چیره می‌شود

که در این فرصت کوتاه نمی‌توان به آن پرداخت.


سئوال 

این شکل از سرکوب و تحقیر

نه تنها متوجه اقلیت‌های دینی شده،

که حتی خود مسلمانان غیرشیعی را هم راحت نگذاشته است.

در ایران شکلی از سرکوب سیستماتیک

هم از جانب حکومت

و هم از جانب بخش‌هایی از جامعه متوجه اهل تسنن است،

به‌خصوص در مناطقی که اکثریت با شیعیان است.

این هم شکل دیگری از همان اقلیت‌ستیزی است یا ریشه‌های دیگری دارد؟


جواب 

جامعه‌ی ایرانی فرهنگ خودش را به تدریج در تشیع به رنگ اسلام درآورد.

به زبان ساده سر اسلام و مسلمانان مهاجم شیره مالید

و بدین طریق شاید از چیزی که به او تحمیل شده بود انتقام گرفت.

در نظر بگیرید که برای مثال نمایش و صورت‌گری در اسلام حرام است،

اما جامعه‌ی شیعیِ ما آکنده از نمایش و صورت‌گری است،

به‌ویژه نمایش سوگواری که در اسلام (غیرشیعی) در حد کفر و ارتداد است.

چنان که زیارت قبور در مکه اساساً ممنوع است و شکلی از بت‌پرستی محسوب می‌شود.

ایرانیان برای این که بتوانند با خشونت و جزیه‌ای که از سوی مسلمانان مهاجم بر آن‌ها تحمیل می‌شد

کنار بیایند و آن را مهار بکنند، یک نقاب اسلامی

 (که بعداً به فرهنگ شیعی بدل شد)

با اتکا به فرهنگ خودشان طراحی کردند

و به این وسیله، هم مرزشان را با مهاجمانی که شکست‌شان داده بودند مشخص کردند

و هم آن که زندگی و جان‌شان را نجات دادند

و هم آن که تنفرشان را از اسلام آشکار ساختند و تنفر از تسنن از این جا ناشی می‌شود.

در حقیقت هم در ناخودآگاه شیعیان گویا اهل تسنن با مهاجمان مسلمان و عرب این‌ْهمان گرفته می‌شوند.


جمهوری اسلامی هم از این موضوع آگاه است و در برخی بزنگاه‌های سیاسی اگر ضرورت باشد

با برانگیختن حس عرب‌ستیزی

حتی بسیاری از نخبه‌گان را هم با خود همراه می‌کند.

دیگری‌ستیزی الزاما‌‌‌ً محصول مذهب نیست،

محصول یک معضله‌ی روان‌شناختی است که می‌تواند در مذهب هم انعکاس ‌پیدا کند.


سئوال 

این دیگری‌ستیزی، جز این که اقلیت‌ها و «دیگری»های برساخته را آزار می‌دهد و سرکوب می‌کند،

چه عواقبی برای کل جامعه دارد؟

اگر از طرف دیگر به قضیه نگاه کنیم،

اگر جامعه و حکومت دست از سرکوب اقلیت‌ها بردارند،

آیا به کل جامعه –که شامل اکثریت‌ هم هست- کمکی می‌شود؟


جواب 

یک جامعه رشد نمی‌کند تا زمانی که آگاه نشود اقلیتی که در کنارش زندگی می‌کند، همان آینده‌اش است،

آینده‌ای که به دست خودش دارد سرکوبش می‌کند.

و نه تنها آینده‌اش، بل‌که گذشته‌اش هم هست، گذشته‌ای که از دستش داده.

والتر بنیامین می‌گوید

انقلاب یعنی نجات گذشته و فراخوانی‌ی کسانی‌که به ناروا از قافله‌ی زندگی اجتماعی بازداشته شده‌اند.

به زبان من یعنی فراخوانی‌‌ی اقلیت‌ها.

همان کسانی که به ناروا پس رانده شده‌اند.

وقتی گذشته نجات یابد، یعنی آینده هم امکان‌پذیر شده است.

این‌ها در امتداد هم‌ اند.

   (در ایران هم بخشی از اولين کسانی که به باب و سپس به بهاءالله گرویدند،

یهودی یا زرتشتی بودند، یعنی قدیمی‌ترین ادیان ایرانی و کهن‌ترین اقلیت‌های ایرانی

که خود را به مثابه آینده از نو به صفحه‌ی روزگار می‌آوردند).


