۱۴۰۰ خرداد ۲۲, شنبه

محمد مصدق( ۲ )


 چرا ۲۸ مرداد "کودتا" نیست؟ 
نویسنده 

، دکتر محسن برهانی ،


محسن برهانی. عضو هیات علمی دانشکده حقوق دانشگاه تهران دانش آموخته حوزه علمیه قم وکیل دادگستری -

عضو کانون وکلا

اساسا به کارگیری واژه کودتا درخصوص واقعه ۲۸ مرداد اشتباهی حقوقی است و کودتایی در این روز تحقق پیدا نکرده

 و آن چه در این روز واقع شده، اعمال اختیارات مبتنی بر قانون اساسی مشروطه بوده است


اول، کودتا در عرف علوم سیاسی به معنای به دست آوردن قدرت به صورت غیرقانونی از طریق قوای نظامی است. بنابر این تعریف، جهت تحقق کودتا در یک کشور دو مؤلفه مهم مورد نیاز است؛

نیروی نظامی و غیرقانونی بودن استفاده از نیروی نظامی. اگر یکی از این دو رکن متزلزل باشد، نمی توان اقدام انجام گرفته را کودتا تلقی کرد. به عنوان مثال، دکتر ابوالحسن بنی صدر در نوشته ها و گفته های خود ادعا دارد که بر اثر یک کودتا در خردادماه ۱۳۶۰ از  ریاست جمهوری خلع شده است و دولت های بعد از او مشروع نیستند. با توجه به مقدمه اول باطل بودن ادعای ایشان به راحتی قابل فهم است؛ چرا که خلع ایشان توسط مجلس شورای اسلامی و در مکانيزمی قانونی صورت گرفته بود و استعمال واژه کودتا در این مورد استعمالی دقیقا غلط است


دوم، برای فهم حقیقت یا غیرواقعی بودن کودتا باید بررسی کرد که آیا بر اساس قانون اساسی مشروطه، رفتارهای دولت در برخورد با دکتر مصدق کودتا بوده است یا خیر؟ در قانون اساسی مشروطه، عزل و نصب نخست وزیر از اختیارات شاه محسوب می شد. به مرور عرف و رویه، یک قید به این اختیار وارد شد و پیش شرط این  اختیار«رأی تمایل مجلس» در نظر گرفته شد. بنابراین شاه شخصی را به نخست وزیری منصوب نمی کرد، آن کسی که مجلس به وی به عنوان نخست وزیر رأی تمایل داده بود. این قید منوط به وجود مجلس بود. اما اگر مجلس به هر علتی وجود نداشت، اختیار شاه بدون نیاز به رأی تمایل مجلس اعمال می شد. کما این که در فاصله سال های ۱۲۹۳ تا ۱۲۹۹ که سه دوره در ایران مجلس وجود نداشت، شاه وقت مستقیما به نصب نخست وزیر اقدام کرد و این اختیار، اختیاری قانونی و پذیرفته شده بود


سوم، مجلس دوره هفدهم از ابتدا ناقص متولد شد؛ (چرا که دولت دکتر مصدق با تصویب نامه هیئت دولت در اردیبهشت ۱۳۳۱ برگزاری انتخابات را در ۳۳ حوزه متوقف و از انتخاب شدن ۵۶ نماینده به هر دلیلی و توجیه و بهانه ای) در این حوزه ها جلوگیری کرد. با استعفای یک نماینده دیگر، عملا مجلسی که قرار بود با ۱۳۶ نماینده به تقنین بپردازد، با ۷۹ نماینده به کار خود ادامه داد که در میان این ۷۹ نماینده اکثریت از طرفداران دکتر مصدق بودند که این اکثریت ۵۲ نفری در روزهای آخرتیرماه ۱۳۳۲ از نمایندگی مجلس استعفا دادند تا مسیر برگزاری رفراندوم انحلال مجلس تسهیل شود. به هر دلیلی با هر توجیهی دکتر مصدق در بیست ودوم تیرماه ۱۳۳۲ زمان بندی خود را برای برگزاری انتخابات در دوازدهم مرداد در تهران و در نوزدهم مرداد در شهرستان ها اعلام کرد. این تصمیم با مخالفت برخی یاران دکتر مصدق و مخالفت آیت الله کاشانی و اقلیت هم رأی با ایشان در مجلس همراه شد. انتخابات برگزار شد و نتیجه انتخابات روز بیست و دوم مرداد ۱۳۳۲ از رادیو ایران پخش شد. با انحلال مجلس دیگر دست پهلوی دوم جهت عزل مصدق با منع قانونی مواجه نبود


دستور محمدرضا پهلوی در ۲۳ مرداد ابلاغ شد و در ۲۴ مرداد به دکتر مصدق به وسيله سرهنگ نصیری اعلام شد. جالب آن که در برابر این دستور عزل، دکتر مصدق رسیدی را تحویل می دهد که در آن این گونه می نویسد:«ساعت یک بعد از نصف شب بیست وپنجم مرداد ۱۳۳۲ دست خط مبارک به این جانب رسید؛ دکتر محمد مصدق». اتفاقا دکتر مصدق در جلسات دادگاه بر این نکته تأکید می کند که دست خط رسید و وی در برابر دستور عزل تمکین کرده. بنابراین دیگر ایشان بعد از ۲۵ مرداد هیچ منصب قانونی در کشور دارا نبود تا علیه آن کسی کودتا یا وی را از شغلی با قدرت نظامی برکنار کند. نگارنده با اتفاقات بعدی این داستان کاری ندارد که چرا دولت در صبح روز ۲۵ مرداد  اصرار کرد، نصیری درصدد کودتا بوده است؟ چرا بعد از تمکین به دستور شاه و بدون داشتن سمتی قانونی این اتهام زده شد؟ و جالب آن که متهم کودتا نصیری معرفی می شود و نه شخص دیگری! دکتر مصدق خود نسبت به دستور محمدرضا پهلوی تمکین کرد و اعتراضی نکرد و به طرفداران خود اطلاع نداد که فرمان عزل صادر شده و وی آن را پذیرفته و یا هیئت وزیران را از این مهم مطلع نکرد؛ چرا؟


نوشته‌ی بالا از دکتر محسن برهانی، استادیار دانشکده حقوق دانشگاه تهران، در مجله اندیشه پویاست




