نخستین دیدار تانترایی
قصهای کوتاه و شبانه، از عاشقی
که آغوش تانترایی به معشوق میآموزد.
در آغوشانهگی، تانترایی
آنچه را که میآموزیم و میآموزانیم، همان را زندگی میکنیم.
آنچه امروز میاندیشیم، حقیقتِ نابِ امروزِ ماست؛
در ،اکنون، حقیقیتر از گذشته و آیندهایم
نخستین تکانههای آفرینش در مجسمهسازیِ جهان،
ستایشی عریان از اندامِ زنانهگی است؛
تندیسهایی با پستانها و برجستگیهای میانتنهی زنانه،
نمایان و مغرور
که از رازِ کهنِ باروَری و لذت، پرده برمیدارند.
این فرهنگِ تنانهپرست، از هزارههای دور عبور کرده
و بر سنگ نبشتهها و دیوارههای معابدِ کهنِ شیوا و ویشنو جاودانه شده است؛
رقصِ باستانیِ تنها، آمیزشِ آگاهانه و کنشهای تنانهی انسان
با تنوعی شگفتانگیز و بیپروا، بر پیکرهی سنگها جان گرفتهاند
تا گواهی باشد بر لذتِ عریانِ همآغوشی.
تانترایی
یکی از آیینهایِ کهن عشقبازی است
که از یک همآغوشیِ مرسوم، فراتر میرود.
دلبند من
سر بر لای پستانهای من بگذار؛
و گوش فرا ده
من به تو سخن نمیگویم،
با تو میگویم
در این اندیشه شریک من باش،
شاد بودن، بهترینِ سراسر زندگی است.
در این همآغوشی،
فکر در کانون وجود، آرام میگیرد
و کشف میکنی که عشق یعنی چه
و عشقورزی چگونه باید باشد.
سکونتِ فکر، رهاییِ کامل در لحظه است.
تو در درونِ هستیِ زمانِ امشب، تنها به عشقورزیِ من با تو فکر کن
و تنها آغوشبهمیِ خودت را با من، در برهنهگیِ لحظهها تماشا کن؛
آنچنان که،
گویی هرچه را در جستجویش بودی،
و سزاوارش هستی
یافتهای.
رهایی از قیود و آزادیِ خواستن،
در واقعیتِ وجودت چهره میگشاید.
رقصِ باشکوهِ احساس تنانهگی و یکی شدنِ شوقِ تنهایمان،
لحظههای این عشقبازی را پُر میکنند
و مرزهای میان "من" و "تو" در زلالِ یک قلب مشترک محو میشوند.
این هنرِ باستانی،
آمیزهای است از آگاهی و درک ناب از لحظهی اکنون.
آهستهگیِ زمان در آغوش من، تنِ تو را شایستهی ستایشِ من میکند.
بدنهای من و تو، سازهای زهیِ لطیفی هستند
که با سرانگشتانِ آگاهی و شکیباییمان نواخته میشوند.
صدای عشق و هوس را
از ژرفترین نقطهی جان من، در ضربان قلبم میشنوی؛
آنچنان گوارا که به همهی خستهگیهایت آرامش میبخشند.
در این همآغوشی،
هر نوازش غزل عاشقانهای است
که روی پوست تنمان نوشته میشود
و هر نگاه ما، دریایی است، از رازهای بر زباننیامده
که بینیازمندی واژه، در بیپردهگی، فاش میشوند.
ما بیشتر از آنچه که بتوانیم بگوییم، میشنویم.
در این همآغوشی،
اوجِ لذت (ارگاسم من) یک اتفاقِ زودگذر نخواهد بود،
بلکه اقیانوسی بیکران از رهایی است
که با موجهای دوشبردوش،
خلاقیتِ کامجوییِ من را در کامخواهیِ تو پدیدار میکند.
همدیگر را به حریم درونیترین خلوتسرای خود دعوت میکنیم.
با آگاهیِ کامل از لحظه،
تب پنهان خواهش، مرا خیس میکند
و من تو را به شادمانهترین آرامش میبرم.
اشتیاق و خواستههای تنانهی تو را با زیباییِ زندگی پیوند میزنم
و زیبایی در آغوشانهگیِ ما آنچنان، رخ میگشاید
که زمان، ثانیهها را آرامتر میگذراند.
آگاهیِ ما از خواستههای اندام یکدیگر گسترش مییابد.
هدف در گرمای دلانگیز آغوش،
چشیدن و دیرزمانی کردنِ تک، تکِ لحظههاست.
آرامشِ لذتستانی و لذتدهی، همآغوشی ما را هدایت میکند
و در همآمیزیِ دلدارانهگی و دلسپارانهگی را به آغوش ما هدیه میدهد.