در آخر می‌خواهم تأکید کنم که اقلیت دروازه‌ای‌ست که ما از طریق آن می‌توانیم وارد آینده بشویم.

جامعه نمی‌تواند توسعه پیدا کند،

مگر که با آن بخش‌هایی از خودش که آن‌ها را پس رانده، وارد تعامل و گفت‌وگو شود و

به رسمیت بشناسد‌شان و اجازه دهد به همان شکلی که هستند،

به پهنه‌ی زیست اجتماعی بازگردند

و سرکوبشان نکند.


اقلیت‌ها نمود قابلیت‌ها و نخبه‌گی‌های یک فرهنگ و جامعه ‌اند.

سرمایه‌های گردآمده‌ی قرون و اعصار اند

و به همین خاطر توسعه‌ی سیاسی و اقصادی در گرو آزاد شدن قابليت‌های اقلیت است

که خودمان داریم سرکوبش می‌کنیم.


 منبع مجله ی روشنفکر

۱۴۰۰ مهر ۲۱, چهارشنبه

تاسیس سازمان ایدز


  دانیل دفرذ

و 

 تأسیس سازمان ایدز


دانیل دِفِر 

(به فرانسوی: Daniel Defert)

 (زاده ۱۹۳۷، میلادی)

 یک فعال فرانسوی در حوزهٔ مبارزه با بیماری ایدز است

 در ابتدای دههٔ ۱۹۶۰ میشل فوکو با دانیل دفر آشنا شد 

و برای بقیه عمرش شریک جنسی او شد

 فوکو به او علاقهٔ زیادی داشت 

اما این علاقه از نوعی نبود که انحصار جنسی ایجاد کند

 دفر که از فوکو جوان‌تر بود یک فعال سیاسی بود 

و این باعث شد که علائق سیاسی فوکو تحت تأثیر قرار بگیرد 

و تقویت شود 

 دانیل دفر برای این‌که زیر بار دو سال خدمت سربازی نرود، 

قبول کرد برای تدریس به تونس برود

فوکو در سال ۱۹۶۶ دنبال او به تونس رفت 

و به تدریس در دانشگاه تونس مشغول شد

 آن دو پس از دو سال با هم به فرانسه برگشتند

و درگیر مسائل مه ۱۹۶۸ فرانسه شدند

 در هنگام مرگ فوکو در سال ۱۹۸۴ دفر اطلاعی 

از ابتلای او به بیماری ایدز نداشت

 دفر کتاب‌ها و مقالات زیادی نوشته

و در سال ۱۹۹۸ جایزه لژیون دونور برده‌است

، ویکی پدیا ،


مروری به یک کتاب

دانیل دفر حدود بیست سال همکار و همراه و شریک زندگی میشل فوکو بود

 زندگی او از همان آغاز سراسر سیاسی بود: در دوران دانشجویی‌اش 

در اوایل دهه‌ی شصت از جنبش آزادی‌خواه الجزایر 

علیه جنگ پشتیبانی می‌کرد،

در گروه عمل‌گرای چپ پرولتری فعال بود،

و همراه با میشل فوکو گروه اطلاع‌رسانی درباره‌ی زندان‌ها را تشکیل داد، 

گروهی که اطلاعاتی درباره وضعیت 

زندان‌های فرانسه جمع‌آوری و منتشر می‌کرد


Michel Foucault and Daniel Defert

دانیل دفر و میشل فوکو، برگرفته از نسخه آلمانی کتاب 

(نشر مروه: ۲۰۱۵، برلین)


پس از مرگ فوکو در سال ۱۹۸۴ بر اثر بیماری ایدز، 

بدون آن‌که تشخیص دقیق این بیماری

از سوی هیچ‌یک از پزشکان او اعلام شده باشد

دفتر سازمان 

AIDES

 [به معنای «کمک» در زبان فرانسوی]