¤¤



داروین صبوری
.اگر در جهان باستان تاریخ را قوم پیروز می‌نوشت، باز روایت تاریخ معاصر ، با هژمونی‌های سیاسی است

چهل و اندی سال طول کشید تا مردم کوچه و بازار در روایت‌های تاریخی شک کرده و از راه لج و لوج هم که شده

. دوران پهلوی را ستایش کنند


 جای دیو و فرشته هنگامی عوض شد که دیدیم رام‌کردنِ این خودِ شپشوی ایرانی با تمام لگدهایی که به 

.جهان پرتاب می‌کند، کار چندان ساده‌ای هم نبود

 .گیرم که در ابتدای این راهِ بازبینی‌های تاریخی و اجتماعی، فعلا درگیر ظاهر و اسباب کار شده‌ایم

همین که ببینیم قبلا کسی بر مملکت حکم می‌راند که اصول ست‌کردن لباس و رفتار در مجامع جهانی را می‌شناخت

.برای‌مان کفایت می‌کند. سیاست‌ها و طرح‌های کلان فرهنگی و اجتماعی، پیشکش


هژمونی اندیشه‌های چپ ایرانی که چند دهه بر فضای فرهنگ و قلم این مملکت چنبره زده بود

میراث دیرپایی از اسطوره‌های سیاسی به یادگار گذاشت که برای باطل‌نمودن سِحر آن، به چند جمهوری اسلامی دیگر

- نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر- نیاز داریم. دهه‌ها زمان می‌برد تا از زبان سیاسی خود، گندزدایی کرده

 و دست به یک زبان‌پیراییِ گسترده بزنیم

 تا بیائید

 و کلمه‌ی "حماسه" را از واقعه‌ی سیاهکل

 و "کودتا" را از ماجرای عزل مصدق

 و "دکتر" را از ابتدای نام ابراهیم یزدی پس بگیرید

 چند شهید راه قلم به جامعه پیشکش کرده‌اید

 خصوصا این یکی که نفت را هم برای‌مان ملی کرده و در دهانِ استعمار پیر کوبیده است

. نفت و استعمار؛ دو نقطه‌ی حساس جنسی در کالبد هر بچه‌شیعه‌ی غیورِ چپِ ایرانی


مصدق در هر چه که بد بود، در بازکردن پای اعتقادات مذهبی و گنده‌لات‌های بزن‌بهادر به سیاست، دست پرتوانی داشت

او به راستی پدر دماگوژی در عرصه‌ی سیاست معاصر ایران است و این پیشکش ناچیزی نیست


 او شکفتنِ انقلاب اسلامی در سال‌ها بعد را تمرین می‌کرد و آموزش می‌داد

او بود که سی تیر را با کمک جبهه ملی به راه انداخت، آن را قیام ملی خواند و

. قربانیان این روز را "شهدای ملی" نامید

تلاش کرد که حق رای را از بی‌سوادان سلب کند، خواهر شاه را وادار به ترک کشور کرد و

. از روزنامه‌های توده‌ای که دربار را "خانه‌ی جاسوسی و خیانت" می‌نامیدند، حمایت کرد

 مصدق که خود را ورای قانون می‌دید، از مجلس اختیارات فوق‌العاده شش ماهه گرفت 

.تا هر قانونی را که شخصا ضروری می‌داند، وضع کند

 او بود که فروش مشروبات الکلی را ممنوع ساخت

 بر پیروان کسروی شورید

قانون انتخاباتی جدیدی وضع کرد که در آن زنان همچنان از حق رای محروم ماندند و

. حضور روحانیون در شورای نظارت بر انتخابات را محکم کرد


مصدق، بیست و هشت نفر از اعضای فدائیان اسلام، از جمله قاتل رزم‌آرا را از زندان آزاد ساخت

.آزاد ساخت تا به زندگی برگردند، به ترور

 در نبودِ مجلسی که مصدق با کمک جبهه ملی آن را منحل کرده بود

 شاه مملکت به شکل قانونی حق داشت که نخست‌وزیر را عزل کند. کجای این اقدام کودتا بود؟ 

تا بیائید این را به دانشجویان علوم انسانی در کلاس‌های درس ناصر فکوهی و یوسف اباذری بفهمانید

 چند انتحاری خود را در اطراف‌تان منفجر خواهند کرد. رسمی که از زمان پیشوای آنها در دهه‌ی بیست مد شد

تنها شش ماه و اندی پس از نخست‌وزیری مصدق

 جمال امامی که از دست چاقوکش‌های هواخواه نخست‌وزیر به ستوه آمده بود، از صحن مجلس فریاد زد


دولت‌مداری به سیاست خیابانی نزول کرده است

.. این نخست‌وزیر است یا هوچی یا انقلابی؟

 .می‌دانستم که هوچی است ولی جاه‌طلبی او را انقدر نمی‌دانستم

 من اینقدر فرض نمی‌کردم یک پیرمرد هفتادوچند ساله‌ای که همیشه تمارض می‌کند، مردم را فریب دهد

. او شما را نماینده نمی‌داند

. چاقوکش‌های جلوی مجلس را نماینده می‌داند

. دکتر مصدق هم یکی از امراض است که خدا برای ایران فرستاده است 

¤¤


از اولین نکاتی که برای مراودات اجتماعی پیشنهاد می‌شود، دوری گزیدن از بحث‌های سیاسی است. یادم 

هست که این نکته را اولین بار در کتاب آموزش زبان انگلیسی در مدرسه آموختم. گفته بود که

 برای شروع صحبت با غریبه‌ها، بهتر است با موضوع بی‌دردسری چون آب و هوا شروع کنید. مثلا بگوئید 

چه هوای خوبی! امروز آفتابی شده است. منطقِ نهان در پس پشت این نکته به راحتی قابل فهم و تایید است؛ 

انضمام‌های زندگی همواره بیش از انتزاعات آن قابلیت اتفاق نظر دارند. ایده‌ها بیش از آنکه خاصیت چسبندگی ایجاد کنند، آدمیان را از یکدیگر دور می‌سازند. حجم بزرگی از جنگ‌های بشری، جنگِ ایده‌ها بود. با تولید و تقویت 

هر معرفت، امکان‌های جدید برای معنای زندگی خلق می‌شود و این امکانات در سطحی

. از خود می‌توانند امکانات جدید ویرانی نیز لقب گیرند


می‌خواهم به آخرین یادداشت خود در باب مصدق برگردم. من هرگز مدافع تنزه‌طلبی در امور معرفتی نبوده 

.و احتمالا نیز نخواهم بود. مساله جایی‌ست که باید یاد بگیریم بالاخره یک سمت تاریخ بایستیم. یک سمت ایده

بغرنج‌های ما بیش از آنکه ریشه در آب اکنون داشته باشند، ریشه در خاک تاریخ دارند. ما ملتی هستیم 

که به شدت بدهکار تاریخ است. ایده‌ها را به نام این‌ و آن گره زده و پشت نام‌های مقدس سنگر گرفته است. ما 

مجبور شده‌ایم که برای حمله به ایده‌ها، به "شخصیت‌های نماینده" یورش ببریم. تا اینجای کار که واضح و مبرهن است. اما نکته‌ای کوچک وجود دارد که غفلتی بزرگ را آبستن است؛ بسیاری از ما 

هرگز نمی‌دانند و نخواهند دانست که با دفاع و تعصب‌ورزی در باب اشخاص، در حال پاسبانی‌کردن از ایده‌هایی هستند 

.که شرایط امروزشان را سیاه کرده است


آن دوگانه‌ای که به نام دربار و مصدق، شیخ و شاه یا هر نام دیگری در این میان به بار می‌نشیند، دوگانه‌ای‌ست

 که هیچ‌گاه نمی‌تواند حد وسط پیدا کند. کسی چون احسان نراقی که در "آنچه خود داشت" و "غربت غرب" مذبوحانه 

تلاش کرد تا تمدن غرب را به شکل گزینشی و "سوا کن، جدا کن" دریابد، مملو از آدرس‌های غلط جامعه‌شناختی است


 او و هم‌فکرانش خیال کردند ما برای زیستن در جهان جدید چیزی در چنته داریم، اما نداشتیم. این اعتراف

 آنقدر تلخ و کُشنده است که وقتی از زبان رزم‌آرا به گوش رسید، ماشه را به رویش کشیدند. او را کشتند

 و در غروب همان روز به میمنت این انتقام، بوق‌های ماشین را در خیابان‌ها به صدا در آوردند. بوق می‌زدند 

چون نخست‌وزیرِ بی‌جان حکم کرده بود که سزای هر بوق ،نابه‌جا، در شهر، پنجاه ریال جریمه است. بوق می‌زدند

. تا بگویند کُشتیم و ریدیم به روحت، جناب نخست‌وزیر


برچسب "سلطنت‌طلب" را آماده کرده‌اند تا به پیشانی هر کسی بکوبند که در نبرد ایده‌های تاریخ معاصر، در 

سمتِ دربار می‌ایستد. انگار که مشکل ما، مشکل در فرم‌های سیاست‌ورزی این سرزمین است. دفاع از سیاست‌های پهلوی، دفاع از ایده‌ای‌ست که اعتقاد دارد ما نباید با جهان گلاویز شویم. باید تمدن غرب را پذیرفت، وارد بازی شد

 و با قوانین آن به بازی ادامه داد. وقتی وارد بازی نشده‌اید، چگونه انتظار پیروزی دارید؟ 

بضاعت‌های تاریخی و معرفتی ما لاغرند. ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم همچون مغرب‌زمین، تمدن بسازیم. ما

 دوره‌ای در تاریخ توانستیم بهترینِ خودمان باشیم. جهان را ببینیم و به استانداردهای آن نزدیک شویم. حالا

 شما هی از ضعف‌ها و کاستی‌ها بگو. مدام ماستِ تاریخ را هم بزن تا نشان دهی که تار سیبیل در آن یافته‌ای. این

 اما که هنر نیست دوستِ من. این که

 کار شاقی نیست. این تمامِ آن چیزی بود که از ما برمی‌آمد

.این بهترین ما بود با تمام بضاعتِ لاغرِ تاریخی و معرفتی خویش

¤¤¤

ابراهیم ساوالان
امروز سالروز تشکیل دولت دکتر مصدق است
و از آنجا که اکثر امضاکنندگان بیانیه‌ی واکنشی و استبدادی «بیانیه برای ایران»، خودشان را
هوادار مصدق و بازرگان می‌دانند، نیم نگاهی به کارنامه دولت مصدق را ضروری دانستم.
سال‌ها خواننده مجله "چشم انداز ایران" این طیف بوده‌ام که در همه شماره‌های آن مجله
خودشان را مالک انقلاب به سرقت رفته‌ی بهمن معرفی می‌کردند
و من باور نمی‌کردم تا این‌که کتاب "سیاهه دولت ملی به روایت روزنامه اطلاعات"
نوشته سعید رهبر با مقدمه علیرضا اردبیلی، (۱)شباهت‌های زیاد انقلاب بهمن و دولت مصدق را برایم آشکار کرد

شاخص اصلی انقلاب بهمن، ستیز با غرب و قوانین مورد تایید جهانی و همکاری بین‌المللی بود
که ریشه در دشمنی با یک شرکت انگلیسی طرف قرارداد با دولت قانونی ایران
و متدهای متمدنانه تجارت بین‌المللی با نام "حماسه ملی سازی نفت" دولت مصدق داشت.
مصدق مانند مخالفان فعلی برجام داد می‌زد که از هر سازشی با این شرکت و دشمنان بین‌المللی
امتناع خواهد کرد و با اتکا به ثروت ملی نفت،
به گرسنگی و فقر پایان داده و به اصطلاح آب و برق مجانی به همه خواهد داد

دادن نقش قوه چماقیه به اوباش‌های چماقدار در سیاست و ترور سیاسی مخالفان،
حمله بدون مجازات با قمه و زنجیر به تظاهرات دانشجویی و مراکز فرهنگی،
کشتن بی‌مجازات جوانان مخالف دولت از سوی طرفداران اقتدار حاکم
و بکار بردن عبارت سگ‌کشی
برای آن خشونت‌ها از طرف جبهه ملی نیز میراث دولت مصدق به انقلاب بهمن است
و مطبوعات جبهه ملی مملو از گزارشات پرهیجان و تأییدآمیز درباره قوه چماقیه بوده است

صفحات روزنامه اطلاعات آن دوره، در حالی از اخبار شلاق‌زنی در ملاء عام
و در موردی از حلق‌آویز کردن مجرمی با جرثقیل در میدان سپه تهران خبر می‌دهند
و بارها عکس مراسم شلاق‌زنی افراد در ملاء عام با مشایعت گروه موزیک نظامی را منعکس می‌کنند
که این اعمال براساس قانون اساسی مشروطه ممنوع شده بود