تانترایی
تو را از ارضای سریع و بیموقع رهایی میبخشد
تا هر دو بتوانیم همآوای تمامراهِ یکدیگر باشیم.
تن به تن میساییم
تا زنانهخواستنها و مردانهخواستنهای خود را
در تار و پودِ اندام یکدیگر پیدا کنیم.
بستر همآغوشیمان
امشب با موزیک آرام، نور ملایم و آزاد از هر نوع تنپوش،
در راحتی و آرامش دلخواهمان آراسته است.
در سادهگیِ این عشقبازی، شکیبایی جلوهای دلپذیر به خود میگیرد؛
هر کنش و واکنش، برخاسته از آزادیِ کامل و توافقِ من و توست.
چگونهگیِ همآغوشی و انتخابِ انواع پوزیشنها،
قلمرویی است مشترک برای جاری ساختنِ خواستههای من و تو.
تسلیم یا تسلطِ دلخواستهی یکدیگر را سپاسگزارانه میپذیریم.
من همسوی بسترم را در تمامِ تمایلاتِ تنانهاش کاملاً رها و بیمرز میپذیرم.
هر نوازش در این بستر، آیینِ پرستشِ ،،زیبایی،، است
در روابط دگرجنسخواهانه، زن در آغوش مرد مینشیند؛
من امشب در آغوش تو، رانهایم حلقه بر دورِ کمرت،
مینشینم
رو، به روی تو.
امتدادِ بیپرواییِ نگاههای تو به درونِ من نفوذ میکند
تو هم نگاه من را در آینهی قلبت میبینی
نفسهایمان را با ریتمی واحد کوک میکنیم؛
دَمِ من بازدمِ تو میشود و برعکس
احساس نیاز به نوازش و بازتاب آن،
در نگاههایمان جاری میشود
و اینگونه، انرژیِ کهن و پنهانِ درونمان همچون شعلهای آرام
از ریشه تا بینهایتِ آسمانها بالا میکشد
و عاشقانهگیِ همآغوشیمان را تکامل میبخشد.
پس از دقیقههای تنفسِ آرام همزمان،
رقصِ لبها با بوسههای گرم آغاز میشود
که در تانترا زبان بیکلامِ عشق
و نشاندهندهی اشتیاق، صمیمیت و علاقهی شدید است.
بوسهی تانترایی
تلفیقی از ظرافت و احساسات ملایمیست در نرمنگاه،
چشمهای نیمهباز، تماشاگرِ لذتِ لبنوازیاند
که نزدیکی را نزدیکتر بهبینند.
بوسههای آرام و گرم تو،
عزیزم
احساس امنیت، آرامش و وابستگی عاطفی را
شفافتر و آشکارتر انتقال میدهند،
عشق را در فضای آرام و گرم همآغوشی جاری میکنند.
هر تماسنوازیِ آگاهانه،
با ژرفای صبوری و بیداری در ذرهذرهی اندام عاشق معنا میگیرد.
گرمای نمآلود لبهای معشوق در آرامش دلخواه دلدادهاش،
نوازشِ گونههای گرم و حریرانهگی گردنش را آغاز میکند.
اشتیاق لطیفِ پیشلرزهای آرام،
در سایهروشن و فرازونشیب تنِ عاشق،
عریانترین زیبائی را در هاله و عطرِ نوکِ پستانهایش آشکار میسازند.
سفتیِ دلنشین و برآمدگیِ چشمنوازشان،
هوسناکترین بیداریِ تن را
زیرِ بوسهلیسیهای محبوب رقم میزند
مکیدن و چشیدنِ طعمِ آن تمشکهای طلایی در دایرهی گرمِ لبها،
شهوتانگیزترین موجِ رهایی را در آغوشانهگیِ فضا میپراکند.
رهائیِ فرشتهوار، از شدت ضربان قلب،
لرز ناخواستهی درونیِ واژن،
در اطمینان به مهرآغوش معشوق، لبخند میزد.
گرمیِ دور ناف، آرامش مخملوار پایین تپّه و خیسآلودگیِ حلقهی لذت
و رازورمز میانهی رانهای عاشق،
در گرمای آغوش معشوق درهم میآمیزد.
لبهای درونی و بیرونی واژن و غنچهی لای آنها،
و آرامش و لختیِ گونههای زیرین و کشالههای رانها،
احساس ژرفترین شادیِ خواهش را به عشقبازی میدهند
و معشوق را فرامیخوانند
که به لرزهای نمناکِ میانهی رانهای عاشق
و خواستههای غنچهی شوق، در چشمسار هوس
گوش فرا دهد.
