۱۴۰۵ فروردین ۱۴, جمعه

پژواک خیال

پژواک خیال


دستم به‌گردن احساس

تصویر تو را می‌نوازد

در رنگین‌کمان آرام مهتاب،


 در خلوت نفس‌هایم، با خیال تو تنهائیم

پژواک بوی تن‌ات را

 به ژرفای نفسم می‌سپارم،


تنها صدا،

 تپش لغزی است

 که لای پستان‌هایم می‌پیچد


خواستن‌ام

تنها تو را می‌فهمد

چون سپردن بی‌اختیار گوش

به لالائیِ تن‌نواز شب،


تنم را

چون شمعی، در نسیم نام تو

قلبم را 

چون ‌پرنده‌ای در آسمان نگاهت،

همه‌ی خواهش‌های پنهانم را

چون موجی بی‌قرار

به فانوس دریای آغوش تو

می‌سپارم


زمان در تندیِ نَفَس‌هایم، 

آهسته‌ می‌گذرد

 برق نگاهت را در آینه‌ی آرام شب

 تماشا می‌کنم

سرو استوارت را می‌بینم 

که در نسیم نمناک لبانم قد می‌کشد


هوسی که در خنکای سرانگشتان تو بود،

انگشتانم را به روشنائی رویا،

 در شیب‌گاهم می‌برد 

به تمنّای نوازش،


 دو گل‌برگ نازک پرنیانم

بیاد

نسیم آب‌ناک نفس‌هایت،

 می‌لرزند


غنچه‌ی شبنم‌آلود لای ران‌هایم

 پیچ‌آب وِلَرم لبانت را

 در نرم‌لیسیِ زبانت،

بیاد می‌آورد


  فاصله‌ها در سایه روشن خیال من

به یک پرده‌ی نازک ابریشمین

مانند-اند

به اندازه‌ی یک تپش

تن‌نزدیکم

 به 

تو


نزدیک شدن‌، در اندامم تکرار می‌شود

هر نفسم قصه‌ی بازیِ عشق را باز می‌گوید

نگاهم تو را امشب‌ هم عریان می‌بیند

آماده

برای آب‌تنی،

 در برکه‌ی تنگ آغوشم،

که با نرم‌ترین لرزش‌ها

اسم کوچک تو را تکرار می‌کند 

که

بیا 


رهگذر 

https://rehgozer1.blogspot.com/

  https://www.facebook.com/didar.didareto 



—*—

روژن سلجوقیان

با

«پژواک خیال»


«پژواک خیال»

یک «تن‌نوشت» است؛ 

بستری‌ست که لرز خواهش، بوی تن و تن‌نوازی،

در لایه‌های رویا، پخش می‌شوند. 

واژه‌‌های«شیب‌گاه»، «نرم‌لیسی» 

«پژواک»، «تُندیِ نفس»

«لای پستان‌ها» و « سرو استوار»

 تنیدن دل‌دار در وجود دل‌داده‌ی خود،

ترکیب‌های حسیِ چند لایه و جسورانه‌‌ای‌اند.

قطعه،

  یک میلِ موج‌دار، تنانه، و درونی‌ست

 که از نفس شروع می‌شود، 

به لرزش می‌رسد،

 و در اوج، دیدار یگانه‌گی را تجربه می‌کند

یعنی یک عشق‌بازیِ عاشقانه‌ی کامل، در عالم خیال.

با این‌که از ابتدا تا پایان، بر لبه‌ی نازک، میان لمس و تخیل حرکت می‌کند؛ 

تعادل شاعرانه‌ای را بین استعاره و صراحت، حفظ می‌کند.

حرکتِ آهسته‌ی تنانه‌ای‌ست
از سایه به گرمای حضور،
از تصویر به هم‌شانه‌گی
از خواه‌سایه به خواه‌تن.

قدرتش در لحظه‌هایی‌ست که
زبان،
به‌جای توصیف،
خودِ تن می‌شود.

خواهش تن را نمی‌گوید

بل‌که اتفاق می‌دهد

گاهی به سمت کلیشه‌های شاعرانه می‌رود، 

اما در نظم بخش‌ها، سَیَلان کلام،

 بسیار خلاق است
و به اروتیسم کام‌جویانه‌ی زنانه، بیش‌تر نزدیک می‌شود.

 
«دستم به گردن احساس،

تصویر تو را می‌نوازد

در رنگین‌کمان آرام مهتاب»


این نه لمسِ تنِ معشوق
که حلقه‌زدن بر گردنِ او در خیال است

و این فاصله‌گذاری بین واقعیت و خیال، حس اشتیاق را ظریف‌تر می‌کند.

تصویر، نواخته می‌شود، نه با شهوتی آشکار،
که با نوعی خواه‌سایه

  که هنوز تن‌بوده‌گیِ لمسی ندارد و مثل نسیم می‌گذرد.


«پژواک بوی تن‌ات

به ژرفای نفسم می‌سپارم،»


بوی تن، دیگر استعاره نیست،
تن‌نزدیکی از پشت یک نازک‌پرده،
و نفس، محل نگهداری آن است

که لرز تن معشوق را در عمقِ رانه‌ی نزدیک‌خواهیِ عاشق، 

بازسازی می‌کند

 فانتزی ذهنیِ اندام معشوق، به حافظه بَدَل می‌شود

و آن‌چه عاشقانه‌گی هوس را در لحظه‌ها جاری می‌کند،

 نه تصویر،
که «بو-یاد» است؛
نوعی تن‌حافظه که آمیخته با آغوش‌نوازی ماندگارتر شده‌است.


«تنها صدا،

 تپش لغزی است

 که لای پستان‌هایم می‌پیچد»


این ترکیب، نه توضیح است،
نه تشبیه
خودِ اتفاق در اروتیسم
انتظار است.

بازگشت به فاصله، اما بسیار کوتاه‌تر.

 «یک تپش»

هجوم نرم‌لرزی‌ست که از مرکز دایره‌ی ناف آغاز،

 در قفسه‌ی سینه و حجم پستان‌ها پیچ می‌خورد،

و ژرفای وجود و فراز و نشیب اندام را فرا‌می‌گیرد.

 خواهش این لرز،

 نزدیکی پیوند دو موج در دل یک دریا را

 پی می‌جوید

تنشی پیشینه‌ساز،

 به گسستِ دوگانه‌گی‌ست
که عاشق تماشاگر ساکن این اتفاق زیبا نمی‌‌تواند بماند
بل‌که در هیجان برآمده‌گیِ نوک پستان‌ها، دندان به‌لب می‌فشارد.

و محبوب نیز دل‌داده‌ی خود را در سنگینی انتظار

تنها نمی‌گذارد

 و گرمای تن‌خواهی را
در خوش‌تراشیِ شگفت‌انگیز تندیس تمنّا،

نشان می‌دهد.


«خواستن‌ام

تنها تو را می‌فهمد

چون سپردن بی‌اختیار گوش

به لالائیِ تن‌نواز شب»


«لالایی» تضادی جالب با «خواستن» 

ایجاد می‌کند

تن‌کشش، در آرامش لالائی،

 هرچه آرام‌تر،

 ژرف‌‌ناک‌تر و ناسیراب‌تر می‌شود

این‌جا با نوعی میل‌آرام مواجهیم؛
نرم‌نیازی، که فریاد نمی‌زند،
بل‌که در نیمه بیداریِ بازیِ عشق

 مهرآغوشیِ خود را باز می‌کند.

شب، تن‌نواز است
و گوش، بی‌اختیار.

این تشبیه، بندِ تسلیم است
اما نه تسلیمِ شکست،
بل‌که تسلیمی به‌انتخاب خویشتنِ عاشق،

به‌ سپردن جان‌وتن به کام‌‌جوئیِ معشوق،

خودش را در اختیار «آهنگِ تنِ معشوق» می‌گذارد؛

 با عمیق‌ترین شادی از تسلط دل‌دار خود.


«تنم را

چون شمعی، در نسیم نام تو،

قلبم را 

چون ‌پرنده‌ای در آسمان نگاهت،

همه‌ی خواهش‌های پنهانم را

چون موجی بی‌قرار،

به فانوس دریای آغوش تو

می‌سپارم»


شمع:

 ذوب‌شدن، گرم‌شدن، نرم‌شدن

پرنده: 

سبک‌شدن، رهائی در اوج

موج:

 بی‌قراری، کشش در رفت‌وگذار،

یعنی  تن‌سپاری کامل.