 را بنیان گذاشت

که تا امروز بزرگترین سازمان مدافع حقوق بیماران 

اچ‌آی‌وی‌مثبت و مبتلایان به ایدز در فرانسه است

 او در روز ۲۵ سپتامبر همان سال در نامه‌ای به دوستانش نوشت 

که در برابر یک بحران پزشکی و یک بحران اخلاقی،

که بحرانی هویتی نیز است،

پیشنهاد می‌کنم فضایی برای تأمل، همبسته‌گی و دگرگونی ایجاد کنیم


این سازمان در قالب شبکه‌ای از مراقبت و همیاری دوطرفه 

شروع به کار کرد ولی رفته‌رفته تأثیر و نفوذ سیاسی گسترده‌ای یافت 

و به مبارزه با تبعیض علیه بیماران مبتلا به اچ‌آی‌وی 

و نیز مبارزه با بدگویی از همجنس‌گرایی نیز پرداخت


ترجمه آلمانی کتاب زندگی‌نامه‌ای گفت‌وگوهای دانیل دفر با عنوان 

«یک زندگی سیاسی»

 (Une vie politique)

 اخیراً به همت نشر مروه

 (Merve Verlag)

 در برلین منتشر شده است. 

جلسه رونمایی این کتاب به همراه جلسه بحث و گفت‌وگویی 

با حضور دانیل دفر و کورد ریچلمان روز ۲۹ اکتبر ۲۰۱۵‌‌‌ در 

انستیتو پژوهش‌های فرهنگی 

(ICI)

 در برلین برگزار شد


کتاب

«یک زندگی سیاسی» 

نگاهی به زندگی و فعالیت سیاسی دانیل دفر

از خلال گفت‌وگوهای او با فیلیپ آرتی‌یر تاریخ‌دان 

و اریک فاورو روزنامه‌نگار روزنامه چپ‌گرای لیبراسیون است.

این کتاب همچنین برخی از مقاله‌ها و گفتارهای 

پیش‌تر منتشرنشده دفر را نیز دربرمی‌گیرد


کورد ریچلمان، زیست‌شناس و فیلسوف آلمانی، سخنان خود را 

با مقدمه‌ای درباره‌ی دفر و کتاب او آغاز کرد 

و از حکایت‌های جذابی گفت که در سرتاسر این کتاب نقل شده‌اند

 ر《 در  سال ۱۹۵۹ دفر وارد یکی از بارهای مشهور همجنس‌گرایان 

در پاریس می‌شود و در آن‌جا، پشت درهای بسته، مردی

به‌نام رولان بارت را ملاقات می‌کند.

و این دیدار آغازگر ورود او به دو دنیای موازی می‌شود

《 دنیای همجنس‌گرایان و دنیای روشنفکران

دفر در ادامه و در پاسخ به پرسش از معنای 

«آزادی» 

(liberation)

 در زندگی و فعالیت سیاسی‌اش چنین گفت


دانیل دفر 

 من آزادی را در زندگی‌ام چندین بار تجربه کردم.

نخستین تجربه آزادی و رهایی برای من پایان جنگ بود.

البته در زمان جنگ نیز تجربه دیگری از رهایی داشتم 

که شما نیز به آن اشاره کردید

مادر من یهودی بود، ولی او را وانهاده بودند

و هیچ تحصیلاتی نداشت 

و تجربه‌ی او در فرانسه تجربه‌ی یهودستیزی و زندگی در آواره‌گی بود


نخستین بار که با این واقعیت روبه‌رو شدم که همجنس‌گرا هستم، 

همراه با مادرم در حال قدم‌زدن در خیابان بودیم 

و من داشتم به آدم‌هایی که در کافه‌ها نشسته بودند نگاه می‌کردم، 

که ناگهان یکی از آن‌ها 

مرا با کلمه‌ی خیابانی و رکیک «همجنس‌باز» خطاب کرد،

این اولین بار بود که این کلمه را به رویم فریاد کشیدند.

مادرم شنید اما چیزی نگفت، ولی من فهمیدم که مادرم طرف من بود


تجربه‌ی دیگرم از آزادی پایان جنگ الجزایر بود. 

چون عضو جنبش دانشجویی بودم، در واقع منشی سازمان دانشجویی 

École Normale Supérieure

 بودم،

و این جنبش علیه جنگ الجزایر  و برای آزادی الجزایر مبارزه می‌کرد


 این بُعد آزادی

 و رهایی در زندگی من اهمیت زیادی داشت. 

ما در حال سازمان‌دهی بزرگترین تظاهرات علیه جنگ بودیم 

و دوستان من در حلقه‌ی کمونیست می‌گفتند: 

بله

اما ما باید در کنار کارگران بایستیم.

پس من به جلسه آن‌ها رفتم و اولین بدگمانی من به حزب کمونیست 

از آن‌جا آغاز شد که آن دوستان را در آن جلسه کارگران ندیدم

و پس از آن نیز هرگز عضو حزب نشدم


البته بعدها عضو گروهی مائوئیست شدم، 

اما این برایم خیلی متفاوت بود، 

چون بیش از هر چیز به معنای ضدیت با شوروی بود.

به هرحال سنت کنش سیاسی به دست این احزاب مصادره می‌شد


ولی مبارزه با ایدز از جنبشی نو آغاز شد 

که بعد آزادی‌خواهی در آن اهمیتی بسزا داشت: 

جنبش همجنس‌گرایان، که تفاوتی عمده با جنبش‌های پیشین داشت.


پرسش از مسأله زندان‌ها در واقع در شرایطی کاملاً سیاسی آغاز شد.

من زمانی عضو گروه مائوئیستی شدم که این‌گروه 

 در ۱۹۷۰ غیرقانونی اعلام شده بود. 

شاید جذابیت این گروه بیش از ایدئولوژی آن 

همین غیرقانونی‌بودن آن بود 

و مبارزه در راه آزادی بیش از مسأله مائوئیسم اهمیت داشت. 

با ژاک رانسیر در همان دوره آشنا شدم،

او عضو گروه مائوئیستی چپ پرولتری 

(Gauche prolétarienne)

 بود و من به او گفتم که می‌خواهم به گروه شما ملحق شوم


در آن زمان بیش‌تر افراد فقط به جرم فروختن روزنامه و پخش جزوه‌ها 

دستگیر شده بودند. 

حتماً تصویر مشهور ژان‌پل سارتر و سیمون دبوآر را 

در حال فروختن روزنامه در خیابان به یاد دارید.

 آن‌ها تنها کسانی بودند که بازداشت نشده بودند.

در آن زمان حدود ۲۵۰ نفر به زندان افتاده بودند


در همان هنگام بود که من به همراه فوکو گروهی را 

برای جمع‌آوری اطلاعات و بررسی وضعیت عمومی زندان‌ها 

در فرانسه شکل دادیم: گروه اطلاع‌رسانی درباره زندان‌ها

. Groupe d’information sur les prisons .

در زمستان ۱۹۷۱ و ۱۹۷۲ بود

که ۳۵ شورش گسترده و در ادامه‌ آن گروگان‌گیری و خشونت شدید 

روی داد

عده‌ زیادی در جریان همین شورش‌ها دستگیر شدند.

زندان در آن زمان مقوله‌ای سیاسی نبود. 

و ما آن را به مقوله‌ای سیاسی بدل کردیم. 

ما از همان هنگام به این فکر بودیم که باید موقعیت‌های ناپذیرفتنی را 

به سیاست نوین بدل کرد 

به همین ترتیب، در پی سازمان‌دهی زندانیان،

از آن‌جا که می‌خواستیم زندانیان خودشان از طرف خودشان سخن بگویند، سرانجام در همان ۱۹۷۲ این پروژه را رها کردیم. 

چون در آن زمان اتحادیه زندانیان دیگر وجود داشت و فعال بود


در جریان رویدادهای ۱۹۶۸ و در پی تظاهرات و اعتصاب‌های گسترده، 

یک دوره‌ی اضطرار در فرانسه در پی آمد که با پلیسی‌شدن دولت 

و کنترل گسترده جامعه همراه شد.

تفاوت‌های بارزی میان جنبش ۶۸ در فرانسه و در آلمان وجود داشت. 

ما در فرانسه تروریسم نداشتیم.

بل‌که سنّت بسیج‌شدن طبقه کارگر را در چپ فرانسوی از پیش داشتیم. 

من به دنبال (یک دانش) تاریخی نو برای نقد زمانه کنونی بودم


اما در سال ۱۹۸۴ و با مرگ فوکو به دلیل ابتلا به ایدز 

به فکر تشکیل سازمانی برای اطلاع‌رسانی درباره این بیماری 

و مبارزه علیه آن افتادم

پزشکان فوکو به خود او هم نگفته بودند که مبتلا به ایدز است 

و می‌کوشیدند این واقعیت را از او و از تمام جامعه پنهان کنند.

آن‌ها حتا پس از مرگ فوکو 

به 

من گفتند

«نگران نباش! ما نمی‌گذاریم این خبر به بیرون درز کند! 

هیچ‌کس نخواهد فهمید فوکو از ایدز مرده است»

و 

این موضوع مرا بسیار خشمگین کرد.

و همین خشم یکی از انگیزه‌های من برای تأسیس سازمان شد…


مروری بر کتاب 

«یک زندگی سیاسی»


بخش اوّل کتاب شامل ده فصل از زندگی‌نامه‌ی دفر است. 

پنج فصل نخست به سفر فکری و سیاسی دفر 

پیش از همه‌گیرشدن ایدز می‌پردازند 

و همچنین بر خاستگاه‌های فلسفه سیاسی دفر نور می‌افکنند. 

زندگی دفر، 

در آن زمان، به هر معنا سیاسی بود

کشف همجنس‌گرایی خویش در فرانسه دهه ۱۹۵۰، فعالیت سیاسی 

علیه جنگ الجزایر، گرایش‌های مائوئیستی و درگیری در گروه اطلاع‌رسانی 

درباره زندان‌ها در سال‌های دهه ۱۹۷۰


daniel defert uni vie politique

مسیر حرکت دفر نشانگر رادیکال‌شدن فعالان سیاسی 

در فرانسه پیش و پس از ۱۹۶۸ است. سال ۱۹۶۸ در تاریخ فرانسه 

از هر جهت سالی مهم و سرنوشت‌ساز بود 

که با یک خیزش اجتماعی فراگیر

تظاهرات دانشجویان و سپس اعتصاب عمومی همراه شد. 

این جنبش واکنشی سیاسی بود به رژیم محافظه‌کار پس از جنگ ژنرال دوگل، 

ولی همچنین نمود سیاسی‌شدن فراگیر مردان و زنان جوان بود.

می ۱۹۶۸ در را به روی ظهور جنبش فمینیستی و نیز جنبش رهایی‌بخشی همجنس‌گرایان گشود.

دفر و فوکو، که در دهه‌ی ۱۹۷۰ گرایشی مائوئیستی داشتند، 

بعدها به جنبش‌های اجتماعی دیگری پیوستند،

که مهم‌ترین آن‌ها جنبش ضد روان‌پزشکی و جنبش ضد زندان بودند. 

نقطه مشترک در تمام این جنبش‌ها موضع انتقادی آن‌ها نسبت 

به نگاه شی‌انگار و ابزاری دولت به افراد بود


در فصل ششم، دفر به بستر اجتماعی و تاریخی مرگ فوکو

در ژوئیه‌ی ۱۹۸۴ می‌پردازد. در برابر اپیدمی ایدز،

اجتماع مردان همجنس‌گرا در فرانسه به هیچ روی متحد نبود،

و از ترس ابتلا به این بیماری، اطلاعات نادرست 

و نیز ترس از بدنام‌شدن همجنس‌گرایان فلج شده بود. 

پزشکی نیز هیچ راه حلی برای علاج این بیماری ارائه نمی‌داد 

و پزشکان از درمان این بیماری ناتوان بودند. 

پزشکان فوکو به‌دروغ به دفر گفته بودند که فوکو مبتلا به ایدز نبوده است،

اگرچه یقین داشتند که او از این بیماری جان خواهد داد.

این تجربه دفر را بسیار خشمگین کرد، 

و او از این به‌عنوان یکی از انگیزه‌های اصلی تأسیس سازمان 

AIDES

 یاد می‌کند


در سه فصل بعدی دفر به خاستگاه‌های تأسیس سازمان 

AIDES

 سیر تحول آن، چالش‌ها و اختلاف‌های درونی و سپس پایان ریاست او در این سازمان می‌پردازد

این سازمان از بدو تشکیل به درگیری عمیق در جنبش اجتماعی آگاهی‌رسانی درباره‌ی اچ‌آی‌وی/ایدز پرداخت،

و به همت بیماران مبتلا به این بیماری

 و دوستان آن‌ها ساخته شد. 

بنا به گفته دفر، همین نکته به این گروه امکان موفقیت داد،

آن هم در هنگامه‌ای که اغلب همجنس‌گرایان در فرانسه پنهانی زندگی می‌کردند

برای بنیان‌گذاران این سازمان، 

هویت یک فرد (چه هویت فردی و چه گروهی او) در مقام همجنس‌گرا نباید 

مبنایی برای مبارزه علیه اپیدمی اچ‌آی‌وی/ایدز باشند: 

این گروه فاصله خودش را از اعتراف‌های فردی همجنس‌گرایان 

و وضعیت ابتلا یا عدم‌ابتلای یک‌نفر به اچ‌آی‌وی

 (“l’aveu”)

 حفظ کرد

در عوض، فعالان عضو سازمان کوشیدند صدایی جمعی را 

درباره این بیماری پدید آورند 

و این بیماری را به نقطه عطفی برای ساخته‌شدن 

هویت همجنس‌گرایان بدل نکنند. همین نقطه اختلاف این سازمان با 

Act-Up Paris

 (شاخه فرانسوی گروه نیویورکی فعال در زمینه ایدز)

 از دهه ۱۹۸۰ تا به امروز بوده است


‍در بخش پایانی، دفر به گذشته می‌نگرد 

و اصالت فعالیت سازمان آغازین را برجسته 

می‌کند: 《 من فکر می‌کنم که این قسم کار گروهی و غیرانتفاعی فقط به تجربه‌آزمایی، یافتن پاسخ‌های جدید 

یا پرکردن شکاف‌های مداخله‌های دولت محدود نمی‌شود. 

بل‌که کارکرد تاریخی آن به‌پرسش‌کشیدن ارزش‌های اخلاقی یک جامعه است 》ت 

(ص. ۲۰۵)


بخش دوم کتاب پیوستی است 

حاوی گزیده‌ای از برخی نوشته‌ها و نامه‌های سیاسی دفر

از ۱۹۷۱ تا ۲۰۰۱، از جمله پانزده مقاله در نشریه‌های غیردانشگاهی، 

مقالات منتشرشده در آثار جمعی درباره‌ی ایدز، 

و نیز چندین سخنرانی عمومی. 

این اسناد نادر و کم‌یاب پیش‌تر فقط در بایگانی‌ها و کتابخانه‌های 

تخصصی یافتنی بودند و تا به حال در دسترس مخاطب عام قرار نگرفته بودند.

این کتاب همچنین حاوی نامه مشهور دفر در ۱۹۸۱ است 

که پیش‌تر به آن اشاره شد، سخنرانی علنی او درباره بیمار

 درمقام 

«یک اصلاح‌گر اجتماعی»

 (در مونترآل در ۱۹۸۹)

 و نیز مقاله او درباره‌ «همجنس‌گرایانه‌شدن» اچ‌آی‌وی/ایدز، که در هفته‌نامه همجنس‌گرایانه فرانسوی

 Gai Pied

. در ۱۹۹۰ منتشر شده بود


  منبع رادیو زمانه

¤¤¤


مصاحبهٔ فوکو دربارهٔ انقلاب ایران نیز با عنوان

«ایران روح یک جهان بی‌روح»

ترجمه شده‌است. فوکو در این مقاله‌ها و مصاحبه‌ها نگاهی ستایش‌آمیز

به انقلاب ایران و رهبری آن خمینی داشته

که باعث شد رسانه‌های فرانسه شدیداً از او انتقاد کنند

،، رنه بیتون ،، دربارهٔ فوکو می‌گوید: 

《 شاید فوکو به دلیل اشتباهاتش در جوانی در حزب کمونیست

بخشیده شود،

اما او هرگز برای حمایت آشکارش از رژیم خمینی در ایران،

حمایت از رابطه جنسی با کودکان

و حمایت ضمنی از تجاوز جنسی 

بخشیده نشده و نخواهد شد.》

میان دو دیدار

  میان دو دیدار من  عاشق لحظه‌‌هایِ میان دو دیدارم هنوز مست رویای آن دمم  که تمنای ساقه، از غنچه را شنیدم هنگامی که گونه‌ی غنچه با نقاشیِ قل...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته