دهلیز نوازش
چشمانت گره خورده بهغنچهای
لای رانهای خوشتراشام
که پنهان در آغوش گلبرگهایش
در نگاهت میلرزد و شکوفه میزند
شادیِ اولین بوسهی تو را
بهدلتنگیهایش
در تنگنای نرمپوش و خیسش
هدیه میکند
انگشتانت،
بهشوق پیمودن تپههای سینهام،
شاد-اند
رگ نور،
دهلیز درگاه نوازش را
لب میساید
در لغزشی شعرگونه
میبوسد
با بوسهلیسیِ چنین
گُر میگیرم
دوشیزهگیِام
در حرارت میهمانیِ
بخشندهگی میگدازد
قطرههای تازهی شبنم
مرا به تقسیم لحظه حساس میکند
خودم را در چشمان تو
با پرندهای که پرواز
بهاوج شادیِ من میخواهد، میبینم
زیربالهایش
برهنهگی آغوشم را
بهتمنامندیهایش هدیه میکنم
رهگذر
https://www.facebook.com/didar.didareto
نگاهی به قطعهی
«دهلیز نوازش»
از آتهنا بارِش
🍃 آغاز با نگاه:
«چشمانت گره خورده بهغنچهای
لای رانهای خوشتراشام»
شعر با تصویری آغاز میشود که نگاه را به نقطهای پنهان و پرتمنا میبرد.
«غنچه»
استعارهایست از لطافت، خلاقیت و آمادهگی برای شکفتن؛
و «رانهای خوشتراش»
نه توصیفی صرف از بدن،
بلکه مجسمهایست از زیباییِ زنانهگون که نگاه را دعوت میکند.
این گرهخوردهگی نگاه، آغاز لمس نیست،
بلکه آغاز آغوشگشائیست؛ شگفت تن است که در سکوت نگاه، شکوفه میزند.
🌸 لرزش و شکفتن:
« پنهان در آغوش گلبرگهایش
در نگاهت میلرزد و شکوفه میزند»
گلبرگها، پوششی لطیفاند (لابیای ماژور) نه برای پنهانکردن،
بلکه برای آمادهکردن لحظهی آشکارهگی.
لرزش، نشانهی زندهبودن است؛ نشانهی واکنش به حضور همسوی عشقبازی.
و شکفتن، نه فقط کنش طبیعت،
بلکه پاسخ به تمنای نگاه است.
در اینجا، بدن به گل بدل میشود؛
به چیزی که با نگاه، میلرزد و با عشق وهوس، شکوفه میزند.
💧 هدیهی بوسه:
«شادیِ اولین بوسهی تو را
بهدلتنگیهایش
در تنگنای نرمپوش و خیساش
هدیه میکند»
در این بند، شاعر لحظهی نخستین بوسه را به هدیهای بدل میکند؛
هدیهای که برای ستایش از دلتنگیهایِ غنچه میگیرد،
از تنگنایی خیس و نرم (لابیای مینور)
این تنگنا، نه محدودیت، بلکه آغوشیست که بوسه را در خود میپرورد.
خیسبودن، نشانهی آمادهگیست؛ نشانهی پذیرش است
و بوسه، نه تصرف، بلکه پرستشِ آغوشافشانیست.
🫱 شوق لمس:
«انگشتانت،
بهشوق پیمودن تپههای سینهام،
شاد-اند»
بدن، در اینجا به چشماندازی بدل میشود؛
به تپههایی که انگشتان، نه با عجله، بلکه با شوق،
میخواهند پیمایش را با نوازش انجام دهند.
شادیِ انگشتان، از لمس نمیآید، از خواستن لمس میآید.
این بند، بدن را به زمینی تشنه و زندهای بدل میکند؛
زمینی که تمنای باران را زمزمه میکند.
🫧 لغزش شعرگونه:
«رگ نور،
دهلیز درگاه نوازش را
لب میساید
در لغزشی شعرگونه
میبوسد»
«رگ نور»
استعارهایست از لمس لطیف،
از حضوری که نه با فشار،
بلکه با لغزش بوسهوار وارد میشود.
«دهلیز نوازش»
نقطهایست که در آن، حلقه و انگشتر بههم میرسند.
لغزش، شبنمگونه است؛
یعنی بیصدا، بیادعا، و پر از معنا.
بوسه، در اینجا، نه کنش، بلکه نوازش شعرگونه است.
🔥 گداختن در بخشندهگی:
«با بوسهلیسیِ چنین
گُر میگیرم
دوشیزهگیِام
در حرارت میهمانیِ
بخشندهگی میگدازد»
شاعر، دوشیزهگی را نه بهعنوان مرز،
بلکه بهعنوان حسّی در حال گداختن میبیند؛
احساسی که در حرارت بخشندهگی،
شکل تازهی پذیرش میگیرد.
«میهمانی»
استعارهایست از لحظهی بازیِ عشق
لحظهای که بدن، نه تسلیم، بلکه دعوت میکند.
و
«بوسهلیسی»
واژهایست که با جسارت خواهش،
لحظهی لمس را به زبان میآورد.
💦 حساسیت لحظه:
«قطرههای تازهی شبنم
مرا به تقسیم لحظه، حساس میکند»
شبنم، نماد تازگیست؛ نماد لحظهای که هنوز کامل نشده،
اما در آستانهی شکفتن است.
تقسیم لحظه، یعنی کشدادن زمان؛
یعنی لمس را، نرمبوسهها را،
به آهستهگی تجربه کنیم.
این بند، بدن را به زمان بدل میکند؛
به لحظهای که باید با دقت و لطافت، زیسته شود.
🕊 پرندهی اوج:
«خودم را در چشمان تو
با پرندهای که پرواز
بهاوج شادیِ من میخواهد،
میبینم»
در این بند، شاعر از بدن فاصله میگیرد و به نگاه میپردازد؛
نگاهی که پرندهی در آغوشاش را در خود دارد.
پرنده، استعارهایست
از آزادی، از خواستن اوج رگ نور
و اوج، نه بیرون از بدن، بلکه در شادیِ تن است.
این بند، نگاه همسوی عشقبازی خود را
به پرواز و اوج بدل میکند؛
به اوجی که مقصدش،
شادیِ آغوشبهمیِ عاشق با معشوق است.
🤲 هدیهی آغوش:
«زیربالهایش
برهنهگی آغوشم را
بهتمنامندیهایش هدیه میکنم»
در پایان، شاعر بدن را به هدیهای بدل میکند؛
هدیهای که نه از سر پاداش، بلکه از سر تمنا، تقدیم میشود.
«برهنهگی»
نه شرم، بلکه آمادهگیست.
و
«تمنامندی»
نه خواهش، بلکه خواستنِ عاشقانه است.
این بند، آغوش را به مکانی برای بخشش بدل میکند؛
به جایی که بدن، دلخواسته خود را
به همسوی عشقبازیاش میبخشد.