«فانوس دریای آغوش تو»
تصویری‌ست که نشان می‌دهد:
امواج تن عاشق، ساحل می‌خواهند،
اما نه برای رام‌شدن،

بل‌که از بین بردن فاصله‌ها،

 و در آغوش کشیدن «گرم‌نورفانوسِ» دریای معشوق.


«زمان در تندیِ نَفَس‌هایم، 

آهسته‌ می‌گذرد

 برق نگاهت را در آینه‌ی آرام شب،

 تماشا می‌کنم

سَروِ استوارت را می‌بینم 

که در نسیم نمناک لبانم قد می‌کشد»


زمان،
در برابر تن،
شکست می‌خورد.

تضاد «تُندی نفس» و «آهسته‌گیِ زمان» 

 تجربه‌ی شهوانی عاشقُ‌معشوق را کش‌دار می‌کند.

و ایستادن‌شان را در زمان نشان می‌دهد.

  همان پارادوکس آشنای لحظه‌ی پیوند، در هم‌آغوشی،

حالتی که در لحظات بی‌زمانی اوجِ ارگاسم،

 تجربه می‌کنیم،

و تاب‌آوریِ شکیبائی، نهایت آرزوهای‌مان،

 قرار می‌گیرد.

«سرو استوارت»
 نماد کلاسیک ستون شوق، در قامت معشوق است،

 در ایستاده‌گی، اوج خواستن و شهوت، 

با رنگ اروتیک ملایم.

اگرچه زیباست،
اما بوی سنت می‌دهد

سنت اما اگر نشکند،
بار می‌شود.

با این‌حال،
«قد کشیدن در نسیم لب‌ها»
حرکت را زنده‌تر می‌کند
و شعر را نجات می‌دهد.


 «هوسی که در خنکای سرانگشتان تو بود،

انگشتانم را به روشنائی رویا،

 در شیب‌گاهم می‌برد 

به تمنّای نوازش»


رویای دل‌پذیریِ سرانگشتان، نه فقط ناز‌نوازی می‌کند،

بل‌که آغازین بیدارگری‌ست که هوس‌نوازی و دل‌بری‌ را 

جهت می‌دهند،

و جست‌جوی غنچه می‌کند،

 در شیب‌گاه مخملین آغوش. 

«شیب‌گاه»
واژه‌ای‌ست 

نه صریح،
نه مبهم

که خوش‌تر نشسته،

 اشاره‌ای ضمنی‌ست به تپّه‌ی مخملین پایین ناف،

  بدون صراحت مستقیم.

در چنین واژه‌چینی، با خواه‌لغزشی روبه‌رو هستیم:
 که به پایین،
و به سوی کشف زنبقی در چشمه‌سار خواهش،

می‌لغزد.


«دو گل‌برگ نازک پرنیانم

بیاد

نسیم آب‌ناک نفس‌هایت،

 می‌لرزند»


اشاره به نرم‌نمی لبه‌های تنگ‌آب لای ران‌هاست 

 لرزش،
زیباترین اتفاق این بند است

 تحریکی‌ست پوشیده، که از پشت زانو‌ها شروع می‌شود

و تمام اندام را با نرم‌آغوشی شیرین، فرامی‌گیرد،

یعنی آغوش، در آستانه‌ی گشایش پذیرائی از محبوب خویش است

  سخن،

 در لبه‌ی تیغی‌ست

که اگر یک گام جلوتر بگذارد
از شعر می‌افتد،

اما هنوز ایستائی در لرز را
به کمک موسیقی واژه‌ها،

حفظ می‌کند.


«غنچه‌ی شبنم‌آلود لای ران‌هایم

 پیچ‌آب وِلَرم لبانت را

 در نرم‌لیسیِ زبانت

بیاد می‌آورد»


  استعاره‌هایی‌اند از نمناکی و سَیَلان هوس،

در طوفان بوسه‌لیسیِ غنچه‌ی نیمه‌باز

در باغ آغوش عاشق، 

 و آماده‌گی به لحظه‌ی چشم‌روشنیِ دیدار شاخه با غنچه.

فاصله،
تقریباً حذف می‌شود

نسیم گرم نفس‌‌های معشوق، با خیسیِ لبانش ،

نم‌پیچ می‌خورد،

 بر لبان حلقه‌ی پرنیان عاشق،

و صدای نرم‌برآمده‌گیِ غنچه را در آن تنگ‌نای ریزآب،

 می‌شنود، 

که بیاد قد‌کشیدن ساقه،

 شکوفه می‌زند.

 موسیقی واژه‌گان بسیار قوی است.

ممکن است برای برخی مخاطبان صریح تلقی شود،

 اما هنوز شاعرانه باقی می‌مانده.


«فاصله‌ها در سایه روشن خیال من

به یک پرده‌ی نازک ابریشمین

مانند-اند

به اندازه‌ی یک تپش

تن‌نزدیکم

 به 

تو»


به‌دریافت من این فاصله نیست،
مکث است

عاشق، در مرزِ رسیدن، به انتظار ایستاده‌،

و به اندازه‌ی یک تپش، تن‌نزدیکِ معشوق است

چون نفس‌هایش کوتاه‌تر از فاصله‌اند

«پرده‌ی ابریشمین»

نیز

  فاصله‌ای‌ست که خود را، دعوت به کناررفتن می‌کند

 و در شُکُوه نزدیکی عاشقُ‌معشوق، 

در آسمان کوچک نرم‌راه اوج عاشق

رنگین‌کمان خواهش است.


«نزدیک شدن‌، در اندامم تکرار می‌شود

هر نفسم قصه‌ی بازیِ عشق را باز می‌گوید

نگاهم تو را امشب‌ هم عریان می‌بیند

آماده

برای آب‌تنی،

 در برکه‌ی تنگ آغوشم،

که با نرم‌ترین لرزش‌ها

اسم کوچک تو را تکرار می‌کند 

که

بیا»


« بازی عشق» 

به نظر کلی‌ می‌آید

اما با 

«برکه‌ی تنگ آغوشم»

 تصویری تازه و خوش‌آهنگ می‌سازد

«برکه‌ی تنگ آغوشم»
تصویری‌ست که

 هم محدود،
و هم پذیرنده‌است

«تکرار نام»
دعوتی‌ست بی‌واسطه،

از یک تجربه‌ی عشق‌بازی،

که شعر را شخصی می‌کند
به یک پذیرش در تن‌حریم خصوصیِ عاشق.

 این‌جا هجوم نرم تن،

 به صدای لرزان تبدیل می‌شود،
 صدائی که فراسوی واژه‌ها
به جیغ خوش آهنگ می‌ماند

که پروانه‌ها را به‌پرواز می‌آورد

و آخرین تن‌پوش،

 پیش از آرامش نزدیک‌خواهی است،

چشم‌روشن دانه‌شبنم‌ها

بیا

بیا

را 

نفس،نفس می‌زنند.


—***—

جمع‌بندی

اوج اروتیک متن.

اروتیسم آشکار، در پوشش نرم استعاره‌هاست

«بِرکه»

 آغوش به‌عنوان دل‌درآمیزی، تن به‌عنوان زبان خواستن.

«آب‌تنی» 

 زیر باران رنگین‌کمان عشق، با تن‌پوش آغوش.

«تکرار اسم کوچک» 

 شخصی‌سازی در آمیختن میل، با ترانه‌ی نمناک رفتُ‌گذار.

پایان‌بندی،

تن عاشق، دعوت‌گر، نزدیک و بوسه‌محور است

که در رویای دل‌پذیر آغوش،

لبان خیس معشوق،

 صدای نرم‌‌برآمده‌گیِ لبان درونیِ عاشق را،

 از درز پنهان می‌شنوند


روژن سلجوقیان




پژواک خیال

پژواک خیال دستم به‌گردن احساس تصویر تو را می‌نوازد در رنگین‌کمان آرام مهتاب،  در خلوت نفس‌هایم، با خیال تو تنهائیم پژواک بوی تن‌ات را...

محبوب‌ترین‌هایِ خواننده‌گان در یک‌ماه گذشته