عاشق با احساس گرمای دلچسب در تمامیِ بدن،
احساس کامل بودن، آرامش
و رضایت از خویشتن خود دارد
همراهیِ دلانگیز دلدار،
صدای عشق و هوس را در ژرفترین نقطهی جانش بازمیتاباند.
که با درنگ تانترایی،
لذتدهی و لذتستانی را با نوازش الف آرزوی آغوش معشوق آغاز میکند.
خوشتراشی و برافراشتهگیِ چشمنواز آن را
در گرمای لای رانهایش با نیمنگاه تماشا میکند
و با نوازش در دایرهی انگشتانش،
احساس میکند که به زیباترین قدکشیدهگی رسیدهاست
همآهنگیِ احساس میانهی رانها، دایرهانگشتان و ژرفای نگاه،
شدیدترین شهوتانگیزی را به درونیترین نقطههای وجود عاشق میگستراند.
لبریز از صبورانهترین خواهش،
تاجِ تبآلود ستون آغوش معشوق را میان لبهای درونی،
در استانهی استوانهی تنگ و مشتاق خود مینشاند؛
گویی قلمی تشنه، با شیارِ ظریفِ نوکش،
نخستین سطرِ
"دوستداشتن"
را بر لای نامهی عاشقانه آغاز میکند.
درگاه استوانه، با میلی فراتر از رؤیا،
آن شاخهی استوار زیتون را با آغوشی مکنده
به درونِ حلقهی خیسِ خویش فرامیکشد
و زمان را در مهارِ لبههای ظریفش
چند دقیقهای متوقف میسازد؛
تا گرمای سیال و دایرهوارِ این لبهای فشرده،
تمامِ تن معشوق را به لرزه در آورد.
و از زمینُوزمان و دنیای محدودیتها رها کند.
دانههای ریزِ شبنم دیوارههای استوانه،
ورود مهمانِ در انتظار را جشن گرفتند
فروغ شامگاهی و هر آنچه میان زمین و آسمان است،
تماشاگر و شاهد این دلتنگی هستند؛
که این ساقهی آشتی
چگونه میتواند تنگنای استوانه را با نرمبوسیِ چنین، بلرزاند.
با یک حرکت اغواگرانه،
بازوان معشوق مانند نسیمی دور کمر عاشق حلقه میزند.
گونهها میان پستانهایش، فشردهتر به آغوش میکشد.
عاشق، دم غنیمت میشمارد
با کمترین موجِ لرزش در قوسِ کمر،
سطرِ عاشقانهیِ بعدیِ قلم را میخواند.
و الف آرزوی معشوق را آرام، در عمقِ حلقهی مشتاق خویش پیش میبرد.
این گذارِ ذرهذره و ممتد، با اینکه در کمالِ آرامش و بیشتابی رخ میدهد،
اما ژرفترین لرزشِ لذت را در جانوتن عاشق طنین میاندازد
بهطوریکه با دیوارههای مخملین و تشنهی استوانهاش،
افراشتهگی، گرما و استواریِ این ساقهی مهرزی را
عاشقانهتر از همیشههای گذشته، در بر میگیرد.
و با نرمترین حرکتهای کمرش،
رفتوبرآیند ظریفی را با آن کشیدهقد،
در آغوش ونوساش ادامه میدهد.
تا به شدتِ هیجان و دلپذیرترین لرزهایش نزدیکتر شود.
هر رفتی، تشنهگیِ تازهای را به گذارِ دوباره آشکار میسازد
و با تمامیِ وجود به مهمانیِ آغوش معشوق بیشتر دعوت میشود.
هیچ لذتی را همارز این افتخار نمیبیند
که رگ نور معشوق، بیتوقف و خستهگی،
رفتن را برای آمدنهای دوباره ادامه میدهد
و مانند ساحلی،
موجهای دریای عشق را به آرامی در آغوش میگیرد.
هر دو آهنگ رقصی را در آغوش یکدیگر دنبال میکنند
رفتُوبرگشت، در قلهی لذت ادامه دارد.
جریانِ نازکچشمهی عاشق جاری است
استواریِ فانوس، اولین موج را از ژرفای دریا احساس میکند.
اولین زنجیر ارگاسم عاشق از درونیترین قسمت کمرش
به راه میافتد
و با یک نیروی غیرقابلتصور، به قدِّ افراشتهی ستون معشوق،
نرمآب نیمگرمی را در نهایت شدت، پمپاژ میکند.
درآمیختنِ فراارادیِ طوفان، اوج ارگاسم را رها نمیکند.
در آن ثانیهی بیوزنی و لرز اولین ارگاسم،
سکون و ایستایشی هوشمندانه، میان موجهای پیدرپیِ عاشق رخ میدهد؛
درحالیکه شاخهی گداختهی معشوق در کمالِ استواری،
گوشبهزنگِ طوفانِ بعدی است،
چرا که میداند اندکی بعد، موجِ دگرگونکنندهی دیگری
از ژرفای تنِ عاشق سر خواهد رسید.
در بستر رفتوبرآیند،
عاشق در طنینِ لرزشهای تندِ ستونِ محبوب،
نزدیکی انزال به اوج فوّاره را احساس میکند.
و هنرِ شکیبایی آغاز میشود:
ریتمِ حرکت را با نرمشی بینظیر و مهربانانه مهار میکند
و سرعت را لای رانهایش پلهپله کاهش میدهد
خود را شیرینترین دلدادهی جهان میداند
اگر
بتوانند از فرودِ سریع بگریزند
و انرژی را در فرکانسِ اوج، ذخیره نگه دارند...
زلال بازوان عاشق بر گردن معشوق،
رمزِ عشقبازی تانترایی را
که شکیبایی در اوج بیقراریست، نشان میدهد
وفاداریِ حلقهی پیوند به آرزوهای معشوق در عشقبازی،
پذیرش تازهگیها را هدیه میکند.
نزدیک شدن انزال و عقبنشینی از آن را در آرامشِ مشترک تمرین میکنند.
که انزال را برای ارگاسمهای آینده عاشق ذخیره کنند
ارتعاش هوا در تنسایی، روی سینهی دلدادهگان،
به گرمای دلپذیر نوازش، میلرزد.
معشوق از نوازش ستایشگونهی عاشق لذت میبرد
چون هر ستایش، آموختهی تازهای را یادآوری میکند
که آنگونه عشق بورزد که دلدادهاش دوست دارد.
طبیعت، غریزه و لذتِ تن را تنفس میکنند.
سرعت رفتوگذار را آرامآرام دوباره بالا میبرند
به استقبال خورشید میروند
که هیجان بر یکنواختی غلبه کند.
غنچهی لای رانهای عاشق با آغوشگرمی،
میتواند آرامش شاخه را، دوباره به حالت دلپذیر استوانه برگرداند.
دریا، بیآنکه از آمدن امواج، رنگ آرامش بگیرد،
عاشق و معشوق را به آغوش تانترایی میسپارد.
ارگاسم تا پایان دلخواه، زنجیروار پشت سر هم میآید.
هوس، مرز درون و بیرون را در آهستهگیِ سزاوار مینوردد.
شاخه در آغوش گلبرگهای پرنیان میانهی رانهای عاشق،
شکل برافراشتهگی و هوسانگیز خود را میگیرد.
دو جام تهیناشدنی، گوارای لبهای تشنه،
از ایستایی در بُعد زمان معنا میسازند.
همآغوشی از لذت میگوید و تانترا از آرامش؛
نگاه دلداده و دلدار اما، اوجهای دوباره را طرح میریزند.
هیچ چیز چنین شورانگیز و زیبا نیست
که در لحظهی اوج، ایستایشی در میان حلقههای ارگاسم رخ دهد
و اندکی بعد، موج دیگری از درونیترین ژرفا از راه برسد.
جیغهای بیصدای عاشق در تپشهای قلب معشوق، طنینانداز میشوند.
دایرهی بازوانش را دور کمر عاشق تنگتر کرده
آگاهانه، خود را به میانِ امواجِ خروشانِ این ارگاسمِ زنجیرهای پرتاب میکند.
در ژرفای این شادیِ نوین، با هر تکانه به یگانهگیِ کامل نزدیکتر میشود
و حتی نامرئیترین لرز عاشق را
به عمیقترین جایگاه زیباییهای وجودش اندوخته میکند.
خورشید در رنگینکمان لای رانهای عاشق،
انتظار رگکردگیِ تندر معشوق را
آرمان شادیِ صمیمانه و اشتیاق او میبیند
و ژرفای کامخواهی همیشگیاش را به دلدار خود هدیه میکند.
شادیِ وفاداری به شکیبایی تانترایی را
در نگاهش نشان میدهد
که زیباترین و شگفتانگیزترین رخدادِ زندگی است.
معشوق
در رویای فراسوی عادتهایش سیر میکند
به افکارش نظم میبخشد
عادتهای آشفتهی گذشته را دنبال نمیکند
آنچه را که امشب آموخته، پی میگیرد.
تجربهی همآغوشی تانترایی،
احساس انرژی، تمرکز و شفافیتی دارد
که در واژه به هیچوجه قابل انتقال نیست.
این حالت،
چنان سُروری از شناخت عشق در قلب انسان بر جای میگذارد
که یاد انسان برای همیشهها،
پُر از شادیِ داشتنِ آن،
و سرشار از آرزوی دادنِ آن، میماند.