فکر اخراج زنان از ادارات دولتی، از سوی شخصیت‌های جبهه ملی
به جرم "پرت کردن حواس آقایان محترم" نیز در آن دوران به میان آمده
و درباره‌ی دادن حق رأی به زنان نیز،
مصدق نظرش را موکول به عدم مخالفت روحانیت کرده است.
در یک کلام دولت مصدق و انقلاب بهمن محصول مشترک گروه‌های مذهبی و ملی بودند
که در اولی دست کاشانی و در دومی دست بازرگان از قدرت کوتاه ماند
و نباید انتظار زیادی از بچه‌های مصدق و بازرگان داشت
(۱)
https://didarto.blogspot.com/2022_03_20_archive.html




محمد مصدق ( ۱ )


 پوپولیسم بجای دموکراسی 
نویسنده

، نیما قاسمی ،

به نظر شما فاشیسم، شاخ و دم دارد!؟

 یک غول بیابانی بدترکیب و بدبوست!؟

 دور از جان آدمیزاده است!؟ 

یا واقعیت این است که خود «ما»، با تلقی‌های اشتباه از مناسبات قدرت، و به ویژه با مطلق کردن یک «چیز» عملاً جاده‌صاف‌کن آن می‌شویم!؟ 

این «چیز» می‌تواند یک شخصیت حقوقی مذهبی باشد، یا خود واژه‌ی کلی و مبهم «مردم» باشد، می‌تواند «مظلومیت توده» باشد یا «خداوند تبارک و تعالی» باشد. به همین علت از این واژه‌ی دم‌دستیِ «چیز» استفاده کردم چون فقط کافی‌ست یک «چیز» را - هر چه که هست - به عنوان منشاء نهایی قدرت و مشروعیت معرفی کنید، تا دست‌کم به لحاظ تئوریک، به فاشیسم خوشامد گفته باشید. این «چیز»، همان است که بعدها باعث لکنت می‌شود؛ مانند «چیز چیز» گفتن‌های آقای میرحسین موسوی در مناظرات انتخاباتی که اگر عمیق تحلیل کنیم محصول مطلقه کردن اختیارات شخص اول بود که خودش در آن (مستقیم یا غیرمستقیم) سهم داشت. اما اشتباه است که فکر کنیم فقط ایشان و یاران خط امامی‌اش، یک چیز در جیب داشتند که بعدها بلای جان شهروند و از جمله خودشان شد. بسیاری از تفسیرهایی که از عمل سیاسی مصدق می‌کنند، در حقیقت دفاع از فاشیسم است! نشان به این نشان که همین «چیز»ِ خطرناک، تحت عنوان «حاکمیت مطلق مردم»، از جملات مصدق بیرون کشیده می‌شود و به عنوان دلیلی بر حقانیت عمل سیاسی او مطرح می‌شود. 


آقای محمد ایروانی، نویسنده‌ی متن خواندنی زیر، چنین کرده است! اگر یک جمله می‌نوشتم که ایشان از پس این مقاله‌ی شکیل با ارجاعات کافی به متون موجه، از فاشیسم دفاع کرده است، حتماً هم ایشان و هم موافقان مقاله‌ی ایشان و هم هواداران آقای مصدق را ناراحت می‌کردم.

 بنابراین ناچارم حداقل یکی دو پاراگراف بنویسم که این جملات منقول از مصدق (در متن مقاله) که به عنوان دلیل بزرگی مصدق آورده شده است، حقیقتاً خطرناک‌ترین اظهاراتی‌ست که یک سیاستمدار می‌تواند بر زبان جاری کند: 


《... باید به یاد داشته باشیم که قوانین برای مردم درست شده اند، نه مردم برای قوانین. ملت حق دارد نظرش را بیان کند و اگر بخواهد، قوانین اش را تغییر دهد. در یک کشور دمکراتیک ملت حاکم مطلق است》 


تا آنجا که من می‌دانم در دموکراتیک‌ترین نظام‌های سیاسی حال حاضر دنیا هم، ملت حاکم مطلق نیست. همان‌طور که نویسنده‌ی محترم در ابتدای مقاله اظهار می‌کند، برای قانون‌گذاران و نظریه‌پردازان سیاسی، تحدید قدرت افسارگسیخته‌ی توده‌ی مردم حتی بیشتر از تأسیس سازوکار «نظارت قدرت مستقر بر خودش»، مطمح نظر و دغدغه بوده است.

 ایشان با نقل جملاتی از هانا آرنت، که به درستی می‌گوید منشأ قدرت، جمع، و گروه است نه فرد، می‌خواهد نتیجه بگیرد که اقدامات آقای دکتر مصدق، در انحلال نهادهای مدرن مانند مجلس، و درخواست‌های فراقانونی وی برای کنترل بر ارتش، و از همه مهم‌تر، کشاندن جنگ قدرت به خیابان و (سوء)استفاده از قدرت توده‌های مردم، نه فقط نقطه‌ی ضعف ایشان، بلکه از قضا نقطه‌ی درخشان کارنامه‌ی سیاسی ایشان است!

نویسنده اشاره‌ی گذرایی می‌کند که مصدق در دوران فعالیت خودش، استانداردهای واحدی برای عمل سیاسی نداشته است. 

مثال نویسنده این است که

 مصدق زمانی با حق رأی مردم بی‌سواد مخالف بود. 

اما پس از قیام سی تیر، تمامی طبقات مردم را به خیابان دعوت می‌کرد و به ویژه - مانند حزب توده - طبقات فرودست و محروم را مخاطب قرار می‌داد.

 استانداردهای دوگانه در رفتار آقای مصدق به همین یکی محدود نیست


 (مثلا شاید جالب باشد که بدانید نمایندگان مجلس شورای ملی، دو بار برای ملی کردن صنایع نفتی امضا جمع کردند تا آن را به طرحی الزام‌آور برای دولت‌های وقت تبدیل کنند و هر دو بار آقای مصدق از امضاء خودداری کرده بود! ایشان تنها زمانی این طرح را امضا کرد، که کنشگران عمده (که آنها را امروز به عنوان رهبران جبهه‌ی ملی می‌شناسیم) مصدق را به عنوان رهبر انتخاب کردند! ) 


به همین جهت است که نوشته‌ی فعلی را می‌توان یکی از انبوه نوشته‌هایی دانست که قصد اسطوره‌سازی از آقای مصدق دارند از راه بی‌اعتنایی به تناقضاتی که در کارنامه‌ی سیاسی ایشان است و در حقیقت، با نادیده گرفتن ضرورت تفسیر آن مقطع از تاریخ

 (و البته هر مقطع دیگری) برمبنای رقابت میان گروه‌ها و احزاب سیاسی داخلی با هم.

 بدون توجه به اینکه مواضع رجال آن دوره را در وهله‌ی اول باید واکنشی به گروه‌های رقیب در داخل دانست، هر تفسیری از جبهه‌ی ملی در دام افسانه‌سازی

و حماسه‌سرایی خواهد افتاد. اتفاقی که عملاً افتاده است. 


 قدرت از یک سو در قالب قانون، و نهادهای مستقر، متجلی و تثبیت می‌شود و از سوی دیگر، ریشه در خود مردم و گروه‌های اجتماعی دارد. 

یعنی از سویی، متبلور است و شخصیت حقوقی پیدا می‌کند، از سویی هم نامتعین و نامتبلور است و در خواست سیاسی توده‌های مردم ریشه دارد. 

سیاست‌ورزی رمانتیک که متأسفانه میان ما شایع است و نقش زیادی در محبوبیت آقای مصدق دارد، مایل است با برجسته کردن وجه نامتعین قدرت، و اصیل گرفتن آن، نهادهای مستقر را بیشتر مزاحم و حتی زائد جا بزند.

 با همین تأکید یک‌سویه بر وجهی از قدرت است که نویسنده نتایج عجیب و جالبی می‌گیرد

 مانند اینکه

 قدرت شاه، از زور و اجبار سرچشمه گرفته بود اما قدرت نهاد نخست‌وزیری به ریاست آقای مصدق، «دموکراتیک بود». 

می‌توان پرسید که آیا غیر از این است که اعتبار سلطنت و نهاد پادشاهی در آن مقطع، ریشه در قانون اساسی مستقر داشت که به نوبه‌ی خود از اعتراضات مردمی دو سه دهه‌ی پیش برامده بود!؟ 

در واقع اعتبار و مشروعیت، نخست‌وزیری هم مستند و موید به تأیید همان قانونی بود که پادشاهی را با اختیارات کم و بیش مشخصی به عنوان شخص اول سیستم معرفی می‌کرد.

 غیرانتخابی بودن مقام پادشاهی، البته یک واقعیت است و نویسنده در بهترین حالت، غیرانتخابی بودن را مدنظر دارد. 

اما او غیرانتخابی بودن را معادل با تجسم زور و عدم مشروعیت می‌گیرد که آشکارا مغلطه است.

 و از سوی دیگر، دعوت مصدق از توده‌های مردم برای حضور بی‌واسطه در خیابان‌ها 

(و در واقع دور زدن تمامی سازوکارهایی که قانون مستقر تعیین کرده بود) را کنش دموکراتیکی قلمداد می‌کند که خود ذات مشروعیت است! در تمامی متن، حتی یک بار هم از واژه‌ی «پوپولیسم» استفاده نشده است. 

چون آنچه که نویسنده‌ی محترم با نقل‌های مکرری از آرنت و دیگر نظریه‌پردازان تقویت می‌کند، به هیچ‌وجه، ایده‌ی دموکراسی نیست! بلکه پوپولیسم افسارگسیخته‌ایست که درست اگر ببینیم، چهار دهه است که به فاشیسم مذهبی انجامیده ست. 

چون مردمی که آقای ایروانی و تمامی عناصر حزب توده، (از جمله عمویی، جانشین کیانوری در حزب توده) سرچشمه‌ی اصلی قدرت محسوب می‌کنند و مایل‌اند امر قانونی را فرع بر اراده‌ی آنها بگیرند، واقعاً چنین چیزی را اراده کرده بوده‌اند! 

تا آنجا که من می‌فهمم همه‌جا میان دموکراسی و پوپولیسم تفاوت می‌گذارند.

 اما این تفاوت اگرچه در هیچ نقطه‌ای از سیاره مهم نباشد، در خاورمیانه بسیار حیاتی‌ست! چرا که همه می‌دانیم که متأسفانه توده‌های مردم در خاورمیانه هنوز هوادار سازمان روحانیت، و ایدئولوژی پیشامدرن آنند! 


دولوز و گتاری در آنتی‌ادیپوس می‌نویسند که ویلهلم رایش روانشناس به این علت بزرگ است که تلاش کرد توضیح دهد که رایش سوم، محصول خواست واقعی مردم آلمان بود، نه نتیجه‌ی جهل یا نادانی سیاسی آنها.

 از منظری که دولوز و گتاری نگاه می‌کنند، «تنها میل و امر اجتماعی وجود دارد و دیگر هیچ»، در این معنا که امر اجتماعیِ عیان زیر آفتاب، قطعاً محصول میل اکثریت مردم است و همه‌ی آنچه که به عنوان «واسطه»، ممکن است راهزن کاروان امیال مردمی باشد، تنها نقش دست‌دوم در تقویم وضعیت دارد. 

امروز چهار دهه است که شکی نداریم با یک وضعیت سرکوبگرانه مذهبی طرفیم که حتی به بنیان‌گذاران خودش هم رحم نمی‌کند، واقعاً چه بهانه‌ای داریم که اعتراف نکنیم که سرراست‌ترین چیزی که موضوع خواست مردم ما قرار می‌گیرد، بوی گند فاشیسم مذهبی دارد؟!

 بازنگری تاریخ معاصر باید با نظر به این واقعیت انجام شود.

 باید علاقه‌ی آقای مصدق به ارجاع مستقیم به توده‌های بی‌شکل مردم در خیابان را، با نظر به واقعیات چهار دهه‌ی اخیر فهم کنیم. 

چه میزان تجاهل می‌خواهد که همان قیام سی تیر را نه محصول عمل‌گری یک رهبر مذهبی، به اسم کاشانی، بلکه ساده‌دلانه، محصول وطن‌پرستی و مردم‌دوستی متجلی در قامت مصدق بخوانیم؟ 

خیلی جالب است که اغلب کسانی که مانند نویسنده‌ی محترم این متن، نهایت حسن‌ظن را به سیاست خیابانی خاورمیانه‌ای ابراز می‌کنند و از بازخوانی داستان مصدق، از این منظرِ دیگر کهنه‌شده خسته نمی‌شوند، خالی شدن همان خیابان‌ها را در روزهای پس از 25 مرداد، به حساب مظلومیت مصدق می‌گذارند و نه خطرناک بودن «چیزی» که مطلقه بودن اعتبارش را تبلیغ می‌کنند! 

ایروانی، مقاله‌ی پرابهت خود را که سر و شکل یک مقاله‌ی آکادمیک به آن داده است، درست زمانی که خواننده‌ی تیزبین انتظار دارد تبیینی درخور برای خالی شدن ناگهانی خیابان‌ها بخواند، با این جملات به پایان می‌برد: 


《زمانی که شورِ این نیرو به سردی گرایید... مردم خیابانها را ترک گفتند و این پایان تراژیک آرمانهای مشروطه‌خواهانه بود. در خیابان‌های خالی از مردمی که به مصدق قدرت بخشیده بودند، اینک اوباش منزل گزید》


همیشه به این موضوع فکر کرده‌ام که اگر چهل سال اخیر درس‌های خود را برای اهل مطالعه داشته باشد این درس‌ها آن قدر بزرگ خواهد بود که معنای بسیاری از اصطلاحات و هاله‌ی نورانیِ دور سر بسیاری از شخصیت‌ها را تحت‌تأثیر قرار دهد. 

مورخانی که روایت‌شان از تاریخ معاصر مجوز نشر در جمهوری اسلامی گرفته است، 

(به ویژه نظرم به آبراهامیان و کاتوزیان است) بنیادی‌ترین بصیرت‌های سیاسی خود را پیش از 1357 و اغلب در همان دهه‌ی بیست و سی کسب کرده بودند و اغلب، تا آنجا که می‌دانم، روایت رسمی خود را پس از 1357 هرگز تغییر ندادند.

 به همین جهت به جد معتقدم، احتیاج به مورخانی داریم که تاریخ معاصر را با لحاظ درس‌های چهار دهه‌ی اخیر دوباره بازنویسی کنند. آیا ممکن است آنچه که از دهه‌ی بیست و سی و چهل می‌دانیم پس از تجربه‌ی چهل ساله‌ی اخیر حکومت روحانیت، بدون تغییر باقی بماند!؟

 من فکر می‌کنم اگر یک مورخ با خود و مخاطبانش صادق باشد، پاسخ این سوال یک نه‌ی موکد است! اگر روزی (مثلاً) با آقای دکتر کاتوزیان روبه‌رو شوم حتماً این سوال را از او خواهم پرسید و با توجه به شناختی که از رفتار آقامنشانه (جنتلمن‌مأبانه‌)ی او دارم، مطمئنم که پیش از پاسخ، مدتی سکوت خواهد کرد. حتی اگر مدعی شود که چهل سال اخیر، واقعاً دیدگاه او را از شاه و دربار و قانون اساسی سلطنت مشروطه و مصدق و نفت و سازمان روحانیت تغییر نداده باشد! 


برای خود من که به طرز وسواس‌گونه‌ای با حوادث سیاسی بیست سال اخیر درگیری ذهنی پیدا کردم و مانند بسیاری از هم‌نسلانم، به عنوان یک مصدقی و ضدشاه بزرگ شدم، معنا و مفهوم تصویر مصدق به شدت تغییر کرده است. 

عکس مصدق به ضمیمه‌ی شعری از شاملو هنوز روی دیوار اتاقم در قزوین است.

 این عکس را هرگز پایین نیاورده‌ام. اما مصدق دیگر قهرمان سیاسی زندگی من نیست.

 درست برعکس، اجازه دهید بگویم که مصدق را امروز، عصاره‌ی بسیاری از اشتباهات سیاسی می‌دانم که با تصویر او نسل به نسل منتقل می‌شود و خیلی بیشتر از خود آن مرحوم عمر کرده است. 

ما با مصدق و روایت آشنا و «رسمی» حیات سیاسی او، یاد می‌گیریم و حتی مسلم می‌انگاریم که یک کراواتی تحصیل‌کرده می‌تواند محبوب توده‌های مردم باشد و در این مورد نیازی به یک روحانی ورِ دست خود ندارد! تا مدت‌ها پس از مصدق و ائتلاف سیاسی استراتژیک او با کاشانی، زوج‌های سیاسی متعددی با الگو گرفتن از این ائتلاف تشکیل شده است که زوج بازرگان - طالقانی فقط مشهورترین آنهاست.

 ما فکر می‌کنیم آرمان نهضت مشروطه، نه صرفاً قانون‌مند کردن رفتار شخص اول کشور، بلکه اصلاً سمبولیک کردن و تشریفاتی کردن آن بوده است! 

ما با مصدق یاد می‌گیریم که علت عقب‌ماندگی کشورمان، ظلم کشورهای مقتدر دنیا از جمله بخصوص آمریکا و انگلیس است و کمتر انبوهی از مسائل و معضلاتی که بومی جامعه‌ی ما و فرهنگ ما، و در یک کلام کاستی‌های خودِ ماست.

 ما با داستان مصدق یاد می‌گیریم که مشکل اصلی ما، نه عقب افتادن از معیارهای توسعه

 (در معنای سابقاً اروپایی و اکنون جهانیِ کلمه،) بلکه نبود دموکراسی بوده است و نبود دموکراسی هم، نه محصول فرهنگ و مناسبات سنتی داخل خود جامعه، بلکه محصول عمل مستبدانه‌ی یک نفر آدم به اسم محمدرضا شاه پهلوی بوده است! 

 و سرانجام، ما با مصدق یاد می‌گیریم که نیروی عظیم ارتجاع را جدی نگیریم و برای جلوگیری از رفتار خانمان‌برانداز ارتجاع، به یک ارتش پرورش‌یافته‌ی مترقی فکر نکنیم. بلکه چنین ارتشی را یک خطر و عامل استبداد بدانیم.  

درست همان طور كه مصدق و يارانش مهره ي ارزشمندي مانند رزم آرا را نه يك فرصت، بلكه تهديد قلمداد كردند و حتي به حذف خشن او از صحنه ي سياست ايران راضي  شدند.

 با مصدق، سمپاتی با سازمان روحانیت، شیک و روشنفکرانه شد و ضدیت با شاه و سوءتعبیر از قانون اساسی مشروطه، شرط روشنفکری.


من فکر می‌کنم نه فقط چهار دهه‌ی اخیر، بلکه حتی مطالعه‌ی بی‌غرض و بی‌پیش‌فرض خود دهه‌ی بیست و سی هم نشان می‌دهد که تمامی این مطالب یک سوءتفاهم کشنده و مخرب است که دقیقاً به آنچه امروز می‌بینیم منتهی شده است. 

در مستند سی و هفت روز در مورد دولت مستعجل بختیار، صدای بختیار شنیده می‌شود که مستأصل می‌پرسد با وجود خروج شاه از کشور، آزادی زندانیان سیاسی، و انحلال ساواک، مردم خشمگین چرا به منزل برنمی‌گردند و چرا هنوز نام خمینی را فریاد می‌زنند!؟ او به عنوان عضوی از جبهه‌ی ملی که زیر عکس مصدق می‌نشست، نمی‌توانست باور کند که افسون تصویر مصدق، بر توده‌های مردم مسلمان کارگر نیست؛ بلکه در اقلیتی تحصیل‌کرده اما به لحاظ سیاسی اخته کارگر است که نخواستند و هنوز نمی‌خواهند باور کنند که شاه و دربار و ارتشش، یگانه دوست واقعی آنها در برابر همین توده و سازمان روحانیت بوده است. 

نکته‌ی بسیار قابل تأمل این است که خود مصدق سرانجام به اشتباه خود پی برد و در چرخشی نهایی به سمت شاه و دربار، از سقوط زودهنگام آن رژیم مترقی جلوگیری کرد. 

اما علاقه‌مندان و هوادارانش، هرگز تفسیری واقع‌بینانه از داستان مصدق ارائه ندادند و درس‌های جبهه‌ی ملی را نیاموختند. 

بختیار وقتی به شاه توصیه می‌کرد که از کشور خارج شود، صمیمانه انتظار داشت نظامی که میراث طبقه‌ی اشراف اواخر عصر قاجار بود، در اواخر دهه‌ی پنجاه میلادی نزد مردم طبقه‌ی متوسط و متوسط به پایین هم هوادار داشته باشد.

 او ندانست که با توصیه به خروج آن آخرین اشرافی، نه فقط خود و یارانش در جبهه‌ی ملی، بلکه کل آن سیستم اداری- سیاسی را در برابر توده‌ی خشمگین تنها می‌گذارد.

 سیستمی که بدیلی برای جمهوری، سدی در برابر آن، و تضمینی برای تداوم آرمان‌های نهضت مشروطه بود. 

من تصویر مصدق را از دیوار اتاق منزلم پایین نیاورده‌ام اما نه به این دلیل که مصدق هنوز قهرمان سیاسی من است. هر بار که به این تصویر نگاه می‌کنم با خود می‌اندیشم که تا چه حد فقط یک تصویر می‌تواند مجرای انتقال این همه غلط سیاسی در طی نسل‌ها باشد.

 و عجیب اینکه، نه سرنوشت تراژیک خود مصدق، نه بختیار و نه تعداد بسیاری دیگر از کنشگران ملی دیگر که میراث‌دار این اغلاطند، هیچ‌کدام تأثیری در دیدگاه سیاسی «ما» نمی‌گذارد و ما را به تجدیدنظر و بازخوانی تاریخ سیاسی معاصر، سوق نمی‌دهد. مصدق، دشمن دوست خود بود. درست همان‌طور که ما دوست دشمن خود هستیم! ما با مصدق، به گیج‌ها و سردرگم‌های سیاسی تبدیل شدیم که یک بازی برده را پاک باختیم.

¤

روشنفکر مشروطه‌ی ما پیشنهاد می‌کرد: امپریالیسم افسانه نیست! استثمار واقعیت دارد! اما راه رشد و توسعه هم

 در فحاشی کردن و دور زدن قوانین آنها (بخوانید کلک دولت مصدق در چاپ اسکناس بی‌پشتوانه برای دور زدن تحریم) نیست!

 کما اینکه در فوتبال، جدل کردن با داور و تلاش برای تٔاثیرگذاری بر کسی که درست یا غلط، بحق یا نابحق، تنها تصمیم‌گیر نهایی‌ست، راه حل هوشمندانه‌ای برای بردن نیست. ( رعایت قواعد بازی برنده و بازنده را تعیین می کند ) مرحوم 

فروغی در مقاله‌ی «تاثیر شاه در تربیت ایرانی»، یادآوری می‌کند که ترکیه هم خطرناک است! و

 بریتانیای کبیر را به عنوان «استعمار پیر»، دائم تخطئه کردن و یا فحش دادن راه چاره نیست!... 

راه چاره این است که قوانین رشد و برنده شدن را خوب بشناسیم، و توانایی خود را با مایه گذاشتن از 

همیت و جدیت خود نشان دهیم، نه سفسطه کردن با داور، یا گلاویز شدن با کدخدای ده!... 

همین نکته را یک دهه بعد از مرگ فروغی، رزم‌آرا گفت، و ملت شهید‌پرور، از چپ رادیکال گرفته تا اسلام‌گرای مرتجع اش،

 اکیدا اعتقاد داشت که جوابش گلوله است! 

گلوله زدند و کشتند... چون غیور بودند!... 

اما من فکر می‌کنم واضح است که نبردند!...


پایان مطلب نیما قاسمی


□□□□


«صورت جلسه مذاكرات مجلس شوراي ملي 1329/4/6"

  مذاكرات نمايندگان اقليت مجلس به رهبري پيشوا مصدق نقل شده است


دكتر مصدق: (خطاب به رزم آرا نخست وزیر قانونی ی مملکت) من خودم شما را مي‌كشم.

عبدالقدیرآزاد: خيانت كردند٬ خائن‌ها هفت‌تير مي‌خواهند٬ گلوله مي‌خواهند

. دكتر مصدق:... (با عصبانيت) اگر شما نظامي هستيد من از شما نظامي‌ترم٬ مي‌كشم٬ همين‌جا شما را مي‌كشم

.چهار روز بعد رزم آرا ترور میشود

سخنان  آقاي عبدالقدیرآزاد بعداز كشته شدن رزم‌آرا كه مغرورانه از موفقيت خود و هم كيشانش در صدور فتواي قتل از تريبون مجلس به خود باليده است٬ در روزنامه اطلاعات سه شنبه بيست و پنجم تيرماه 1330 منعكس شده است

《آقايان مي‌دانند روزي كه رزم‌آرا وارد مجلس شد  آنقدر تخته‌هاي جلويمان را زديم تا شكست》

《. ما فتواي قتل سياسي رزم‌آرا را داديم》

.

بعداز قتل رزم‌آرا ترتيب «قانوني» آزادي قاتل از سوي اكثريت مجلس طرفدار دولت پيشوا تحت عنوان

ماده ی واحده به تصويب ميرسد

 روزنامه اطلاعات به تاريخ پنجشنبه شانزدهم مردادماه 1331 خبر و تفضيلات  اين اقدام باورنكردني و عبرت آموز جبهه‌ملی و ماده واحده ی مربوطه را ثبت كرده است《 ماده واحده- چون جنايت حاجي علي رزم‌آرا و حمايت او از اجانب بر ملت ايران ثابت است بر فرض اينكه قاتل او استاد خليل طهماسبي باشد از نظر ملت بي‌گناه و تبرئه مي‌شود》د

قنات آبادي٬ كريمي٬ حسيبي٬ شايگان٬ جلالي٬ انپجي٬ بقايي٬ زهري٬ ملكي٬ زيرك‌زاده٬ دكتر ملكي٬ دكتر فلسفي٬ ناظرزاده٬ پارسا٬ اقبال‌

وكيل‌پور و 14 امضاي ديگر

.

هنوزهم براي اين سئول كه در يك مملكت «مشروطه» غير از دادگاه صالحه٬ جرم افراد چگونه بر «ملت» ثابت ميشود٬؟

. جوابي در نزد طرفداران جبهه‌ ی ملی يافت نمي‌شود


نواب صفوي در جريان بازجويي در مورد نقش مصدق در قتل رزم‌آرا ميگويد

رأي و تجويز كردن آقاي كاشاني و آقاي مصدق‌السلطنه علني و صريح بود نسبت به اين كه تيمسار سپهبد رزم‌آرا را بايستي از بين برد

او دست [نشانده] انگليس‌هاست


نه محمدمصدق و نه ديگر رهبران جبهه ملي دلايلي براي اثبات اتهام جاسوسي عليه رزم‌آرا ارئه نمي‌كنند. حتي وقتي مصدق بعداز بيست هشت مرداد

در مقابل بازجوي پرونده‌اش شانس جديدي براي ارائه اينگونه اسناد بدست مي‌آورد٬ جز طرح يك اختلاف نظر سياسي٬ اتهام وابستگي رزم‌آرا را  بعنوان ادعا هم مطرح نمي‌كند. با توجه به اينكه در فاصله قتل رزم‌آرا تا كودتا٬ مصدق و جبهه ملي در موقعيت اكثريت مجلس شوراي ملي و نخست وزير و هيئت وزيران قرار گرفته بودند از هرگونه امكان دست‌يابي  به اسناد جاسوسي رزم‌آرا برخوردار بوده و در چنين صورتي در بازجويي يا دوران تبعيد خود در احمد‌آباد ميتوانست براي ثبت در تاريخ اين موضوع را روشن كند. وي در بازجویي خود كه شامل مواجهه او با نواب صفوي هم بوده٬ هيچ نوع سندي ولو ضعيف٬ دائر بر جاسوس بودن رزم‌آرا ارائه نمي‌كند و تنها دليلي كه براي مخالفت خود با رزم‌آرا ارائه ميدهد٬ ماهيتي كاملا سياسي دارد


□□□□□


فراز و فرود جبهۀ ملی


از مجله ئ قلم یآران


قتل رزم‌آرا ننگی بر دامن جبهۀ ملی؟ !


▪️در روز ۱۶ اسفند ۱۳۳۰، رزم آرا به دست یکی از هواداران فدائیان اسلام به قتل رسید. آیت‌‌الله کاشانی و برخی دیگر از نمایندگان مجلس و شخصیت‌‌های مخالف، از این ترور جانبداری کرده بودند و قاتل را قهرمان و میهن‌‌پرست خواندند. یک سال پس از آغاز زمامداری مصدق، در اقدامی شرم آور، مجلس به آزادی قاتل رزم آرا رأی داد و قاتل، خلیل طهماسبی، در حضور رسانه‌‌های گروهی مورد تفقد کاشانی قرار گرفت، مصدق قاتل رزم آرا را به حضور پذیرفت. 


سوابق قضایی، به وضوح توطئه برای ترور رزم آرا با مشارکت رهبران جبهه ملی، کاشانی و فدائیان اسلام به رهبری نواب-صفوی را تأیید، و کوشش دولت مصدق برای سرپوش گذاشتن بر آن را، بر َملا می‌‌کند. شهادت زعمای فداییان و پرونده‌‌های قضایی که پس از دستگیری رهبران فداییان اسلام در سال 1354 تشکیل شد، حاکی از این است که در زمستان سال 1330، دو جلسه بحث بین نمایندگان جبهه ملی و رهبری فدائیان اسلام، پیرامون حذف رزم آرا در منزل یک بازرگان آهن در بازار، حاج محمود آقایی، برگزار شد. شرکت‌‌کنندگان از جبهه ملی عبارت بودند از مکی، بقایی، حائری زاده، نریمان، فاطمی و عبدالقدیر آزاد. مصدق، شخصاً در این جلسات شرکت نکرد اما دو نفر از شرکت‌‌کنندگان با اشاره به بستری بودن او ادعا کردند، از سوی وی نمایندگی دارند. در واقع سوابق مجلس نشان می‌‌دهد که مصدق از اوایل دی ماه سال 1950 در مرخصی استعلاجی دراز مدت بود. بده بستان به زبان ساده برای کمک به جبهه ملی برای احراز قدرت سیاسی با از بین بردن رزم آرا بود که در عوض تعهد می‌‌کرد پس از رسیدن به هدف، قوانین شرع را به موقع اجراء بگذارد.





میان دو دیدار

  میان دو دیدار من  عاشق لحظه‌‌هایِ میان دو دیدارم هنوز مست رویای آن دمم  که تمنای ساقه، از غنچه را شنیدم هنگامی که گونه‌ی غنچه با نقاشیِ قل...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته